|
این روزا هی راه می رم به آدما میگم چقدر دوستشون داشتم یا چقدر دوستشون نداشتم یا بدتر.
امروز تو چشمای سوپروازرمون نیگاه کردم گفتم ازش متنفر بود. کلی خندید. گفت پس چرا باهام کلاس گرفتی؟؟ گفتم دست تقدیر و پای سرنوشت. و اضافه کردم : تازه کلی هم پشت سرتون حرف زدم. این خوبه. اینکه به آدما بگی چقدر ازشون بدت میاد. یا میومد. یا ممکنه بیاد. اینکه به آدما بیشتر از لیاقتشون فرصت ندی. کسی که یک بار نتونست بار دوم و سوم و دهمی براش نیست. واسه خودم خوشحالم. قوی شدم. شایدم مال این قرصا باشه.... نتیجه اش خوبه به هرحال. راضیم. پس نوشت: اون موقع که ما کتاب آبی بودیم همه ی استادای خوش تیپ کتاب سبز درس می دادند. حالا که ما رفتیم کتاب سبز همه استادای خوش تیپ کتاب آبی دستشونه! جاچیزا.... پس تر نوشت : سینا نصف شب رفته بیرون سیگار بکشه در روش بسته شده تا 6 صبح که امیر بره مدرسه جلوی در بوده. هی داریم می خندیم بهش.خداییش ما همون خانوادهه ایم که مهدیه میگه....
انگار دارم خفه می شم. تازه الان خوب شده...قبلش خفه بودم. الان حالم بهبود پیدا کرده. شدم در حال خفه شدن. اینجوری دستکم امید داری که یک درصد ممکنه خفه نشی . اما اونجوری همش خفه ای دیگه.
حس بدیه. آدم باید کپسولاشو هرشب بخوره تا خوشحال بمونه. قرص شب از نون ظهر واجب تره.
دلم می خواد گریه کنم. دلم دکترم می خواد. برگرده وسط کلاس بگه اینجوری نشین یه گوشه.
تقصیر خودمه کپسولامو نخوردم.
مناگر اینقدر شجاع بودم که کسی بکشم خودمو می کشتم.
جلب اینکه از وقتی جای وسایل اتاق عوض کردم دیگه کابوس نمی بینم . همه اش خواب بچه میبینم . بچه های فسقلی که من دوست دارن. و این حتی عجیب تره. چون بچه ها معمولا منو دوست ندارن. دیشبم کلی بچه ی فسقلی خوشحال تو خوابم بود. یکیشون یه دختر کوچولو بود که یک عینک مثل مال من داشت.به امیر می گفت بیا جلوی در وایسیم مواظب منا باشیم. امیر هم تو همه ی خوابام هست. عجیبه.... دیشب داشتم واسه بچه ها تعریف می کردم من سعی میکنم اغلب انگلیسی فکر کنم و شبا خیلی وقتا خواب انگلیسی میبینم جدیدا . امروز دیدم تو وبلاگم یه وقتی نوشته بودم : ""تا وقتی فارسی فکر می کنم اینجا وطن منه"" به نظر میاد اینجا دیگه وطنم نباشه....
لباسامو از پاکت دراوردم بزارم تو کمد یوهو انگار پریا محکم بغلت کرده باشه! بگه : چطوری عروسک؟دلمون براتون تنگ شده بودااا . با همون لکنت زبون خاصش که حرف زدنشو قشنگتر می کنه....
یو هو دو زاریم افتاد. لباسا شدیدا بوی عطرش می داد! گرم و تند و شیرین . به قرمزی شیشه اش. همه ی کمدم الان دچار پریاست. میز لوازم آرایشم ایضا . جعبه ی گوشواره هام ایضا . کشوی لاکام ایضا. همه ی من دچار مهربونی پریا ست.
فکر می کنم شام بخورم.
و در کابینت ها را باز و بسته میکنم . تقریبا همه ی سوپ ظهری هنوز روی گاز است. فکر می کنم بچه ها که حتما بیرون شام می خورند.و یک لیوان بزرگ آب سیب برای خودم میریزم با چند تکه ازین نان کنجدی های خشک که خوشم می آید. یک قرص خواب صورتی . یک کپسول شاذی اور زرد و سبز . لباس هایم را جلوی در می گذارم و خوردنی ها را روی تاقچه لب وان . و همینطور که وان پر می شود توی ایینه زیر ابرویم را بر می دارم. آیینه که تار می شود قید بقیه اش را میزنم و می نشینم توی وان. قرص ها را سبک سنگین می کنم. اول خواب اور را با یک هورت بزرگ می بلعم که تلخ ترست و مزه زهر مار می دهد و کپسول که هیچ مزه ای نمی دهد و قرار است خوشحالت کند. و تو هم کسی را خوشحال کنی و او هم کسی را و او هم... پرلودهای شوپن را با خودش زمزمه کنم توی سرم و کنجد ها تو آب می ریزد. فکر می کنم کاش می شد سیگاری روشن کرد. و یادم به سلینجر می رود و اسم خانواده که یادم نیست و مهدیه می گفت شبیه خانواده ما هستند و من فکر می کنم اگر بابا کمی سلینجری تر فکر می کرد حالا میشد چیزی کشید . و همین طور که نان برشته ام را آرام آرام می جوم به سقف نگاه می کنم. سقف حمام همیشه مرا به وحشت می اندازد. که بریزد روی سرم. بس که زمخت است. می روم زیر آب و دوباره نگاهش می کنم. حالا نرم تر شد. و بیرون می آیم. توی هال کار تازه ی بیضایی را تماشا می کنند. صدای شوپن را بالاتر می برم که صدای چکامه چمانی را نشنوم که درد می کشد . حل شدن قرصها را توی تنم حس می کنم و دیگر درد نمی کشم. قرص های عزیزم! که مسخ و مهربانم می کنند. آب که از لبه های وان سر می رود یادم میاید زیاد مانده ام و ممکن است همین جا خوابم ببرد. ته مانده ی غذایم را می خورم. حوله را می پیچم دورم و دنبال دمپایی هایم می گردم که مثل همیشه گم بگورند. پیدا نمی شوند.
اینم شد پاییز؟! مرده شور !
یه ضرب المثل چینی هست که میگه : دلم می خواد به هیچکشم ربطی نداره ! یه چندتا فحش خواهر مادرم تهش داره که نوشته نمی شن ولی خونده می شن. دارم فکر میکنم آهنگساز این فیلمه با ساعتها یکیه؟ اما حال ندارم سرچ کنم ببینم هست یا نه...
من خسته و کوفته ام . تعطیلات می خوام. طولانی. کنار دریا. فقط موزیک. فقط.
من تا امروز فکر می کردم اون جوراب شلواریه طوسیه پررنگه. نگو سبز بود. خل شدم به خدا... بالاخره یه بارونی هم اومد. ما هم از خدا خواسته بارونی پوشیدیم و دامن قرمز . نیمه منگیم . بریم جز بگوشیم خدا خوشش بیاد... |