تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
ای روزگار نقش و نگاران. ما خدا می خواهیم.ما گمشدگان بی قایق . ما بچه محصل های سر براه .ما بلدرچین های خیس شده از داس برزگر می ترسیم. ما گناهی نداریم. بی پناه مانده ایم. گندمزار درو شده. لانه های خراب ، خانه های آباد سه طبقه ، بیچاره دلم...*

شال سبزم روی صندلی. هنوز بوی گاز اشک آور می دهد . بوی دود. دستم به شستنش نمی رود. بوی این روزهاست...

صبح ها بی آرزو بیدار می شوم. ساعت ها به سقف نگاه می کنم. آسمان که تماشا ندارد. هلی کوپتر ها می آیند و می روند. از صداشان دلم می ریزد. از صدای موتورهایی که از پشت سر حمله ور می شوند. از صدای جیغ زنان و نعره ی مردها.شعارها.سکوت ها....

نگاهم به دستهایم می افتد. ناخن های بلند و لاک زده ام را بهت زده نگاه می کنم.دست دختر دیروزها.

دستانی که این روزها به رنگ و ابریشم و گره نمی رود زیبایی نمی خواهد. ناخن هایم را کوتاه می کنم . لاکم را پاک می کنم. حالا آماده ی دفاع است. شاید سنگ.شاید....

هربار قبل از بیرون رفتن دوش میگیرم . آرام آرام موهایم را می شورم .آرام کرم می زنم. فکر می کنم : اگر جنازه ام را تحویل ندادند تمیز بخوابم....

 

شما اسم این را می گذارید زندگی ؟ که هرکدام از ما جنازه ی یک نفر را بر دوش داریم سوار بر قطاری به جای نامعلومی می رویم که نه مبدا آن را می دانیم نه مقصدش را ؟ دلمان به این خوش است که زنده ایم...*

*عباس معروفی

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|