|
من و ذات پلیدم .
امروز صبح بنده متوجه شدم که اینجانب نه مدرک دبستان دارم نه راهنمایی نه دیپلم نه پیش دانشگاهی نه لیسانس ! و اینکه چطور تو اون خراب شده ۴ سال درس خوندم بدون پرونده نکته ی قابل تعمقیه. خانومه میگه ما مورخ فلان فلان پارسال یه نامه به شما دادیم .پیگیری نکردید. میگم : خب نامه رو کجا فرستادید؟ میگه تو پروندتون هست !! می خواستم گیساشو بکنم که میم رضا اومد پشت در و من سعی کردم این بخش از ذات پلیدمو واسه یه وقتی که اون نبود نگه دارم. تو دلم میگم : اینا آخر هفته میرن اونوقت من می دونم و تو و پروندم . و میرم درم تا جایی که ممکنه می کوبم . من و رویاهای پلیدم. بعد از ظهری همینطوری تو پایتخت با میم رضا و دالی آرمین قِل می خوردیم و دالی با استرس خریدای آخرش تموم می کرد و آرمین کادوهای دیجیتالی می خرید براش و میم رضا هم که دیگه به رفتن و اومدن اطراف دنیا عادت کرده سر به سر دالی می ذاشت و منم تو هپروت خودم پلاس بودم . خیلی ناگهانی خودمو تو آیینه یه مغازه دیدم و متوجه شدم به نحو غریبی این روزا به هرچی فکر می کنم رخ می ده. آدما و اتفاقایی که تو ذهنم داشتم. موقعیت ها . رخدادها.رنگ ها. شرایط.لباس ها... و من از ترس اینکه آرزوهام به سرعت برق و باد بیاد جلو چشمم با وسواس مشغول تصفیه ی رویاهامم...
کامپیوتر خودمون درست شد. یارو هارد ۸۰ برداشته هارد ۳۲(قسطن میگه ۳۰. چه بدونم لابد ۳۰) گذاشته . هیچکسم حال نداره زنگ بزنه بهش بگه :افرین داداش فهمیدیم چه قدر زرنگی حالا بی زحمت هارد سوار پیک کن بفرست بیاد. یک هفته است با جدیت عزای ماه مبارک!! گرفتم و رسما از فردا تا یک ماه تنفس ممنوع! اصلا من نمی دونم چیش مبارکه این ماه. مملکت میشه عین قبرستون. باید زندانی شی تو خونه . وگرنه بیرون یا از گشنگی و تشنگی هلاک میشی یا به خاطر خوردن یه قلپ آب در ملا عام ، وسط میادین اصلی شهر سنگسارت می کنند! یکی نیست بگه آخه جانم شما دلت می خواد بری بهشت ما ترجیح میدیم نباشیم تو اون بهشت (مخصوصا اگه شما هم قراره همونجا باشی ) . حالا دفتر خدا کدوم وره ما بریم اعلام کنیم قصد رستگاری نداریم بذارنمون تو این ماه مبارک هر وقت هرجا تشنمون شد آب بخوریم؟ به نظرم هرکی هرچی گناه کرده باشه تو همین یه ماه با اذیتای دوستای خدا تو حکومت کفاره ی گناهاشو می ده حسابش صاف میشه. هرکی عید فطر بمیره رسما پاکه! . امروز به خودم کلی افتخار کردم ! ف اس ام اس داده بود که اگر برای دیدن من اصرار نمی کند محض ندانستن میزان تمایل من است که خودش به غایت مشتاق است و منتظر . من هم 1 ساعت بعد جواب دادم که حساب عدم تمایل مرا بنویسد پای همه ی تمایلاتی که مردند . و خوش بگذردش سفر... نکته ی اول :هیچوقت فکر می کردم ف اس ام اس بده و من بتونم 1 ساعت تو جواب دادنش تاخیر کنم؟ نکته ی دوم : هیچوقت فکر می کردم یه روزی ف روزها تهران باشه و من واسه دیدنش نه تنها پر پر نزنم حتی تمایل هم نداشته باشم و اخرشم نبینمش؟ نکته ی سوم : هیچوقت فکر می کردم بتونم این مسئله رو حل کنم؟ خودم به خودم افتخا رکردم . باید زنگ بزنم به مهدیه و پریسا عمل قهرمانمو بگم اونام بهم افتخار کنن. باید به دکتر هم بگم اونم بهم افتخار کنه. پ.ن .5 شنبه ی دیگه میم رضا و دالی میرن . میخوام سال دیگه امروز بیام بنویسم :هیچوقت فکر می کردم پنج شنبه ی دیگه رفتنی باشم ؟
برای سبز شدن
سکوت باید کرد و خیره باید شد به قد کشیدن یک ابر خوشه بستن تاک و راز سرمستی
محمدرضا عبدالملکیان
رسما عینکی شدم رفت.
