|
وان را کنده اند گذاشته اند جلوی در . وان تازه را هم نیاورده اند. خاک و خاشاک . همه ی فر شها را جمع کرده ایم نشسته ایم جلوی بی بی سی روزنامه های صبح را که عصرها از دکه ی سر کوچه ای میگیرم می خوانیم.
همه ی شکلات ها را خورده ام و حالا که چیز دیگری نشست مجبورم شام بخورم.دلم به خواب نمی رود. دیشب خواب خوب ندیدم. دلم وان نو و تجریش و بازار و اینها میخواهد. |