|
برای سبز شدن
سکوت باید کرد و خیره باید شد به قد کشیدن یک ابر خوشه بستن تاک و راز سرمستی
محمدرضا عبدالملکیان هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد وین بوم مِحنَت از پی ِ آن تا کند خراب باد خزان نکبت ایّام ناگهان آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز چون داد ِ عادلان به جهان در بقا نکرد در مملکت چو غُرّشِ شیران گذشت و رفت آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت ای مُفتَخَر به طالع مَسعود خویشتن این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید بیش از دو روز بود از آن ِ دگر کسان بر تیرِ جَورتان ز تحمّل سپر کنیم در باغِ دولت دگران بود مدّتی آبی ست ایستاده در این خانه مال و جاه ای تو رَمِه سَپُرده به چوپان گُرگ طبع پیل ِ فَنا که شاه بَقا مات حُکم اوست ای دوستان خَوهَم که به نیکی دُعای سِیف (سیف فرغانی) پشت پنجره ام را كوبيد گفتم كه هستي؟ گفت: آفتاب بي اعتنا طناب را آماده كردم. پشت پنجره ام را كوبيد گفتم كه هستي؟ گفت: ماه بي اعتنا طناب را آماده كردم. پشت پنجره ام را كوبيدند گفتم كه هستيد؟ گفتند: همه ستارگان دنيا بي اعتنا طناب را آماده كردم پشت پنجره ام را كوبيد گفتم كه هستي؟ گفت: يك پرنده آزاد من پنجره را با اشتياق باز كردم
خسرو گلسرخی
پ.ن.به گزارش قلم نیوز وبسایت شخصی مهندس میرحسین موسوی وی در پاسخ به دعوت جنبش سبز ایرانیان در نماز جمعه مورخ ۲۶ تیرماه شرکت خواهد کرد - به گزارش قلم نیوز، مهندس میرحسین موسوی در پاسخ به دعوت مردم درخصوص شرکت وی در نماز جمعه این هفته تهران بیانیه ای صادر کرد. متن کامل بیانیه موسوی به این شرح است: به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ ۲۶/۴/۸۸ در میان صف های شما حاضر خواهم شد. تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست. با تقدیم احترام .برادر شما میرحسین موسوی
پ.ن.آب حوض می کشیم.... اعلامیه پخش می کنیم...پیرزن خفه می کنیم...
با خودم حرف می زنم با تکه های خودم حرف می زنم با تکهتکه های خودم حرف می زنم
روجا چمنکار
زمین
از آن شما که می خندید
رسول علی پور
من اکنون یک تارک دنیایم این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند....
سیلویا پلات عکس از سوماپا
مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر! مرا بنویسید! من به شعر شما لم دادهام شما واژههای نرمی دارید من خستهام! درماندهام! مرا طوری بنویسید که بخوابم مرا طوری بنوسید که سرپناهی در شعر شما داشته باشم. مرا در شعرتان پناه دهید! مرا هم مثل «دعا» بنویسید! من هم زیاد زنده نیستم آقای شاعر باور کنید! * مرا بنویسید! من شعری ساده میشوم باور کنید من نمیخواهم سینهریز ایماژی برای من بسازید همینکه پرندهای کوچک شوم کافیست! * اینجا نگاهها تنگ است! اینجا هوش را هم قاطی ایمان کردهاند من طلای هوشام را ناب میخواهم، ناب! * از همسرم برایتان بگویم: هر شب، در بستر، تند و تند رکاب میزند و میخوابد میبخشید که برهنه حرف میزنم و مغزم را همیشه با ترازوی ایماناش میسنجد خستهام از حدیثهای پوسیدهاش؛ از لمساش؛ از ناناش؛ از تناش؛ و از رکابهای زجرآورش. * باور کنید که تنها شامهام تیز مانده است آزادی را که بو میکشم چیزی درونم پَرپَر میزند! پَرهای شعر شما را هم که بپوشم کجا میتوانم پَر بزنم؟ * اجازه میدهید شما را دوست داشته باشم؟ من بار خاطر شما نمیشوم آقای شاعر، باور کنید! * مرا طوری بنویسید که اهل شعر شما باشم! مرا طوری بنویسید که برای خواندن وقت داشته باشم مرا طوری بنویسید که سفر کنم مرا طوری بنویسید که خودم را دوست داشته باشم مرا طوری بنویسید که دوست شعر شما باشم مرا طوری بنویسید که خواهر شعر شما باشم مرا طوری بنویسید که پرهای جانم را بیابم مرا طوری بنویسید که زیبا شوم! * مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر... شاعر : رضا فرمند آیا با خودم حرف می زدم؟ خواب می دیدم؟ استخوان های پوک را لمس کردم و با خود گفتم در جهانی که علف را سوخته می رویاند چه می توان گفت جایی که کلمات قطعه های اسقاط ماشینی کهنه اند... photo by somapa