این روزا کارم شده خرت و پرتای کوچیک قابل حمل سفالی و شیشه ای خریدن یا اشیا فسقلی جوربه جور بافتن واسه میم رضا که به زودی میره فرنگ تا نمی دانم چه وقت. صبحی هم بعد از بافتن یه جاکلیدی دراز کشیده بود رو تخت و همینجوری جاکلیدی لای انگشتام می چرخوندمش که انرژی دستام بگیره(به اعتقاد خودم) و در عین حال مجله کتاب ماه هنر محبوبم که بعد ۶ ماه یه شمارش دیروز خریدم می خوندم ُ واسه خودم سرخوش تو هپروت نقاشیای مانی و تصاویر ارژنگ بودم که... به خودم گفتم کسی که این زنگ مخصوص اونه مدتهای مدید که دیگه زنگ نمی زنه سو این گوشی من نیست که زنگ می خوره . بعد فکر کردم زنگ خاص سونی اریکسونُ فقط گوشی سونی اریکسون می زنه. فقط من تو خونمون گوشی سونی اریکسون دارم . پس طبعا این گوشی من که داره زنگ می خوره و طبعا تر اون یه نفره که پشت خطه ! با سرد ترین ارتعاشات ممکن گفتم : سلام. همزمان صدای باد ، صدای شلوغی و صدای آدمی که قسم می خورم همه ی این سه روزی که اومده بوده با اون ذهن وسواسیش داشته تحلیل می کرده که زنگ بزنه بگه اومده یا زنگ نزنه نگه اومده یا چی. گفتم حالا ببینم چی میشه . اما عین بنز مطمئنم که نمیرم که نمیرم که نمیرم. نه برای دیدنش. نه برای شنیدنش. نه برای استشمام عطر خنکش. نه برای خرید . نه برای قهوه . نه نادری. نه گل رضائیه . نه راک و مدرن . نه حتی برای یه لحظه دوباره حس کردن یه عشق کهنه ...
خداحافظ همه ی عشق های کهنه. من می خوام برم استکهلم . جاکلیدیمم ساختم.
این داستان ها را هرجور شروع کنی به تن تمام می شود.
گره قصه را هرجا بیندازی . چه از جنایت شروع کنی به زندان و سرهای بالا و پایین دار برسی ، چه از رمانتی سیسم صادق مابانه به اطوار گرایی مرسوم هل بدهی . چه مک گافین سیاست ِ پستو لای روزنامه های عاری از سیاست این روزها بپیچی داغ داغ بدهی دست مشتریش . چه از فرهنگ و چه از دل نا فرهنگی به روایت چندم شخص مفرد روایت آغاز کنی. این داستان ها را هرجور شروع کنی ، یک جور تماممی شود. آخر همه ی این قصه ها زن قصه با مرد داستان می خوابد . تازه این جاست که می توانی کتاب را باز کنی از آخر شروع کنی به اول . از هرجا شروع کنی به هرجا . مثل این رمان های مدرن که نویسنه تهش توضیح داده از ته به سر خواندنشان هم مجاز است و آدم همیشه گیج می شود که کدام وری خواندنش بیشتر می چسبد . اما این قصه یک خوانش بیشتر ندارد . تازه به قصه را که تمام کنی می بینی کل داستان همین فصل آخر بوده .حالا که معما حل شد از هرجا و هر فصل که دوباره خوانی کنی میبینی فقط تو کور بودی و ندیده بودی که کل قصه همین است. باقی همه بازی. بازی با لغات و اصطلاحات جاری .بازی با اخبار روز .بازی با گرفتاری های سیاسی .بازی با همه ی چیزهایی که بازیچه هم نیستند حتی. تقصیر کسی هم نیست . مملکت را کرده اند نمونه وطن ـ سایزی از طلوعخانه ی خورشید *. هر قصه اینجا بنویسی ، همین می شود.
