|
چه عجب!
چشم راستمون خیلی درد میکنه ( من و لباسام ). و مطلقا حاضر نیستیم بریم دکتر بگه ضعیف تر شده . فکر می کنیم هویج بخوریم خودش خوب میشه .
از امروز من رسما تبدیل شدم به ما : من و لباسام . ماجرا اینه که دکتر این جلسه درس نداد. فقط نشستیم حرف زدیم . راجع به هم نظر دادیم. دکتر و ایضا بقیه راجع به من گفتن هر هفته منتظرن برم ببینن لباس چی پوشیدم . و من حس ایکیو سان بودن کردم و متوجه شدم به جز لباسام نکته ی قابل توجه دیگه ای ندارم. دکتر ایضا افزود امیدواره جسارتم به دردسر نندازتم .که نکته ی قابل توجهی نبود و من نگفتم : ای آقااا بیا ببین تو چه گودالایی که نرفتم و نمی رم و نخواهم رفت ! عوضش هی نشستم به کمد نکات مثبتم فکر کردم. و نتیجه ی دیگه ای که ازین گفتمان حاصل شد این بود که همه نظرشون این بود که هاله خیلی س.ک.سیه و ما ( من و لباسام ) متوجه شدیم حتی در طبقه ی فرهیخته هم معیار س.ک.سی بودن بینی جراحی شده ی شدید ِ نگین دار و لب و گونه های فراوری شده و موی بلوند چند رنگ ِ ویلان می باشد . و با این اوصاف ما (من و لباسام ) حالا حالا ها ته خطیم .حالا فکر کن عینکی تر هم بشیم ! سو عجالتا هویج درمانی تنها راهه. بعدش یه فکری واسه بقیه اجزامون می کنیم(من و لباسام ) . یه وقتم دیدی موهامونو بلوند کردیم. خدا رو چه دیدی. به قول شازده کوچولو آدم کف دستشو که بو نکرده...
دیروز که رفته بودم از عابربانک پول بگیرم دیدم رو صفحه ی خوشامد گوییش که معمولا یه چیزی راجع به خدمات بانک و اینجور چیزاست نوشته : برنده ی انتخابات مردم بودند. خ.ر . عکسشم که بغلش بود !! سیستم عابر بانک و سیاست ؟ اونم از نوع انتخاباتی ! بد جوری دارند به در و دیوار می زدن.
بعد از مدتها رفتیم یه وری . پریا برام یه لاک البالویی باحال خریده بود . تقریبا رنگ مال خودم. یه هوا تیره تر. به نظرش چون لاک ِرنگ من بود . یا من رنگِ لاکِ بودم. یه همچین چیزی. بی حوصله ام. بد حوصله ام.
می خوام برم بگم از اول مهر میام کلاس . اعصابم خیلی خط خطیه. انگار یکی با ناخن هی به دیواره ی جمجمه ات بکشه . نمی دونم چرا .اساسا نباید اینهمه احساس ضعف داشته باشم . من واسه کنکور هم چهار ماه بیشتر درس نخوندم . حالا هم چهار ماه وقت هست.
یک اضطراب مدام. مدام. مدام. تو خواب. تو بیداری. مدام. حتی یه لحظه هم یادم نمیره. دلم می خواد آروم بشم. دلم می خواد خوشحال بشم. دلم می خواد اعتماد بنفس داشته باشم . دلم می خواد نترسم. برای مواجهه با دیو آیلتس زمان می خوام . دوست ندارم از فردا برم سر کلاس. پ.ن. بابام داشت افطار می کرد. میگم : شونه هام درد می کنه. میگه روزه خواری می کنی خدا زده تو کمرت . میگم خداتونم مثل مراجع دوزاریش کجه ! ملتو کشتنو و چه ها که نکردن تو زندان حضرات صداشون در نیومد حالا واسه وزیر زن ـ که بره زیر گل با شوهرش و اغلب اصولگراها ـ همه هوارشون رفته هوا. ایضا خدا هم صاعقه ی عذابش به جای بعضیا به شونه های من فرود اومده!بنده خدا بابام فقط تونست بخنده. خوبه خدای من با خدای اینا فرق داره.خدای عزیزم همونطور که هرشب خدمتتون عرض می کنم : شکرت.
