|
هوا یه اندک ملسه . نه اونقدری که دامن پشمی بپوشی. انقدری که بگردی تو کمد یه شنلی ، شالی چیزی پیدا کنی بپیچی رو همونی که تنته. یا یه بلوز نازک چروک از ته کشوت دراری بپوشی زیر مانتو . در همین حد.
برگا هم هنوز سبزن. یا ابلهن . یا تقویم ندارن. یا یادشون رفته آبان دیگه پاییزه رسما. و وسط اینهمه مشکلات زیست محیطی من از خواب بیدار شدم دیدم هیچکی خونه نیست .مفیستوفیلیس درونم درومد که: حالا وقتشه! در نهایت وقاحت اشتراوس گذاشتم صداشو بردم آسمون. بعد از هزارسال...بعد از ظهر خنک پاییز خونه باشی...هیچکی نباشه..تلوزیون لعنتی خاموش باشه...هی نگن بیا شام بخور... برو ناهار بخور ...بشین عصرونه بخور ...پاشو صبونه بخونه... خودت باشی و کمد لباسات و اشتراوس... بهشت که میگن همینه . اشتراوس هی کنسرت می ذاره و آدم کلی لباسای قشنگ مناسب فصل داره و هوا ملسه و آدم قهوه می خوره گرم میشه وکمدشو مرتب می کنه و اشتراوس می گوشه. اشتراوس مهربون شاد با شخصیت. نه مثل موتزارت جلف .مرتیکه! پ.ن.ببین به کجا رسید! دانوب آبی ! پاشو بریم به قو ها غذا بدیم !! |