|
پس از یک ساعت و اندی رایزنی با باب دیلان مکشوف شدیم که شب مذکور باب دیلان پی ماجرای تصادفش بوده و الان با خیال تخت می تونیم بشینیم ۲۰ تا جمله ی ریپورتی بنویسیم. قابل ذکر است ماجرا همون ۱۰ دقیقه ی اول روشن شد، بقیشم نشستیم به دلقک بازیای جناب باب دیلان خندیدیم اینقدر که مجبور شدم تی وی را خاموش کنم برم تو اتاق چون عملا هیچی از فیلم نمی فهمیدم. ظهری یه تیکه ی کوچیک از چیز کیکم که هنوز تو یخچال مونده بود ُخوردم. تازه بعد از ۳ روز طعم چیز کیکای کافه ها اومدم زیر دندونم . مزه ی یخچال. مزه ی نا . نون خشک . با بوی شام دیشب. و من بازم چیز کیک تازه می خوام . باب دیلان ایضا .
عکس : جین مذکور.
تیچر گفت : who is absent?
بچه ها گفتند : mazyar. سیمین گفت : mahdokht یکی گفت :mehdi i thought : poor bob dylan... .he coudn t come again...(تصادف و اینا ).he has some problams wich they can t imagin اما هیچی نگفتم. به سیمین گفتم : where is mahdokht? چشمک زد یواش گفت : you know...it s valentines day.... ....suddenly i got that where is قلبم ایستاد. خدایا as you know i cant stand .....any more.plz show wich آن بهِ. and also plz show meبه وضوح.حوصله ندارم نشانه هاتو translate کنم.
p.sعمیقا dissappointedهستم.
تا رسیدم اولین کاری که کردم اومدم آشپزخونه که ادامه ی چیز کیک بذارم تو یخچال که تو اشپزخونه با فجیع ترین صحنه ای که ممکن بود مواجه شدم :
رو میز بقایای بسته بندی غذاهایی که رستوران هانی میده بیرون و بوی کباب : تو دلم اول آناناسا کمی جابجا شدن ، شاهتوتا تو خامه مچاله شدن ، بعد استیک و خیار شور و جعفری و سر انجام یه برش گنده ی چیز کیک .قبل ازینکه همشو بالا بیارم خودمو رسوندم به تخت و غش کردم. خواب دیدم تو نیاورون ایستادیم آناناس و شاهتوت می خوریم . بعد خواب دیدم تو جمشدیدیه تو آفتاب ملس بالایی میریم و یه چیزی دود می کنیم که نمی گم چی. بعد خواب دیدم تو خیابون خرمشهر استیک می بلعیم . بعد سیب زمینی تموم شد و به ما نرسید . واسه حسن ختام هم یه چیز کیک گنده که الان ادامش تو یخچاله و من بی صبرانه منتظرم چیزایی که خوردیم کمی فرو بره بتونم اونو بخورم.
مهدیه اگه هنوز زنده ای بی زحمت بیا انگشتتو فرو کن تو حلقم. سینا بی زحمت دیگه همه ی خوردنیای خوشمزه ی تهرون تو یه روز نخوریم . باب دیلان بی زحمت اس ام اس بزن بگو ولنتاین مبارک. سوماپا بی زحمت جنبه داشته باش.
خیلی فکر کردم که یه چی بنویسم. چیزیم نیومد.
جز اینکه سینا به دلایل نا معلوم حالش نه خوشه ( به قول پرنده جان). باب دیلان تو راه کلاس زده به یکی پای یارو شکسته و یارو خانواده ی داغونی داره ( این همه ی اطلاعات منه ازین ماجرا ).با جدیت به سین گفتم بره گم شه. منم که خوبه. اووم...همین.... مهمترین نکته ای که این روزا درک کردم اینکه لزومی نداره به کسی باج بدم. واقعا نداره.
فیلم دیدن با باب دیلان خیلی فرقی با فیلم دیدن با بقیه ندار.
فقط : بی اندازه جنتلمن. بی اندازه....
دارم فکر می کنم آخرین آدمی که دیدم که اینهمه با شخصیت بود کی بود. یادم نمیاد. جدا یادم نمیاد.نه ادب در حد اینکه در برات باز کنند و این نزاکتایی که پسرا از هم و از فیلمای هالیوود یاد می گیرند و گاهی که بخوان خودشون نشون بدن ازش خرج می کنند و گاهی یادشون میره . نه. نزاکت در هر لحظه. شعور و ادبی که در هر حرکت و صحبت خودشو نشون بده. من جدا تحت تاثیر قرار گرفتم...جدا... چه قدر حالم خوبه . مرسی بیضایی. مرسی پریسا. مرسی حسین. مرسی باب دیلان.