* THE House of the Rising Sun نام فا. حشه خانه ای در نیو اورلئان که منشا تصنیف معروفی به همین نام شد.
شش پارادوکس حکومت سوسیالیست:
توضیحات : هر شباهتی بین جوامع سوسیالیستی و نظام جمهوری اسلامی کاملا اتفاقی است!
۱ . یه جوک روسی هست که میگه کارل مارکس به شوروی بازگشت. کارخانه ها، بیمارستان ها، شهر ها و روستا ها و خلاصه همه جا را به او نشان دادند. بالاخره، مارکس تقاضا کرد که به او اجازه بدهند که در تلویزیون صحبت کند. دفتر سیاسی ترسیده بود که او چیزی بگوید که آنها نتوانند جمع و جورش بکنند. مارکس قول داد که فقط یک جمله بگوید. دفتر سیاسی، تحت این شرط، موافقت کرد. کارل مارکس به تلویزیون رفت و گفت:« پرولتاریای جهان، ببخشید.»
۲.بعضیا از ادما اینجوریند . یه جوری راجع به ایران حرف می زنه انگار شورویه سابق یا کره یا قطب جنوب یا یه جای دووره ! میگم : لطفابه عنوان یک شهروند راجع به سیاست خارجی ضد کاپیتالیسم کشوری که وارد کننده همه چیز صحبت کن. نه مثل یه ناظر خارجی و از ورای تاریخ. و بعضی از آدما حتی راجع به وطن خودشون ناظر خارجی هستند.
۳.انتخابات افغانستان نزدیکه. تقریبا شک ندارم کرزای دوباره رای میاره . یا شاید رای میارونه خودشُ. بازی زشت قدرت در جهان سوم. در همین راستا برنامه های بی بی سی متمرکز شده رو انتخابات افغانستان. حسودیم میشه. جدا . به این شور و امید و تبلیغات و سر و صدا های انتخاباتی. اما وقتی میبینم کاندیداها هی راجع به اسلام و تشیع و حکومت اسلامی سخن پراکنی می کنند می خوام سر خودم بکوبم به دیفار! ۴.هگل میگه : یکی از درسهایی که از تاریخ میتوان آموخت این است که هیچکس از تاریخ درس نیاموخته است . حالا حکایت ما و همه ی طرفداران نظام های ایدئولوگ است . تکلیف نظام غیر دینیش که شوروی سابق مشخص کرد. آیینه ی عبرت نظام دینیش هم که زنده و خونین و مالین جلوی چشم بشریت داره تقاص جهل ۳۰ سال پیش پس میده. دیگه این آزموده را دوباره آزمودن چه ماجراییه؟ ۵.چرا وقتی فرصت به دموکراسی رسیدن هست می ذارید اینقدر آسون از دستتون بره؟ به قول مهندس بازرگان تنها واکنش جهل به استبداد نباشید. تاریخ بی رحم است . شاید فرصتی به تکرار نباشید . به میوه ی آگاهی تان تکیه کنید..... ۶.همین جا ، جا داره ما هم به نوبه ی خودمون در ادامه صحبت های برادر عزیزمون مارکس از همه ی مستضعفین جهان که چشم امید به جمهوری اسلامی دوخته بودن عرض کنیم که : مستضعفین جهان ! متاسفیم . جمهوری اسلامی جواب نداد. یه راه جدید برای مملکت داری پیدا کنید.
