تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا

 

و من به غایت غش میکنم  که دچار هذیان اطلاعت شده باشی که وان گوک نقاش مونالیزا  بشود و شام اخر هم ایضا و چارلز دیکنز رومئو و ژولیت بنویسد و تابلوی بوسه ی شباهتش به خیابان پر درخت برود و فهرست شیندلر اساسا غذاست آیا ؟ و کلیمت هم چیست بی زحمت ؟

و در برابر همه ی این کابوس اطلاعات من می خندم شادمان و ممتد و بلند  آنقدر که تیچر هی بگوید : what s up? و من دلم می خوا هد ببوسم باب دیلان را که اینهمه خنگ است و  آخر هم کلافه می شود که مگر چه قدر فرقش است ونگوک و داوینچی؟ و من : nothing honey! dont  worry

والبته برای باب دیلان عزیز ما و هر کسی که لذت اپرای کارمن غلیانش ندهد سالاد بیزه سفارش بدهید بی زحمت...

 پ.ن. یه دونه آدامس پی کی بیشتر نداشت. نصف کرد با هم خوردیم...oh god...suche a lovly boy

عکس : مونالیزا ی فرناندو بوترو.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:26 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

سرگیجه ی بین شادی آدمها که بلند بلند شادند و عادت من نیست خوشی بلند بلند و گیجی خوردن های ممتد که کسی را و کسی هم تو را نشناسد و اما لبخند پس گرفتنی نیست. مهربانیت را لیوان لیوان انار و پرتقال بنوشی و کیک و چای و ترشی و شیرینی و هرچیز ایضا که بهای اندک لذت تو از طعم پرتقال شاید هزینه ی یک وعده سیری کودکی باشد ...

 

شیو ی شادمانی پر هیاهو را به من هرشب مشق دهید.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:36 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

نمی دونم با دستام چی کار کنم..  همین جوری هرکدوم از یه وری می رن واسه خودشون. منم که دیگه  بهانه ای واسه بردگی کشیدن ازشون ندارم .  می ذارم ول بچرخن واسه خودشون. منم ایضا .

  فکر می کنم شنبه اول به کی زنگ بزنم برای ادامه ی زندگی؟ و امروز تازه جمعه هم نیست.

زیر هر میز و پای هر مبل یه لنگه دمپایی ولو . شیر گنده...خرس ظریف..آبی گلدار چینی...حصیر زمخت...پشمالو...ناپشمالو...دستبافت...و این یعنی بطالت. وقت گرفتاری همشون دوروبر دستگام ول می پرن. و حالا در سطح خونه پلاسن. من هم.

خل هم شدم تازه . موقع مشق انگلیسی موزیک فرانسه گوش می دم. اینور اونور هم ایضا. کلا . انگار حالا که می فهمم دیگه نمی خوامش.و اینو حتی حدس هم نمیشه زد با حسرت . مثل روزی که من آلن پو برداشتم و دختر آنوری شازده کوچولو داشت  و من کلی حسرت کشیدم . فکر می کنم حالا که از گشنگی نمی میرم در کلی کشور انگلیسی زبان ول کنم برم پیش مادام ثمری فراسه شروع کنم که در پاریس هم گشنه نشم.بعد دوباره فکر می کنم تمامش کنم و می شینم ۵۰ جمله ی پسیو می نویسم و لارا فابیان می گوشم . با حسرت. و شکلات زهرمار بدمزه هم متعاقبا.

برف که بزند می شینم لب پنجره رو شوفاژ زخم لبمو میکنم. و یوهو زنگ می زنم به آیدین و جیغ ممتد که : بیا هرچی می خوای وردار  ببر باید ادامشو ببرم بوتیک . اون یکی دیگر هم ایضا و هنوز نیومدن.

 

پ.ن. حسنش اینه که دیگه مجبور نیستم سین.ر رو تحمل کنم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 8:27 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده‌ام.

 

سهراب سپهری.

 

 شب.برفی. هم خارجی هم داخلی . مونولوگ.مثل همیشه.

پالتوهامون و می پوشیم و می خندیم. نقاش اومده خریداشو تحویل بگیره. براش می پیچم لای کاغذ کاهی. حرف چکمه های من و ساره است که سال ها پیش با هم خریدیم. که یوهو فرهاد خان از ساره می پرسه : کفش خوب بهتره یا شوهره خوب؟ من سریع میگم : حتی دستکش بد از شوهر خوب بهتره . ساره و بقیه می خندن. من نه. شوخی نبود که...

