|
بهار میشه. درختا سبز کمرنگ میشن. آدما بدو بدو می رن خرید. خیابونا شلوغ می شن. هوا آفتاب میشه. یه دقه ابر میشه . گاهی باد میاد.
من کمد لباسامو جابجا می کنم. من کمد رابطه هامو جابجا می کنم. من کمد انتظاراتمو جابجا می کنم .من کمد خوشگذرونیامو جابجا می کنم. اون عینک صورتی رو بر میدارم . میام تو دنیای حقیقی. با آدمای واقعی بای بای می کنم. آدمایی که فیلم می سازن اما کیارستمی نیستن. نقاشی می کنند اما ون گوک نیستن. شعر می گن اما سهراب نیستند. پوستر دیزاین می کنند اما لوترک نیستن. ساز می زنند اما باخ نیستن. ادمایی که دیلان نیستن . هدایت نیستن. گلستان نیستن. شاملو نیستن. زنده رودی نیستن. آغداشلو نیستن. بعضیاشون واژه اند. هی تکرار می شن. تو مغز خودشون . تو گوشهای تو .اینقدر تکرار می شن که دیگه نمی شنویشون. یوهو می بینی توهم بودن. هیچی نبودن. بعضیاشون تصویرن. تو چشم تو منعکس می شن. تو چشم هزار نفر دیگه هم منعکس می شن. بعضیاشون اسکناسن. می خرنتت. تویی که گرونی گرون می خرن . اونی که ارزون رو ارزون می خرند. تو رو روز از اتاقت بر می دارن. یکی دیگه رو شب از سر چهار راه بلند می کنند. اتفاقا دنیایی که صورتی نباشه سیاه نیست. حتی طوسی هم نیست. پر از رنگ . هزاران هزار. رنگایی که به ذهن ساده ی تو حتی خطور هم نمی کنه. عجیب غریب. خیلی عجیب غریب...
مانیفستهایِ زیادی دادم
بعضی کلمه ها خوشگل بودند
مثلِ رفتن،رقصین،دیدن
بعضی ها خوشتیپ بودند
مثلِ سوزاندن،کشیدن
و من دوست داشتم خودم را بینِ تمامِ این کلمات به نمایشی ابدی بگذارم.
خیلی حرفها مانده بود،پشت چراغ قرمز که مرا تا خودم معطل می کرد
و حالا که می خواهم بگویم،
وحشتناک است
شقایق زعفری
من دارم تلاش خودمو می کنم که مایوسشون نکنم. ( ایضا خودمو ).
می خواستم بگم فردا خیاط میاد که زنگ زد گفت نمیاد . بد کاری کرد. خانم ح اصلا از ادمای بدقول خوشش نمیاد.ایضا من .طرحام امادست و وقتی گوشیش خط نمیده من حرص میبلعم. خشایار میگه : خب اینکه گریه نداره. بگو پس فردا بیاد. ای خدا...یعنی واقعا من به خاطر بدقولی یه خیاط کم مونده اشکم دربیاد!! ببین ملت سرمایشون دادن دست کی !
i cant help it. قصدشم ندارم اساسا.
به نظر میاد این همون تعبییر خواب های مقدر باشه.
گاهی اوقات اینجوریه دیگه. نوشتن نمیاد . و روزا فراموش میشن. نمی دونم.نمی دونم اون چیه که اصرار دارم فراموش نشه.
روزمره گی. استادجان آرتیست دارن میرن پاریس به عادت معهود. ماجرای بوتیک عین یک معجزه راه خودشو پیش میبره . مسائل جنبیشم که از گفتنش وحشت دارم ایضا.یه اتفاقات عجیبی داره میفته. با سرعت زیاد.... لاست زندگیمونو لنگ کرده.تمام طول روز مامی جان نشسته می لاسته . سو من نمی تونم برم تو هال چون اون خیلی جلوتر از ماست و من نمی خوام جلو رو ببینم. شبا هم منو برادره تا نیمه شب میشینیم پاش. هی میگیم یه اپیزود...یکی...یکی... و یوهو ساعت ۲ میشه. سو صبحا تا لنگه ظهر خوابم. هوا هم که گرمه . صدای این خونه سازی هم که نابودم کرده . نه می تونم ببندم پنجره صابمرده رو . نه می تونم نبندم پنجره صابمرده رو . پشه ها هم که عاشقشونم. به نحو عجیبی هی دارم لاغر می شم. و اشتهامو کاملا از دست دادم. و دست آخر اینکه کم کم باید لباسای گلدارمون علم کنیم.این خوبه.
آدم که نمی شم!
