تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
و من دوباره یبوست کلمه گرفتم.

مغزم و چشم راستم باهم تعطیله. دیشب خواب دیدم دارم به یکی میگم یونگ دوست دارم. اینروزا هم همش دلم همبرگر می خواد.

 

گه .

 

پ.ن. کلا.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
چشم راستم درد می کنه. عینک می زنم. دلمم هنوز جریحه داره. عینک بزنم؟

 

تلفن کنترل بود
من شماره‌ تو را می‌گرفتم
آنها گوشی را برمی‌داشتند
باید از شاعرانگی‌ام استفاده می‌کردم
حرف‌های عاشقانه می‌زدم
بی آن‌که حرف عاشقانه زده باشم
-
سلام
-
سلام
-
تو کجایی؟
-
همین دور و بر

عشق آدم را بی پروا می‌کند
عشق زبان آدم را بی‌پروا می‌کند
و جمله‌های رسوا کننده از زبانم سر می‌خوردند
-
کاش اینجا بودی
-
من اونجام
-
کاش در دسترسم بودی
-
دست چیه؟ دل مهمه!

آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت می‌بردند
و از قطور شدن پرونده ما لذت می‌بردند
و از سکوت‌های بین کلمات ما لذت می‌بردند

تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم

حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و اما

شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز
من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم
نه دلتنگی‌های تو را
نه نفس‌ زدن‌های خودم را
فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!
ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرف‌های عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود

معصومه ناصری

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:20 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
ای خدا....

یکی بیاد این پسره ی رومانیایی خنگ توجیه کنه من ازین سر دنیا به درد اینکه دوست دخترش !!! باشم نمی خورم . ایضا اون ازون سر دنیا.

عجب گیری افتادیما.....

 

اصلا این رومانی کجای دنیا هست؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

پشت پنجره ام را كوبيد

گفتم كه هستي؟

گفت: آفتاب

بي اعتنا طناب را آماده كردم.

پشت پنجره ام را كوبيد

گفتم كه هستي؟

گفت: ماه

بي اعتنا طناب را آماده كردم.

پشت پنجره ام را كوبيدند

گفتم كه هستيد؟

گفتند: همه ستارگان دنيا

بي اعتنا طناب را آماده كردم

پشت پنجره ام را كوبيد

گفتم كه هستي؟

گفت: يك پرنده آزاد

من پنجره را با اشتياق باز كردم

 

خسرو گلسرخی

 

پ.ن.به گزارش قلم نیوز وبسایت شخصی مهندس میرحسین موسوی وی در پاسخ به دعوت جنبش سبز ایرانیان در نماز جمعه مورخ ۲۶ تیرماه شرکت خواهد کرد - به گزارش قلم نیوز، مهندس میرحسین موسوی در پاسخ به دعوت مردم درخصوص شرکت وی در نماز جمعه این هفته تهران بیانیه ای صادر کرد. متن کامل بیانیه موسوی به این شرح است: به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ ۲۶/۴/۸۸ در میان صف های شما حاضر خواهم شد. تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست. با تقدیم احترام

.برادر شما میرحسین موسوی

 

پ.ن.آب حوض می کشیم.... اعلامیه پخش می کنیم...پیرزن خفه می کنیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|
مترو چیز بسیار بسیارخوبیست تا لحظه ای که بی خبر از افتتاح ایستگاه های تازه سر از کلی آنورتر از خانه در نیاوری.

حالا فکر کن ساعت ها زیر آفتاب داغ راه رفته باشی ، با کلی ازین بازاری ها سر و کله زده باشی سر دو متر و ده سانت نوار و روبان و نیم کیلو زهر مار ، آخرش هم اینقدر برگ مخصوص رستوران فیموس بازار را بلعیده باشی با یک خروار دوغ و ماست خیار و زیتون و کوفت پوست کنده و بلند شدن از صندلیت هم نیاد اینهمه گم بگور شدن که هیچ....

 

حالا از وقتی اومدم خبر مرگ سهراب اعرابی شنیدم سرم گیج میره. اشکم باز آویزونه.هی میشینم بیانیه ی آیت الله منتظری رو می خونم دلم گشاد میشه .هی یاد جنازه میفتم دلم مچاله میشه.

 تاریخ آدمای بزرگ فراموش نمی کنه. تاریخ حافظه اش از سیاست مدارای ما بهتره. همه ی این واژه ها در تاریخ باقی میمونه. همونطور که واژه های محبت آمیز میر حسین به کودکای دهه ی شصتی این خیل عظیم برای امروزش فراهم  کرد....

