|
اینکه برگا میریزن.
باد میاد. بارون میاد. تو نیستی. تو میای. بعد دوباره میری. یا انگار همیشه بودی. یا انگار هیچوقت نبودی. یا میشی معنی همه چی. یا دیگه هیچی تورو یاد آدم نمیاره. نه پاییز . که تو دوست نداری. نه تابستون که تو دوست داری. نه ساحل که دوتامون دوست داریم. یوهو دیگه هیچی نمی مونه. یا یوهو همه چی میشه تو. خونت میشه خونمون. میزت. کامپیوترت. موزیکای من میشه موزیکای ما. در و دیوار و پنجره و تراس. اما هنوز هیچکی نمی دونه. که فردا با خودش چی میاره.
بعضی روزا اینجورین. نه روز درسن.نه روز کارن.نه روز تفریح. نه حتی روز روابط عاطفی.
روز هیچی نیستند. اصلا نیستد. کاش هر روز فردا بود. پس نوشت. سینا رمانت مبارک. به امید رمان هایت .یک عدد نسخه ی مجانی با امضای نویسنده هم طلب من.
چطوری آدم می تونه کادویی که فرستاده رو پس بگیره؟
اون لیوانارو پسم بده. نمی خوام بدم بهت انی مور....
بابام چندتا انگشتر اورده که میگه حرز دارن. من هی داشتم دونه دونه جعبه هاشون باز می کردم. مامانمم برای بار شونصدم داشت توضیح می داد که اینا حرز دارن و برای استفاده ی روزمره نیستن که تو جعبه ی آخر یه چیز خارق العاده دیدم : درَ نجف . یه سنگ گرد شفاف مثل آیینه . عکسم واروونه افتاد توش. مثل گوی جادوگرا .گفت سلام منا و چشک زد. گفتم : این واسه من. و مامانم همچنان داشت توضیح می داد که اینا حرز دارن و واسه استفاده ی روزمره نیستند. منم انگشتر برداشتم که ببرم بدم تنگش کنند. بابام در حالیکه سعی می کنه انگشتر از من بگیره میگه اینا حرز دارن و من در حالیکه انگشتر تو مشتم فشار میدم فکر می کنم خفه شدم اینقدر این جمله رو شنیدم. و بابام همچنان داره توضیح میده که اینا حرز دارن و واسه استفاده ی روزمره نیستند. مال وقت سختین آدم دستش کنه مشکلش حل بشه . مشتم سفت تر فشار میذم و میگم : پس من اینو میدم تنگش کنند ، دستم می کنم و روزای خوشی و راحتی از دستم در میارم ! بابام به نظر قانع میاد. دست از سر انگشتر برداشته.
محض نوشتن یکنواختی این روز های سرد و بی سود که نه بارانی ُ نه برفی و نه ابری حتی که دلخوشمان کند و سرخوش به این فصل بی ..بی...اووم...نمی دانم بی چی !
منظره ی پنجره هم که انبوه شاخه های همه برگ و سبز و سرخ .کاش که همیشه همین بوده و همیشه هم همین بماند. فکر تر که می کنم هیچ دوست نمیدارم سرما را. این عجوزه ی پیر که خانه نشین کرده مرا حسابی. اساسا من هم که همیشه پی بهانه ای محض نشتن هی در خانه وکسالت و و کسالت و کسالت. هیچ. که حیف.هی پاییز میگذرد.هی.هی باز هیچ. باغ بی برگی..... چیزی مرا میخراشد. مور مور میشوم.....
حالا ما خواستیم یه حموم بریما !
اول دوش شکست. بعد فرمودند برید از وان استفاده کنید تا فردا برادره بره دوش بگبره.ما رفتیم وان شیم که لامپ سوخت. ما حوله در بر هی گفتیم برادره بیا لامپو عوض کن. هی گفتیم. هی گفتیم. بعد برادره اومد لامپ عوض کنه لامپ شکست.بعد فرمودن ما امتحان داریم میریم یونی سینا میاد ردیفش می کنه. حالا سینا 2-3 ساعته رفته که بیاد درستش کنه ! آدم بابا نداشته باشه اینجوری میشه دیگه....هیچکی انگارش نه انگار.... میرم گرمابه اصلا :(
گلوم یه جورایی درد می کنه.
بدبخت شدم رسما.
این روزا هی راه می رم به آدما میگم چقدر دوستشون داشتم یا چقدر دوستشون نداشتم یا بدتر.
امروز تو چشمای سوپروازرمون نیگاه کردم گفتم ازش متنفر بود. کلی خندید. گفت پس چرا باهام کلاس گرفتی؟؟ گفتم دست تقدیر و پای سرنوشت. و اضافه کردم : تازه کلی هم پشت سرتون حرف زدم. این خوبه. اینکه به آدما بگی چقدر ازشون بدت میاد. یا میومد. یا ممکنه بیاد. اینکه به آدما بیشتر از لیاقتشون فرصت ندی. کسی که یک بار نتونست بار دوم و سوم و دهمی براش نیست. واسه خودم خوشحالم. قوی شدم. شایدم مال این قرصا باشه.... نتیجه اش خوبه به هرحال. راضیم. پس نوشت: اون موقع که ما کتاب آبی بودیم همه ی استادای خوش تیپ کتاب سبز درس می دادند. حالا که ما رفتیم کتاب سبز همه استادای خوش تیپ کتاب آبی دستشونه! جاچیزا.... پس تر نوشت : سینا نصف شب رفته بیرون سیگار بکشه در روش بسته شده تا 6 صبح که امیر بره مدرسه جلوی در بوده. هی داریم می خندیم بهش.خداییش ما همون خانوادهه ایم که مهدیه میگه....
انگار دارم خفه می شم. تازه الان خوب شده...قبلش خفه بودم. الان حالم بهبود پیدا کرده. شدم در حال خفه شدن. اینجوری دستکم امید داری که یک درصد ممکنه خفه نشی . اما اونجوری همش خفه ای دیگه.
حس بدیه. آدم باید کپسولاشو هرشب بخوره تا خوشحال بمونه. قرص شب از نون ظهر واجب تره.
دلم می خواد گریه کنم. دلم دکترم می خواد. برگرده وسط کلاس بگه اینجوری نشین یه گوشه.
تقصیر خودمه کپسولامو نخوردم.
مناگر اینقدر شجاع بودم که کسی بکشم خودمو می کشتم.
لباسامو از پاکت دراوردم بزارم تو کمد یوهو انگار پریا محکم بغلت کرده باشه! بگه : چطوری عروسک؟دلمون براتون تنگ شده بودااا . با همون لکنت زبون خاصش که حرف زدنشو قشنگتر می کنه....
یو هو دو زاریم افتاد. لباسا شدیدا بوی عطرش می داد! گرم و تند و شیرین . به قرمزی شیشه اش. همه ی کمدم الان دچار پریاست. میز لوازم آرایشم ایضا . جعبه ی گوشواره هام ایضا . کشوی لاکام ایضا. همه ی من دچار مهربونی پریا ست.
فکر می کنم شام بخورم.
و در کابینت ها را باز و بسته میکنم . تقریبا همه ی سوپ ظهری هنوز روی گاز است. فکر می کنم بچه ها که حتما بیرون شام می خورند.و یک لیوان بزرگ آب سیب برای خودم میریزم با چند تکه ازین نان کنجدی های خشک که خوشم می آید. یک قرص خواب صورتی . یک کپسول شاذی اور زرد و سبز . لباس هایم را جلوی در می گذارم و خوردنی ها را روی تاقچه لب وان . و همینطور که وان پر می شود توی ایینه زیر ابرویم را بر می دارم. آیینه که تار می شود قید بقیه اش را میزنم و می نشینم توی وان. قرص ها را سبک سنگین می کنم. اول خواب اور را با یک هورت بزرگ می بلعم که تلخ ترست و مزه زهر مار می دهد و کپسول که هیچ مزه ای نمی دهد و قرار است خوشحالت کند. و تو هم کسی را خوشحال کنی و او هم کسی را و او هم... پرلودهای شوپن را با خودش زمزمه کنم توی سرم و کنجد ها تو آب می ریزد. فکر می کنم کاش می شد سیگاری روشن کرد. و یادم به سلینجر می رود و اسم خانواده که یادم نیست و مهدیه می گفت شبیه خانواده ما هستند و من فکر می کنم اگر بابا کمی سلینجری تر فکر می کرد حالا میشد چیزی کشید . و همین طور که نان برشته ام را آرام آرام می جوم به سقف نگاه می کنم. سقف حمام همیشه مرا به وحشت می اندازد. که بریزد روی سرم. بس که زمخت است. می روم زیر آب و دوباره نگاهش می کنم. حالا نرم تر شد. و بیرون می آیم. توی هال کار تازه ی بیضایی را تماشا می کنند. صدای شوپن را بالاتر می برم که صدای چکامه چمانی را نشنوم که درد می کشد . حل شدن قرصها را توی تنم حس می کنم و دیگر درد نمی کشم. قرص های عزیزم! که مسخ و مهربانم می کنند. آب که از لبه های وان سر می رود یادم میاید زیاد مانده ام و ممکن است همین جا خوابم ببرد. ته مانده ی غذایم را می خورم. حوله را می پیچم دورم و دنبال دمپایی هایم می گردم که مثل همیشه گم بگورند. پیدا نمی شوند.
اینم شد پاییز؟! مرده شور !
یه ضرب المثل چینی هست که میگه : دلم می خواد به هیچکشم ربطی نداره ! یه چندتا فحش خواهر مادرم تهش داره که نوشته نمی شن ولی خونده می شن. دارم فکر میکنم آهنگساز این فیلمه با ساعتها یکیه؟ اما حال ندارم سرچ کنم ببینم هست یا نه...
من خسته و کوفته ام . تعطیلات می خوام. طولانی. کنار دریا. فقط موزیک. فقط.
من تا امروز فکر می کردم اون جوراب شلواریه طوسیه پررنگه. نگو سبز بود. خل شدم به خدا... بالاخره یه بارونی هم اومد. ما هم از خدا خواسته بارونی پوشیدیم و دامن قرمز . نیمه منگیم . بریم جز بگوشیم خدا خوشش بیاد...
هوا یه اندک ملسه . نه اونقدری که دامن پشمی بپوشی. انقدری که بگردی تو کمد یه شنلی ، شالی چیزی پیدا کنی بپیچی رو همونی که تنته. یا یه بلوز نازک چروک از ته کشوت دراری بپوشی زیر مانتو . در همین حد.