بیرون برفه.شالمو محکم می پیچم دورم و پیاده بالایی میام.

دیگه فکر نمی کنم پشت یه در تنهام. انگار یوهو تو راهروهای تو در تو ام. درایی که هی به هم باز می شن.از زیر درا نور می زنه بیرون...

در حیاط مثل همیشه بازه.از حیاط پنجرمو نگاه می کنم. انگار کسی برام دست تکون میده. پرده مختصر حرکتی می کنه.

دوباره برمیگردم به اتاقی که همه ی ماجراها ازونجا شروع میشه .

پالتومو در میارم. دیوارای زرد و زرشکی و نگاه می کنم. گردنبند کهربا رو از گردنم باز می کنم. از پنجره کاج پیر و برف نو رو باهم نگاه می کنم. دستکشامو در میارم.می ذارم رو میز.فکر می کنم باید یه جفت دستکش نو بخرم.

 این اتاق دیگه داره برای من کوچیک میشه. یا من دارم واسه داشتن فقط یه اتاق از یه زندگی بزرگ میشم.

فکر می کنم سهمم بیشتره.  می دونم که دیگه وقتشه که به این نتیجه برسم که باید بارو بندیلمو ببندم برم.

و به این نتیجه می رسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 9:35 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

هیچ آدمی اینقدر خرج معشوقه اش می کنه که من خرج خودم می کنم؟؟

عاشق خودمم! رسما !

 و به همبن مناسبت دائم واسه خودم هدیه های قشنگ می گیرم. دیشب دو تا سی دی شاهکار به خودم هدیه دادم. ( به مناسبت دل گرفتگی ) امشبم رفتم یک عدد کیف پول درسا  محبوبم واسه خودم کادو کردم اوردم خونه دادم به خودم.(به مناسبت کیف دزدی ماه قبل ) صبحش هم رفته بودم کتاب زبان نو واسه خودم گرفتم . ( به دلیل خیس شدگی کتاب قبلی در استخر ) .

دارم فکر می کنم چطوره برم گالری یکی از کارای خودم واسه خودم بخرم؟!

 

سایبان آرامش ما ماییم....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:29 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
یکی بگه من چرا خوشحال نیستم بی زحمت؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
نکنید آقا جان ! نکنید ! هی شکلات نبرید  نمایشگاه مردم ! نبرید آقا جان! یکی ...دوتا...سه تا... آخه من با اینهمه شکلات چی کار کنم آخه؟؟ هرکی میاد یک بسته دستشه!

رو میز تحریرم پر از انواع جعبه های شکلاته...یکی از یکی بدتر!  آناتا...آی سودا...آیدین...از همشون چشیدم. مزه ی شمع می دهند همشون! یک اندک سلیقه...یه جو  چاشنی شناسی...نکنید آقا جان...نکنید...ذائقه ی دختر مردم خراب نکنید ...نکنید آقا جان..نکنید...

پ.ن.نمیشه همه شو باهم ببرم یک جعبه شکلات مرسی بگیرم بی زحمت؟؟

پ.ن. ۲.ساره هم همینا رو گفت اما آخرشم گفت یکی شکلات خونگی قنادی شیرین براش اورده.باید ازین به بعد در انتخاب دوستام بیشتر دقت کنم. و به عبارت دیگه از همه ی ۲۰۰-۳۰۰ نفر مهمونی که شب اوپنینگ داشتیم فقط یک نفر می دونست چه شکلاتی باید از کجا گرفت.

پ.ن.۳. یاد یه داستان از هاینریش بل افتادم.درباره ی جامعه شناسی  پالتو. عجالتا من گرفتار جامعه شناسی شکلاتم.اعتمادم از سلیقه ی خیلیا سلب شد.

پ.ن.۴. بین اینهمه شکلات در پیت فقط یه ریتراسپورت قابل خوردن وجود داشت که اونم از قضا تنها طعمش که من مطلقا دوست ندارم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
پاهام گز گز میکنه.

عاشق اوپنینگم.

 کاملا عاشق اوپنینگم. قصد دارم به شوهرم بگم به جای جشن عروسی  اوپنینگ  بگیره.