پ.ن.به نوع بشر امیدوار شدم....
۱.افرین . خیلی حقه ی تمیزی بود.جدا کیف کردم . ۲.بالاخره بعد ۴-۵ سال ما آیفنمون درست شد. مهدیه جون دیگه لازم نیست پشت در میس بندازی. ۳.فکر می کردم برگردی. اما نه اینقدر زود. دارم فکر می کنم کجای دلم بذارمت.
پ.ن. معلومه که ذوق مرگم؟؟ نمیگم چرا که. اگه بگم مستیش می پره.
من شیفته ی این مردام که میز کار آشفته ای دارند و همیشه دارن دنبال چیزی می گردند که جلوی چشمشونه و تو دفتر کارشون هم به همه میگن مهندس.
با اینکه من صد بار بهش گفتم مهندس نیستم و چیز دیگه ای هستم باز دوباره تا من دید بلند شد دستش دراز کرد گفت : حالتون چطوره خانم مهندس ؟ ببخشید این وقت شب کشوندمت اینجا . باید شیتا رو ببندیم... با اون ته ریش و موها ی آشفته که همزمان سعی می کرد مرتبشون کنه و پیراهنی که از زیر پولیور زده بود بیرون و چشمای سرخ تنها چیزی که توضیح دادن نداشت سِمَت شغلیم بود . تنها کاری که کردم لبخند زدم گفتم :خواهش. تصویر آشفتگیش اینقدر تاثیر گذار بود که مجبور شدم تا نصفه شب با چشمای گریون و فین فین ناشی از گپ تلخ زهرماری زدن با معشوق قدیمی بیداربمونم و کلی عکس بگیرم. صبح که تو دفتر عکسارو چک می کردم دیدم یه پاکت پلاستیکی قرمز زشت تو همه ی عکسا حضور داره که من دیشب ندیده بودمش! از شدت عصبانیت می خواستم زنگ بزنم به ف جیغ بکشم سرش! اون از اثرات عاشقیتمون وقتی بود اینم از آثار پشیمونیش حالا که نیست! حالا من با این پاکت قرمز تو عکسا چی کار کنم؟؟ !!!
هفته ی قشنگی بود. با یک بغل خوردنی می نشستم جلوی تلوزیون. صبح سیمپسونز. ظهر سی.اس.ای میامی.گاهی فرندز. از عصر هم می نشستم پای بی بی سی. اخباش را .تفاسیر بهنود از روزنامه ها. مستندهایش را خانوادگی به شدت پی می گیریم. گاهی کوک.گاهی آپارات.شب تر می نشستم به فیلم دیدن.گاهی فیلم روز.گاهی فیلم اروپایی.خودم باشم با زیر نویس انگلیش. بقیه باشند زیر نویس فارسی. گاهی به امر خطیر فرهنگیدن می پردازیم. با سینا کافه گردی کردم. کتاب خواندیم . با مهدیه خرید ته فصلی می کردیم. برف که می امد رفتیم با خودمان دوتایی قدم می زدیم.گاهی عصرها با پریسا ادیت پیاف گوش کردیم و گاتا و قهوه خوردیم.
نتیجه گیری اخلاقی ۱. زمستان فصل خوبی برای خرس های قطبی است. نتیجه گیری اخلاقی۲.به زودی بسیار بسیار تپل خواهم شد!
کنار شیشه ی اتاق با انبوه دیکشنری آفتاب می گیرم و کلی مشق که بنویسم و فکر هم نکنم. هیزی کوچه را هم بکنم.باخ هم بگوشم.فکر هم نکنم. کیک شکلاتی هم بخورم.فکر هم نکنم.
تابوت مرا پنجره دار بسازید می خواهم گرم بمیرم از آفتاب خانگی ام...
سامان بختیاری
اسمش را بگذارید وطن نا پرستی و هرچه قدر پرستی اش خوب است فکر کنید اینش بد است.