برگا هم هنوز سبزن. یا ابلهن . یا تقویم ندارن. یا یادشون رفته آبان دیگه پاییزه رسما. و وسط اینهمه مشکلات زیست محیطی من از خواب بیدار شدم دیدم هیچکی خونه نیست .مفیستوفیلیس درونم درومد که: حالا وقتشه! در نهایت وقاحت اشتراوس گذاشتم صداشو بردم آسمون. بعد از هزارسال...بعد از ظهر خنک پاییز خونه باشی...هیچکی نباشه..تلوزیون لعنتی خاموش باشه...هی نگن بیا شام بخور... برو ناهار بخور ...بشین عصرونه بخور ...پاشو صبونه بخونه... خودت باشی و کمد لباسات و اشتراوس... بهشت که میگن همینه . اشتراوس هی کنسرت می ذاره و آدم کلی لباسای قشنگ مناسب فصل داره و هوا ملسه و آدم قهوه می خوره گرم میشه وکمدشو مرتب می کنه و اشتراوس می گوشه. اشتراوس مهربون شاد با شخصیت. نه مثل موتزارت جلف .مرتیکه! پ.ن.ببین به کجا رسید! دانوب آبی ! پاشو بریم به قو ها غذا بدیم !!
ما کلاس را پیچاندیم رفتیم پیتزا.صرفا برای اینکه به شیوه ی عملی به مهدیه یاد بدیم فرق بین بورینگ و اکسایتینگ چیه. دارم سعی می کنم ریخت سم تصور کنم وقتی بیاد ببینه دو نفر غیب شدند.
دلم بی حال بود. دل مهدیه هم بی حال بود. ضمن اینکه واقعا لازم نیست ادم همیشه سر وقت بیاد سر وقت بره... من سندروم دانش اموز خوب دارم . ضمنا . مریم اسکیزوفروئید نیست. متولد دی ماهه! سرزميني را كه دوستش مي داريم خسرو گلسرخی
نسرین ازین مدل ماماناست که هی احساساتش فوران می کنه اشک تو چشماش میاد. ازینایی که میشه مشکلای عاطفیه خیلی بی منطقتو براش بگی و اونم درنهایت بی منطقی کاملادرکت کنه. ازینایی که میشه کلی چیزای کوچیک بی ارزش براش تعریف کنی و تحت تاثیرقرار بگیره.
ساده است. خیلی. یوهو به خودش میاد میگه : وای من چرا هرچی کتی میگه تکرار میکنم؟ و می زنه زیر خنده... عاشق تاپستریه. خیلی زن نازنیه. ازینایی که ادم دوست داره جای راموناش باشه هی هزارتا چیز تعریف کنه براش اونم بگه: وای..واقعا؟ یا خیلی راحت یادش بیاد بگه اولین خاطره اش از تو چیه. یا خیلی چیزای کوچیک دیگه که کسی بهشون توجه نمیکنه.
کاش منم مامان خوبی بشم....
چند شب پیش تری وسط همین مریضیه توی حیاط آموزشگاه یکی از دخترها که چتر زلف می گذارد و چشمان سیاهی هم دارد پیشنهاد داد که شب یک استکان عرق بروم بالا و فردا خوب خوبم . من خنگه شیرازی هم درامدم که: عرق چی ؟ و همه به مای مریض طفلکی خندیدند که عرق چی یعنی چی؟
نگو در شهر همه به جز شهر ما یک عرق بیشتر به هم نمی رسد و همان یک جور عرق برای همه ی امراض کاربرد دارد. من هم که حرصم از شیرازیتم درامده بود که برای هر مرضی سه جور عرق جوربه جور می شناسیم و هیچکدامش هم آن عرقی که همه به جز ما می شناسندش نیست درامدم که : ازون نسخه های تخم ی . و فکر کردم تقصیر پریساست که من اینهمه بی ادب شده ام . و مهدیه مثل همیشه که هرچی به هرکس و هرجا بگویی می خندند ، خندید. حالا اینهمه روز از نسخه ی نا تخمی دکتر گذشته و به نظر می رسد نیاز ما همان نسخه ی تخم ی دختره بود .
هربار این آهنگه رو می شنوم فکر میکنم : کاش مرده بودم و 23 خرداد 1388 نمی دیدم. کاش تو یکی از همون روزای خوب قبل انتخابات یه ماشینی کامیونی اتوبوسی چیزی زده بود بهم در نهایت امیدواری و شادی میمردم. کاش محض رضای خدا یه بارم که شده با سر نمی رفتم تو دیوار.
خدایا ..آخه چرا اینقدر مارو اذیت میکنی آخه... چرا نمی ذارنمون تو آب خودمون خورشت شیم...
اغلب وقتی مریضم حس می کنم دیگه خوب نمیشم. حس می کنم میمیرم.
خیلی ظلمه آدم از سرماخوردگی بمیره.مردن نارمانتیکیه.الانم بدموقعیه.نه سرده. نه گرمه. کاش میشد خوابید.باز.
یه مشت نوکتورن شوپن دارم گوش می کنم. اجراهاش یه جور عجیبیه.
همش انگار دفعه ی اوله میشنفمشون. شوپن از خودمم دوست تر دارم... تنهایی آدمو یادش میاره. اینش خوبه.
خلاصه اش اینکه هر گل نقره ای که سر هرچهارراهی میپیچه من فکر میکنم تویی و قلبم میریزه زمین خورد خاکشیر میشه. چند روز از عمرم کم میشه تا بیام هوش و حواسم جمع و جور کنم که : تو نیستی و گلت هم حتما پارکه تو پارکینگ خونتون و این گل نقره ای گل تو نیست و اساسا خیلیا ممکنه گل نقره ای داشته باشن نه فقط تو و ازین چیزا.
حالا فکر کن دیروز سر کوچمون یکی گل نقره ای پیچید جلوم. چندسال پیر شده باشم خوبه؟ خیلی سال.
ما هی رفتیم کار کردیم زحمت کشیدیم. آخرشم اقای بازیگر بهمون فرمودند با مانتوی بنفش و روسری سبز شکل گل گاوزبون شدیم و همه خندیدن . چون هرچی باشه گل گاوزبون از رومیزی سفره خونه های سنتی بهتره و دیروزش فرموده بودن شبیه رومیزی شده بودیم .
امروز بیکاریم . ملت رفتن اسباب اثاثیه شهرک سینمایی رو تحویل بدن و واسه فردا یا پس فردا ( بسته به کرم دستیار تهیه که کلاس فردای پریسا رو کنسل کنه یا کلاس پس فردای منو ) یه کوچه باغ بیابند.فیلمینگ کنیم دیگه تمومه. یعنی بخش من تمومه . اونا هنوز هنوزا کار دارن . کلی کار داریم و حوصله نه . من آدمم نمیاد . سر و صدام نمیاد . رفت و آمدم نمیاد . دوست ندارم صبح زود هی بگن : منا پاشو...منا پاشو...منا پاشو... من می خوام بشینم تو خونم هزار ساعت. با کسی حرف نزنم. کسی باهام حرف نزنه. هی دوهزار بار صدام نکنن برم اینور برم اونور. غذای بیرون نخورم. چایی بدمزه بهم ندن. لباسام خاکی نشه . آرایشم پاک نشه . دستام کثیف نشه. لبیه ی ناخنام نشکنه. صورتم کک مک نزنه.
من دلم نمی خواد برم سر فیلمبرداری....
زندگی حس گهی است که یک مرغ مهاجر دارد.
دیشب: داداشم میگه خانوم این عطراتو تموم کن الکل میشه ها . میگم سوما اونهمه عطر چه جوری تموم کنم ؟ ؟؟ دوما تازه می خوام برم یه نینا ریچی بگیرم واسه خودم... داداشم : از بس که عطر نداری! میگم نیلوفر داشت. بوی آدم قدیمیا رو میداد. منم دلم خواست. میگه : بگیر بخواب بابا تو هم با اون دل زیبات.و من قرص خوردم خوابیدم... صبح : من دیشب تا صبح خوابیدم و خیلی حال داد. تقریبا یادم رفته بود اینکه آدم شب می خوابه صبح بیدار میشه دقیقا یعنی چی. خدا بابای همه ی مخترعین قرصای صورتی بیامرزه. ظهر: سانسور میشه . شب: رفتم روز آخر نمایشگاه دوستام و کلی آدم قزمیت و غیر قزمیت دیدم .اخرش انگشترای سمیه رو دستم کردم عکاس عکس بگیره درحالیکه برای اولین بار درین چند سال اخیر لاک نزده بودم. و تو دلم کلی به مرتضی بد و بیراه گفتم که مجبورم کرد لاکم پاک کنم. و با دستای بی لاک مدلشون شدم و از اولین انگشتر تا آخریش نق زدم که لاک ندارم و خوشم نمیاد با دستای بی لاک مدل شم. هیچکسم توجه نکرد که نکرد. شب تر : من هی منتظرم ببینم چی شد....
چه عجب!
چشم راستمون خیلی درد میکنه ( من و لباسام ). و مطلقا حاضر نیستیم بریم دکتر بگه ضعیف تر شده . فکر می کنیم هویج بخوریم خودش خوب میشه .
از امروز من رسما تبدیل شدم به ما : من و لباسام . ماجرا اینه که دکتر این جلسه درس نداد. فقط نشستیم حرف زدیم . راجع به هم نظر دادیم. دکتر و ایضا بقیه راجع به من گفتن هر هفته منتظرن برم ببینن لباس چی پوشیدم . و من حس ایکیو سان بودن کردم و متوجه شدم به جز لباسام نکته ی قابل توجه دیگه ای ندارم. دکتر ایضا افزود امیدواره جسارتم به دردسر نندازتم .که نکته ی قابل توجهی نبود و من نگفتم : ای آقااا بیا ببین تو چه گودالایی که نرفتم و نمی رم و نخواهم رفت ! عوضش هی نشستم به کمد نکات مثبتم فکر کردم. و نتیجه ی دیگه ای که ازین گفتمان حاصل شد این بود که همه نظرشون این بود که هاله خیلی س.ک.سیه و ما ( من و لباسام ) متوجه شدیم حتی در طبقه ی فرهیخته هم معیار س.ک.سی بودن بینی جراحی شده ی شدید ِ نگین دار و لب و گونه های فراوری شده و موی بلوند چند رنگ ِ ویلان می باشد . و با این اوصاف ما (من و لباسام ) حالا حالا ها ته خطیم .حالا فکر کن عینکی تر هم بشیم ! سو عجالتا هویج درمانی تنها راهه. بعدش یه فکری واسه بقیه اجزامون می کنیم(من و لباسام ) . یه وقتم دیدی موهامونو بلوند کردیم. خدا رو چه دیدی. به قول شازده کوچولو آدم کف دستشو که بو نکرده...
دیروز که رفته بودم از عابربانک پول بگیرم دیدم رو صفحه ی خوشامد گوییش که معمولا یه چیزی راجع به خدمات بانک و اینجور چیزاست نوشته : برنده ی انتخابات مردم بودند. خ.ر . عکسشم که بغلش بود !! سیستم عابر بانک و سیاست ؟ اونم از نوع انتخاباتی ! بد جوری دارند به در و دیوار می زدن.
بعد از مدتها رفتیم یه وری . پریا برام یه لاک البالویی باحال خریده بود . تقریبا رنگ مال خودم. یه هوا تیره تر. به نظرش چون لاک ِرنگ من بود . یا من رنگِ لاکِ بودم. یه همچین چیزی. بی حوصله ام. بد حوصله ام.