پ.ن. منتظرم ببینم اگه آقامون جمعه بره نماز جمعه ما هم بریم. اصلا هم خنده نداره. اگه بگه برید میرم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:52 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
چند شب پیش خوابی دیدم که هنوز هم بعد ازین همه اتفاقات پشت هم پشت هم از سرم ببرون نمی رود .

خواب دیدم در تاریکی مطلق با گروهی از آدم هایی که نمی شناختم دور تا دور حیاط بزرگ خانه ی قبلی ایستاده ایم و بلند الله اکبر می گوییم.

همانطور که به اسمان ابری نگاه می کنم و الله اکبر می گویم می بینم که الله اکبر هایمان در آسمان روی ابرها به شکل سیاه مشق نقش می گیرند. و من فکر محو سیاه قلم ها بودم.

حالا هرشب که صدای الله اکبر می پیچد کنار پنجره می ایستم .خنکای آن رویا هنوز روی پوستم هست. به آسمان نگاه می کنم و به الله اکبر هایمان فکرمی کنم که روی ابر نقش بسته اند و حالم عوض می شود.دلم قرص می شود.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

نیم ساعتیست مهدیه رفته و من که مدتهاست دچار ترس از هیچکسم صدای ضبط را تا آسمان بلند کرده ام که انگار کسی هست در اتاق آنوری.دور خودم و خانه می چرخم و زندگی کردن درین لحظه ها سخت ترین کار دنیاست.

به همه ی کارهایی که بشر نیمه متمدنی مثل من جهان سومی برای امتداد حیات مرتکب می شود فکر میکنم.با خوشحالی یادم میاید که باید درس 31 گرامر این یوس زبان محترم انگلیسی را حل کنم . اما یادم نیست همه را پیش پیش تمام کرده ام.تا آخر درس صد و خورده ای. (و افسوس که کسی با گرامر این یوس بریتیش نشد.)

 مایوس دور خانه قل می خورم. لبم را می جوم و به بازمانده ی قوطی نخودفرنگی در یخچال فکر میکنم و نمکدان. حیف لذتم نمی کشد به خوردن مدت هاست . فکر میکنم بروم چیزی دود کنم. بعد فکر مکنم زنگ بزنم میم رضا جیغ بزنم سرش که دیروز یک هفته است از فرنگ برگشته و من هنوز ندیدمش . دوباره فکر می کنم حتما هیچکس را هنوز نرفته ببیند و فامیل بازی و این حرفها .و به نظرم من که زنگم را زده ام حالاخودش می داند و این یکم فاصله ی خانه ما تا جردن و صبحانه و پارک ملت.

فکر میکنم به یکی ازان چند صد نفر آدم توی گوشیم اس ام اس بزنم. یادم میاید که اس ام اس را تحریم کرده ایم. کمی این موزیک های جدید ده ی شصتی(70؟ چند ؟)که مهدیه اورده را زیر و رو میکنم .و اخرش من که هیچوقت دلم به پاپ ده ی نود (و اینورتر) نمی رود فکر میکنم بنشینم کمی برای این مایکل سوگواری کنم که ناخواسته (خواسته؟) یک تنه اخبار یک ملت را تحت تاثیر قرار داد با مرگ بد وقتش.برای سوگواری کلا یک آهنگش بیشتر توی کتم نمی رود .

ولش می کنم . لبم را می جوم.

بی صبرانه منتظرم قیامت بشود .

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
من همیشه عاشق این ساختمان گرد گنده ی بی قواره ی سرمشق معماری مدرن ایرانی بوده ام با این کاشی های آبی سبز و اینکه همیشه ی خدا دور و برش یکی پیدا می شود که از سالها پیش بشناسیش و بایستید و سلام علیکی بکنید.

چشم می چرخانم و فکر میکنم جلوی گیشه کجاست؟  مازیار زودتر مرا می بینید و بلند می شود. اول از همه فکر می کنم : دیگرشکل باب دیلان نیست. و این بخاطر مدل موهای آشفته اش است که دیگر شبیه پسران بد دهه ی هفتاد نیست گو اینکه هنوز آشفته است. بعد هم فکر می کنم : سیگار ؟! . و همه ی اینها همان چند قدم طول می کشد تا بروم سمتش و او سیگارش را بیندازد روی زمین و با کفشی که ان هم جدید است زیر پا لهش کند و با من و بقیه دست بدهد .

آخر شب فکر می کنم چرا سالی یکبار تئاتر می رویم؟ . و مازیار برای همه توضیح می دهد که از زمستان ما قرار بود برویم تئاتر و آبرویمان یش همه می رود که آخرش هم از تنبلی بلیط نخریدن نرفتیم.

موقع برگشتن یادم میاید که قبلا پاکتی سیگار نمی گرفت. تصحیح میکنه : نخی خریدم .فقط تو پاکته. از استدلالش خنده ام می گیرد .

