|
هوا یه اندک ملسه . نه اونقدری که دامن پشمی بپوشی. انقدری که بگردی تو کمد یه شنلی ، شالی چیزی پیدا کنی بپیچی رو همونی که تنته. یا یه بلوز نازک چروک از ته کشوت دراری بپوشی زیر مانتو . در همین حد.
برگا هم هنوز سبزن. یا ابلهن . یا تقویم ندارن. یا یادشون رفته آبان دیگه پاییزه رسما. و وسط اینهمه مشکلات زیست محیطی من از خواب بیدار شدم دیدم هیچکی خونه نیست .مفیستوفیلیس درونم درومد که: حالا وقتشه! در نهایت وقاحت اشتراوس گذاشتم صداشو بردم آسمون. بعد از هزارسال...بعد از ظهر خنک پاییز خونه باشی...هیچکی نباشه..تلوزیون لعنتی خاموش باشه...هی نگن بیا شام بخور... برو ناهار بخور ...بشین عصرونه بخور ...پاشو صبونه بخونه... خودت باشی و کمد لباسات و اشتراوس... بهشت که میگن همینه . اشتراوس هی کنسرت می ذاره و آدم کلی لباسای قشنگ مناسب فصل داره و هوا ملسه و آدم قهوه می خوره گرم میشه وکمدشو مرتب می کنه و اشتراوس می گوشه. اشتراوس مهربون شاد با شخصیت. نه مثل موتزارت جلف .مرتیکه! پ.ن.ببین به کجا رسید! دانوب آبی ! پاشو بریم به قو ها غذا بدیم !!
ما کلاس را پیچاندیم رفتیم پیتزا.صرفا برای اینکه به شیوه ی عملی به مهدیه یاد بدیم فرق بین بورینگ و اکسایتینگ چیه. دارم سعی می کنم ریخت سم تصور کنم وقتی بیاد ببینه دو نفر غیب شدند.
دلم بی حال بود. دل مهدیه هم بی حال بود. ضمن اینکه واقعا لازم نیست ادم همیشه سر وقت بیاد سر وقت بره... من سندروم دانش اموز خوب دارم . ضمنا . مریم اسکیزوفروئید نیست. متولد دی ماهه! سرزميني را كه دوستش مي داريم خسرو گلسرخی
نسرین ازین مدل ماماناست که هی احساساتش فوران می کنه اشک تو چشماش میاد. ازینایی که میشه مشکلای عاطفیه خیلی بی منطقتو براش بگی و اونم درنهایت بی منطقی کاملادرکت کنه. ازینایی که میشه کلی چیزای کوچیک بی ارزش براش تعریف کنی و تحت تاثیرقرار بگیره.
ساده است. خیلی. یوهو به خودش میاد میگه : وای من چرا هرچی کتی میگه تکرار میکنم؟ و می زنه زیر خنده... عاشق تاپستریه. خیلی زن نازنیه. ازینایی که ادم دوست داره جای راموناش باشه هی هزارتا چیز تعریف کنه براش اونم بگه: وای..واقعا؟ یا خیلی راحت یادش بیاد بگه اولین خاطره اش از تو چیه. یا خیلی چیزای کوچیک دیگه که کسی بهشون توجه نمیکنه.
کاش منم مامان خوبی بشم....
چند شب پیش تری وسط همین مریضیه توی حیاط آموزشگاه یکی از دخترها که چتر زلف می گذارد و چشمان سیاهی هم دارد پیشنهاد داد که شب یک استکان عرق بروم بالا و فردا خوب خوبم . من خنگه شیرازی هم درامدم که: عرق چی ؟ و همه به مای مریض طفلکی خندیدند که عرق چی یعنی چی؟
نگو در شهر همه به جز شهر ما یک عرق بیشتر به هم نمی رسد و همان یک جور عرق برای همه ی امراض کاربرد دارد. من هم که حرصم از شیرازیتم درامده بود که برای هر مرضی سه جور عرق جوربه جور می شناسیم و هیچکدامش هم آن عرقی که همه به جز ما می شناسندش نیست درامدم که : ازون نسخه های تخم ی . و فکر کردم تقصیر پریساست که من اینهمه بی ادب شده ام . و مهدیه مثل همیشه که هرچی به هرکس و هرجا بگویی می خندند ، خندید. حالا اینهمه روز از نسخه ی نا تخمی دکتر گذشته و به نظر می رسد نیاز ما همان نسخه ی تخم ی دختره بود .
هربار این آهنگه رو می شنوم فکر میکنم : کاش مرده بودم و 23 خرداد 1388 نمی دیدم. کاش تو یکی از همون روزای خوب قبل انتخابات یه ماشینی کامیونی اتوبوسی چیزی زده بود بهم در نهایت امیدواری و شادی میمردم. کاش محض رضای خدا یه بارم که شده با سر نمی رفتم تو دیوار.
