تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
یه موج ابلهانه ای تو هوا نمی ذاره چشم چرونی کنم. غریبه ها زیاد شدند.

اه...

دوتا دفتر طراحی خریدم .

خر که مطهر نمی شه...مطحر چی؟ بشه به نظرم.

باب دیلان عزیزم :

خودت نیستی.

خودت باش.

می خواهم به دوست داشتنت ادامه بدهم.

 

شاعر : ناشناس

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
هی...

مردم از بس امتحان دادم....

مهدیه میگه به جای درس نماز شب بخون. اما چیزی که واقعا باید خوند نماز وحشته .

اینقدر گرفتار بودم که یادم رفته بود چه مدت طولانیه باب دیلان ندیدم. چی بگه دیگه آدم . هرروز باحال تر از دیروز. دینگ...دینگ...

اومدم برم در ماشین این یارو رو براش باز کنم ( ۷ سانت بین در و دیوار فاصله بود) نگفته بود سگش توشه داشتم سکته میکردم میمردم دو روز قبل امتحان! اونم ته کتاب آبی ! چه ظلمی ! چه ستمی ! رسما جوان ناکام میمردم بدون ایلس و تافل ! هرچی پیمان گفت ببین چه نازه ...چه باحال...موهاشو ببین فرفری...من می خواستم بکشمش سگ رو با اون کاپشن خنگش ! یارو گفت من که گفتم نمی دونم چی چی تو ماشینه ! من فکر کردم اون نمی دونم چی چی مارک اسنوبردی چیزیه  !

ای بابا...شب امتحانی نشستم چرت و پرت می نویسم...

تا رستگاری چند پارت مونده بی زحمت؟؟ خودم می دونم . یه پارت از آبی . ۵ پارت سبز و دوتا پسیجز. و البته با احتساب فیلد شد گی وسطاش هنوز یه ابدیت تا زستگاری مونده....

 

هی...خدا..

مردم از بس امتحان دادم....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

زمین
از آن شما که می خندید


و فرشتگانی که به شما می خندند


از من چیزی نخواهید
دلقکی که شما را می خنداند
من نیستم...

 

رسول علی پور

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

و بدین سان بود که من محاصره شدم....

کتاب ها را گرفتم و فکر کردم آدم باید با دوست پسر سابق دوستش دست هم بده؟ و فکر کردم نه. سو خداحافظی آبکی کردم و راهم را کشیدم به ونک که ناگهان....

نه سیل و  نه زمین لرزه و نه  دراکولا و  نه ارواح و اشباح و قدیسان کافورینه به کف نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش ...

که آنجا مقدار متنابهی گشت ارشاد انتظار می کشید.

نه ...نه...من دامن نپوشیده بودم.... چکمه؟ ...اصلا....من؟؟؟ دکمه های پالتوم باز باشه؟؟ ...همش؟؟...ابدا...آر یو کیدینگ؟  من؟ ؟

برای رسیدن به پاساژ ونک باید ۵ تا ماشین گشت ارشاد پشت سر می گذاشتم.و این دقیقا یعنی ۵ ماشین در هر ماشین ۴ مرشد ...یعنی اندازه ی همه ی انگشتای دست و ایضا پا .و آن حامیان حقوق از کف رفته ی زهرای فاطمه در اون سرمای سخت با وظیفه شناسی وسواس گونه ای به امر خطیر دریدن اعصاب بشریت مشغول بودند.( آیکون به حق این شب عزیز اجرشون با هرکی خودشون دوست دارند)( ایضا آیکون یه کف مرتب واسه دوبرمنای تربیت شده ی پلیس آلمان که تو زلزله ی بم کلی آدم از زیر آوار نجات دادن ).

هرچی شرایط تحلیل کردم تحت هیچ شرایطی نمی شد از دستشون در رفت. بسیار ساعی و کوشا وجب به وجب میدون ونک کشیک می دادند. قیافه هاشونم متاسفانه اصلا شبیه آدمایی نبود که شوخن.

روز سختی بود خلاصه.حواستون جمع کنید این روزا . به شدت خطر ارشاد گزیدگی هست تو میدون ونک.

یادم رفت تهش بگم؟. هیچی دیگه قطعا پشت سر گذاشتمشون .نه اینکه کوتاهی ازونا بوده باشه ها...ابدا... 