 دوست دارم هر هفته افتتاحیه بگیرم. دوست دارم مثل اون خانم نقاش دور بزنم و یکی در میون کارارو بخرم. دوست دارم گالری داشته باشم. دوست دارم مثل اون فیلمساز زیبا از خاطرات جاده ی ابریشم حرف بزنم. دوست دارم مثل خانم تاپستری باف مو سفید آدما از رفتنم به یه نمایشگاه ذوق مرگ بشن.حتی گاهی دوست دارم جای خودم بودم.

پ.ن. افتتاحیه نمایشگاه پارسال چه کودکانه ذوق مرگ بودم ؟ ! شاید ظرفیتم داره میره بالا.

پ.ن.۲. شوپن میخوام.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 9:39 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
دچار آرامشم.

آیا معجزه جایی بیرون از ما جریان داره؟

 انگار دورم یه هاله ی طلاییه....

و البته که این توهمه ناشی از شدت خستگی بعد از ۵ ساعت کار نصب کردنه ناتینگ الس . سقف گالری باید لونه ی آراکنی می شد . شب های متمادی فکر کردم و امروز صبح فهمیدم  که من بیشتر از چشمام امروز به دالی احتیاج دارم که این ایده ی اینستالیشنُ رو چیدمان کارا اجرا کنه.

و همه چیز اینقدر خوبه که به نحو اسفباری نمی دونم نگران چی باشم .

 

پ.ن . از نوک انگشتام جرقه می ریزه.

پ.ن ۲.توصیه ی خواهرانه :  واسه چیدمان کاراتون فقط به مردای طراحی صنعتی اعتماد کنید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

photo by charlotte march

و این آرامش لذت بخشه.

اینکه می تونم بخوابم بدون کابوس. و هربار که بیدار می شوم یادم میفته زبانمو پاس شدم و از شدت خوشحالی دوباره خوابم نمی بره.

امروز روزبه زنگیده بود که یه کار تلوزیونی هست که اینجوری و اونجوریه و دوست دارم برم یا دوست ندارم برم؟ و اگه دوست دارم همین امروز باید برم قرار داد ببندم.

 حتی سرمو از زیر پتو در نیوردم. نگفتم دلم می خواد بعد ازین همه زحمت ۵ روز با نمایشگام حال کنم ....یواش یواش لذت ببرم...شب افتتاحیه دامن فیروزه ای بپوشم... با آدما گپ بزنم و بخندم...وقتی همه از کارام تعریف می کنند لبخند گشاد بزنم...صبح ها تا دیر بخوابم....بشینم پشت میزم شیرکاکائو بخورم و لیریک ترجمه کنم... یه روز درمیون برم بشینم روبروی باب دیلان از شیوه ی شیک بودنش لذت بصری ببرم...شبا تمرینای کتاب گرامر حل کنم و از ته کتاب چکشون کنم... روزای بارونی برم تو یوسف آباد قدم بزنم...عطر گوچی بزنم برم کافه چیز کیک بخورم و با بوی سیگار میم بیام خونه...تلفنی با مهدیه یک ساعت و نیم حرف بزنم...دامن چهارخونه بپوشم و پولیور کلوین کلین و همیشه از همه شیک تر باشم...ناخونامو لاک قرمز بزنم...هفته ای یه روز برم گالری استاد جونم ببینم و با فرهاد خان گپ بزنم...

گفتم نمی خوام برم.

نگفتم عجالتا یک مدت کوتاهی نمی خوام مانتو های زشت و مقنعه بپوشم و سگ دو بزنم.

گفتم اوپنینگ میاید؟ گفت سعی می کنیم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

گالری هفت ثمر با احترام از شما دعوت می کند در مراسم افتتاح نماشگاه
دست بافته های من و زیور آلات دوستم شرکت نمایید.
افتتاح نمایشگاه : جمعه 22 آذر ساعت 16 تا 20
بازدید برای عموم 22 تا 27 آذر ساعت 16 تا 20
 
 
آدرس: تهران . خیابان استاد مطهری.خیابان کوه نور. خیابان پنجم. پلاک 25.گالری هفت ثمر
 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
من تنها به کمی وا کنش احتیاج دا رم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:6 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
یکم با انگشتام و تعداد کارامو و قیمت پشم و ابریشم و سهم گالری که ور رفتم دیدم  حتی اگر در بهترین حالت همه ی کارامو بفروشم ــ در بهترین حالت ـــ سود خالصش از هزینه ی لازم برای خرید یک کفش هم کمتره.

و این معنیش این نیست که من فقط نمی تون یک کفش بخرم. معنیش اینه که من با این شیوه ی پول در اوردن و اون شیوه ی خرج کردن و البته این وضع تورم حالا حالا ها نمی تونم مستقل بشم.