اسمش را بگذارید آنوری زدگی . اروپا ،امریکا ، آفریقا حتی شرق دور زدگی . اسمش را بگذارید هر چه می گذارید . من از وطنم متنفرم . از کیک زردش که شکم اینهمه کودک گرسنه را سیر نمی کند که دست از سر من بر دارند و اینقدر آویزان من ها نشوند که چسبی ، فالی نخرم و با آسودگی راهم را بروم درین سرمای سخت یا آن گرمای داغ و گریه ام نگیرد. از انرژی هسته ایش که گرم نمی کند خانه ی مردمی را که گاز ندارند. برق ندارند. خانه ندارند. زیر پل ها گرم نمی کند که از سرما نمیرند. از ماهواره اش که از سر سیری دولتمردان اینقدر دور می رود که جایی برای آرزوی کار و خانه و زندگی در آن دورها نیست. از وطنم که از اخبارش جز دروغ . از پیشرفتش جز هلهله ی رسانه ای. از صنعتش جز ورشکستگی . از اقتدارش جز تاریخ نصیب من نشد متنفرم. اسمش را بگذارید وطن زدگی.
این پست تقدیم می کنم به گنجشکک اشی مشی .
نه.افتخاری نیست هرچه خبر کهنگی کفش لنگه ی ما دور تر رود...
پ.ن.مهم. من نگفتم جای دیگه بهتره یا ینگه ی دنیا بهشته.من راجع به کشور خودم نظر دادم. قیاسی هم در کار نیست.وطنم. که هرچی توش جون می کنی باد هوا می شه و با همه ی اینا علاقه ی چندانی به جون کندن تو وطن دیگران هم ندارم. (اگه داشتم هفته ای یه بار رفته بودم. ) تا وقتی فارسی فکر می کنم اینجا وطن منه.
۱.خیلی باحاله که صبح بشینی پشت پنجره آفتاب ملس بگیری ظهرم برف بیاد.
۲.کی گفته من باید باج بدم به آدما؟ ۳.روسری ابریشم سرخابی دارم.که رنگ روش پاچیده اینجوری اینجوری. ۴.قصد دارم قهوه یشم واسه استادجان آرتیست بگیرم. ۵.دیشب خواب دیدم تولدمه و من تو بک اسیج یه شو لباس خیلی خارق العاده هستم. برندای درجه یک.همین جوری واسه خودم ول می گشتم با آدما گپ می زدم .(کار مورد علاقم ) هی آدمایی که اونجا بودن ـ طراحا و مدلا و بقیه می گفتند این مهمونی واسه تولد منه. من اصلا جدی نمی گرفتم. راجع به لباسا نظر می دادم و می خندیدم. یکی اومد گفت جلیقه ی منو خریده . من متعجب می گفتم بی خیال بابا اون جلیقه مال خودمه ! تنم بود وقتی اومدم نمی تونی بخریش! خندم گرفته بود. بقیش یادم نیست...حیف... (آرش نظرت چیه؟) ۵. صبح گرمم بود. الان سردمه. پاشم برم یه چیزی بپوشم.
پ.ن. باز من یه کار مهم دارم به جای انجام دادن اون میام چرت و پرت می نویسم !
سال را ورق زدم همه فصلها زمستان بود
عمران صلاحي
میگن هوای حسرت هوای کسی. انگار دم پاییز باشه.انگار. واو میگه : اوووووووووووو.... به واو میگم خودت گفتی لیستتو بیار! واو میگه من می خوام پارتنر میم باشم. من میگم من می خوام پارتنر باب دیلان باشم . استاد با کلی وسیله تو دستش اس مالکیتو اضافه می کنه. باب دیلان صندلیشو عوض می کنه میاد پیش من. و سین می نشونن کنار واو که همدیگرو ببلعند . هادی هم اونور نشسته می خنده. فردا دوباره کلاس زبان دارم.
شب. همه رفتن بارون نوردی من پور همش یا مشق زبان دارم یا پرده بافی . دیشب کتاب زنان خوب نمی دونم چی چی و زنان بد به بهشت نمی روند و خوندم بعد از نافداکاری ،خودمحوری ، بیرون ریزی خشونت ، حفظ استقلال شخصی شدید حتی تا پای طلاق تنها نکته ی جدیدی که داشت که من نمی دونستم این بود که فحش و بد و بیراه ازاد و لزومی نداره زنا عین مجسمه ی بلاهت خوش دهن باشن. می تونن عین یک انسان معمولی بد دهن باشن. سو منم حق دارم فحش بدم. و اون عمع سوت پست قبلی هم عمه سگ بود.