احمق رسما کسیه که طراحیاشو میریزه دور مقوای خالی نیگه میداره ! من زندم. دارم کارای پروفایلمو جمع می کنم . کلی از کارامو از تو انباری و ته کمد و اینا یافتیدم . کلیشم ریخته بودم دور . حالم خرابه طراحیایه که ریختم دور . با دستای خودم ! باورم نمیشه... یه عالمشو بخشیدم یادم نیست به کی که برم قرضش بگیرم دستکم. یه وضعیتیه . اسفبار . یکبند دارم اسکن می کنم . محتویات همه ی کمدا و بخشی از انباری وسط اتاقمه .خاک و خل ایضا . همه ی اینا رو به اضافه کنید به گردن درد . درک کنید چرا نمی نویسم . زندگی خاکالود به خاطر سپردن نداره که. ولی کلی با چیزایی که باقی مونده حال کردم . دونه دونه ی طراحیام . مجموعه آب مرکبا و مونو پرینتا و کارای کنته ام که شیداشون بودم (حتی سه چهارتا مداد کنته هم پیدا کردم ! )استادم اینقدر بدش میومد از کُنته . می گفت : یه خش خش نا خوشایندی داره . منم شیفته ی کنته بودم . می گفتم : یه خش خش خوشایندی داره ! خلاصه دارم حال می کنم با کارای قدیمیم. و طبعا بالایی یکی از طراحیام می باشد. همه ساعتایی که بیدارم یا دارم می بافم یا سرچ می کنم . پسر دایی که هیچوقت خدا فکر نمی کردم یه روزی به کار بیاد این روزها شده پایه جهانگردیای مجازی من . کسی که حتی نمی دونم چند سال ندیدمش. این روزا شب تا صبح دیار خودش و صبح تا شب دیار من میشینه پای این جهان خلاصه شده تو یه مانیتور ُ کلید واژه های درسای منو برام سرچ می کنه ، راجع به ایالتای مختلف اطلاعات میده ، کجا هواش چه جوری ، کجا زندگی گرونه کجا ارزون ، کجا فامیل داریم کجا نداریم ، کدوم شهر کسل کننده است کدوم شهر شلوغ و سر زنده . گاهی مسنجر الکی باز می کنم . واسه یه آفلاین . می بینم نیست . میگم : توقعی هم نیست . و می بندمش. توقعی نیست. شبا تا صبح کابوس . کابوس آیلس. کابوسایی به زبان انگلیسی . دیشب خواب میدیدم تو نیویورک تنهام . صبح با وحشت اومدم لیست دانشگاهایی که کاندید کرده بودم و نگاه کردم . هیچکدوم تو نیویورک نبودن. تنها بخش خوبه این روزا حجم و کیفیت بافتامه . زیاد و خوب. ازون وقتاست که روو دورم . خودش میاد . بین اتمام هر کار و شروع کار بعدی ۱ ساعت هم فاصله نمیفته. هی به خودم می گم : درست میشه . می دونم. درست میشه . ته دلم یه چیزی روشنه.
صبح خواهد شد. و به این کاسه ی آب آسمان هجرت خواهد کرد
بالاخره رفتم فواد دیدم. اونم چون فردا رفتنیه. همه ی عصر نشستم تو اتاق فسقلی رامونا دود سیگار این و اونو خوردم و لبامو جویدم و چرندیات افرا رو که داشت واسشون فال قهوه می گرفت گوش دادم .
بعد دیدم خیلی دیگه داره چرند میبافه و من اعصاب ندارم رفتم نشستم با رامونا و نسرین ـ مامانش ـ راجع تاپستری و اینا گفتمان کردم که کلی کیف داد. رسما مامانش آدم حسابی ترین آدم اونجا بود ازینایی که آدم خوششه هی باهاش گفتمان کنه. گفت کارامو قبل ازین که بدم بوتیک شو بزارم ببینن . گفتم حتما. رسما چرند گفتم . انگار من حال دارم دردسر بکشم!فواد گفت نسرین جون با یکی کار می کرده که من میشناختم و کلی ازش تعریف کردم که البته اینو الکی نگفتم. بعدم چون یادم رفته بود بگم قهوه با شیر دوست ندارم مجبور شدم قهوه با شیر بخورم ـ به بدبختی ـ و ندادم افرا فال بگیره. و فکر کردم چه خوب که من با این آدما معاشرت نکردم و دور واستادم همیشه ازشون. و پاشدم اومدم.
