|
خواب و بیدارم گم شده است . از صدای جیغ کسی یا کابوس حجم دود بر قفسه ی سینه ام از خواب می پرم.هر شب هزار بار.سقف خانه ی مردم نا آشناست. می نشینم در تراس. سقف همه ی خانه ها ازینجا پیداست. جایی که ساعتی پیش هزاران نفر دستشان از همه جا کوتاه به بزرگی خدا پناه می بردند.
گریه ام می گیرد . فکر می کنم : الله اکبر... دم رفتن چند قرص صورتی کوچک برایم می پیچد لای کاغذ که شب ها نصف کنم و بخوابم. این خیابان ها شکنجه گاه است. کسی مرا به خاطر ندارد. من دیگر کسی را نمی شناسم. آهای...همه ی مردم شهر...تازه بود که همه ی ما سبز بودیم...من به همه تان پوستر پوستر لبخند میر حسین را دادم...شما به من لبخند زدید...نشان پیروزی به هم نشان دادیم... ظهر تابستان عبوس است.خیابان ها درازند.خانه دور است.فکر می کنم : من صبورم. من صبورم. من صبورم . و بغضم می ترکد.... ما هیچ نداریم. ما را لخت روی آسفالت های خونین رها کردند. سبزمان را بردند. سرخ و سفیدمان را آتش زدند. پرچم را دزدیدند. برادرانمان را در زیرزمین ها شکنجه کردند. دختران را با چوب کتک زدند. کشتند. چشممان از دود گاز اشک آور و گرد فلفل... نه ...از ظلمی که جلوی چشمان بهت زده ی روز بر ما می رود است که خونین است... |