فقط مشکل اینجا بود که من پس کوچه های ونک از نوکرای سر.دار را.دان بهتر می شناختم.(ایکون عینک ری بن )

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
نشسته ام کاغذ های پراکنده را نگاه می کنم .تا دم دمای صبح می خواندم.  تازه خوابیده بودم که اس ام اس زدی. صبح هم بیدار شدم که بخوانم.

تازه تمام شد.

از دور و بر تخت و میز و همه جا جمع و جورشان می کنم بدون اینکه به اعداد پایین صفحه حتی نیازی باشد. نظم هر فصل را خوب می دانم .

 مگر آدم زندگیش فرا موشش می شود که حالا نیازی به آن اعداد پایین صفحات کتاب های غریبه باشد؟ این که داستان دیگران نبود که پایین هرکاغذی عدد و رقم و تبصره بخواهد.

حتی قصه ی تو هم نبود .

 داستان ما بود. تجربه ی زیستی همه مان بود .  تکه کلام های سامان در گفتگوهای یک نفره من . سلیقه ی زیبایی شناسانه ی سختگیر من در جهان خلاصه شده ی سپیده از مردان به برند و ساعت و کفش  . مدل تنهایی طرد شده ی از خدا خواسته ی جاهد به  خانه ی توانیر  . نیویورک محبوب حامد. انتهای همه ی اتفاقات دنیای .معشوقه ی جرویس پندلتون های  پوسیده ی دهه ی ۴۰-۵۰ شدن های من و ندا. موزیک بازیمان . بنفش بازیمان. کتاب بازیمان . زندگیمان . خانواده ی نیمه آرتیستمان . روسری ترکمنمان. کفش کاترپیلایمان . عشق سرد و بی شعورمان...

 تو سهم خودت را . من سهم حودم را .

 حالا در صفحات رمان تو می خوانمشان و هی متعجب می شوم که :آن را هم گفته بودم؟ این را هم می دانستی؟ آن را هم من تعریف کردم؟ این را خودت حدس زدی یا من گفتم؟

 

 مگر من چه قدر گفته بودم ازین خاطرات کوچک کوچک  یا که تو حدس زده ای یا اتفاقی تجربیات زیستی من سر از این رمان در آورده اند؟ مگر ما چه قدر با هم بوده ایم؟ چه قدر حرف زدیم؟ از چه حرف زدیم ؟که اینهمه من جریان دارد در هر صفحه...

 انگار کامپیوترت جواب همه ی اینها را می دانست که نسخه ی مرا بی عدد چاپ کرد.

در هر صفحه رد خاطراتمان ، تهران گردی هایمان ، اتفاقاتمان و حرف ها و واژه ها و تکیه کلام هایمان را می خوانم و می خندم .

تو ما را پشت ویترین نشر چشمه جاودانه خواهی کرد  سینا.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 2:39 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
صبح

شاید این غبار برف تو هوا نوید یه برف اساسی باشه ...

و برای آدمی که تو شیب زندگی میکه نوید برف دقیقا چیزی مثل زنگ صبحگاه مدرسه . و برای کسی که تا اولین آبادی یه سرپایینی ، دوتا سر بالایی و بعد باز یه سر پایینی دیگه در پیش داره و دِیت و کلاس زبان هم ایضا این نوید برف یه چیزی تو مایه های آژیر خطر!

خدایا : بی زحمت برف اصلا به دامن قرمز نمیاد . من که نمی تونم قرارمو جابجا کنم . اگه زحمتت نمی شه تو برف منتقل کن به امشب . می شینیم تو خونه دور همی کارووای میبیم برفم بیاد . هوم ؟ نظرت چیه؟ من که رفتم عاشورا رو عکاسی کردم.....

 

شب.

برف خیلی هم به دامن قرمز میاد . میپیچه تو چیناش و یو هو شما میشید خوشناک ترین دختر این حوالی...

های مردک مانیک ! من امشب با بطری بزرگ و نمک و لیمو و بادام زمینی به خوانش پرینت رمان تازه ات خواهم نشست ( یا خواهم دراز کشید).