روزبه ۵ تا رمان انگلیسی فرستاده با این پیغام : من هرچی راجع به میرحسین گفتم غلط کردم !
من همینطوری که کادوی کتابارو پاره می کنم به پریا که نشسته هی زیر گوشم وز وز می کنه که ببخشمش و این حرفا میگم : ادم حتما باید اینا رو بشوره بزاره تو آفتاب تا حساب کار دستشون بیاد وگرنه که ... بقیه شو نمی گم چون پریا مودبه ! کتابا ۳تا پائولو کوئیلو مال نشر کاروان (سابق ؟؟) و یه مجموعه داستان از ادگار آلن پو و یه رمان روسی تورگینف از مجموعه ی کلاسیکای آکسفرده که یادمه رمان روسیه کسل کننده ترین رمان ادبیات روسیه بود . همونجا ۲تا از کوئیلو ها رو بخشیدم به بچه ها . یکیش موند که اونم یا یکی پیدا میشه از جلوی چشم دورش کنه یا میندازمش دور ! اه اه اه.... فکر کن اینقدر شوت باشی که همچین چیزی به من کادو بدی ! فکر میکنم آدم به این شوتی زدنم نداره به خدا. به پریا میگم باشه بابا . اس ام اس میدم میگم دیگه ناراحت نیستم ازش. حالا امروز که کتابا رو گوشه اتاق دیدم یادم افتاد هنوز اس ام اس ندادم . بزنم تو چونش!
چه قدر من کلافم. کاش میشد داد زد. کاش میشد اشک ریخت. کاش دستکم می شد اس ام اس زد!
هیچی. هیچی مطلق. فقط سکوت. فقط تلاش. تلاش تنهایی. خودتی و خودت. منا قوی باش. منا قوی باش. منا قوی باش. منا قوی باش....
تنها دوتکه دريا ، دو صندلی دو سجده بلند بر قامت دو تکه شمع تنها دو گیلاس برای آویختن به گوش های رابطه برای گریختن از این همه قواعد قاب کرده آدمی
حسن صلح جو
میم رضا امشب میره. الانا دیگه باید راه افتاده باشن سمت فرودگاه...
دلم مچالست. میم رضا میگه: بخند دیگه. و من هی لبخندای الکی میزنم وچه زودخشک میشن این لبخندای الکی... تو اون شلوغی پلوغی یادم افتاد پیراهنی که میم رضا خریده بود روش چیز بنویسم براش ، جا گذاشتم خونه. میگم : واییی...بلوزت جا موند! میگه عموم به زودی میاد . بده بیاره برام. میگم خب. کلافه ام . از ادمایی که نمی شناسم و آدمی که می شناسم. میگم من برم دیگه. میام بیرون. یه چیزایی به علی میگم که یادم نیست چی . یه چیزایی به میم رضا که اونم یادم نیست. فقط یادمه علی گفت خودم میام فرودگاه استکهلم دنبالت. میگم : خب . و میرم. بمونم گریه میکنم. شب با سینا رفتم بلوزشو دم خونشون دادم.یادمه گفتم زود میبینمت. کی می بینمش....
امروز برای اولین بار سراومد زمستون دوباره شنیدم و زار نزدم .
ملنگم. تو هپروت سفر فرنگ و بافت و این ماجراها سرخوشم با خودم . واسه دالی چیز بافتم. واسه میم رضا چیز بافتم. واسه مینیاتور چیز بافتم . ناخنامو مانیکور کردم. جینمو چیدم شدن شلوارک. الیاف تازه خریدم . مدارک دیپلم و پیش دانشگاهی بابام رفت گرفت . کلی سیب سبز خوردم . کدو آب پز دوست داشتم.کلی خوردم. دایی جان ناپلئون دیدم.یه مقاله خوب از بورخس درباره هزار یک شب خوندم. فکر کردم کاش هزار یک شب داشتم. فکر کردم به زودی پولدار می شم می رم صندل کلارکس می خرم. فکر کردم... شدم سوم شخص مفرد.
ملت تو ونزوئلا ریختن تو خیابونا ، در اعتراض به اینکه سیستم آموزشی به سمت سوسیالیزم پیش میره. به بابام میگم : اینجا اون نقطه ای که اسلام و سوسیالیسم خوردن به هم ! |