میگه اسمش : فیفیله !
آفولم ! از فرط خوابامدگی ممتد.همش خوابم میاد هی. به سختی چشمامو باز نگه می دارم. وضعیت ناخونام هم آفوله. ازونجایی که با ناخونای آفول نمی شه رفت کلاس زبان مجبورم بشینم سر و سامونشون بدم.حسشم که نیست عمه (سوت) . نه دیگه این واسه ما دل نمیشه... ناخونامو با پنبه و آستون پاک می کنم .میرم دستامو می شورم . میام دستامو خشک می کنم. میشینم دستامو کرم می زنم . رو ناخنام ماوالا می زنم . یکم صبر می کنم . فکر می کنم چی بزنم؟صورتی؟نچ.بی حاله.قرمز؟نه.حسش نیست. چه کنم ؟چاره کنم؟ یه چیزی بدید پاره کنم. اخرش فکر کردم فرنچ کنم . بعد ازینهمه سال. گفتم شاید نتونم .دستم بلرزه .خوابمم که میاد. اما نلرزید. خوب شد. حالیته؟؟
مثل اغلب ظهرای این مدلی شهرقصه گوش می دم.
اتل متل تناهی. خودت سوسک سیاهی !
گفتم که ما یه ساعت عین اون ساعته تو گل رضاییه داریم ؟ وقتی اومدم خونه بابام داشت ساعته رو کوک می کرد. گفته بودم که یکم خراب شده. گفت : پریسا فردا میاد. گفتم : جدا؟ و انگار که نمی دونستم گاتا ها رو بردم آشپزخونه گذاشتم تو کابینت پایینی.
و دیگه هیچ کاری نکردم . حتی کتابرم نخوندم. همین جوری واستادم . و فکر کردم پارسال بعدش چی کار کردم؟؟ فکر کردم شاید اگه نوشته بودم پارسال امروز چی گوش داده بودم اینهمه امروز مجبور نبودم ازت هی بپرسم پارسال امروز چطوری بودم ؟ چی کار می کردم؟ چی گفتم ؟ کافی بود موزیک رو گوش می دادم تا همش یادم میومد. هیچ کاری نمی تونم بکنم. چون یادم نمیاد پارسال چی کار میکردم امروز. حدس میزنم مجلات مد ورق زده باشم. کمی حرفه هنرمند خونده باشم احتمالا. با سر رو به بالا و چونه ی محکم... آرایشم پاک نکردم . گوشواره رو هم در نیاورم . روسریمو اونجوری بستم و تو ایینه ژست گرفتم . که ببینم تو چی دیدی. و فکر کردم من چه دختریم که یه ایینه تو کیفم ندارم! باید یه ایینه ــ ازون نقره ها که اونجوری میگیرن تو دست ــ بگیرم. کتاب نمی خونم . امروز نه . نمی خوام حس کتاب بگیرم . می خوام حس امروز داشته باشم . حس امروز . حس سال گذشته در امروز . گرمای دلچسب آفتاب زمستونی . طعم ناهار دلپذیر گل رضاییه . ماهی و پنیر و زیتون.کلم ترش و زنجبیل هندی. سرخوشی پرسه زدن تو عتیقه فروشیای منوچهری . گوشواره خریدن . سنجاق سینه قیمت کردن . تصویر زن زیبا با کت زرشکی و دامن کلوش که از در مغازه خم شده بیرون و رنگ مو انتخاب می کنه . لهجه ی زن ارمنی که تو واسش غش می کنی . شیرینی خوشایند قهوه هاش که مزه ی قهوه می ده. دلخوشی بین کتابا پرسه زدن . حس تکرار شدن تو یه روز.
سینای عزیزم مرسی که منو دوست داری. منم خیلی خودم دوست دارم.
خیلی خوبه که بالاخره بعد از دو روز مشق نوشتن میزتو جمع و جور کنی.اصلانم بد نیست که عمر جمع و جوریتش فقط یه شبه. صدای صوفی اتر ببری تا آسمون....اووم...زیتون بخوری... How can I ever find my way؟ Since I'm a stranger here myself خواب دیدم دارم با ح لعنتی ازدواج می کنم . یه لباس عروس با کلی تور و بوت مشکی پوشیده بودم ! اونم مریض بود.پریسا هم همینطور. لباس سفید مشکی. موهاشو چل گیس کرده بود.بعد خواب دیدم یه کولی داره برام فال می گیره. کاش یادم میومد چی می گفت. چه زمستون ابلهی. خوشم میاد!دارم فکر می کنم یعنی اگه باب دیلان امروز هم نیادا......