پ.ن. اینجانب دچار خودشیفتگی مزمن گشته و هی از عکسای خودم میذارم . نارنجیِ این برگها صدایِ شکسته ای دارد و دلهره یِ یواش ِ آینه آنجا همان جا ...چقدر کم بود چه کم چه کم در باران ِ چرا نمی باردِ این پاییز مثل همین بغضِ من .چیزی کم بود مثل شعری که به تو نمی رسید در گلوی زنی که با من مرده بود .شیدا محمدی photo by somapa
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟ هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد هر کسی در عشق تو دخالت می کند چیزهای وحشتناکی می گویند در باره ی مرد و زنی که بعد از آن همه با هم گردیدن همه جور عذاب وجدان به کاری شگفت دست می زنند با هم در تختی دراز می کشند از خودم می پرسم آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند آیا در گوش یکدیگر در مرداب از قورباغه های حرامزاده می گویند و یا از شادی زندگی دوزیستی شان از خودم می پرسم آیا پرندگان پرندگان دشمن را انگشت نما می کنند؟ آیا گاو های نر پیش از آنکه در دیدرس همه با ماده گاوی بیرون روند با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟ جاده ها هم چشم دارند پابلو نرودا برگردان از متن انگلیسی : روشنک بیگناه
پ.ن. از دیشب که فیلم پستچی رو دیدم ، نرودا تو ذهنم بود. امروز اینو تو کامپیوترم پیدا کردم...
تعویض فصل
آغاز پیک پرستو هاست تعویض فصل برای من پاییز را از پنجره به داخل پیراهن پرتاب کردن است
حسین صفاری دوست
به خودم که این شب ها هی خواب رود و ماهی و دریا میبینم و به دکتر جان معبر به خاطر اکتشاف دوم : یادم میره غرور آدما رو ببینم و اینقدر نادیده نگیرمشون .
دهان باز کنی کریم رجب زاده
پ.ن. مشغول خودخوانی بودم دیدم در چهارشنبه بیستم شهریور نوشتم :( دق میکنم اگر به خیل گم شدگان بپیوندد.) و البته پیوست. گفتن نداره که دق نکردم . رعد و برق می زند می ترسم، بغلم کن! شب پشت شیشه، سایه ات با ماه عشقبازی می کند بغلم کن. خواب از پشت بام تا پلکم مژه می زند، لحاف سرد می شود در چایی تو می ترسم، بغلم کن. خانه سرد می شود در بخاری من در خاطرات تو می ترسم، بغلم کن. هی... هی ... دیوانه! امروز سه شنبه است و هر سه را با سیم ها خفه کن مُردم از بس انتظار که هی دیوانه زنگ بزن! زنگ زدم تا این خانه بغلی بغلم کردی و شیر مادرم آخ! می ترسم، بغلم کن. شعر می خواهم و شیر گرم و کمی عصرانه که با فروردین و تولد من برویم دسته جمعی سیزده بدر و تو عاشقانه مرا از سرخودت آخ روسریم... آخ گره نزن...بزن...نزن مرا می ترسم، بغلم کن. باران می زند و ماهی سفید در ماهیتابه هی جلز ولز می زنی آخ....دلم...آخ ...گوشهای سفید این ماهی چه خوشمزه شده ای امروز قرمز من! هی اگر و شاید را کنار این هفته چیدم و نیامدی بسیار شد و حالا از بالای نامه سلام! هی تا همین آبادیِ پایین... مادرت به عزایت می ترسم، در را باز کن. شغال ها زرد می شوند نارنگیها نارنجی می ترسم، بغلم کن. آسمان قلمبه می کند از خواب سه سالگیم می پرم مادرم زنگ می زند زنگ نمی زنی در می زنم آخ! پدرم دیگر به ایستگاه نمی رسد می ترسم، بغلم کن. دخترم دنیا نمی آید پسرم سه انگشتی است و تو شماره شناسنامه ام را فراموش می کنی. آخ! هی در این بادیه داد... بزها بی شیر ماندند از پشت بام این اسمها بپر یونجه این آبادی بسیار می ترسم، بغلم کن. دکمه ها را یکی یکی پیراهن بنفشم ...نارنجی باز می کنی... یکی یکی کشویم یک در میان می خوابی روی گبه های آبی و گلبه ای صدایم در نمی آید یکی یکی باز می شود دکمه های سبز و فشار می دهی آه...می ترسم، بغلم کن! می ترسم، بغلم کن! شاعر : نمی دونم.
