|
هوای اتاقم جوریست که انگار کولر را تازه راه انداخته باشی.رطوبتش بزند توی دماغت بخواهی پنجره را باز کنی فکر کنی گرما بزند توی صورتت باز نکنی و بوی پوشال مانده بدهد اتاقت .
گبه ام را جمع می کنم ببرم بدهم گلیم بگیرم. موسیقی کوبایی تازه ام را هوار می کنم تا اسمان . کلاف های پشم را جابجا می کنم. شیشه ی عطر دست نخورده را باز میکنم می گذارم جلوی ایینه . و از پنجره های عریض همه ی درختان را یکجا می بلعم : جهان آشناست....
و اینگونه بود که یوهو دنیا بهشت شد که شد که شد....
خدایا مرسی....
منم که ذاتا فرشته ی سمت راستیم.
شدم عین آدم. با کفشای مشکی پاشنه دار. تیک تیک . گرممه . صورتم سرخ از گرما و جای بنده. یه چیزی میده میزنم روش که می سوزونه و مثلا دیگه برافروخته نیست که هست.
محض ساکت نبودن میگم حالا چه دکتری می خواستی بری؟ آرایشگرم سینه هاشو عمل کرده. کشیده بالا. شده عین دخترا . آرایشگرم شکمشم عمل کرده. تخت. میگن جاشم نمی مونه. جای سزارینم. آرایشگرم دماغشم عمل کرده بود. ابروهاشم تتو کرده بود. لباشم . حالا سینه هاش چرک کرده. بنده خدا....
از ارایشگاه صاف با صورت برافروخته میرم سر کلاس. همون بهتر که جدا کنند کلاسارو.من که بدم نمیاد.
اسف باره.
همه جا پر از همه چیزه. کتاب و کاغذ و لباس زیر و رو و شال و کلاه.سی دیا آشفته . میز و کتابخونه. همه چی قاطی پاطی تو هم می لولند. دیشب همینجوری که وسط اتاق ولو شده بودم داشتم تهران تایمز پریروز می خوندم شمردم دیدم ۱۱ تا لیوان گوشه اطراف اتاقه.دوتا جوراب شلواری از زیر تخت کشیدم بیرون. یه کپه مجله زیر دستگاه بافت بود. روان نویس و پاک کن آلموست همه جا و سر انجام صبح دیکشنری جیبی آکسفودم تو سبد الیافم یافتم. ابروهام هم که اسف باره. انگار نه انگار. فقط خوشم میاد جیمز بلانت بگوشم . به نحو ابلهانه ای هزار بار.و پوستم هرشب تمیز کنم . تو شیر پاک کن قل بخورم. کرم دست و پا و صورتم صبورانه سر جاشه . امروزم سر ناهار ـ یه نصفه پیتزا و یه نصفه ساندویچ خوردم و هنوز جرات نکردم برم رو ترازو ــ ستوده واسه ابروام قرص تجویز کرد که خوشم اومد. همین. و وسط اینهمه آشفتگی قسطن هی میاد سیخونک می زنه به آدم . میبنی؟ همه چی بی مزه است . نه خوندن داره . نه نوشتن.
چه خوبه چه.
چه خوبه که دختره مجبورم کرد برم پیش آقای بابای مینیاتور. چه آقای مهربونی.چه آقای شیسکی. چه آقای با شخصیتی. چه آقای با شعوری. چه خوبه که آدما خوبن. همینکه لبخند می زنند . مودبند. و با کلاسن . آدم خوبش میاد.
بابام میگه اگه می خواستند فیلم دیگران تو یه لوکیشن ایرانی بسازند باید بیان تو اتاق من . و رو به مامانم اضافه می کنه چه قدر پرده هست تو این اتاق !؟
و پرده ها رو دونه دونه میاره پایین . منم همینجوری عین منگا نشستم نیگا می کنم چه جوری پنجره هارو لخت می کنند. خاک و غبار بلند میشه. تو دلم با بلانت وزوز میکنم .میگم : این گرام منو بدید سرویس کنند. و فکر می کنم چه قدر دلم می خواست صفحه های کارای بلانت داشتم.... بابام میاد پایین. میگه : بعدا بهم یاداوری کن. جای این صفحه ها رو هم عوض کن . افتاب خرابشون می کن.بعد به چهل تیکه ی رو دیوار اشاره میکنه :اینم بدیم بشورنش؟ میگم نه. نمی شه. یه فکری می کنم براش. و باز به آهنگه فکر میکنم. ؟Should I be feeling guilty پرده ها رو از همه جا جمع می کنند میرن بیرون.حالا همه چی پیداست. بیرون ابره. بارونه. شیشه ها تمیزن. کاج سبزه. چنارا سبزن. آپارتمان نوساز روبرو سفید و سرخ. یکی تو تراس سیگار میکشه. باد میاد. پرده ها نیستند. حالا همه چی لخته .
پ.ن. اینم به خاطر تو پسر جان.
|