می خوام برم بگم از اول مهر میام کلاس . اعصابم خیلی خط خطیه. انگار یکی با ناخن هی به دیواره ی جمجمه ات بکشه . نمی دونم چرا .اساسا نباید اینهمه احساس ضعف داشته باشم . من واسه کنکور هم چهار ماه بیشتر درس نخوندم . حالا هم چهار ماه وقت هست.
یک اضطراب مدام. مدام. مدام. تو خواب. تو بیداری. مدام. حتی یه لحظه هم یادم نمیره. دلم می خواد آروم بشم. دلم می خواد خوشحال بشم. دلم می خواد اعتماد بنفس داشته باشم . دلم می خواد نترسم. برای مواجهه با دیو آیلتس زمان می خوام . دوست ندارم از فردا برم سر کلاس. پ.ن. بابام داشت افطار می کرد. میگم : شونه هام درد می کنه. میگه روزه خواری می کنی خدا زده تو کمرت . میگم خداتونم مثل مراجع دوزاریش کجه ! ملتو کشتنو و چه ها که نکردن تو زندان حضرات صداشون در نیومد حالا واسه وزیر زن ـ که بره زیر گل با شوهرش و اغلب اصولگراها ـ همه هوارشون رفته هوا. ایضا خدا هم صاعقه ی عذابش به جای بعضیا به شونه های من فرود اومده!بنده خدا بابام فقط تونست بخنده. خوبه خدای من با خدای اینا فرق داره.خدای عزیزم همونطور که هرشب خدمتتون عرض می کنم : شکرت.
احمق رسما کسیه که طراحیاشو میریزه دور مقوای خالی نیگه میداره ! من زندم. دارم کارای پروفایلمو جمع می کنم . کلی از کارامو از تو انباری و ته کمد و اینا یافتیدم . کلیشم ریخته بودم دور . حالم خرابه طراحیایه که ریختم دور . با دستای خودم ! باورم نمیشه... یه عالمشو بخشیدم یادم نیست به کی که برم قرضش بگیرم دستکم. یه وضعیتیه . اسفبار . یکبند دارم اسکن می کنم . محتویات همه ی کمدا و بخشی از انباری وسط اتاقمه .خاک و خل ایضا . همه ی اینا رو به اضافه کنید به گردن درد . درک کنید چرا نمی نویسم . زندگی خاکالود به خاطر سپردن نداره که. ولی کلی با چیزایی که باقی مونده حال کردم . دونه دونه ی طراحیام . مجموعه آب مرکبا و مونو پرینتا و کارای کنته ام که شیداشون بودم (حتی سه چهارتا مداد کنته هم پیدا کردم ! )استادم اینقدر بدش میومد از کُنته . می گفت : یه خش خش نا خوشایندی داره . منم شیفته ی کنته بودم . می گفتم : یه خش خش خوشایندی داره ! خلاصه دارم حال می کنم با کارای قدیمیم. و طبعا بالایی یکی از طراحیام می باشد. همه ساعتایی که بیدارم یا دارم می بافم یا سرچ می کنم . پسر دایی که هیچوقت خدا فکر نمی کردم یه روزی به کار بیاد این روزها شده پایه جهانگردیای مجازی من . کسی که حتی نمی دونم چند سال ندیدمش. این روزا شب تا صبح دیار خودش و صبح تا شب دیار من میشینه پای این جهان خلاصه شده تو یه مانیتور ُ کلید واژه های درسای منو برام سرچ می کنه ، راجع به ایالتای مختلف اطلاعات میده ، کجا هواش چه جوری ، کجا زندگی گرونه کجا ارزون ، کجا فامیل داریم کجا نداریم ، کدوم شهر کسل کننده است کدوم شهر شلوغ و سر زنده . گاهی مسنجر الکی باز می کنم . واسه یه آفلاین . می بینم نیست . میگم : توقعی هم نیست . و می بندمش. توقعی نیست. شبا تا صبح کابوس . کابوس آیلس. کابوسایی به زبان انگلیسی . دیشب خواب میدیدم تو نیویورک تنهام . صبح با وحشت اومدم لیست دانشگاهایی که کاندید کرده بودم و نگاه کردم . هیچکدوم تو نیویورک نبودن. تنها بخش خوبه این روزا حجم و کیفیت بافتامه . زیاد و خوب. ازون وقتاست که روو دورم . خودش میاد . بین اتمام هر کار و شروع کار بعدی ۱ ساعت هم فاصله نمیفته. هی به خودم می گم : درست میشه . می دونم. درست میشه . ته دلم یه چیزی روشنه.
صبح خواهد شد. و به این کاسه ی آب آسمان هجرت خواهد کرد
بالاخره رفتم فواد دیدم. اونم چون فردا رفتنیه. همه ی عصر نشستم تو اتاق فسقلی رامونا دود سیگار این و اونو خوردم و لبامو جویدم و چرندیات افرا رو که داشت واسشون فال قهوه می گرفت گوش دادم .
بعد دیدم خیلی دیگه داره چرند میبافه و من اعصاب ندارم رفتم نشستم با رامونا و نسرین ـ مامانش ـ راجع تاپستری و اینا گفتمان کردم که کلی کیف داد. رسما مامانش آدم حسابی ترین آدم اونجا بود ازینایی که آدم خوششه هی باهاش گفتمان کنه. گفت کارامو قبل ازین که بدم بوتیک شو بزارم ببینن . گفتم حتما. رسما چرند گفتم . انگار من حال دارم دردسر بکشم!فواد گفت نسرین جون با یکی کار می کرده که من میشناختم و کلی ازش تعریف کردم که البته اینو الکی نگفتم. بعدم چون یادم رفته بود بگم قهوه با شیر دوست ندارم مجبور شدم قهوه با شیر بخورم ـ به بدبختی ـ و ندادم افرا فال بگیره. و فکر کردم چه خوب که من با این آدما معاشرت نکردم و دور واستادم همیشه ازشون. و پاشدم اومدم.
روزبه ۵ تا رمان انگلیسی فرستاده با این پیغام : من هرچی راجع به میرحسین گفتم غلط کردم !
من همینطوری که کادوی کتابارو پاره می کنم به پریا که نشسته هی زیر گوشم وز وز می کنه که ببخشمش و این حرفا میگم : ادم حتما باید اینا رو بشوره بزاره تو آفتاب تا حساب کار دستشون بیاد وگرنه که ... بقیه شو نمی گم چون پریا مودبه ! کتابا ۳تا پائولو کوئیلو مال نشر کاروان (سابق ؟؟) و یه مجموعه داستان از ادگار آلن پو و یه رمان روسی تورگینف از مجموعه ی کلاسیکای آکسفرده که یادمه رمان روسیه کسل کننده ترین رمان ادبیات روسیه بود . همونجا ۲تا از کوئیلو ها رو بخشیدم به بچه ها . یکیش موند که اونم یا یکی پیدا میشه از جلوی چشم دورش کنه یا میندازمش دور ! اه اه اه.... فکر کن اینقدر شوت باشی که همچین چیزی به من کادو بدی ! فکر میکنم آدم به این شوتی زدنم نداره به خدا. به پریا میگم باشه بابا . اس ام اس میدم میگم دیگه ناراحت نیستم ازش. حالا امروز که کتابا رو گوشه اتاق دیدم یادم افتاد هنوز اس ام اس ندادم . بزنم تو چونش!
چه قدر من کلافم. کاش میشد داد زد. کاش میشد اشک ریخت. کاش دستکم می شد اس ام اس زد!
هیچی. هیچی مطلق. فقط سکوت. فقط تلاش. تلاش تنهایی. خودتی و خودت. منا قوی باش. منا قوی باش. منا قوی باش. منا قوی باش....
تنها دوتکه دريا ، دو صندلی دو سجده بلند بر قامت دو تکه شمع تنها دو گیلاس برای آویختن به گوش های رابطه برای گریختن از این همه قواعد قاب کرده آدمی
حسن صلح جو
میم رضا امشب میره. الانا دیگه باید راه افتاده باشن سمت فرودگاه...
دلم مچالست. میم رضا میگه: بخند دیگه. و من هی لبخندای الکی میزنم وچه زودخشک میشن این لبخندای الکی... تو اون شلوغی پلوغی یادم افتاد پیراهنی که میم رضا خریده بود روش چیز بنویسم براش ، جا گذاشتم خونه. میگم : واییی...بلوزت جا موند! میگه عموم به زودی میاد . بده بیاره برام. میگم خب. کلافه ام . از ادمایی که نمی شناسم و آدمی که می شناسم. میگم من برم دیگه. میام بیرون. یه چیزایی به علی میگم که یادم نیست چی . یه چیزایی به میم رضا که اونم یادم نیست. فقط یادمه علی گفت خودم میام فرودگاه استکهلم دنبالت. میگم : خب . و میرم. بمونم گریه میکنم. شب با سینا رفتم بلوزشو دم خونشون دادم.یادمه گفتم زود میبینمت. کی می بینمش....
امروز برای اولین بار سراومد زمستون دوباره شنیدم و زار نزدم .
ملنگم. تو هپروت سفر فرنگ و بافت و این ماجراها سرخوشم با خودم . واسه دالی چیز بافتم. واسه میم رضا چیز بافتم. واسه مینیاتور چیز بافتم . ناخنامو مانیکور کردم. جینمو چیدم شدن شلوارک. الیاف تازه خریدم . مدارک دیپلم و پیش دانشگاهی بابام رفت گرفت . کلی سیب سبز خوردم . کدو آب پز دوست داشتم.کلی خوردم. دایی جان ناپلئون دیدم.یه مقاله خوب از بورخس درباره هزار یک شب خوندم. فکر کردم کاش هزار یک شب داشتم. فکر کردم به زودی پولدار می شم می رم صندل کلارکس می خرم. فکر کردم... شدم سوم شخص مفرد.
ملت تو ونزوئلا ریختن تو خیابونا ، در اعتراض به اینکه سیستم آموزشی به سمت سوسیالیزم پیش میره. به بابام میگم : اینجا اون نقطه ای که اسلام و سوسیالیسم خوردن به هم !
من و ذات پلیدم .