نه من! نه دنیا!
فهیمه غنی نژاد مثل ِ گا لیور درسرزمین ِ کوتوله ها توی ِ زندگی ام پَخش و پَلا شدی معرفی می کنم ا زسَمت ِ راست : من : فِلِر تیشیای مهربان ِ تو تو: غول ِ عجیب ِ شب های ِ من بد ون ِ چراغ ِ جادو هم حاکمیت ِ تو را به رسمیت می شناسم.... لی لی پوت کف ِ دست های تو بود که جا می شد م و تو مرا به سرزمین ِ آدم بزرگ ها معرفی کردی من فقط بند ری آزاد می خوا ستم ا ما حا لا د یگر نگرا ن ِ چیزی نیستم به جهنم که نیستی وسیاه سرفه گرفتم....
بهاره رضایی به وقت قرار این بی قراری بیقرار بی قرارم روی تاب نشسته ام و تا بیتابیم تابی نیست نیستی قرار هم نبودنت بود ونبودنت هم نیست توی کوچه سیگار نیم سوخته طعم تو می داد مگر تو نگفته بودی ما در اتفاق به اتفاق رسیده ایم پس این کدام اتفاق است که نه بویی از رفتنت هست و نه عطری از ماندنت یادت هست به بیابان زدم که بیابانی باشم توسعه ی شهر مگر گذاشت گفتی شهید تو باشم رفتم و شدم نوشتند روی خیل عظیم کلمن ها بنوش به یاد او امدم تنم را بردارم بروم گورم را پیدا کنم گیر دادی که شهیدان زنده اند ماندم حالا می گویی تن تیر خورده دارم دارم که دارم ، دوستت ببین خودم هستم با قدی متوسط چشم هایی که از مرز مشکی بودن گذشته و مو ها یی که وقت مد موج دارند و وقت جزر آرام آرامند آرام در گوشی می گویمت ادامی این شعر شخصی ست هزار و سیصدو هر چقدر که بود بود و هر اتفاقی که افتاد افتادیم از جایی به جایی برای جا به جایی ادامه ی این شعر شخصی ست
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما و گیسوانش را به پشت می ریزد همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری همیشه چیزی هست درون واگن باری ، هزار گونی غربت هزار کیسه تنهایی و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی اگر شکوفه دهد از شمال می آید اگر شراره دهد از جنوب می آید اگر سپیده دهد... اگر ستاره...
مرا محاصره کن ای مه شکفته ی جنگل مرا محاصره کن ای نسیم تمشک مرا محاصره کن ای چراغ آبی دریا مرا محاصره کن مثل یک جزیره ی غمگین
عمران صلاحی
مرسی که هستی،
و هستی را رنگ میزنی. هيچ چيز از تو نمیخواهم؛ فقط باش، فقط بخند، فقط راه برو. نه. راه نرو میترسم پلک بزنم ديگر نباشی.... (عباس معروفی)
امروز هم دربي خبري ! شیدا محمدی
هى دنيا مى چرخد چرا؟ شده ام مثل ماه چهارده به بعد مانا اقایی photo by tom munro
من در این جا حضور دارم و" تک صدائی" خسته ام کرده.... اگر کسی در این اتاق هست لطفا روی کلمه ی حضور روشن شود من به یگ گفتگوی معمولی هم راضی ام کسی در این اتاق هست؟!
هیچ صدائی نمی آید و روی کلمه ی سکوت صبح می شود.... بهاره رضایی photo by joseph cartright
دستم را اگر نگرفته بودی ماندانا زندیان photo by Kija Lucas
بر میگردم برمیگردی از نیمه ی ناتمام من...
مباد که به تو اعتماد کنم: آنگاه که دستانم را فشردی ترسیدم مبادا که انگشتام را بدزدی و چون بر دهانم بوسه زدی دندانهایم را شمردم
غادة السمّان
دوستمان که نمی دارند شاید ترکی گنگ بر دریچه ی متروکیم
نازنین نظام شهیدی
آب از سر چند سه شنبه گذشته بود وما در ايستگاه پنج شنبه نگران جمعه سيگار مي كشيديم . آي جمعه ! خاطره ي لبخند نيمه كاره در عصر كش آمده ي غربت !
شیدا محمدی
هر وقت پانچوي سرخ مرا پيدا مي كند تو در ايوان كتابخانه مي نشيني آهوي آبي كباب مي كني امروز براي ترجمه ي پايه صندلي حال ندارم نخند حقيقت مشكل كلاغ است كه به تو ربطي ندارد ديشب پشت بام خواب من عربي آمده بود در پي ليلي همين را گفتم....