میگم هی بیایم تئاتر.

میگه : میایم.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:37 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
با بنفش دل خوشحالیم باز نمی شود. تصمیم گرفتم دوباره روبان سبزم را ببندم.

از مردن سخت تر نخواهد بود. اینهمه آدم مردند.و ما هنوز زنده ایم.

مرگ را دیدم..

 دهنم مدام تلخ است.

برایم اس ام اس میاید که اس ام اس باز شد . خوشحال نمی شوم. پیامی ندارم به کسی. سکوت.سکوت. سکوت.سکوت...

شبهای ساکت.روزهای ساکت تر.

 

پ.ن. برادر ۱۱ سالم تو فرم کلاسای تابستونش در جواب اینکه : قصد دارید در اینده چکاره شوید؟ نوشته : رهبر جنبش !!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
خدایا

خسته شدم از بس تنها گریه کردم. بیا پایین با هم گریه کنیم....

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
چقدر کشور ما کوچک و دور است.اینجا مرکز دنیا نیست.

 

به نظرم ایران یک طبقه از جهنم است.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:23 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
خواب و بیدارم گم شده است . از صدای جیغ کسی یا کابوس حجم دود بر قفسه ی سینه ام از خواب می پرم.هر شب هزار بار.سقف خانه ی مردم نا آشناست. می نشینم در تراس. سقف همه ی خانه ها ازینجا پیداست. جایی که ساعتی پیش هزاران نفر دستشان از همه جا کوتاه به بزرگی خدا پناه می بردند.

گریه ام می گیرد . فکر می کنم : الله اکبر...

دم رفتن چند قرص صورتی کوچک برایم می پیچد لای کاغذ که شب ها نصف کنم و بخوابم.

این خیابان ها شکنجه گاه است. کسی مرا به خاطر ندارد. من دیگر کسی را نمی شناسم.

آهای...همه ی مردم شهر...تازه بود که همه ی ما سبز بودیم...من به همه تان پوستر پوستر  لبخند میر حسین را دادم...شما به من لبخند زدید...نشان پیروزی به هم نشان دادیم...

ظهر تابستان عبوس است.خیابان ها درازند.خانه دور است.فکر می کنم : من صبورم. من صبورم. من صبورم .

 و بغضم می ترکد....

ما هیچ نداریم. ما را لخت روی آسفالت های خونین رها کردند. سبزمان را بردند. سرخ و سفیدمان را آتش زدند. پرچم را دزدیدند. برادرانمان را در زیرزمین ها شکنجه کردند. دختران را با چوب کتک زدند. کشتند. چشممان از دود گاز اشک آور و گرد فلفل... نه ...از ظلمی که جلوی چشمان بهت زده ی روز بر ما می رود است که خونین است...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:55 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
ای روزگار نقش و نگاران. ما خدا می خواهیم.ما گمشدگان بی قایق . ما بچه محصل های سر براه .ما بلدرچین های خیس شده از داس برزگر می ترسیم. ما گناهی نداریم. بی پناه مانده ایم. گندمزار درو شده. لانه های خراب ، خانه های آباد سه طبقه ، بیچاره دلم...*

شال سبزم روی صندلی. هنوز بوی گاز اشک آور می دهد . بوی دود. دستم به شستنش نمی رود. بوی این روزهاست...

صبح ها بی آرزو بیدار می شوم. ساعت ها به سقف نگاه می کنم. آسمان که تماشا ندارد. هلی کوپتر ها می آیند و می روند. از صداشان دلم می ریزد. از صدای موتورهایی که از پشت سر حمله ور می شوند. از صدای جیغ زنان و نعره ی مردها.شعارها.سکوت ها....

نگاهم به دستهایم می افتد. ناخن های بلند و لاک زده ام را بهت زده نگاه می کنم.دست دختر دیروزها.

دستانی که این روزها به رنگ و ابریشم و گره نمی رود زیبایی نمی خواهد. ناخن هایم را کوتاه می کنم . لاکم را پاک می کنم. حالا آماده ی دفاع است. شاید سنگ.شاید....

هربار قبل از بیرون رفتن دوش میگیرم . آرام آرام موهایم را می شورم .آرام کرم می زنم. فکر می کنم : اگر جنازه ام را تحویل ندادند تمیز بخوابم....

 

شما اسم این را می گذارید زندگی ؟ که هرکدام از ما جنازه ی یک نفر را بر دوش داریم سوار بر قطاری به جای نامعلومی می رویم که نه مبدا آن را می دانیم نه مقصدش را ؟ دلمان به این خوش است که زنده ایم...*

*عباس معروفی

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|