امروز صبح بنده متوجه شدم که اینجانب نه مدرک دبستان دارم نه راهنمایی نه دیپلم نه پیش دانشگاهی نه لیسانس ! و اینکه چطور تو اون خراب شده ۴ سال درس خوندم بدون پرونده نکته ی قابل تعمقیه. خانومه میگه ما مورخ فلان فلان پارسال یه نامه به شما دادیم .پیگیری نکردید. میگم : خب نامه رو کجا فرستادید؟ میگه تو پروندتون هست !! می خواستم گیساشو بکنم که میم رضا اومد پشت در و من سعی کردم این بخش از ذات پلیدمو واسه یه وقتی که اون نبود نگه دارم. تو دلم میگم : اینا آخر هفته میرن اونوقت من می دونم و تو و پروندم . و میرم درم تا جایی که ممکنه می کوبم . من و رویاهای پلیدم. بعد از ظهری همینطوری تو پایتخت با میم رضا و دالی آرمین قِل می خوردیم و دالی با استرس خریدای آخرش تموم می کرد و آرمین کادوهای دیجیتالی می خرید براش و میم رضا هم که دیگه به رفتن و اومدن اطراف دنیا عادت کرده سر به سر دالی می ذاشت و منم تو هپروت خودم پلاس بودم . خیلی ناگهانی خودمو تو آیینه یه مغازه دیدم و متوجه شدم به نحو غریبی این روزا به هرچی فکر می کنم رخ می ده. آدما و اتفاقایی که تو ذهنم داشتم. موقعیت ها . رخدادها.رنگ ها. شرایط.لباس ها... و من از ترس اینکه آرزوهام به سرعت برق و باد بیاد جلو چشمم با وسواس مشغول تصفیه ی رویاهامم...
کامپیوتر خودمون درست شد. یارو هارد ۸۰ برداشته هارد ۳۲(قسطن میگه ۳۰. چه بدونم لابد ۳۰) گذاشته . هیچکسم حال نداره زنگ بزنه بهش بگه :افرین داداش فهمیدیم چه قدر زرنگی حالا بی زحمت هارد سوار پیک کن بفرست بیاد. یک هفته است با جدیت عزای ماه مبارک!! گرفتم و رسما از فردا تا یک ماه تنفس ممنوع! اصلا من نمی دونم چیش مبارکه این ماه. مملکت میشه عین قبرستون. باید زندانی شی تو خونه . وگرنه بیرون یا از گشنگی و تشنگی هلاک میشی یا به خاطر خوردن یه قلپ آب در ملا عام ، وسط میادین اصلی شهر سنگسارت می کنند! یکی نیست بگه آخه جانم شما دلت می خواد بری بهشت ما ترجیح میدیم نباشیم تو اون بهشت (مخصوصا اگه شما هم قراره همونجا باشی ) . حالا دفتر خدا کدوم وره ما بریم اعلام کنیم قصد رستگاری نداریم بذارنمون تو این ماه مبارک هر وقت هرجا تشنمون شد آب بخوریم؟ به نظرم هرکی هرچی گناه کرده باشه تو همین یه ماه با اذیتای دوستای خدا تو حکومت کفاره ی گناهاشو می ده حسابش صاف میشه. هرکی عید فطر بمیره رسما پاکه! . امروز به خودم کلی افتخار کردم ! ف اس ام اس داده بود که اگر برای دیدن من اصرار نمی کند محض ندانستن میزان تمایل من است که خودش به غایت مشتاق است و منتظر . من هم 1 ساعت بعد جواب دادم که حساب عدم تمایل مرا بنویسد پای همه ی تمایلاتی که مردند . و خوش بگذردش سفر... نکته ی اول :هیچوقت فکر می کردم ف اس ام اس بده و من بتونم 1 ساعت تو جواب دادنش تاخیر کنم؟ نکته ی دوم : هیچوقت فکر می کردم یه روزی ف روزها تهران باشه و من واسه دیدنش نه تنها پر پر نزنم حتی تمایل هم نداشته باشم و اخرشم نبینمش؟ نکته ی سوم : هیچوقت فکر می کردم بتونم این مسئله رو حل کنم؟ خودم به خودم افتخا رکردم . باید زنگ بزنم به مهدیه و پریسا عمل قهرمانمو بگم اونام بهم افتخار کنن. باید به دکتر هم بگم اونم بهم افتخار کنه. پ.ن .5 شنبه ی دیگه میم رضا و دالی میرن . میخوام سال دیگه امروز بیام بنویسم :هیچوقت فکر می کردم پنج شنبه ی دیگه رفتنی باشم ؟
رسما عینکی شدم رفت.
این روزا کارم شده خرت و پرتای کوچیک قابل حمل سفالی و شیشه ای خریدن یا اشیا فسقلی جوربه جور بافتن واسه میم رضا که به زودی میره فرنگ تا نمی دانم چه وقت. صبحی هم بعد از بافتن یه جاکلیدی دراز کشیده بود رو تخت و همینجوری جاکلیدی لای انگشتام می چرخوندمش که انرژی دستام بگیره(به اعتقاد خودم) و در عین حال مجله کتاب ماه هنر محبوبم که بعد ۶ ماه یه شمارش دیروز خریدم می خوندم ُ واسه خودم سرخوش تو هپروت نقاشیای مانی و تصاویر ارژنگ بودم که... به خودم گفتم کسی که این زنگ مخصوص اونه مدتهای مدید که دیگه زنگ نمی زنه سو این گوشی من نیست که زنگ می خوره . بعد فکر کردم زنگ خاص سونی اریکسونُ فقط گوشی سونی اریکسون می زنه. فقط من تو خونمون گوشی سونی اریکسون دارم . پس طبعا این گوشی من که داره زنگ می خوره و طبعا تر اون یه نفره که پشت خطه ! با سرد ترین ارتعاشات ممکن گفتم : سلام. همزمان صدای باد ، صدای شلوغی و صدای آدمی که قسم می خورم همه ی این سه روزی که اومده بوده با اون ذهن وسواسیش داشته تحلیل می کرده که زنگ بزنه بگه اومده یا زنگ نزنه نگه اومده یا چی. گفتم حالا ببینم چی میشه . اما عین بنز مطمئنم که نمیرم که نمیرم که نمیرم. نه برای دیدنش. نه برای شنیدنش. نه برای استشمام عطر خنکش. نه برای خرید . نه برای قهوه . نه نادری. نه گل رضائیه . نه راک و مدرن . نه حتی برای یه لحظه دوباره حس کردن یه عشق کهنه ...
خداحافظ همه ی عشق های کهنه. من می خوام برم استکهلم . جاکلیدیمم ساختم.
این داستان ها را هرجور شروع کنی به تن تمام می شود.
گره قصه را هرجا بیندازی . چه از جنایت شروع کنی به زندان و سرهای بالا و پایین دار برسی ، چه از رمانتی سیسم صادق مابانه به اطوار گرایی مرسوم هل بدهی . چه مک گافین سیاست ِ پستو لای روزنامه های عاری از سیاست این روزها بپیچی داغ داغ بدهی دست مشتریش . چه از فرهنگ و چه از دل نا فرهنگی به روایت چندم شخص مفرد روایت آغاز کنی. این داستان ها را هرجور شروع کنی ، یک جور تماممی شود. آخر همه ی این قصه ها زن قصه با مرد داستان می خوابد . تازه این جاست که می توانی کتاب را باز کنی از آخر شروع کنی به اول . از هرجا شروع کنی به هرجا . مثل این رمان های مدرن که نویسنه تهش توضیح داده از ته به سر خواندنشان هم مجاز است و آدم همیشه گیج می شود که کدام وری خواندنش بیشتر می چسبد . اما این قصه یک خوانش بیشتر ندارد . تازه به قصه را که تمام کنی می بینی کل داستان همین فصل آخر بوده .حالا که معما حل شد از هرجا و هر فصل که دوباره خوانی کنی میبینی فقط تو کور بودی و ندیده بودی که کل قصه همین است. باقی همه بازی. بازی با لغات و اصطلاحات جاری .بازی با اخبار روز .بازی با گرفتاری های سیاسی .بازی با همه ی چیزهایی که بازیچه هم نیستند حتی. تقصیر کسی هم نیست . مملکت را کرده اند نمونه وطن ـ سایزی از طلوعخانه ی خورشید *. هر قصه اینجا بنویسی ، همین می شود.
* THE House of the Rising Sun نام فا. حشه خانه ای در نیو اورلئان که منشا تصنیف معروفی به همین نام شد.
شش پارادوکس حکومت سوسیالیست:
توضیحات : هر شباهتی بین جوامع سوسیالیستی و نظام جمهوری اسلامی کاملا اتفاقی است!
۱ . یه جوک روسی هست که میگه کارل مارکس به شوروی بازگشت. کارخانه ها، بیمارستان ها، شهر ها و روستا ها و خلاصه همه جا را به او نشان دادند. بالاخره، مارکس تقاضا کرد که به او اجازه بدهند که در تلویزیون صحبت کند. دفتر سیاسی ترسیده بود که او چیزی بگوید که آنها نتوانند جمع و جورش بکنند. مارکس قول داد که فقط یک جمله بگوید. دفتر سیاسی، تحت این شرط، موافقت کرد. کارل مارکس به تلویزیون رفت و گفت:« پرولتاریای جهان، ببخشید.»
۲.بعضیا از ادما اینجوریند . یه جوری راجع به ایران حرف می زنه انگار شورویه سابق یا کره یا قطب جنوب یا یه جای دووره ! میگم : لطفابه عنوان یک شهروند راجع به سیاست خارجی ضد کاپیتالیسم کشوری که وارد کننده همه چیز صحبت کن. نه مثل یه ناظر خارجی و از ورای تاریخ. و بعضی از آدما حتی راجع به وطن خودشون ناظر خارجی هستند.
۳.انتخابات افغانستان نزدیکه. تقریبا شک ندارم کرزای دوباره رای میاره . یا شاید رای میارونه خودشُ. بازی زشت قدرت در جهان سوم. در همین راستا برنامه های بی بی سی متمرکز شده رو انتخابات افغانستان. حسودیم میشه. جدا . به این شور و امید و تبلیغات و سر و صدا های انتخاباتی. اما وقتی میبینم کاندیداها هی راجع به اسلام و تشیع و حکومت اسلامی سخن پراکنی می کنند می خوام سر خودم بکوبم به دیفار! ۴.هگل میگه : یکی از درسهایی که از تاریخ میتوان آموخت این است که هیچکس از تاریخ درس نیاموخته است . حالا حکایت ما و همه ی طرفداران نظام های ایدئولوگ است . تکلیف نظام غیر دینیش که شوروی سابق مشخص کرد. آیینه ی عبرت نظام دینیش هم که زنده و خونین و مالین جلوی چشم بشریت داره تقاص جهل ۳۰ سال پیش پس میده. دیگه این آزموده را دوباره آزمودن چه ماجراییه؟ ۵.چرا وقتی فرصت به دموکراسی رسیدن هست می ذارید اینقدر آسون از دستتون بره؟ به قول مهندس بازرگان تنها واکنش جهل به استبداد نباشید. تاریخ بی رحم است . شاید فرصتی به تکرار نباشید . به میوه ی آگاهی تان تکیه کنید..... ۶.همین جا ، جا داره ما هم به نوبه ی خودمون در ادامه صحبت های برادر عزیزمون مارکس از همه ی مستضعفین جهان که چشم امید به جمهوری اسلامی دوخته بودن عرض کنیم که : مستضعفین جهان ! متاسفیم . جمهوری اسلامی جواب نداد. یه راه جدید برای مملکت داری پیدا کنید.