و این چیزی که از دیروز به شدت غمگینم و عصبیم کرده.

فکر میکنم چه کار دیگه ای میشه کرد؟؟

سینما؟

سینمایی ها بهم میگن وقتت تو سینما تلف نکن. باتلاقه.همه چیزتو میگیره و هیچی بهت نمی ده. انرژیتو بذار رو یه چیز دیگه. سینما هم واسه فان. در حاشیه اش.

سینما بره در حاشیه .

هنر؟

بافتن هم  بایددر حاشیه چیزی باشه.از نظر جسمی توان انجام مداومش ندارم. خیلی هم از بشریت دورم میکنه.یوهو نگاه میکنم می بینم هفته هاست هیچ کس ندیدم.و عملا سود انچنانی هم نداره.

بافت بره در حاشیه .

صنعت؟

کارخونه های نساجی .کاری که اونهمه مدت تو حاشیه داشتم باکلاه برداری یه بازاری زرنگ از دست رفت.کارخونه ها هم که عملا در مرز ورشکستگی اند .

 اینم حذف میکنیم.

فکر میکنم چه کار دیگه ای میشه کرد؟؟

 

پ.ن. تو این مملکت اگه یکی بخواد تنها  یه گوشه ای زندگیشو بکنه بدون آقا بالا سر چی کار باید بکنه بی زحمت؟

 پ.ن ۲.پاس شدم !!! هوراااااااا......و بهترش اینکه سین فیلد شد! هوراتر! حالا یاد میگیره :

۱. سر کلاس حواسش به درس باشه نه به دختر مردم.

۲. هرکی با دختر مردم حرف می زنه براش شاخ و شونه نکشه.

۳. نیاد بین باب دیلان و دختر مردم بشینه. ( این کارشو هیچوقت فراموش نمی کنم.)

۴.خواهرشو نیاره دم آموزشگاه دختر مردم نشونش بده.

۵.آی دی دختر مردم هی چک نکنه.

۶. اووم....گمونم واسه این ترم همین ۵تا درس کافی باشه.

الهی به حق این شب عزیز رتستشو پاس نشه.

پ.ن.۳. باب دیلان هم پاس شد. و پرسید بیاد تا خونه باهام؟ گفتم نه.مرسی.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:6 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
میم خوبه .

  با وجود اینکه باعث میشه من بوی سیگار بگیرم . اما خوبه . نمی تونم شیوه ی خوب بودنشو توصیف کنم . شیوه ی خاص خودش که با شیوه ی خوب بودن خیلیا خیلی متفاوته. مثل تفاوت زیبایی و لوندی و شیکی و خوشگل دهاتی بودن تو چهره ی یک زن . یه شیوه ای از تمایز بین زیبایی های متفاوت که توصیف ناپذیره . فقط باید درکش کنی.

  اما نمی دونم در تعریف خوب بودن واسه یک مرد چطور باید طبقه بندیش کرد. شاید مهمترین نکته اش اینه که نمایشی نیست شیوه ی خوب بودنش .  مثل اغلب آدمای اطرافم  و مثل رفیق خودش حتی. مدل خودش خوبه.

چه سخته بگی یه آدمی چرا خوبه !

من نمی دونم چرا خوبه.  حتی اهمیتی هم نمی دهم.  فقط می دونم خوبه .حتی با وجود اینکه باعث میشه من بوی سیگار بگیرم . ...

 

پ.ن.۲.ما تو کلاس زبان اجازه نداریم از لغات good و bad استفاده کنیم.میگن باید واژه ها کامل باشند! اما خوب به نظرمن واژه ی کافی هست. هرچیزی رو جایگزینش کنیم سبکش کردیم...

پ.ن.خب من بازم ازون چیز کیکا می خوام  خب....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:50 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

جدا حس کردم جیمز دین ام ! با اون بلو جین و چکمه ی قهوه ای و بارونی تیره بین مه و ابر و بارون درحالیکه موزیک راک گوش میدی و خودت و جمع کردی که بوران نبرتت...

خنده داره... خنده . خنده از سر لذت. سرخوشی. از شدت پاییز زدگی. خیسی. از شدت برگای نارنجی.سرخ . از شدت پاییز...