خوشمه صد ساعت فال ورق بگیرم. خوشمه وقتمو تلف کنم. خوشمه تا صبح تو تخت کتاب بخونم. بعد پرده ها رو ببندم و بخوابم.خوشمه جز گوش بدم با صدای بلند. خوشمه هی برم گاندی شیرینی بخورم. خوشمه فقط مهدیه تو زنبیل دلم باشه.خوشمه خوش باشم!
شب. باب دیلان بالاخره تشریف اوردن. فقط نمی دونم چه بلایی سر موهاش اورده که دیگه لذتم نمی شه از چشم چرونیش. و هی سرخ میشه. و من نمی دونم همیشه اینقدر ساکت بود یا همیشه اینقدر ساکت نبود. عجالتا مهم تر از همش این که واو بهم یه ترک اولد سانگ فوق العاده داد و قول یه عالمه دیگه و من اینقدر اینقدر خوشحالم که ...خیلی...
با خودم حرف می زنم با تکه های خودم حرف می زنم با تکهتکه های خودم حرف می زنم
روجا چمنکار
برف هم از سر بی حوصلگی می ریزد . حتی افتاب بی رمقی هم هست. اساسا روزهای زمستانی همه چیز بی حس و حال است . محض گذران. بد هم نیست . یادم هست که باید مقاله ای درباره ی ژانر وحشت بنویسم . کلمات را در مغزم جابجا می کنم . با قواعد ور می روم . کلی کلاغ جیغ و داد می کشند . من پشت شیشه ، بطری دلسترم را سر می کشم و فکر می کنم خیلی خوب است که چیزی برای فکر کردن نداشته باشی. سبک سبک هورت بکشی . گاز بزنی. بجوی . حوله ام را سفت تر دورم می پیچم و کوچه خالی را تماشا می کنم. افسون وولف کماکان فضا را جادو کرده. . همه جا طوسی است . چند روزی هست که جهان طوسی است.
اما من دیگر از ویرجنیا وولف نمی ترسم.
گرما همیشه حالم را بد می کند. صورتم را می چسبانم به شیشه . بهتر می شوم.
فکر می کنم خیلی چیزها درین ۱۰ سال عوض شده جز اینکه ساناز هنوز لبش را می کند. حرف دخل و خرج می زنیم و دفترش که مبله است. حوصله ام نمی شود کار تازه ام را من هم تعریف کنم . به جایش هی گوش می دهم. غبار برف همه جا را گرفته . شیشه هم خیس است . صورتم را می چسبان به شیشه . گرما حالم را بد می کند. چیزی نمی گویم . از سینما و بوتیک . حوصله ی حرف زدن ندارم .شنیدن هم ماجرای تازه ای نیست . اینقدر می شناسمش که حدس هم بزنم حتما درست حدس زده ام . خیلی سرد است . از نصفه ی راه برش می گردانم . تاکید می کنم که سرد است و بقیه اش را خودم می روم. باد می زند به صورتم. صورتم را به شیشه می چسبانم. گرما همیشه حالم را بد می کند .
۲. همه چیز اینقدر حقیقی طوسی است که فکر می کنم بروم با جیب پر از سنگ کف رودخانه دراز بکشم.همه چیز عجیب ترین شب زندگیم است .ناگهان دیگری شدم . و اتمسفر خاکستری است . از دیشب که اینقدر ناگهان فکر کردم وولف را انگلیسی بخوانم تا امروز که جرات خواندم ساعت ها را هی گم می کنم. بلند می شوم . دور می زنم . ترسم می ریزد . کمی وولف می خوانم. کمی ساعت ها. دوباره حالم بد می شود .دوباره بلند می شوم .کمی دور می زنم .باز ترسم می ریزد.باز می گردم . نفسم می گیرد . بغض می کم . بلند می شوم.گریه می کنم... کتاب زیاد خوانده ام . شاید از هزار هم زیادتر. فلسفه زیاد خوانده ام . نوول زیادتر . روانشناسی فراوان .بارها تاریخ ویل دورانت را زیر و رو کرده ام .اغلب کتاب های شعررا بارها خونده ام مولانا...سهراب...حافظ...شاملو...نظامی.. .فردوسی...یک سال تمام با صبوری 7 بار هزار و یک شب را خواندم .هرشب سعدی می خوانم . گلستان . بوستان . غزل . ودا می خوانم .دائو می خوانم. صدها صدها داستان کوتاه. ادبیات روس .اروپا. امریکای لاتین. اغلب سبک های ادبی را حتما می شناسم .کتاب های قدیمی را به چاپ اول و دوم زرد رنگ و تازه های نشرهم اغلب به دستم می رسد . اینقدر کتاب خوانده ام که دیگر کمتر تحت تاثیر قرار بگیرم . اما امشب حالم بد است. خیلی بد. ویرجینیا وولف ناگهان همه چیزم را طوسی کرد...
