تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
من همیشه عاشق این ساختمان گرد گنده ی بی قواره ی سرمشق معماری مدرن ایرانی بوده ام با این کاشی های آبی سبز و اینکه همیشه ی خدا دور و برش یکی پیدا می شود که از سالها پیش بشناسیش و بایستید و سلام علیکی بکنید.

چشم می چرخانم و فکر میکنم جلوی گیشه کجاست؟  مازیار زودتر مرا می بینید و بلند می شود. اول از همه فکر می کنم : دیگرشکل باب دیلان نیست. و این بخاطر مدل موهای آشفته اش است که دیگر شبیه پسران بد دهه ی هفتاد نیست گو اینکه هنوز آشفته است. بعد هم فکر می کنم : سیگار ؟! . و همه ی اینها همان چند قدم طول می کشد تا بروم سمتش و او سیگارش را بیندازد روی زمین و با کفشی که ان هم جدید است زیر پا لهش کند و با من و بقیه دست بدهد .

آخر شب فکر می کنم چرا سالی یکبار تئاتر می رویم؟ . و مازیار برای همه توضیح می دهد که از زمستان ما قرار بود برویم تئاتر و آبرویمان یش همه می رود که آخرش هم از تنبلی بلیط نخریدن نرفتیم.

موقع برگشتن یادم میاید که قبلا پاکتی سیگار نمی گرفت. تصحیح میکنه : نخی خریدم .فقط تو پاکته. از استدلالش خنده ام می گیرد .

میگم هی بیایم تئاتر.

میگه : میایم.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:37 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|