ــ و این پرینت همان دست نویسی است که زمانی نویسنده ها خط خطیش را قبل از انتشار به دوروبریان می دادند محض پیش خوانی و معرفت نمایی ایضا.ـــ

پ.ن . باب دیلان ابسنت بود . خوب شد یه خروار ماتیک و عطر نزدم....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
  کماکان به خود خوانی مشغولم :

 

میگم : این برامس من کو؟؟؟؟؟؟؟

اساسا انگار نه انگار که من چیزی گفتم هیچوقت .

میریزم به هم مبلا و سی دی ها رو . همزمان تهدید هم میکنم. اساسا انگار نه انگار....

برادرک میگه : بی فایدست. اینجا همه دچار توهم فانتزین. میگم : مشقاتو نوشتی؟

میگه : بهم دیکته بگو. میگم : نه. رو به عروسک تو دستش میگه : نگفتم؟!

می ایستم جلو تلوزیون ، دستامو تفنگ میکنم رو به همه : اعتراف کنید. کدومتون برداشتیدش؟

اول یه بالشت میاد طرفم.

بعد یکی میگه : به جز تو کی اون مزخرفاتو گوش میده؟

برامس میگه: با من بود؟

چای میپره تو گلوی مامانم. داداشم هول میشه : بابا ویوالدی گوش میداد که....

میگم : نه...نه...

فردوسی پور میگه : گُل......

 بایستم گلدون ِ که بیاد. میپرم تو اتاق! پشت سرم صدای فریاد میاد.

پیش پیش میگم : با منن. برامس میگه : اهان...

دراز میکشم  رو زمین. آنیموسم میگه : اونجا رو من گشتم . زیر تخت پر لوله مقواست . میگم : لعنتی!

برامس میگه : با منی ؟ میگم : نه...نه...

 گلوله ی پشم آبی! چقدر دنبالش گشته بودم!

آنیموسم میگه :قاطی سی دی بیخودا ننداختیش دور ؟

برامس میگه : ایندفعه دیگه با من بود !

میگم : نه...نه...

به آنیموسم چشم غره میرم. شونه میندازه بالا که : به من چه اصلا....

کلافه میشینم وسط اتاق.

 

سی دی برامسم گم شده....

 

 

 

پ.ن. یک قلب عاشق و یک نگاه پاک چیزهای خیلی خیلی خوبی هستند ولی در نهایت فقط همان گردنبند الماس است که برای آدم باقی می ماند!

مریلین مونرو

پ.ن .۲. تو این یک سال خیلی چیزا عوض شده...فونت نوشته هام مثلا...

پ.ن. ۳ . اعتراف می کنم در به دری در من بود نه در قطاری که می رفت و می آمد.

پ.ن. ۴. چه قدر چیز فهمیدم تو این یه سال!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:27 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

منو فکر کن .  دمغ...

دستم زیر چونم. کلاس پر آدم .

 باب دیلانُ فکر کن صاف بیاد بشینه کنار من . سین ُ فکر کن خون خونشو می خوره.

 منو فکر کن حتی حال باب دیلان ندارم.(این دیگه جدا جای تعمق داره )  باب دیلان فکر کن چه با شعور شده : واتس آپ ؟ منُ فکر کن با یه من ریمل و چشمای گرد  : هان؟  باب دیلان فکر کن که داره می بینه ! میگم ناتینگ. میگه . چرا . شده . سد به نظر می رسی. میگم نه. همه چی بورینگ بود این هالیدی مسخره . حوصلم سر رفته بود بات الان اوکیم.باب دیلان فکر کن نگران : ریلی؟؟ منو فکر کن که آخرش نفخمیدم ریلی دوتا ال داره یا یکی!

 

و این بولشیت یعنی آرامش.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9:58 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

الکی گفتم.

هیچ هم دچار خفقان نیستم. دروغ سیزده به در بود.( و اینکه هنوز کلی به سیزده به در مونده مشکل من نیست مسلما.)

 

ظهری همینطور که تحلیل پریسا را از شرایط موجود نصفه نیمه گوش می کردم فکر کردم چی می شه اگر جینم کمی تغییر بدم ؟کمی با ناخن با تار پودش ور رفتم . اما کفایت نمی کرد. ابزارمو عوض کردم.  کاتر. حواسم بود که پام نبرم. یه جاهاییشم  با قیچی آبیم کمی چیدم. بعد هم از کمد زیر میز تحریر رنگ دراوردم کمی رنگرزیدمش.