دیروز با جدیت به محمدرضا سپردم به محض اینکه برگشت فرنگ تو دانشگاه جدیدش که گوش شیطون کر کاملترین دانشگاه هنرهای زیبای بلاد کفره بگرده یه رشته ای ، دوره ای ، کورسی ، کوفتی ، زهرماری که به کار بافته های من بیاد پبدا کنه .گفت اینکار میکنه و بعدم قرار گذاشتیم هرکی زودتر اقامت گرفت اون یکی رو بگیره. اولش خنده ام گرفت . بعد که شبیر گفت : تو که همیشه می گفتی "من نمیرم " گریه ام گرفت. گفتم حالا دیگه می خوام برم. و به سختی گریه نکردم . و به نحو غم انگیزی می خوام برم. کلی کار هست که باید انجام داد. محمدرضا میگه آروم آروم کارتو راست و ریست کن. و من به نمایشگاهایی که داشتم فکر می کنم که میگن سابقه کار محسوب میشه و برخلاف اینجا که بی ارزشه گویا اونجا ارزش داره که قبلا تو زندگیت چه غلطی کردی .به فیلمایی سرشون بودم فکر می کنم وفکر می کنم چندتا نمایشگاه دیگه می تونم امسال داشته باشم .به اون خانم ایرانی ـ فرنگیه فکر می کنم که کارامو پسندیده بود پارسال مارسالا و من اون روزا انگارم نه انگار. به استادم فکر می کنم که رفته امریکا شمارشو ندارم که شماره این خانومه رو بگیرم ازش. به مدارکم فکر می کنم که هنوز از دانشگاه نگرفتم بعد صد سال. به آیلس هم فکر می کنم که هنوز ندارم . به سرمای استکهلم فکر می کنم . و به رفتن...
عکس : یکی از بافته هام که خیلی دوستش داشتم و از فروختنش عین ــسوت ــ پشیمونم.کاش یارو پسش می داد.
روز روزش هم از جواب دادن تلفن بیزارم. این روزها که وقتی تلفنم زنگ می خورد فقط می نشینم زنگش را گوش می کنم : شوپن .
چند روز پیش فواد زنگ زده بود که دارد برمی گردد امریکا و می خواهد حتما قبل از رفتن مرا ببیند حتی اگر می خواهم بروم بهش کلی فحش بدم بروم بدهم . فکر کردم اصولا چرا باید فحش داد؟ که یاد ماجراهای زمستان سر نمایشگاه و اینها افتادم که می خواستم سر به تنش نباشد. فکر کردم : هزار سال گذشت.... گفتم که دیگر نه قهر و نه ناراحت نه عصبانی نیستم و قبل از برگشتنش می روم می بینمش. اما ابنقدر امروز و دیروز و فردا کرده ام که هنوز هم نرفته ام. نه اینکه نخواهم . فقط انگار دوباره چند روزی است دچار سندروم اتاق ــ جهان بینی شده ام و مطلقا از خانه بیرون رفتنم نمی آید . اینجور روزها فقط دلم می خواهد بنشینم و ببافم . ساعت ها و ساعت ها . یا الیافم را مرتب کنم . روی ابریشم ها دست بکشم.یا توی تراس پارک را تماشا کنم و الیافم را رنگ کنم . زرد را نارنجی . نارنجی را قرمز .سبز را آبی. آبی را بنفش... بی آنکه نیازی به هیچکدام حتی داشته باشم. تمام طول روز شوپن بگوشم.پرلودها . نوکتورن ها... آلبوم های راکی را که با آن همه زحمت جمع اوری و مرتب کرده بودم که بنشینم بر اساس دسته بندی کتاب جرمی پاسکال گوش کنم ، جمع کردم گذاشتم توی گنجه. برای روزی که دوباره آدم ِ خودم شدم ــ اگر شدم ــ . فکر می کنم : خوبست که این وقفه ی بین ترم های زبان هم مصادف شده با این دوره ی نمی دانم چند وقته . و این طور است که می شود همه ی درها را بست و نشست و کار کرد و شوپن نوشید و کار کرد و شوپن نوشید هزاران هزاران بار.