۳. شب های زیادی است که فقط سالاد میخورم و هرصبح می روم روی ترازوی دیجیتال دقیقمان ــ در خانه ی ما همه چیز تا وقتی سالم است بهترین و دقیقترین است و وقتی از کار افتاد نه تعمیر می شود و نه جایگزین ــ تا گرم گرم لاغر شدنم را با چشم مشاهده کنم . اصلا آشپز خوبی نیستم کمی کدو و کلم و نه طوری که به مزاق جز خودم خوش بیاید و گاهی که خیلی مجبور باشم ماکارونی ـ شفته ـ . اما یقین دارم که در همه ی شیراز حتی کسی بهتر از من سالاد شیرازی درست نمی کند . ریز و منظم . به اشپزخانه ی همه ی زنان شیرازی فامیل سرک کشیده ام و قطعه قطعه کردنشان را دیده ام . سر به هوا ! حتی نمی دانند روغن زیتون دکور نیست و اگر بدانی کی بریزی سه روز سالاد را تازه نگه می دارد. و گوجه را از طرف پوستش نه که آن وری خرد می کنند . شک ندارم که فقط من می دانم چه قدر آب لیمو یا آب غوره یا نارنج یا هر زهر مار دیگری در سالاد بریزم که مخاطب لبش را جمع نکند با اولین قاشق. و چطور حتی پنیر تبریزی رنده کنم و نان سنگک خرد کنم و بشود شام . من سالاد هیچ کس را نمی خورم چون تحمل آن همه قطعه ی نا موزون را در کاسه ام ندارم که آب انداخته و نمکش زار میزند.
قدم کوچکی برای انسان . گام بلندی برای بشریت .
اوباما را دوست دارم . مردم آمریکا را . آمریکا را. همه ی گام های بلند را آنها بر می دارند . شجاع و ثروتمند و چاقند . خوشنودند. نشنال پارک های پهناور زیادی دارند . با دریاچه و مرغابی . به چیزهای نا مطلوب اعتراض می کنند و این چیز نامطلوب حتی رییس جمهور است . به آمریکا افتخار می کنم . بزرگ است. مردم آمریکا را دوست دارم. بزرگند . مردی سیاه را انتخاب کردند . انسانند . مفهوم اقلیت زیر بزرگیشان له شد . خودشان . قلبشان . شعورشان . خانه هایشان . ماشین هایشان. وسایل خانه هایشان . همه بزرگ است . مشکلاتشان . اینقدر بزرگ که همه ی جهان گرفتار صعود و سقوطشان می شود . مهمند . از همه مهمترند . سیاست مدارانشان . ستاره های سینما و موسیقیشان . موزه ی هنر مدرنشان . از همه مهمترند. شهروندانشان . اگر گوشه ای از جهان کسی به شهروند امریکایی چپ نگاه کند همه ی جهان را به تکاپو وا می دارند . روزنامه ها . خبرگزاری ها . سفیران . کنسولگری ها . . شهروند امریکایی. تار موی شهروند امریکایی برای دولت به گله ی آدم ها ارجحیت دارد. کاخ سفید را دوست دارم . مراسم تحلیف را . نظم و امنیت مراسم را . تلوزیون های بزرگ مستقر در همه جا را . مقرهای مخصوص عکاسان . خبرگزاری ها . نظم زیبای دو ملیون تماشاچی را. تکاپوی همه ی شبکه ها برای پوشش خبری. زن سیاه و خندان اوباما را در لباس شیک . کلیسا و مراسم صبحانه را . همه را دوست دارم . آمریکا را دوست دارم.
|