همینقدر بیربط .... تو سلولام خوشم.....
پاییز خواهد امد باید قشنگ ترین دفتر هایم را در اورم... دوستت دارم و عشق تو از نامم می تراود مثل شیره تک درختی مجروح در حیاط زیارتگاهی
حالا عصراست و از بتونه كردن روزها به خانه مي آيم
شعر : گرانازموسوی photo by Chris Blaszczyk
عشق تنهاست و از پنجره به بیابانهای خالی از مجنون نگاه میکند.....
شعر فروغ عکس از محمد شیرانی
این روزها با هر که دوست می شوم,احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است....
آه که چه قدر باید در انتظار آن لحظه ی نادر نشست،چقدر....
حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
شعر : گراناز موسوی photo by Bruno Bisang
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست کانکه عاشق شد ازوحکم سلامت برخاست هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشت نتواند ز سر راه ملامت برخاست که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست
پ.ن.یکی منو از دست آنیموسم نجات بده ! با اتنا ریختن رو هم نمیذارن من عاشقانگی کنم....
شعر : سعدی photo by Patrick Demarchelier
دنیای کوچکی داشتم که تو گاه گاه از آن عبور می کردی در کافه ی نیمه راهی با یک فنجان چای دم نکشیده و مرا در طعم مکرر شیر و شکر حل می کردی...
شعر : شیدا محمدی photo by Leanna Weber
من من من هيچ کس هستم!!! هيچ کس؟ : تو کي هستي؟ آيا توهم هيچ کسي!! پس ما يک جفتيم! نگو چه کسي گفته نگو چه کسي اعلام کرده (ما يک جفتيم) تو مي داني!! خنده داراست کسي بودن نه؟ يا دلگيراست کسي نبودن!! راستي ما دلگيرترازهميشه هستيم (قورباغه هاي تنها..... بيا نام همديگر رابيشترتکرارکنيم (قورباغه قورباغه قورباغه هاي تنها....... تا برسيم به ماه ژوين آنجا متولد مي شويم درباتلاقي بزرگ اين باتلاق سياه باشد يا آبي؟؟ سياه چه شگفت انگيز است!!!!
شعراز( اميلي ديکنسون ) ترجمه : ناما جعفري photo by by Michele Gereon
پروردگار من!
شعر : ابراهیم منصفی photo by Abhijit Biswas
تولدت مبارک ...باشد که هزار ساله شوی و همچنان مرا رنج دهی...وقتی بودی با بودنت حالا هم که نیستی با نبودنت.....
آن پرنده را که می خواند در سر من و مدام میگوید که دوستم داری و مدام میگوید که دوستت دارم من ان پرنده ی پر گوی پر ملال را صبح فردا خواهم کشت !
شعر : پره ور photo by Oana Ingrid
زندگی گیلاس است. مرگ هسته ی گیلاس است. عشق درخت گیلاس است.
مرد بزرگ تولدت مبارک !
انگار به دور مينگرم
اين آدمها تارند ....
photo by irving penn
من هر روز مرگ را ملاقات می کنم او سر راه جهنم خود فروشی می کند!دلتنگام و اندوهناک دوست بدارم؟ هیچ تابهحال به تماشای خودت نشستهای؟ و عشق؟! و زندگی شعر:یادم نمیاد مال کیه.احتمالا از جایی دزدیدم ولی یادم نیست از کجا! photo by Light& Shadow
سرفه هم اوزاکی هوسای photo by edward weston
من ماندم
سیب میوهی شهوت است میوه ــ ابوالهول ِ گناه. چکالهی قرنهاست که تماس با شیطان را حفظ میکند
photo EVA by evegeny freeone
صدای زنگ در آمد باز کردم صبح بود photo by Carlos Chavez
زمين می لرزد تو نيستی و من دور می شوم
photo by Alyosha Truhaut
جیب هایت را پر کن
از سپیده و آفتاب وقتی به دیدار کسی می روی
که در گودترین جای شب
به انتظار توست
photo by sascha hüttenhain
برق؛ در چشمانِ توست من چرا می بارم؟ photo by Roger Coleman
درخت که می شوم پنجره می شوی رو به رویم پنجره که می شوم می رسی با خورشید به تمامم از کوچه های ماه که می آیی ابر که می شوی درخت که می شوم photo by Daniel Bayer
دير آمدی... ديگر ماه شده ام عکس و شعر:لاله صابونچی حرفی به من بزن
کسی که مهربانی یک جسم را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
افتاب رابطه دارم.
photo: یکی از پانچو هایی که برای پایان نامم بافتم. |