در نهایت نتیجه ی کمی تغییرات کمی بیش از کمی بود.بد نشد ولی. از یه لوی اشتراوس ساده تبدیل شده به یه جین رنگارنگ ریش ریش و یه مقداری فضای خالی.

تعطیلات دیگه...

یه فرصت طلایی که باید بگذره یه جوری .

بهتر زودتر تموم شه . چون اگه تعطیلات بیشتر طول بکشه مجبورم جینای بقیه ی افراد خونه رو هم به عنوان یه آرتیست مورد بازبینی قرار بدم...

پ.ن. عکس به این خوبی....

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

عکس از سوماپا.

ظهر عاشورا . میدان تجریش.

 

شب.

دچار پا و دست و گلو دردم . حس غریبی از خوردن مقدار متنابهی سرما که مارموزانه هنوز خبری نیست از نشانه های بالینیش.

دچار دلتنگی مبرم برای کودک شیدای مانیک که فکر می کنم کلی حرف هست و نمی دانم چی دقیقا به عنوان مثال؟!

دچار کوچک شدن دنیا به نحوی احمقانه . که هی آدم های بی ربط نبینم و نشنوم اخبار مربوط نا مربوط.

دچار بی حوصلگی برای بافت کار تازه جهت اگزبیشن اسفند.

دچار بد مزگی نسکافه ی تازه.

دچار اتمام پودر کاکائو.

دچار بی کتابی.

ایضا بی موزیکی.

من دچار خفقانم....خفقان....

سندروم شب پنج شنبه.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
عصبانیم! اه ازین  رستگاری ! تف به بهشتشون و لعنت به جهنم !

چیزی که مطمئنم اینه که الان همه حضرات ــ اعم از  موسی و عیسی و ایضا همه ی این ۷۲ نفر ــ تو بهشت با خوشحالی دارن پوکر بازی می کنند و شیر عسل میخورند و اینجا : یهودیا دارن مسلمونا رو قتل عام می کنند ، مسیحیا واسشون کف می زنند ، ما هم که به مناسبت عاشورا تاسوعا باید دو روز تمام یه لنگه پا وایسیم مبادا اسلام در خطر بیفته خودمونم که قطعا سوسک می شیم...

جنگ مال ژنرال هاست.

مال الاغایی مثل ح.س.ن ن.ص.ر الله که مردم بی دفاع بفرستند زیر توپ و تانک و خودشون با گردن کلفت و شکم گنده بشینند جلوی دوربین و از حجت الهی بگن!

کاش یه سیل بیاد همه ی ادیان ابراهیمی و غیر ابراهیمی با خودش ببره. مطمئنا دنیا جای بهتری برای زندگی میشه.

احتمالا خدا هم راضی تر خواهد بود.

 

اینجا

خاورمیانه است

ما با زبان تاریخ حرف می زنیم

خواب های تاریخی می بینیم

و بعد

با دشنه های تاریخی

سرهای همدیگر را می بُریم

 اینجا

خاورمیانه است

سرزمین صلح های موقت

بین جنگ های پیاپی

سرزمین خلیفه ها ، امپراتوران ، شاهزادگان ، حرمسراها

و مردمی که نمی دانند

برای اعدام یک دیکتاتور

باید بخندند یا گریه کنند...

 

حافظ موسوی

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 8:3 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

شعور خرج نکنید

ادب خرج نکنید

بدوید میان جمله های بی ویرگول

محترم نباشید

احترام  نگذارید

دروغ بگویید

حقیقت را صاف نگویید

حقیقت را نگویید

خوانده هاتان را جیغ بکشید

دیده ها را چکش کنید بر ندیده های آدم ها 

 

انسان نباشید

لوند باشید

 

ادب لوندی نمی آورد

شعور لوندی نمی آورد

 

انسان نباشید

لوند باشید

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:52 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

شاید چیزی که واقعا احتاج دارم تهوعه...

با وحشت به توالت فرنگی نگاه می کنم . صورتم با آب یخ می شورم. آرایش رو صورتم میماسه. به نظر سینا صورتم الان مثل دلقکاست. اضافه می کنه : از نوع خوشگل .