خدایا ..آخه چرا اینقدر مارو اذیت میکنی آخه... چرا نمی ذارنمون تو آب خودمون خورشت شیم...
اغلب وقتی مریضم حس می کنم دیگه خوب نمیشم. حس می کنم میمیرم.
خیلی ظلمه آدم از سرماخوردگی بمیره.مردن نارمانتیکیه.الانم بدموقعیه.نه سرده. نه گرمه. کاش میشد خوابید.باز.
یه مشت نوکتورن شوپن دارم گوش می کنم. اجراهاش یه جور عجیبیه.
همش انگار دفعه ی اوله میشنفمشون. شوپن از خودمم دوست تر دارم... تنهایی آدمو یادش میاره. اینش خوبه.
خلاصه اش اینکه هر گل نقره ای که سر هرچهارراهی میپیچه من فکر میکنم تویی و قلبم میریزه زمین خورد خاکشیر میشه. چند روز از عمرم کم میشه تا بیام هوش و حواسم جمع و جور کنم که : تو نیستی و گلت هم حتما پارکه تو پارکینگ خونتون و این گل نقره ای گل تو نیست و اساسا خیلیا ممکنه گل نقره ای داشته باشن نه فقط تو و ازین چیزا.
حالا فکر کن دیروز سر کوچمون یکی گل نقره ای پیچید جلوم. چندسال پیر شده باشم خوبه؟ خیلی سال.
ما هی رفتیم کار کردیم زحمت کشیدیم. آخرشم اقای بازیگر بهمون فرمودند با مانتوی بنفش و روسری سبز شکل گل گاوزبون شدیم و همه خندیدن . چون هرچی باشه گل گاوزبون از رومیزی سفره خونه های سنتی بهتره و دیروزش فرموده بودن شبیه رومیزی شده بودیم .
امروز بیکاریم . ملت رفتن اسباب اثاثیه شهرک سینمایی رو تحویل بدن و واسه فردا یا پس فردا ( بسته به کرم دستیار تهیه که کلاس فردای پریسا رو کنسل کنه یا کلاس پس فردای منو ) یه کوچه باغ بیابند.فیلمینگ کنیم دیگه تمومه. یعنی بخش من تمومه . اونا هنوز هنوزا کار دارن . کلی کار داریم و حوصله نه . من آدمم نمیاد . سر و صدام نمیاد . رفت و آمدم نمیاد . دوست ندارم صبح زود هی بگن : منا پاشو...منا پاشو...منا پاشو... من می خوام بشینم تو خونم هزار ساعت. با کسی حرف نزنم. کسی باهام حرف نزنه. هی دوهزار بار صدام نکنن برم اینور برم اونور. غذای بیرون نخورم. چایی بدمزه بهم ندن. لباسام خاکی نشه . آرایشم پاک نشه . دستام کثیف نشه. لبیه ی ناخنام نشکنه. صورتم کک مک نزنه.
من دلم نمی خواد برم سر فیلمبرداری....
زندگی حس گهی است که یک مرغ مهاجر دارد.
دیشب: داداشم میگه خانوم این عطراتو تموم کن الکل میشه ها . میگم سوما اونهمه عطر چه جوری تموم کنم ؟ ؟؟ دوما تازه می خوام برم یه نینا ریچی بگیرم واسه خودم... داداشم : از بس که عطر نداری! میگم نیلوفر داشت. بوی آدم قدیمیا رو میداد. منم دلم خواست. میگه : بگیر بخواب بابا تو هم با اون دل زیبات.و من قرص خوردم خوابیدم... صبح : من دیشب تا صبح خوابیدم و خیلی حال داد. تقریبا یادم رفته بود اینکه آدم شب می خوابه صبح بیدار میشه دقیقا یعنی چی. خدا بابای همه ی مخترعین قرصای صورتی بیامرزه. ظهر: سانسور میشه . شب: رفتم روز آخر نمایشگاه دوستام و کلی آدم قزمیت و غیر قزمیت دیدم .اخرش انگشترای سمیه رو دستم کردم عکاس عکس بگیره درحالیکه برای اولین بار درین چند سال اخیر لاک نزده بودم. و تو دلم کلی به مرتضی بد و بیراه گفتم که مجبورم کرد لاکم پاک کنم. و با دستای بی لاک مدلشون شدم و از اولین انگشتر تا آخریش نق زدم که لاک ندارم و خوشم نمیاد با دستای بی لاک مدل شم. هیچکسم توجه نکرد که نکرد. شب تر : من هی منتظرم ببینم چی شد.... |