با هر زبان و به هر مذهبی که بدان پایبندید برای زندانیان دعا کنید... همه رفته اند خیابانبازی به فراخوان جنبش که این شب تولدی به برادران باتوم محور شام مفت خیلی هم نچسبد. بابام میگه تو چه انقلابی هستی؟ بپوش بریم. می گم انقلابی نیستم . بدبختم . و اشکم جاری می شود. مثل هر بار که کسی اسمی از میرحسین و ابطحی و نبوی و حجاریان و خاتمی و... ببرد، یا موسیق آشنایی از جایی بیاید ، یا جایی رنگ سبز به سر و دست کسی ببینم یا برنامه ای تصویری، حرفی، صدایی از میرحسین پخش کند. نمی دانم این چه وضعی است که عادت نمی کنم. هربار انگار بار اول است . این داغ لعنتی... هنوز هم شعار روی دیوار ببینم وسط خیابان می زنم زیر گریه. جلوی تلوزیون حرف های میرحسین یا بیانیه ی کسی را بشنوم. پشت مانیتوراخبار را بخوانم . وقت طرح زدن به زندانیان فکر کنم می زنم زیر گریه. دیشب هم موقع دیدن اخبار که ناگهان یک کپه بادبادک سبز از پشت مجری بی بی سی بالا رفتندبغضم ترکید . فکر اینکه ادمهایی آن سر دنیا درست موقع پخش اخبار برای ما بادبادک می فرستند بالا تا ما این طرف دنیا ببینیم و دلمان گرم شود که تنها نیستیم...فکر اینکه دران لحظه چند نفر پایین آن ساختمان ایستاده بودند که به فکر ما هستند. خیلی که کوچک بودم وقتی پدرم نماز می خواند میگفتم:بابا اینجا خدا نمی بیندت باید بری توی حیاط . حالا هم شاید روزهای اول الله اکبر گفتن ها فقط برای این همانی کردن جنبش و انقلاب ۵۷ بود اما من این شبها فقط برای این فریاد می زنم که خدا مگر صدای فریادم را از روی بام بشنود.
۱۳۵۷
۱۳۸۸ آی همه ی چشمان ناکور : این تصاویر کپی برابر اصل است یا کاریکاتور؟
یا من خل شده ام یا واقعا دائم صدای جیغ می اید. گرمم است و این کولر لعنتی انگارش نه اینگار. دکتر میل داده که شما و داداش نمی خواهید بیاید فرنگ؟ هنوز نه گفتم نه. نه گفته ام اره.نمی دانم چه بگویم.... .بگویم چرا از تاریخ تغییر تاریخ سهم ما شد. چهره ی خونین دختران در خیابان و جنازه ی کبود پسران سهم ما شد. ازینهمه زندگی بوی گاز اشک و تاول گرد فلفل نصیب ما شد.روزمره گی حق زیستن را از دست دادیم. شدیم جنازه های عمودی . زیستن در فضای دیکتاتوری و گریه ی شبانه نصیب ما شد. الله اکبر هرشب وشنیدن اخبار مرگ هرروز سهم ما شد.مثلا زنده ایم. از زنده بودن فقط تنفسش سهم ما شد. چرا ؟ مگر ما مردم نیستیم؟ امت نبودیم؟ ملت نخواندمان؟ مگر کسی جز حقش کسی خواست؟ مگر انتخاب حق ما نبود؟ صدای الله اکبر بلند است...باید بروم... خدا بزرگ است و بزرگ تر است و بزرگ ترین بزرگ هاست و دستی روی دستش نیست....
تب دارم. صبح از ته کیفم اون تیکه از رونامه کلمه سبز پیدا کردم که آدرس ستاد شاخه جوانان حزب کارگزاران توش بود. روزی که رفتیم اونجا سخنرانی عطریانفر. یه ساعت بعد ر زنگ زد. به این هم می گن همزمانی یونگ هم می گن بعضی از آدمای اون روزا هنوز زنده اند و بیرون از اوین . میخواست مطمئن بشه زنده ام . گفتم هستم . و به اون روز فکر کردم... آقای عطریانفر کی دوباره بیایم بشینیم برامون از دموکراسی بگی؟ من این قامت درهم شکسته رو باور نمی کنم. این جمله های مغشوش بی فعل و فاعل . من مردی دیدم بلند قد و چهارشانه. با صدایی رسا . که محکم و واضح حرف میزد. چشمش نه دو حفره ی بی فروغ که دریای امید بود. خدایا روزی که این مملکت اوین نداشته باشه می رسه؟
بگذارید این وطن وطن شود....
هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد وین بوم مِحنَت از پی ِ آن تا کند خراب باد خزان نکبت ایّام ناگهان آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز چون داد ِ عادلان به جهان در بقا نکرد در مملکت چو غُرّشِ شیران گذشت و رفت آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت ای مُفتَخَر به طالع مَسعود خویشتن این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید بیش از دو روز بود از آن ِ دگر کسان بر تیرِ جَورتان ز تحمّل سپر کنیم در باغِ دولت دگران بود مدّتی آبی ست ایستاده در این خانه مال و جاه ای تو رَمِه سَپُرده به چوپان گُرگ طبع پیل ِ فَنا که شاه بَقا مات حُکم اوست ای دوستان خَوهَم که به نیکی دُعای سِیف (سیف فرغانی)
دلم برای همه می سوزد.
اول از همه برای امیر که این وسط افتاده بین ما که حوصله اش را نداریم .من که هی تکرار می کنم که ساکت باشد . صدای تلوزیون را کم کند. حرف نزند. بلند نخندد. بچه های فسقلی محله را جمع نکند خانه . شب ها تی وی نبیند چون همه نشسته اند پای بی بی سی در حالیکه یا اعصاب ندارند . یا تازه از تظاهرات آمده اند.خون دیده اند. یا عصبی اند .یا بی حوصله اند و نمی بینند که این بچه فقط ۱۲ سال دارد و با خمیر بازی ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د را ساخته که کله ای تو خالی دارد و هی می گوید : ببین . تازه مغزم نداره . و هیچوقت کسی حوصله ندارد ببیند. برای بابام که انگار این روزها کارش شده نجات دادن آدم ها از زیر باتوم و شبها الله اکبر گفتن تا پشت سرش همه محله شلوغ شود یا هیشکی نیاید جز موتورهای دو نفره و آمبولانس ها ی مشکوک. و برای خودم که مدت هاست مرده ام.
پ.ن. یادم هست روز اول اعتراض ها ـ درست شنبه حوالی ظهر ـ وقتی خشمگین و عصبی و شوکه با لباسهای خیس و گلالود ناشی از سنگر گرفتن توی جوی ـ محض کمتر کتک خوردن ـ دوان دوان پیچیدم توی عباس آباد تا سوار ماشینی بشم که پریا و پریسا توش منتظر بودن منو از مهلکه دور کنن .وقتی رسیدم جلوی سینما آزادی و دیدم مردم تو صف سینما دارن لاس میزنند طاقت نیوردم وهمونجا جلوی سینما بلند زدم زیر گریه! امروز تو تی وی فیلمای دیروز جلوی سینما آزادی رو دیدم تازه اون درد اون روزم تسلی پیدا کرد.
من مرده ام و این داستان جنازه ی من است .
از بوی گند هوا تهوع می گیرم . صدای پتک از خواب می پراندم و یادم می آید که من ما ه هاست که مرده ام و فرقی نمی کند بیدار باشم یا تا ابد خوابیده باشم.
از عصر دارم به ماجرای مالزی فکر می کنم. چندتایی با هم بریم خوبه. ذهنم گرفتاره....
شاید آره حتی...
۱.آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست، گرد سم خران شما نیز بگذرد.
۲.یک راه خوب برای اعتراض مدنی این است که هی زنگ بزنیم به نهاد ریاست جمهوری بگوییم: الو .. میرحسین
یه هواپیما دیگه سقوط کرد.
خدایا با ما چه می کنی؟ چرا عزا رو عزاهای ما می ذاری؟ تقاص چی رو میدیم آخه ما تو این چهل روز؟
دود و اشک و خون و باتومش مال ما .
افتخار و سربلندی و غرورش مال بچه های خارج از کشور.
|