و هست. دلقک...

همه می خورند و باهم باهم حرف می زنند. من حواسم به قاشق چنگال گرفتن برادرک ِ : با چپ؟ــ چشم غره می رم ـــ جای قاشق چنگال عوض میکنه. و اگه بخورم نیازم به تهوع بیشتر میشه.

نمی خورم.

صبحم قهوه خوردم فقط . بارها.

تو دفتر هم گفتم : آب . اضافه کردم : فقط. لبخند . مرسی.

 

میز جمع می کنم. تو آشپزخونه . باید تصمیم بگیرم . یا من باید بالا بیارم یا سطل آشغال .

 

به همه ی گرسنه های دنیا فکر می کنم و بشقابمو پر بر میگردونم تو سطل زباله.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 7:9 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

ره به قدیسه شدن می برم من.

در باز میشه: جنازه سالم. با ناخنای بلند قرمز. سرش تو دیکشنری لانگمن دزدی. اگه عینک داشتم باید جابجاش میکردم. ندارم . میگم : هان؟  و فکر میکنم دیکشنریو می خواد.

بابام  در می بنده: هیچی. می خواستم مطمئن بشم زنده ای.

. جنازه ی سالم . با ناخنای قرمز.

 

گاهی کاری که دوست دارم بکنم اینه که برامس بذارم و آروم جزئیات اتاق تمیز کنم. میز توالت شلوغ سامون بدم. خاک روی دکور میز تحریر. غبار تازه ی روی ضبط. و البته جعبه های پر از خرده ریز.

دکمه ی اضافی پالتوی طوسیم. خرده سفالای رنگی : لعابایی که خودم زدم  ، تیله : کوچیک و بزرگ.کلی ، خنزر پنزرای یادگاری نمی دونم کیا : عروسک و شمع و آت و اشغال ، قوطی فیلمای خالی یه عالمه و البته : یه فیلم نو ایلفورد حساسیت ۴۰۰ ، شیشه تینر ، برس اضافی سایه چشم : چند تا ، روبان رنگی : کلی متر ، سنجاق سر سیاه بزرگ و کوچیک ، شیشه های لاکای پوست پیازی در تونالیته های مختلف : همه خشک ، کاغدای پاره پوره ی شعرای اینو و اون با دست خطای مختلف و تاریخ و امضا:عاشقانه و نا عاشقانه  ، بلیطای هواپیمای کهنه : همه به یک مقصد ،  محلولای تقویت ناخن:  تاریخ گذشته ، بروشورای محصولات فرهنگی : موزیک و کتاب ، نا فرهنگی : ماتیک و کرم پودر .

همشون ریختم دور. 

در آخرین لحظه خم شدم فیلم ایلفورد حساسیت ۴۰۰ برداشتم. کی می دونه.شاید یه روز باز دست ِدلم به عکاسی رفت.

بقیشو گذاشتم جلوی در.

 

 

خیالت تخت

خیالت تخت را

رها نمی کند / می کشد

انتظارت را در کِش و قوس ِ صبحگاه

با فشردن ِ گلوی بالشی

که تاب نیاورد وزن ِ فکرهایت را .

جیغ می زند با جیرجیرهایی

که درد ِ همبستری ات را

نپذیرفت لااقل

قاب ِ عکسی شود از

شب های با هم بودنمان که نه

یادگاری از تبی برای بیدار ماندن ِ مادرانی

که هیچ وقت نمی مانند .

خوابیدند و در خوابهاشان

دیدند که ندیدند بزرگ شدیم .

وقت آن است که

بازی های کالِمان برسد

به چیدن ِ عشق بازی

و هر طعم ِ دیگری که چشیدند و

هسته اش آرزوی باروَری را

نمی خواهد بکارد در بکارت ِ متعارفشان .

تعارف چرا ؟

بگذارید به زایش برسم

نطفه ی شعری از خیال ِ تخت ِ خالی را

که نه در مادری بسته شده

نه از معشوقی بریده ...

 

ستاره انصاری

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

 

همه ی راه های رستگاری از موسیقی خوب می گذره. 

