|
فکر می کنم شام بخورم.
و در کابینت ها را باز و بسته میکنم . تقریبا همه ی سوپ ظهری هنوز روی گاز است. فکر می کنم بچه ها که حتما بیرون شام می خورند.و یک لیوان بزرگ آب سیب برای خودم میریزم با چند تکه ازین نان کنجدی های خشک که خوشم می آید. یک قرص خواب صورتی . یک کپسول شاذی اور زرد و سبز . لباس هایم را جلوی در می گذارم و خوردنی ها را روی تاقچه لب وان . و همینطور که وان پر می شود توی ایینه زیر ابرویم را بر می دارم. آیینه که تار می شود قید بقیه اش را میزنم و می نشینم توی وان. قرص ها را سبک سنگین می کنم. اول خواب اور را با یک هورت بزرگ می بلعم که تلخ ترست و مزه زهر مار می دهد و کپسول که هیچ مزه ای نمی دهد و قرار است خوشحالت کند. و تو هم کسی را خوشحال کنی و او هم کسی را و او هم... پرلودهای شوپن را با خودش زمزمه کنم توی سرم و کنجد ها تو آب می ریزد. فکر می کنم کاش می شد سیگاری روشن کرد. و یادم به سلینجر می رود و اسم خانواده که یادم نیست و مهدیه می گفت شبیه خانواده ما هستند و من فکر می کنم اگر بابا کمی سلینجری تر فکر می کرد حالا میشد چیزی کشید . و همین طور که نان برشته ام را آرام آرام می جوم به سقف نگاه می کنم. سقف حمام همیشه مرا به وحشت می اندازد. که بریزد روی سرم. بس که زمخت است. می روم زیر آب و دوباره نگاهش می کنم. حالا نرم تر شد. و بیرون می آیم. توی هال کار تازه ی بیضایی را تماشا می کنند. صدای شوپن را بالاتر می برم که صدای چکامه چمانی را نشنوم که درد می کشد . حل شدن قرصها را توی تنم حس می کنم و دیگر درد نمی کشم. قرص های عزیزم! که مسخ و مهربانم می کنند. آب که از لبه های وان سر می رود یادم میاید زیاد مانده ام و ممکن است همین جا خوابم ببرد. ته مانده ی غذایم را می خورم. حوله را می پیچم دورم و دنبال دمپایی هایم می گردم که مثل همیشه گم بگورند. پیدا نمی شوند. |