همینطور که توی تخت قُل می خورم فکر می کنم برم پنجره را روشن کنم. یادم به هیاهوی کارگرا و صدای اره ی برقی و فاصله ی تخت و پنجره که میفتد کلهم ولش می کنم .غلت می زنم و فکر می کنم کمی دیگر چرت می زنم و زود بیدار می شم . ساعت دوازده است.هوشیار که می شم پشیمانی سودی ندارد. از شبی که رفتم دیدم بوتیک پایین را مطلقا خالی کردند حسابی افتاده ام به رو درواسی. یکبند طرح می زنم یا دنبال خیاط و نخ و رنگ ولو شهرم. ماندم انگشت به دهن که چطور این پسره زورش به مامی جانش رسید که بوتیک پایین را مطلق خالی بکند ! هیچ حال نوروز ندارم.
داركوب رد پا چيز خوبي است دانه پاشيدهام تا بيايي. گوش كن: تق تق تتق تق حس موسيقيات را بياور من همين گوشهام پاي اين كاجهاي مطبّق. شعرهايم ـ واژه در واژه ـ يك رد پا بيشتر نيست. شعرهايي كه سوراخ سوراخ بر تن كاجها خالكوبي است. گوش كن: تق تتق تق. واژه پاشيدهام تا بيايي رد پا چيز خوبي است....
سيدعلي ميرافضلي
همه فیلد شدن به جز مازیار و دو نفر دیگه. به این میگن بخت سیاه (چون من یکی ازون دو نفر نبودم)
من که داشتم غش میکردم. فقط ولو شدم رو صندلی.وحید فقط می گفت :منا منا منا من می گم چی کار کنی.درست میشه. همین پنج شنبه. قول.قول. تو فقط الان غش نکن. مازیار برگمو گرفت چک کردو هی می گفت چرا آخه و من فقط سعی می کردم غش نکنم. الانم سعی می کنم. بعد استاد در حالیکه هی می گفت اخه این غلطای چرت و پرت چیه درستش کرد و یه پارت رفتم جلو. اما بازم واسه غش کردن جا هست.اونم دو پارت.نمی خوام طبق نقشه ی وحید پنج شنبه برم از اول اینترویو بدم . تحمل استرس ندارم دیگه. بیشتر دلم می خواد برم بمیرم.اما نمی تونم برم بمیرم چون فردا ناهار با مهندس قرار داریم . عجالتا برم یه کم گریه کنم بعد شاید دو شنبه رفتم مردم. نه. سه شنبه هم جایی دعوتم. چهارشنبه. چهارشنبه میرم میمیرم....
مطلقا تعطیل.
تمامی تمرین های تمامی کتاب ها را تمام کردم و با اتمام کردن تمامی تمرین های تمامی کتاب ها نمی توانی بروی بنشینی با منیجر گپ بزنی. اما کسی هم نمی گوید با چه می توانی.فکرش را نمی کنم. اه... مطلقا. یکی بیاد یه چیزی بترکونه تو زندگی ما بی زحمت. زود بی زحمت.
پ.ن.صفر مطلقم . نمی گم چی می خوام . مهدیه می زنتم.
فکر میکنم اینقدر خوابیده ام که حتما شب سختی خواهم داشت . فکر می کنم: که می نشینم زبان می خوانم . نمی نشینم. دور می زنم.دمپاییم را پیدا نمی کنم. فکر می کنم: این کلافه ام می کند ـ
قهوه دم می کنم. از کیف سفری مامی جان یک نخ کنت بر میدارم چراغ و در را می بندم و می نشینم کنار پنجره . سردم می شود . پک هایم را عمیق تر می زنم و ساختمان نیمه کاره ی روبه رویی را دید می زنم که کارگرانش تمام روز اتاق مرا دید می زنند. فکر می کنم : بهار که بشود چنارها برگ در می آورند و جلوی تفریح بی ضرر این کاست بیچاره را می گیرد. مسیحا هلک هلک از کوچه بالا می آید . فکر می کنم : حتما نگاهی به پنجره ها می اندازد و انگار چیزی ندیده باشد زنگ می زند. مثل همیشه که خانم همسایه ماشین های جور به جور را می بیند که مرا به خانه می رسانند و همیشه انگار مرا ندیده باشد . فکر می کنم : انگار که گناه کبیره کرده باشی. شیوه ی مدرن همسایه داری : ما شما را نمی بینیم. شما هم ما را نبینید بی زحمت.فکر می کنم : من که خوشم می آید. سیگار را لبه ی پنجره پارک می کنم تا مسیحا از حیاط بگذرد . بعد دوباره ادامه می دهم . فکر می کنم : شاید باید ببینم دقیقا چه نمی خواهم ؟ حسابش خیلی سخت نیست. ماه هاست همه ی چیزهایی که دقیقا نمی خواهم را دور خودم جمع کرده ام. در شَدو خودم قدم می زنم. پوست لبم را ریش ریش می کنم .فکر می کنم. سیگار که انگشتم را می سوزاند فکر می کنم : شاید از چرت بد ظهرگاهی باشد که اینهمه یاد بدهکاری هایم افتاده ام . تفاله ی شیرین قهوه را سر می کشم .سیگار را توی دستمال کاغذی کف دستم مچاله می کنم . شماره ی پری سا را می گیرم. روی انسرینگش حال و احوال میکنم. می نشینم پای کتاب . انگار که همه چیز خیلی خوب باشد. انگار بدهکار نباشم.