  در این راستا فلَش باب دیلان از خزعبلاتی که برای من ریخته بود در فولدر موسیقیجات چرند تخلیه کرده و کلی موزیک خوب ریختم براش. کلی جلوی خودم گرفتم شوپن و آرمسترانگ و اینا نریزم . قصد وحشتزده کردنشو که ندارم . قصد داریم رستگارش کنیم.

اصلا هم دم فلش دار ندارم من الان...

 

به هر چه می نگری موسيقی ست

انگار جشن است

انگار عيد است

انگار زندگی...

مهرداد عارفانی

 

 

پ.ن . پیرو مطلب قبل. من گفتم همه ی مردا بد هستن؟؟ من هیچوقت همچین حرفی نزدم. قضاوتی ساده لوحانه است اگر همه ی مردا رو بد بدونیم . مردا همشون بد نیستن. بدتر و بدترین هم دارن.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

 و سر انجام من به این نتیجه رسیدم که روابط نابرابر یا اجتماع بیمار یا مشکلات اقتصادی یا مشکلان مقطعی دیگه دلیل این عدم تکامل عاطفی تو یه رابطه ی دو نفره  نیست.

 مشکل ازین جا نشات می گیره که  مردا اساسا عناصر ناقصی هستند. مطلقا تردیدی ندارم.و با توجه به کیفیت و کمیت روابطی که با مردا از تیپای مختلف داشتم مطمئنم تبصره ای وجود نداره. نه بالا رفتن سن و تحصیلات و نه حتی داشت روابط زیاد تغییری در این خلا ایجاد نمی کنه. طبیعتشون ناقصه.

 چیزی به اسم شعور در رابطه ی عاطفی ( عجالتا این بهترین اسمی که براش پیدا می کنم ) مطلقا در مغزشون وجود نداره.

 و قاعدتا چون اساسا نمی تونن بفهمن مشکل چیه تلاشی هم برای بدست اوردن نمی کنن. گو اینکه بعید می دونم اکتسابی باشه. و در عین حال این نقص همیشه دایره ی یه رابطه ی عاطفی ناقص می کنه.

و با این حساب رابطه ی عاطفی کاملی دست کم درین جهان وجود نداره.

 لحظه های زیادی به یاد می آرم که رو بروی ادمه نشسته بودم و با خودم فکر می کردم : مسئله ای به این سادگی چطور نمی فهمه؟  اون روزا فکر می کردم خودشو می زنه به اون راه. یا تلاشی برای درک خلا موجود نمی کنه. اما حالا که همه ی اون لحظات کنار هم می ذارم به اضافه مشکلات یکسانی که دوستام  با مردا داشتند این اواخر همه مشابه مشابه مشابه...می بینم همیشه مشکل به شکلی بر میگشته به یک مسئله.

شعور در رابطه ی عاطفی.

 

 

فعلا دیگه حوصله ی ادامه دادن ندارم.سر فرصت نظریه مو کامل می کنم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
پیش نوشت. چه طورم؟ هان؟ سوال خوبیه! خوبم.

۱.من دچار توهمم یا هرکی به وحید بیشتر از من توجه می کنه احتمال هم.جنس باز بودنش زیاد تر از احتمال غیر هم. جنس باز بودنشه؟ (پرنده گفته بود ...به من چه اصلا...من خودشیفته نیستم....کم هستم درواقع...)

۲.مشکل روزای زوجم اینه که هنوز تصمیم نگرفتم ترجیح می دم باب دیلان دور از من در تیررس نگام بشینه تا بتونم از نگاه کردنش لذت بصری ببرم یا ترجیح میدم پیشم بشینه گپ بزنیم. تصمیم سختیه....

تبصره . تازه بند ساعتشم کمرنگ تره! رودست خوردم...

۳.لاک قرمز می زنم...ماتیک قرمز هم ایضا...دلمم می خواد...کتابمم نمی دم جلساتی که غایب بودی بنویسی...تا آدم شی و وقتی فیلدت میکنند نری ری تست بدی قبول شی پسره ی (سوت)...

۴. فواد برو پی کارت.فواد برو پی کارت.فواد برو پی کارت.فواد برو پی کارت.فواد برو پی کارت.فواد برو پی کارت. رفت ناهار بخوره این وقت شب.