دیروز با جدیت به محمدرضا سپردم به محض اینکه برگشت فرنگ تو دانشگاه جدیدش که گوش شیطون کر کاملترین دانشگاه هنرهای زیبای بلاد کفره بگرده یه رشته ای ، دوره ای ، کورسی ، کوفتی ، زهرماری که به کار بافته های من بیاد پبدا کنه .گفت اینکار میکنه و بعدم قرار گذاشتیم هرکی زودتر اقامت گرفت اون یکی رو بگیره. اولش خنده ام گرفت . بعد که شبیر گفت : تو که همیشه می گفتی "من نمیرم " گریه ام گرفت. گفتم حالا دیگه می خوام برم. و به سختی گریه نکردم . و به نحو غم انگیزی می خوام برم. کلی کار هست که باید انجام داد. محمدرضا میگه آروم آروم کارتو راست و ریست کن. و من به نمایشگاهایی که داشتم فکر می کنم که میگن سابقه کار محسوب میشه و برخلاف اینجا که بی ارزشه گویا اونجا ارزش داره که قبلا تو زندگیت چه غلطی کردی .به فیلمایی سرشون بودم فکر می کنم وفکر می کنم چندتا نمایشگاه دیگه می تونم امسال داشته باشم .به اون خانم ایرانی ـ فرنگیه فکر می کنم که کارامو پسندیده بود پارسال مارسالا و من اون روزا انگارم نه انگار. به استادم فکر می کنم که رفته امریکا شمارشو ندارم که شماره این خانومه رو بگیرم ازش. به مدارکم فکر می کنم که هنوز از دانشگاه نگرفتم بعد صد سال. به آیلس هم فکر می کنم که هنوز ندارم . به سرمای استکهلم فکر می کنم . و به رفتن...
عکس : یکی از بافته هام که خیلی دوستش داشتم و از فروختنش عین ــسوت ــ پشیمونم.کاش یارو پسش می داد.
روز روزش هم از جواب دادن تلفن بیزارم. این روزها که وقتی تلفنم زنگ می خورد فقط می نشینم زنگش را گوش می کنم : شوپن .
چند روز پیش فواد زنگ زده بود که دارد برمی گردد امریکا و می خواهد حتما قبل از رفتن مرا ببیند حتی اگر می خواهم بروم بهش کلی فحش بدم بروم بدهم . فکر کردم اصولا چرا باید فحش داد؟ که یاد ماجراهای زمستان سر نمایشگاه و اینها افتادم که می خواستم سر به تنش نباشد. فکر کردم : هزار سال گذشت.... گفتم که دیگر نه قهر و نه ناراحت نه عصبانی نیستم و قبل از برگشتنش می روم می بینمش. اما ابنقدر امروز و دیروز و فردا کرده ام که هنوز هم نرفته ام. نه اینکه نخواهم . فقط انگار دوباره چند روزی است دچار سندروم اتاق ــ جهان بینی شده ام و مطلقا از خانه بیرون رفتنم نمی آید . اینجور روزها فقط دلم می خواهد بنشینم و ببافم . ساعت ها و ساعت ها . یا الیافم را مرتب کنم . روی ابریشم ها دست بکشم.یا توی تراس پارک را تماشا کنم و الیافم را رنگ کنم . زرد را نارنجی . نارنجی را قرمز .سبز را آبی. آبی را بنفش... بی آنکه نیازی به هیچکدام حتی داشته باشم. تمام طول روز شوپن بگوشم.پرلودها . نوکتورن ها... آلبوم های راکی را که با آن همه زحمت جمع اوری و مرتب کرده بودم که بنشینم بر اساس دسته بندی کتاب جرمی پاسکال گوش کنم ، جمع کردم گذاشتم توی گنجه. برای روزی که دوباره آدم ِ خودم شدم ــ اگر شدم ــ . فکر می کنم : خوبست که این وقفه ی بین ترم های زبان هم مصادف شده با این دوره ی نمی دانم چند وقته . و این طور است که می شود همه ی درها را بست و نشست و کار کرد و شوپن نوشید و کار کرد و شوپن نوشید هزاران هزاران بار.
با هر زبان و به هر مذهبی که بدان پایبندید برای زندانیان دعا کنید... همه رفته اند خیابانبازی به فراخوان جنبش که این شب تولدی به برادران باتوم محور شام مفت خیلی هم نچسبد. بابام میگه تو چه انقلابی هستی؟ بپوش بریم. می گم انقلابی نیستم . بدبختم . و اشکم جاری می شود. مثل هر بار که کسی اسمی از میرحسین و ابطحی و نبوی و حجاریان و خاتمی و... ببرد، یا موسیق آشنایی از جایی بیاید ، یا جایی رنگ سبز به سر و دست کسی ببینم یا برنامه ای تصویری، حرفی، صدایی از میرحسین پخش کند. نمی دانم این چه وضعی است که عادت نمی کنم. هربار انگار بار اول است . این داغ لعنتی... هنوز هم شعار روی دیوار ببینم وسط خیابان می زنم زیر گریه. جلوی تلوزیون حرف های میرحسین یا بیانیه ی کسی را بشنوم. پشت مانیتوراخبار را بخوانم . وقت طرح زدن به زندانیان فکر کنم می زنم زیر گریه. دیشب هم موقع دیدن اخبار که ناگهان یک کپه بادبادک سبز از پشت مجری بی بی سی بالا رفتندبغضم ترکید . فکر اینکه ادمهایی آن سر دنیا درست موقع پخش اخبار برای ما بادبادک می فرستند بالا تا ما این طرف دنیا ببینیم و دلمان گرم شود که تنها نیستیم...فکر اینکه دران لحظه چند نفر پایین آن ساختمان ایستاده بودند که به فکر ما هستند. خیلی که کوچک بودم وقتی پدرم نماز می خواند میگفتم:بابا اینجا خدا نمی بیندت باید بری توی حیاط . حالا هم شاید روزهای اول الله اکبر گفتن ها فقط برای این همانی کردن جنبش و انقلاب ۵۷ بود اما من این شبها فقط برای این فریاد می زنم که خدا مگر صدای فریادم را از روی بام بشنود.
۱۳۵۷
۱۳۸۸ آی همه ی چشمان ناکور : این تصاویر کپی برابر اصل است یا کاریکاتور؟
یا من خل شده ام یا واقعا دائم صدای جیغ می اید. گرمم است و این کولر لعنتی انگارش نه اینگار. دکتر میل داده که شما و داداش نمی خواهید بیاید فرنگ؟ هنوز نه گفتم نه. نه گفته ام اره.نمی دانم چه بگویم.... .بگویم چرا از تاریخ تغییر تاریخ سهم ما شد. چهره ی خونین دختران در خیابان و جنازه ی کبود پسران سهم ما شد. ازینهمه زندگی بوی گاز اشک و تاول گرد فلفل نصیب ما شد.روزمره گی حق زیستن را از دست دادیم. شدیم جنازه های عمودی . زیستن در فضای دیکتاتوری و گریه ی شبانه نصیب ما شد. الله اکبر هرشب وشنیدن اخبار مرگ هرروز سهم ما شد.مثلا زنده ایم. از زنده بودن فقط تنفسش سهم ما شد. چرا ؟ مگر ما مردم نیستیم؟ امت نبودیم؟ ملت نخواندمان؟ مگر کسی جز حقش کسی خواست؟ مگر انتخاب حق ما نبود؟ صدای الله اکبر بلند است...باید بروم... خدا بزرگ است و بزرگ تر است و بزرگ ترین بزرگ هاست و دستی روی دستش نیست....
تب دارم. صبح از ته کیفم اون تیکه از رونامه کلمه سبز پیدا کردم که آدرس ستاد شاخه جوانان حزب کارگزاران توش بود. روزی که رفتیم اونجا سخنرانی عطریانفر. یه ساعت بعد ر زنگ زد. به این هم می گن همزمانی یونگ هم می گن بعضی از آدمای اون روزا هنوز زنده اند و بیرون از اوین . میخواست مطمئن بشه زنده ام . گفتم هستم . و به اون روز فکر کردم... آقای عطریانفر کی دوباره بیایم بشینیم برامون از دموکراسی بگی؟ من این قامت درهم شکسته رو باور نمی کنم. این جمله های مغشوش بی فعل و فاعل . من مردی دیدم بلند قد و چهارشانه. با صدایی رسا . که محکم و واضح حرف میزد. چشمش نه دو حفره ی بی فروغ که دریای امید بود. خدایا روزی که این مملکت اوین نداشته باشه می رسه؟
بگذارید این وطن وطن شود....
دلم برای همه می سوزد.
اول از همه برای امیر که این وسط افتاده بین ما که حوصله اش را نداریم .من که هی تکرار می کنم که ساکت باشد . صدای تلوزیون را کم کند. حرف نزند. بلند نخندد. بچه های فسقلی محله را جمع نکند خانه . شب ها تی وی نبیند چون همه نشسته اند پای بی بی سی در حالیکه یا اعصاب ندارند . یا تازه از تظاهرات آمده اند.خون دیده اند. یا عصبی اند .یا بی حوصله اند و نمی بینند که این بچه فقط ۱۲ سال دارد و با خمیر بازی ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د را ساخته که کله ای تو خالی دارد و هی می گوید : ببین . تازه مغزم نداره . و هیچوقت کسی حوصله ندارد ببیند. برای بابام که انگار این روزها کارش شده نجات دادن آدم ها از زیر باتوم و شبها الله اکبر گفتن تا پشت سرش همه محله شلوغ شود یا هیشکی نیاید جز موتورهای دو نفره و آمبولانس ها ی مشکوک. و برای خودم که مدت هاست مرده ام.
پ.ن. یادم هست روز اول اعتراض ها ـ درست شنبه حوالی ظهر ـ وقتی خشمگین و عصبی و شوکه با لباسهای خیس و گلالود ناشی از سنگر گرفتن توی جوی ـ محض کمتر کتک خوردن ـ دوان دوان پیچیدم توی عباس آباد تا سوار ماشینی بشم که پریا و پریسا توش منتظر بودن منو از مهلکه دور کنن .وقتی رسیدم جلوی سینما آزادی و دیدم مردم تو صف سینما دارن لاس میزنند طاقت نیوردم وهمونجا جلوی سینما بلند زدم زیر گریه! امروز تو تی وی فیلمای دیروز جلوی سینما آزادی رو دیدم تازه اون درد اون روزم تسلی پیدا کرد.
من مرده ام و این داستان جنازه ی من است .
از بوی گند هوا تهوع می گیرم . صدای پتک از خواب می پراندم و یادم می آید که من ما ه هاست که مرده ام و فرقی نمی کند بیدار باشم یا تا ابد خوابیده باشم.
از عصر دارم به ماجرای مالزی فکر می کنم. چندتایی با هم بریم خوبه. ذهنم گرفتاره....
شاید آره حتی...
۱.آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست، گرد سم خران شما نیز بگذرد.
۲.یک راه خوب برای اعتراض مدنی این است که هی زنگ بزنیم به نهاد ریاست جمهوری بگوییم: الو .. میرحسین
یه هواپیما دیگه سقوط کرد.
