|
نیم ساعتیست مهدیه رفته و من که مدتهاست دچار ترس از هیچکسم صدای ضبط را تا آسمان بلند کرده ام که انگار کسی هست در اتاق آنوری.دور خودم و خانه می چرخم و زندگی کردن درین لحظه ها سخت ترین کار دنیاست. به همه ی کارهایی که بشر نیمه متمدنی مثل من جهان سومی برای امتداد حیات مرتکب می شود فکر میکنم.با خوشحالی یادم میاید که باید درس 31 گرامر این یوس زبان محترم انگلیسی را حل کنم . اما یادم نیست همه را پیش پیش تمام کرده ام.تا آخر درس صد و خورده ای. (و افسوس که کسی با گرامر این یوس بریتیش نشد.)مایوس دور خانه قل می خورم. لبم را می جوم و به بازمانده ی قوطی نخودفرنگی در یخچال فکر میکنم و نمکدان. حیف لذتم نمی کشد به خوردن مدت هاست . فکر میکنم بروم چیزی دود کنم. بعد فکر مکنم زنگ بزنم میم رضا جیغ بزنم سرش که دیروز یک هفته است از فرنگ برگشته و من هنوز ندیدمش . دوباره فکر می کنم حتما هیچکس را هنوز نرفته ببیند و فامیل بازی و این حرفها .و به نظرم من که زنگم را زده ام حالاخودش می داند و این یکم فاصله ی خانه ما تا جردن و صبحانه و پارک ملت. فکر میکنم به یکی ازان چند صد نفر آدم توی گوشیم اس ام اس بزنم. یادم میاید که اس ام اس را تحریم کرده ایم. کمی این موزیک های جدید ده ی شصتی(70؟ چند ؟)که مهدیه اورده را زیر و رو میکنم .و اخرش من که هیچوقت دلم به پاپ ده ی نود (و اینورتر) نمی رود فکر میکنم بنشینم کمی برای این مایکل سوگواری کنم که ناخواسته (خواسته؟) یک تنه اخبار یک ملت را تحت تاثیر قرار داد با مرگ بد وقتش.برای سوگواری کلا یک آهنگش بیشتر توی کتم نمی رود . ولش می کنم . لبم را می جوم. بی صبرانه منتظرم قیامت بشود .
|