 

پس نوشت. چه طورم؟ هان؟ سوال خوبیه! خوبم. خیلی خوبم...هوا هم خوبه...منم خوبم...

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:22 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
فکر کن آدم دنبال عدالت باشه !

دیگه قلبم نداره می ایسته. داره راه می ره. هیچ شیشه ای هم نشوکوندم با مشت. فریاد هم نزدم. فقظ صدای ضبط بلند کردم و خوابیدم.و  آوه ماریا رو اون قدر فریاد زد تا خوابم برد.

اول خواب دیدم تو یه شهری هستم که فقط شیرینی پزی یاد می دن.

بعد خواب دیدم کنار دریاییم. شن و ماسه ای و خیسم. سرم گذاشتم رو پاهای دوستم و فکر می کنم کجا این ماسه ها رو از تنم بشورم.

بعد خواب دیدم تو یه مهمونی خانوادگی تو یه باغ هستیم. تو استخریم. با یه توپ بازی می کنیم.

وقتی بیدار شدم افتاب بود.  صدای پرنده ها...یاد باغچه ی خونه ی بچه گیم افتادم . بهارا گلای ریز رو خاک و همین صدا...

فقط سرم خیلی درد می کنه.فقط سرم.

کاش مهدیه زنگ بزنه بریم تجریش...کاش...

 

شب.

خوابم میاد هی...

و نمی خوابم. کلی کار برای انجام دادن هست. راه رفتن در طول و عرض خونه و متر کردن در و دیوار.یا مشق نوشتن مثلا .شکلات خوردن مداوم.  و چیزهایی ازین دست. و نمی خوابم . خودمو با کلی روان نویس در معرض موسیقی شدید قرار می دم تا خوابم نبره.

مثلا وقتی مهدیه بهتون زنگ نمی زنه شما بهش زنگ بزنید التماس کنید همراهیتون کنه و اگر جیگر فروشی تبدیل به روضه دوون شده بود برید اونر میدون جیگر میل کنید بی زحمت.

اما بازم خوابم میاد هی...

مریضم.

بیماری خوابامدگی ممتد.

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
خدایا....خدایا...خدایا...خدایا...خدایا....

چه قدر پستی ؟ چه قدر ؟ چه قدر؟؟

بعد از این همه مدت چطور روت میشه با من حرف بزنی؟

خدایا....

من باور نمی کنم...چطور یه هنرمند می تونه اینهمه پست و دروغگو باشه...یه هنرمند...چه طور می تونی...چه قدر رذلی تو؟

خدایا...وقتی یادم میفته...چه طور اون بازی کثیف راه انداختی...

چرا شماها نمی میرید ؟ پس عدالت کجاست؟ چرا سیل نوح نمی برتتون؟ چرا لوط نیست که نفرین کنه شما جماعت پست؟ چرا خشکسالی نمی گیره روحتون؟

خدای بزرگ...قلبم داره می ایسته...

پس اون جهنم لعنتیت کجاست؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

 

من اکنون یک تارک دنیایم
و هیچگاه چنین خالص و ناب نبوده ام

این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند....

 

سیلویا پلات

عکس از سوماپا

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:13 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

فکر کن بارون میاد.

فکر کن کلی درخت جلوی پنجره ی خونتونه.

فکر کن عود جدید خریدی.

فکر کن عطر انگلیسی زدی و  خودت بیشتر از همه لذتشو می بری.

فکر کن از قضا ازون دسته از آدمایی هستی که با اپرا حال می کنی.

فکر کن عمه ات از فرنگ برات شکلات خوب فرستاده.

فکر کن یه فنجون قهوه ی ترک داری رو میزت.

 

فکر کن جای منی...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

+ نه آقا چی کار داریم با کار شما؟ شما برید به کارهاتون برسید. ما هم یه کامیون مشق نانوشته داریم :

هزار بار بنویس من .... نمی شوم.

+ و اینکه من هنوزم بارکارول را با اجرای خوفناک تو می شنوم  و گریه ام هم نمی گیرد حتی دیگر ،ضلع سوم همان بازیست که ضلع دیگرش حل شدن تو در مفهوم فاصله خواهد بود . به زودی. نه نگو. خجل خودت می شوی پیانیست جان . نه . نگو.

 

عکس از سوماپا.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|