خدایا با ما چه می کنی؟ چرا عزا رو عزاهای ما می ذاری؟ تقاص چی رو میدیم آخه ما تو این چهل روز؟
دود و اشک و خون و باتومش مال ما .
افتخار و سربلندی و غرورش مال بچه های خارج از کشور.
و من دوباره یبوست کلمه گرفتم.
مغزم و چشم راستم باهم تعطیله. دیشب خواب دیدم دارم به یکی میگم یونگ دوست دارم. اینروزا هم همش دلم همبرگر می خواد.
گه .
پ.ن. کلا.
چشم راستم درد می کنه. عینک می زنم. دلمم هنوز جریحه داره. عینک بزنم؟
تلفن کنترل بود معصومه ناصری
ای خدا....
یکی بیاد این پسره ی رومانیایی خنگ توجیه کنه من ازین سر دنیا به درد اینکه دوست دخترش !!! باشم نمی خورم . ایضا اون ازون سر دنیا. عجب گیری افتادیما.....
اصلا این رومانی کجای دنیا هست؟؟
مترو چیز بسیار بسیارخوبیست تا لحظه ای که بی خبر از افتتاح ایستگاه های تازه سر از کلی آنورتر از خانه در نیاوری.
حالا فکر کن ساعت ها زیر آفتاب داغ راه رفته باشی ، با کلی ازین بازاری ها سر و کله زده باشی سر دو متر و ده سانت نوار و روبان و نیم کیلو زهر مار ، آخرش هم اینقدر برگ مخصوص رستوران فیموس بازار را بلعیده باشی با یک خروار دوغ و ماست خیار و زیتون و کوفت پوست کنده و بلند شدن از صندلیت هم نیاد اینهمه گم بگور شدن که هیچ....
حالا از وقتی اومدم خبر مرگ سهراب اعرابی شنیدم سرم گیج میره. اشکم باز آویزونه.هی میشینم بیانیه ی آیت الله منتظری رو می خونم دلم گشاد میشه .هی یاد جنازه میفتم دلم مچاله میشه. تاریخ آدمای بزرگ فراموش نمی کنه. تاریخ حافظه اش از سیاست مدارای ما بهتره. همه ی این واژه ها در تاریخ باقی میمونه. همونطور که واژه های محبت آمیز میر حسین به کودکای دهه ی شصتی این خیل عظیم برای امروزش فراهم کرد.... پ.ن. منتظرم ببینم اگه آقامون جمعه بره نماز جمعه ما هم بریم. اصلا هم خنده نداره. اگه بگه برید میرم.
چند شب پیش خوابی دیدم که هنوز هم بعد ازین همه اتفاقات پشت هم پشت هم از سرم ببرون نمی رود .
خواب دیدم در تاریکی مطلق با گروهی از آدم هایی که نمی شناختم دور تا دور حیاط بزرگ خانه ی قبلی ایستاده ایم و بلند الله اکبر می گوییم. همانطور که به اسمان ابری نگاه می کنم و الله اکبر می گویم می بینم که الله اکبر هایمان در آسمان روی ابرها به شکل سیاه مشق نقش می گیرند. و من فکر محو سیاه قلم ها بودم. حالا هرشب که صدای الله اکبر می پیچد کنار پنجره می ایستم .خنکای آن رویا هنوز روی پوستم هست. به آسمان نگاه می کنم و به الله اکبر هایمان فکرمی کنم که روی ابر نقش بسته اند و حالم عوض می شود.دلم قرص می شود.
من همیشه عاشق این ساختمان گرد گنده ی بی قواره ی سرمشق معماری مدرن ایرانی بوده ام با این کاشی های آبی سبز و اینکه همیشه ی خدا دور و برش یکی پیدا می شود که از سالها پیش بشناسیش و بایستید و سلام علیکی بکنید.
چشم می چرخانم و فکر میکنم جلوی گیشه کجاست؟ مازیار زودتر مرا می بینید و بلند می شود. اول از همه فکر می کنم : دیگرشکل باب دیلان نیست. و این بخاطر مدل موهای آشفته اش است که دیگر شبیه پسران بد دهه ی هفتاد نیست گو اینکه هنوز آشفته است. بعد هم فکر می کنم : سیگار ؟! . و همه ی اینها همان چند قدم طول می کشد تا بروم سمتش و او سیگارش را بیندازد روی زمین و با کفشی که ان هم جدید است زیر پا لهش کند و با من و بقیه دست بدهد . آخر شب فکر می کنم چرا سالی یکبار تئاتر می رویم؟ . و مازیار برای همه توضیح می دهد که از زمستان ما قرار بود برویم تئاتر و آبرویمان یش همه می رود که آخرش هم از تنبلی بلیط نخریدن نرفتیم. موقع برگشتن یادم میاید که قبلا پاکتی سیگار نمی گرفت. تصحیح میکنه : نخی خریدم .فقط تو پاکته. از استدلالش خنده ام می گیرد . میگم هی بیایم تئاتر. میگه : میایم.
با بنفش دل خوشحالیم باز نمی شود. تصمیم گرفتم دوباره روبان سبزم را ببندم.
از مردن سخت تر نخواهد بود. اینهمه آدم مردند.و ما هنوز زنده ایم. مرگ را دیدم.. دهنم مدام تلخ است. برایم اس ام اس میاید که اس ام اس باز شد . خوشحال نمی شوم. پیامی ندارم به کسی. سکوت.سکوت. سکوت.سکوت... شبهای ساکت.روزهای ساکت تر.
پ.ن. برادر ۱۱ سالم تو فرم کلاسای تابستونش در جواب اینکه : قصد دارید در اینده چکاره شوید؟ نوشته : رهبر جنبش !!
خدایا
خسته شدم از بس تنها گریه کردم. بیا پایین با هم گریه کنیم....
چقدر کشور ما کوچک و دور است.اینجا مرکز دنیا نیست.
به نظرم ایران یک طبقه از جهنم است.
خواب و بیدارم گم شده است . از صدای جیغ کسی یا کابوس حجم دود بر قفسه ی سینه ام از خواب می پرم.هر شب هزار بار.سقف خانه ی مردم نا آشناست. می نشینم در تراس. سقف همه ی خانه ها ازینجا پیداست. جایی که ساعتی پیش هزاران نفر دستشان از همه جا کوتاه به بزرگی خدا پناه می بردند.
گریه ام می گیرد . فکر می کنم : الله اکبر... دم رفتن چند قرص صورتی کوچک برایم می پیچد لای کاغذ که شب ها نصف کنم و بخوابم. این خیابان ها شکنجه گاه است. کسی مرا به خاطر ندارد. من دیگر کسی را نمی شناسم. آهای...همه ی مردم شهر...تازه بود که همه ی ما سبز بودیم...من به همه تان پوستر پوستر لبخند میر حسین را دادم...شما به من لبخند زدید...نشان پیروزی به هم نشان دادیم... ظهر تابستان عبوس است.خیابان ها درازند.خانه دور است.فکر می کنم : من صبورم. من صبورم. من صبورم . و بغضم می ترکد.... ما هیچ نداریم. ما را لخت روی آسفالت های خونین رها کردند. سبزمان را بردند. سرخ و سفیدمان را آتش زدند. پرچم را دزدیدند. برادرانمان را در زیرزمین ها شکنجه کردند. دختران را با چوب کتک زدند. کشتند. چشممان از دود گاز اشک آور و گرد فلفل... نه ...از ظلمی که جلوی چشمان بهت زده ی روز بر ما می رود است که خونین است...
ای روزگار نقش و نگاران. ما خدا می خواهیم.ما گمشدگان بی قایق . ما بچه محصل های سر براه .ما بلدرچین های خیس شده از داس برزگر می ترسیم. ما گناهی نداریم. بی پناه مانده ایم. گندمزار درو شده. لانه های خراب ، خانه های آباد سه طبقه ، بیچاره دلم...*
شال سبزم روی صندلی. هنوز بوی گاز اشک آور می دهد . بوی دود. دستم به شستنش نمی رود. بوی این روزهاست... صبح ها بی آرزو بیدار می شوم. ساعت ها به سقف نگاه می کنم. آسمان که تماشا ندارد. هلی کوپتر ها می آیند و می روند. از صداشان دلم می ریزد. از صدای موتورهایی که از پشت سر حمله ور می شوند. از صدای جیغ زنان و نعره ی مردها.شعارها.سکوت ها.... نگاهم به دستهایم می افتد. ناخن های بلند و لاک زده ام را بهت زده نگاه می کنم.دست دختر دیروزها. دستانی که این روزها به رنگ و ابریشم و گره نمی رود زیبایی نمی خواهد. ناخن هایم را کوتاه می کنم . لاکم را پاک می کنم. حالا آماده ی دفاع است. شاید سنگ.شاید.... هربار قبل از بیرون رفتن دوش میگیرم . آرام آرام موهایم را می شورم .آرام کرم می زنم. فکر می کنم : اگر جنازه ام را تحویل ندادند تمیز بخوابم....
شما اسم این را می گذارید زندگی ؟ که هرکدام از ما جنازه ی یک نفر را بر دوش داریم سوار بر قطاری به جای نامعلومی می رویم که نه مبدا آن را می دانیم نه مقصدش را ؟ دلمان به این خوش است که زنده ایم...* *عباس معروفی
بابام میگه راه آزادی همینه.
منم همینو می گم. این آدمایی که می رن کتک می خورن زندانی میشن و حتی می میرن واسه میرحسین نمی رن. واسه کروبی نمی رن. اینا راه آزادی رو می رن. راهی که در تاریخ همیشه خونین بوده.راهی که تنها راهه. با قایم شدن پشت مانیتور و مانیفیست صادر کردن راه به آزادی نخواهیم برد.
این مدل زندگی کردن بو گند میده...
روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنم...
همه واسه مردم شاخ و شونه می کشن و مسئولیت خونشون پاس می دن به هم . بر اساس قانون اساسی مسئولیت مردم بر عهده ی رهبره. اما... نمی دونم امروز چی قراره پیش بیاد. نمی دونم مردم میان یا نه. نمی دونم چند نفر قرار کشته بشن. از کتک خوردن نمی ترسم . شاید حتی از مرگ. مرگ نمی تونه بدتر از شرایط این روزا باشه. فقط می دونم از امروز دیگه مردم این کشور روبه روی همدیگه می ایستن. ما با دست خالی. اونا با انبار انبار اسلحه. بابا میگه خونی که می ریزه برکت داره. هر لحظه احساس خفگی می کنم.هر لحظه احساس تنهایی. انگار فقط ما ۲-۳ میلیون نفر تو تهرانیم که می جنگیم . انگار همه نشستن نگامون می کنن. انگار فقط ماییم که صبحا با کابووس بیدار می شیم و شبا با گریه می خوابیم. انگار فقط ماییم که با هر زنگ تلفن از جامون می پریم که نکنه خبر مرگ یا دستگیری کسی بهمون برسه.انگار فقط ماییم که زندگی روزمرمون از دست دادیم و هر لحظه مون تو اضطراب و هراس بین اخبار و بیانیه ها و اعلامیه ها می گذره. انگار فقط ماییم که با هر سخنرانی دوباره و دوباره تهدید به مرگ می شیم . انگار همه نشستند مارو تماشا می کنند.