من قصد دارم اینقدر صبور باشم که...خیلی.
۲۵ بار بهش میگم : ببین اینا فیلمای من نیستا ...زود ببین بیارشون. میگه : دوشنبه ...دوشنبه. منم به هزار نفر می گم : دوشنبه. صبح اس ام اس داده میگه : من تا عصر ماشینمو می گیرم میریم نمایشگاه . میگم : هانی من حتما باید برما...تموم میشه چند روز دیگه...میگه : اره..آره...عصر می ریم . زنگ میزنم. گوشی کسی زنگ خورد؟؟ و باب دیلان قشنگ من حتی آخرین جلسه ی کلاس زبانو نیومد . و من قصد دارم اینقدر صبور باشم که...خیلی. عاشقشم . خیلی. شلمان ِ دوستم.
استاد جان ارتیست یک شمع گذاشت روی کیک و با فرهاد خان برایم تولد مبارک خواندند. انگار که یک تولد واقعی و من اصلا دلم نخواست هزار نفر آنجا باشند. بس بود. بهترین تولد عمرم . با کلی قلب سرخ و ماتیک سرخ.
حالا هم ماتیک قرمزم را که روی کیف شیکش آیینه دارد زده ام به لبم و گذاشتمش توی زیپ داخلی کیف چرم تازه ای که هدیه ی تولد برای خودم خریدم . فکر می کنم که این بار چندمی است که ۲۴ ساله می شوم؟؟همیشه فکر می کنم اسفندی ها باید آخرای چرخه حیات باشند. حس کهنسالی عجیبی دارم.
به مناسبت پاس شدنم در رایتینگ رفتم به خودم دنت دادم . با خودم دوتایی تمام کوچه های تاریک جشن گرفتیم.
دارم فکر می کنم شاید اگه خیلی تلاش کنم امتحان افیسم پاس یا پندینگ بشم. کاش به پیمان گفته بودم بیاد بریم به انگیلیشیم. کاش تحمل سین داشتم با بچه های خودمون می رفتم می انگیلیشدم . کاش باب دیلن می گفت بریم به انگیلیشیم. و یه عالمه کاش مربوط به انگلیش دیگه.
آدم هی پاشه بره کافه...هی ولو شه رو صندلی...اینجوری...هی بهش عطر خوشگل کادو بدن...دامن قرمز بپوشه...حتی مریض...همه جا درد داشته باشه هی.... هی بوی عطر نو بده....هی حال کنه... هی دوستای خوب...هی...هی... یه عالمه.... مریضم.
ما چرند فرمودیم که ناخوشیم._ البته یه بیست دقیقه ای نا خوش بودیم_. اما مدت های مدیدی ازان دقایق گذشته و ما خوشیمان فوران کرد. دوباره. هیچ هم مهممان نیست که امتحان زبان می داریم . و کیف بنتون نخریدیم . و در گوشیمان شکسته که شکسته که شکسته .
همین که ظهر بشینی با پریسا فال ورق بگیری و از شدت خنده اشک بریزی ، همین که سینا رو ازین سر شهر بکشونی اون سر شهر واسه یه وجب لواشک ، همینکه هی بری با مهدیه کیک خامه ای بخوری ، همین که با باب دیلان بخوای بری تیاتر... همه ی اینا یعنی بخت خوش آره سینا جان...ماهند عاشقان....
چه زشتخويند آنان كه دوست نميدارند شعري از ميرزا آقا عسگري
از دست خودم خسته ام. عاصیم . دلم می خواد از خودم بیام بیرون برم تو یه پوست دیگه.
خدایا......بسه دیگه. نمی شه یوهو متحول شم؟ یوهو آدم شم؟ واقعی شم؟ با چشم سر زندگی کنم. ببینم. یا نمی شه برم تو یه دیوونه خونه تو مغزم زندگی کنم. رو لبه های رویا و واقعیت راه رفتن . هی زمین خوردنه. هی..هی...هی... اه.
برگزاری دو عدد نمایشگاه . یک عدد شو . پیش تولید رفتن واسه عزاداری یک عدد امتحان زبان. یک عدد سرما خوردگی مفرط . یک عدد گلو درد . انفجار یک عدد گوشی سونی اریکسون نو : بی زحمت پایین اس م اساتون اسم بنویسید . من شماره کسی ندارم . و اعداد متنابهی گرفتاری های عاطفی و نا عاطفی . همش تو یک عدد هفته . و تنها اتفاق خوب هفته ی پیش یک عدد الویس پریسلی بود. و هست .
پ.ن . یک عدد دوست واقعی کسی است که قبل ازینکه باب دیلن نشونش بدی ، خودش تو حیاط وسط اعداد متنابهی آدم بشناستش.
|