همه ش می خوام بالا بیارم....
همه اش می خوام بمیرم...
از تظاهرات که بر می گردیم آرام تریم.انگار که سهم امروزمان را ادا کرده باشیم . ظهر داغ و زیبایی بود.ظهرهای داغ و زیبایی است. هزاران هزار...صدها هزار...شاید میلیون ها زن و مرد سیاه پوش. آرام و بی صدا. با انگشتانی به نشانه ی پیروزی بالا. میر حسین امد. سکوتمان را به پایش ریختیم. هزاران هزار یا حسین . میر حسین . فریادها زدیم که بداند ما هنوز پای حرفمان و حرفش هستیم. پای رایمان...
نشسته ام عین گاو بهار اشک می ریزم واسه اونایی که دیشب کشته شدن . بابام می پره بهم که نشستی اشک می ریزی؟ برو حقت بگیر. پرچم سبز می بندم مچ دستم می زنم بیرون.ونک قیامته. تو ولیعصر یه مشت چماقدار می ریزن می زننمون. پشت بندش بسیجیا پرچم بدست شعار اتحاد می دن و میان . یه وانت و اخوند و لیدر و بلند گوهای بزرگ دارن... به زحمت خودم می رسونم ونک. میرم سمت بچه های خودمون. همه دارن دست میزنن. یا حسین. میر حسین. میگن تا جام جم ادم رفته .تا تجریش. از مامور اورژانس می پرسم امروز کسی نمرده که؟ میگه خانوم نپرسید. نمی پرسم. گارد ویژه بین اینوریا و اونوریاست . لباس شخصیا میان بینمون و میرن. اینور که میان شال سبز دارن. می رن اونور درش میارن. اسلحه دارن. بابا به یکیشون گفت یه قطره خون بریزی دودمانتو به باد دادیا...
میر حسین ما داریم خون میدیم.
روزای عجیبیه. شبای عجیب تریه. تهران خواب نداره. نمی ذاریم بخوابه. هزار برابر شبی که تا صبح نشستیم دروغاشون گوش دادیم و اشک ریختیم تهران شکنجه می کنیم.بذار بفهمه ما شب ۲۲ خرداد چی کشیدیم. خواب از تهران می گیریم. می ریزیم تو خیابون. کتک می خوریم . سیلی می زنیم. شعار می دیم. تهدید می شیم. فحش می دیم. تف می کنیم رو صورتشون. فحش می خوریم. شبا فریاد می زنیم. الله اکبر می گیم. مرگ بر دیکتاتور می گیم.اتوبوسا و بانکا رو آتیش می زنیم. و حتی شده گاهی تو جوب پناه بگیریم ... ساکت نمی شیم. خفه نمی شیم. دیگه نه. میلیونها رای دادیم. تک تکشو پس می گیریم. سبز ترین لباسامونو می پوشیم و با بچه های کروبی ــسفید و سرخ ــ با بچه های رضایی ــ آبی ـــ حقمون پس می گیریم. دیگه همه پشت همیم. تا اطلاع ثانوی رییس جمهور ما میر حسین موسوی است.
پ.ن.و سر انجام اینترنت را خدا آزاد کرد !
با تک تک سلول های تنم درد می کشم. تنم یخ کرده . فحش های بد می دهم . عین مار زخمی دور خودم و خانه می چرخم . اینهمه دروغ و ریا را من تاب نمیاورم .
مردک دروغ هایش را راست راست توی صورتمان تف می کند. میر حسین آرام نشسته . من اینهمه قدرت ندارم . همه ی سیگارها را من دود می کنم و وقتی چیزی نمی ماند لیوان لیوان آب یخ می نوشم . یخ می کنم... آخر شبی قرص صورتی رنگ تجویز دخترک را می خورم و حالا فقط دستانم می لرزد. گریه ام می گیرد . همه ی حق من از آزادی مدنی چهارچوب وبلاگیست که حروف را جدا جدا می خواند: م.ن. ا..ز.ا.ح.م.د.ی.ن.ز.ا.د.م.ت.ن.ف.ر.م. تف به سیاست که میوه ی کالش امروز اینگونه توی صورت شرافت می خندد....
ما که رایمان را گره زده ایم مچ دستمان.
در سطح شهر تمرین دموکراسی می کنیم.به هم تیکه های سیاسی می اندازیم . سر چهارراه ها گیس هم پالکی هایشان را می کنیم.انگار که ما همه از یک سمت و سو نباشیم. دشمن را رها کردیم از بین خودی ها دشمن تراشی می کنیم. چه بدانیم. کسی درس دموکراسی به ما نداد. دوره ی سازندگی که کودکی می کردیم و دوچرخه بازی. با خاتمی نوجوانی کردیم . موسیقی و کتاب و سینما و تئاترمان به راه . فکر کردیم زندگی همینست و وطن همیشه مهربان. لوس شدیم قهر کردیم . چوبش را هم که هرروز هزار بار خوردیم. به خدا ما ادم شدیم.ما گیس هم جناحی هایمان را نمی کشیم.ما رای می دهیم . ما وطنمان را دوست می داریم....
هزاران هزار بار....
وان را کنده اند گذاشته اند جلوی در . وان تازه را هم نیاورده اند. خاک و خاشاک . همه ی فر شها را جمع کرده ایم نشسته ایم جلوی بی بی سی روزنامه های صبح را که عصرها از دکه ی سر کوچه ای میگیرم می خوانیم.
همه ی شکلات ها را خورده ام و حالا که چیز دیگری نشست مجبورم شام بخورم.دلم به خواب نمی رود. دیشب خواب خوب ندیدم. دلم وان نو و تجریش و بازار و اینها میخواهد. توده ای که همه جا همراهیت می کند. میان صحبتت می پرد تا اسم همه از یادت برود. راه رفتنت را اهسته می کند که خودت را بکشی میان پیاده راه ها و از گوشه ها ارام ارام ارام بگذری. زبانت را سنگین می کند تا قید حرف زدن را بزنی و اینهمه برای گفتن چند جمله کوتاه به لکنت نیفتی نیفتی.از یادت ببرد به حرفهای کسی گوش میدادی.وسط خنده ات بپرد. خسته ات کند تا بنشینی کنار . احساس میکنم قوزی شده ام . توده ای از تصورات که هیچ کجا رها نمی کندم.ساکت و بی صدا میان زندگیم جا خشک کرده . مثلا کاری به کار هم نداریم. مثلا من هستم . او نیست... هرروز میگم :باز یه روز دیگه . و روز شروع میشه.... شبا بهشته . می خوابم که بیدار نشم. خواب میبینم عاشقم . خواب مینم میرحسن رییس جمهور شده . هرشب خوابای خوب میبینم . خواب زندگی میبینم. ظهری ولو شدم زیر کولر . فکر کردم اس ام اس بدم به یکی حالشو بپرسم. همه چهارصد و خورده ای شماره ی تو گوشیم نیگا کردم . هیچ کس نبود که بشه حالشو پرسید . دیدم دلم به هیشکی نمیره . یکی از ذکرای دالای لا ما رو گذاشتم تو ضبط فکر کردم باهاش بخوابم خواب ببینم . چشمامو بستم. بین خواب بیداری اس ام اس اومد. گفتم یا مهدیه است یا ستاد میرحسین . مازیار بود. فکر کردم خوبه دستکم من تو گوشی یکی هنوز دل انگیزم . هنوز ماجرای افریقا یادش بود. گفت ببینم چه تئاتری هست بریم . گفتم خب.کلاسشونم شروع نشده . گفتم کلاسا جدا شده . گفت پس دیگه کلا نمیاد. اومدم بگم نه که تو مثلا خیلی با دخترای کلاس گرم میگرفتی . نگفتم . گفت میام اموزشگاه میبینمت. گفتم خب. دیگه خوابمم نبرد. سایه ها می دانند که چه تابستانی..... فیس بوک بستن . اونجا جنبش سبز راه انداخته بودیم. یادمون رفته بود هر گونه جنبیدنی تو مملکتمون ممنوعه . اونم از نوع سبز ! خدایا عدالتت خفمون کرد بی زحمت.به دوستات تو حکومت بگو دست از سر کچل ما بردارن بی زحمت. بزارن تو آب خودمون خورشت شیم. چیکارمون دارن دستشونو گذاشتی رو گلومون ؟ بابا آدم نفسش بالا نمیاد آخه....
هوای اتاقم جوریست که انگار کولر را تازه راه انداخته باشی.رطوبتش بزند توی دماغت بخواهی پنجره را باز کنی فکر کنی گرما بزند توی صورتت باز نکنی و بوی پوشال مانده بدهد اتاقت .
گبه ام را جمع می کنم ببرم بدهم گلیم بگیرم. موسیقی کوبایی تازه ام را هوار می کنم تا اسمان . کلاف های پشم را جابجا می کنم. شیشه ی عطر دست نخورده را باز میکنم می گذارم جلوی ایینه . و از پنجره های عریض همه ی درختان را یکجا می بلعم : جهان آشناست....
شدم عین آدم. با کفشای مشکی پاشنه دار. تیک تیک . گرممه . صورتم سرخ از گرما و جای بنده. یه چیزی میده میزنم روش که می سوزونه و مثلا دیگه برافروخته نیست که هست.
محض ساکت نبودن میگم حالا چه دکتری می خواستی بری؟ آرایشگرم سینه هاشو عمل کرده. کشیده بالا. شده عین دخترا . آرایشگرم شکمشم عمل کرده. تخت. میگن جاشم نمی مونه. جای سزارینم. آرایشگرم دماغشم عمل کرده بود. ابروهاشم تتو کرده بود. لباشم . حالا سینه هاش چرک کرده. بنده خدا....
از ارایشگاه صاف با صورت برافروخته میرم سر کلاس. همون بهتر که جدا کنند کلاسارو.من که بدم نمیاد.
چه خوبه چه.
چه خوبه که دختره مجبورم کرد برم پیش آقای بابای مینیاتور. چه آقای مهربونی.چه آقای شیسکی. چه آقای با شخصیتی. چه آقای با شعوری. چه خوبه که آدما خوبن. همینکه لبخند می زنند . مودبند. و با کلاسن . آدم خوبش میاد.
بابام میگه اگه می خواستند فیلم دیگران تو یه لوکیشن ایرانی بسازند باید بیان تو اتاق من . و رو به مامانم اضافه می کنه چه قدر پرده هست تو این اتاق !؟
و پرده ها رو دونه دونه میاره پایین . منم همینجوری عین منگا نشستم نیگا می کنم چه جوری پنجره هارو لخت می کنند. خاک و غبار بلند میشه. تو دلم با بلانت وزوز میکنم .میگم : این گرام منو بدید سرویس کنند. و فکر می کنم چه قدر دلم می خواست صفحه های کارای بلانت داشتم.... بابام میاد پایین. میگه : بعدا بهم یاداوری کن. جای این صفحه ها رو هم عوض کن . افتاب خرابشون می کن.بعد به چهل تیکه ی رو دیوار اشاره میکنه :اینم بدیم بشورنش؟ میگم نه. نمی شه. یه فکری می کنم براش. و باز به آهنگه فکر میکنم. ؟Should I be feeling guilty پرده ها رو از همه جا جمع می کنند میرن بیرون.حالا همه چی پیداست. بیرون ابره. بارونه. شیشه ها تمیزن. کاج سبزه. چنارا سبزن. آپارتمان نوساز روبرو سفید و سرخ. یکی تو تراس سیگار میکشه. باد میاد. پرده ها نیستند. حالا همه چی لخته .
پ.ن. اینم به خاطر تو پسر جان.
یارو کلا ۷ تا کتاب خونده تو عمرش، سر جمع ۵۴ تا لغت قلمبه بلده ، به لطف دیکشنری بابیلون لیریک ترجمه می کنه عین بنز ، ۲ سالی هست سینمای اروپا رو کشف کرده ، قهوه ترک پرمایه می خوره و روزی ۱۵ تا پست می ذاره و فرهیخته وار فکر می کنه هرکی جای فعل جمله رو تغییر داد مشت محکمی به دهان براتیگان زده !!
مراجعین محترم : وقتی قصد دارید بولشت بلغور کنید ضربدر قرمز سمت راست بالای وبلاگ بزنید و خارج بشید.
با تشکر. سوماپا.
همه طبقه ها رو زیر و رو می کنم. موهای خیس میاد تو چشمم . بدم میاد . یه چیزی پیدا می کنم می بندمش.می گردم. لابلای شامپوها. ابر خودم و لیف این و اون . برسای تابدار و تاب ندار. تافت. ژل. پنبه.صابون خوشبو بد بو. بی بو. نرم کننده های صورتی . بنفش. سفید کننده. سیاه کننده. لوسیون نرم. زبر . چرب.
لعنتی... این غیب شدن ناگهانی یعنی مودبانه: وان پر نکنید لطفا . باز یه مرگیشه لطفا . تو آیینه فکر می کنم : اه...لطفا منم یه مرگیمه لطفا .لطفا نمی تونم پرش نکنم لطفا. چشمای احمقم سرخن.می بندمشون. می رم دراز می کشم تو وان خالی. انگار تو قبر باشی. بارون بیاد. رو سر و صورتت. رو تنت. سردت بشه. نتونی چشمتو باز کنی. نتونی دهنت باز کنی. بباره روت. دهنت مزه ی نا بده . مزه ی گِل. مزه ی وقتی دندونات اینقدر رو لبت فشار میدی که شور میشه...
هم دلم تنگ می شود بی تو هم ازین گور سرد می ترسم Let it rain, let it rain, make my pain go away, No fuss, ashes to ashes and dust to dust
هزار بار این آهنگ رو گذاشتم خوند و هی یاد اون روز بارونی افتادم که لگد کردیم همه ی برگ های شهرک غرب فلک زده را دوتایی خیس بارون وتو حیاط پشتی گلستان پیتزای اشغال خوردیم. من اینو گوش می دادم تو استینگ . (he dont play for respect یا یه همچین چیزی یادته؟) از اولش هم گفتم بهت این بابا می خواد بره مای لاوشو برگرونه خونه. تو یه چیز دیگه شنیده بودی. لیسنینگت ضعیفه دیگه!! به جای اینکه پاشی بیای اینجا پاشو برو کلاس.
چه حالی بود... امشب دارم خورشت بادمجون می پزم و هرچی پودر بو دار تو کابینتا بود ریختم تو قابلمه که این مرغای لعنتی بو گند ندن .قصد دارم پلو هم بپزم. تو پلو پز البته. ماست خیارم ایضا. از صبحم در امتداد دیشب دنبال کابل لعنتی بی شعورت گشتم : گشتم نبود . نگرد نیست. باید به وسایلت پیجر نصب کنی هانی. وگرنه من که گیج نیستم . یادم نمیره کابلتو کجا گذاشتم . (خودم تو اتاق از ضبط کندمش.اینو اخر شب یادم افتاد.) موهام از دیروز برس نکشیدم . لباسامم و همه چیزای دیگه کف اتاقه و کاش می شد دستکم اشک ریخت و سبک شد. یا یه همچین چیزی.... ...p.s.sunday?? no honey... every day is gloomy
محض رضای خدا وقتی می خوای زنگ بزنی بگی بی معرفت الاغ بی شعورم زنگ نزن خب!حالا هی من الکی باید بگم گرفتارم؟؟ نه . میگم : به ذهنم نرسید زنگ بزنم. بگم چی؟ هی دوست قدیمی که سالی یه بار همو می بینیم من حالم بده؟ هی دوست جدیدی که هرروز هم می بینیم من اعصاب هیشکی ندارم؟ هی آدمایی که وقتی حالم بده مهربونی می کنید بیاید منو نجات بدید؟؟سیو می پلیز. گیو می لاتس اف امپتی هوپز؟؟ کامااان!
بی خیال بابا! هرکی حالش بده مشکل خودشه . من از همه بیشتر . به ملت چه. با اینهمه انرژی تهی نمی رم فردا خانم ق رو ببینم . باعث شرمندگی.
چه خالیم چه.
پریسا راست میگه.همه ی تخم مرغام تو یه سبد بود...
فضای خوابام به نحو عجیبی عوض شده.
میخوام بیام بگم می خوام ۲۲ سال دیگه چی شده باشه اما ناخوشم. خواب سرما میبینم و برف.
میگم. بعدا میگم. یه وقتی که خوشترم بود. خوابم که نمیومد. کاش می شد آدم بخوابه وقتی پا میشه دنیا خوب شده باشه. خودشم.
یعنی من اگه دهنم وا کنم آتش میزنم اون ۳ تا برج رو سرش!
تا سر حد جنون خشمگینم . خیلی.خیلی.خیلی. دلم میخواد موهای خودمو دونه دونه بکنم بریزم کف اسکان. دلم می خواد فحش بدم. خط و نشون بکشم . تحقیر کنم. گاز بگیرم . کتک بزنم. خودزنی یا خود سوزی یا همچین چیزی کنم. این تو بمیری دیگه ازون تو بمیریا نیست. من می دونم و .... یا من حال تو رو می گیرم تکلیفمو با تو و مامانت روشن می کنم یا تو حال منو می گیری من میرم پی کارم دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم هرگز.
اندکی سپسش: every thing has just finishd.no job anymore.i have already known that akheysh....
من به اژدها,مردهای کامل ودیگر موجودات افسانه ای اعتقاد ندارم.
من همینجوریشم مست آفتابم خداییش.حالا فکر کن ته زمستونم زاییده باشنت که همه سردشونه تو هم. چه خواسته سیر و سرخوش. سنگینی این چیزای زیر توری هم تو کوله سبک باشه . ادیت پیاف تو گوشت.باد بیاد و برگام سبز .
من احتمالا تنها دختر این حوالیم که لذت میبره از درد داغ موم رو پوستش پیش پیش از تو داروخونه. یادم رفت بگم بت چرا ازین ورقای چسبناک خوشبوی ویپ لذتم نمیاد : درد نداره عمه سگ.نه می سوزونه . نه کثافتکاری داره.
زیادی شیکه. واسه مازوخیستی مثل من. حرفمو پس میگیرم : من از همه شیزو فرنی تر راه می رفتم....
خیلی ها شیزوفرنی تر راه می رفتند دستهایشان می افتاد تویِ جیبهایشان پاهایشان شُل می شد رویِ آسفالت دوست داشتند خودشان را بینِ دَری وَری های خیالشان،غرق شده ای خوشبخت تجسم کنند. با خونسردی پیاده رو ها را نگاه می کردم و خیابان دید زده می شد شیزوفرنی فهمِ نفهمی بود... شقایق زعفری
کلمات قشنگ مست...
چه قدر خوبه... نمی دونم چی چه قدر خوبه. فقط می دونم چه قدر خوبه.
می دانم که خورشید بیدار خواهد شد و روزهای دستپاچه را در تقویم سال نو خواهد پاشید... شاعر : نمی دونم
درحالیکه سعی زیادی میکنم احساس کنم " ای بابا حالا چیزی نشده که..."هی به خودم میگم پیش میاد و سعی تر می کنم صبور باشم. می دونم چقدر چیزای ناراحت کننده رو راحت میگم سو سعی می کنم چیزی نگم.
سعی تر می کنم آروم باشم. انگار دارم لبخند می زنم. به خودم میگم این تازه اولشه .بعد از ۳۷ سال کاملا طبیعیه (هرچند منطقی نیست) . به اون هم میگم که مشکلی نیست. دروغ می گم. مشکلی هست. مشکلش اینه که من پاشدم لاک زدم بعد ازین همه روز که جلوی خودمو نگه داشته بودم که فقط تقویت کننده بزنم و حالا هیچی به هیچی. بعد فکر می کنم . یعنی این ماجرا چند بار دیگه قرار پیش بیاد؟ یعنی ما با هم سر همچین مسایلی دعوا خواهیم کرد؟ یا یعنی من خیلی خیلی درک خواهم کرد؟ یا یعنی مامانشخیلی خیلی درک خواهد کرد؟ یا یعنی اون خیلی خیلی تعادل برقرار خواهد کرد؟هیچکدومشو بعید نمی دونم. حتی گزینه اول ! یا یعنی چی خواهد شد؟؟؟
امروز برگشتم. اینقدر حالم خوبه که می خوام سر به تن هیچکس نباشه. محض رضای خدا ولم کنید تو آب خودم خورشت شم.
میگه : یه خونه اینور پاساژ. یکی اونورش.
میگم من که گیشا نمیام. میگه خودم میام. مامانش میگه پس باید تنها بیای. شب اس ام اس میزنه که خودم فردا ترتیبشو میدم . یعنی : حله .
وقتی میگه حلش میکنه یعنی جای نگرانی نیست.
در واقع یعنی من لازم نیست نگران باشم چون یکی هست که گفته حلش میکنه و از قضای روزگار جزو یک در هزاران هزاران که وقتی یه چیزی میگه یعنی حله دیگه.مامانش میگه مگه مسئله ریاضی که حلش می کنی؟میگه آره. دو روز به من وقت بدید. میگم خودت می دونی. من گفتم چی میخوام. میگه : دو روز. یادم رفته بود چی می خوام . یادم رفته بود چیزی که می خوام چه قدر خوبه.یادم رفته بود چه ارامشی داره. یادم رفته بود خودم چه قدر خوبم. پریروز تو آیینه ی کافه ناتالی به ابن نتیجه رسیدم که از سر همه هم زیادم. آهسته آهسته در طول حرفهایم قدم می زد و نزدیک می شد نزدیک _نزدیک...
|