و بعد ازون پاییز نوردی بسیار طولانی تنها چیزی که دلم نمی خواست این بود که تا می رسم خونه آرایشم پاک کنم ، پوستم مرطوب کنم. دوباره آرایش کنم. وسایل کیفامو با هم جا به جا کنم. کمدمو ورق بزنم. یه ست کامل لباس جدید بپوشم. النگوامو پیدا کنم. گوشواره هامو عوض کنم و لبخند بزنم ...

اما دقیقا لحظه ای که از دور که نقاشو دیدم که به سرعت داره میاد سمتم نظرم عوض شد. خوشحال شدم که همه ی این کارا رو کردم

. و تمام مدتی که محکم دستمو گرفته بود و منو می کشید دنبال خودش و تند تند توضیح میداد ماجرا از چه قراره و چه طور تابلوا یوهو سر از سالونی زیر این باغ عجیب درآوردن من داشتم فکر می کردم : چه روز خوبی...

photo :James Dean as seen by Dennis Stock

 

پ.ن. مهدیه خداییش پوزیشن جیمز دین نگاه کن!  به نظرت آشنا نمیاد؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

میگم : ووووو....بالاخره اون توده ی خشمگین اومد...یادته گفتم ؟ یادته ؟ یادته؟ایناهاش ببین  ! اومد!

پنجره تا خرخره بازه .

میگه : تو نگفتی که ! اون آقاهه تو تلوزیون گفت یعد تو هی گفتی...تازشم اون صد سال پیش بود...این یکی دیگه است اون نیست...اون نیومد...

میگم : نخیرم . همونه.تو نمی فهمی.تو دلم میگم : خر.

میگه : برو بابا ! تو هنوز توده هارو از هم تشخیص نمیدی.اون صدا داشت.این صدا نداره.بلند بلند یه چیزایی میگفت.

غورباقه میگه : حالا گیسای همو بکنید. خوابیده رو تخت پاهاشو  انداخته رو هم سعدی میخونه . برادرک دیشب براش جوراب بافتنی قهوه ای آورد.از دیشب پاشه. براش گشاده.رو مچش مچاله میشه.اما میگه راحته....واسه من سبز تیره  آورد. واسه آنیموسم نیاورد. سایز کوچک نداشتند.همینه که بد عنقی میکنه.  

 خنگه دیگه . من می فهمم اون توده ی خشمگین رعد و برق داشت این توده ی خشمگین نداره. اما اهمیتش این نیست. اهمیتش اینه که یه زهرماری از آسمون بباره...حتی غورباقه !

قورباغه عینکشو جابجا می کنه میگه : چی دقیقا؟

میگم : هوم؟ هیچی... توپ پینگ پنگ !

میگه : آهان...و زیر یه چیزی خط میکشه...آویزون میگم : با روان نویس؟!

میگه : فراموش کردم .

پنجاه بار میگم با روان نویس رنگی تو کتاب خط نکشید. با مداد بکشید. الان همه ی کتابام پر یادداشت با روان نویس! نکشید آقا جان...نکشید !

غورباقه میگه : چی ؟

زیر لب میگم : هیچی...همین بارون و اینا....

میگه : خب پس صدای ضبط زیاد کن لطفا. نمی شنوم چی میخونه این صوفی اتر.

آنیموسم ازون سر اتاق ادا در میاره. با زبون آویزون...

 

زندگی گیلاس است.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر!

مرا بنویسید!

من به شعر شما لم داده‌ام

شما واژه‌های نرمی دارید

من خسته‌ام! درمانده‌ام!

مرا طوری بنویسید که بخوابم

مرا طوری بنوسید که سرپناهی در شعر شما داشته‌ باشم.

مرا در شعرتان پناه دهید!

مرا هم مثل «دعا»‌ بنویسید!

من هم زیاد زنده نیستم آقای شاعر باور کنید!

*

مرا بنویسید!

من شعری ساده می‌شوم باور کنید

من نمی‌خواهم سینه‌ریز ایماژی برای من بسازید

همینکه پرنده‌ای کوچک شوم کافی‌ست!

*

اینجا نگاه‌ها تنگ است!

اینجا هوش را هم قاطی ایمان کرده‌اند

من طلای هوش‌ام را ناب می‌خواهم، ناب!

*

از همسرم برایتان بگویم:

هر شب، در بستر، تند و تند رکاب می‌زند و می‌خوابد

می‌بخشید که برهنه حرف می‌زنم

و مغزم را همیشه با ترازوی ایمان‌اش می‌سنجد

خسته‌ام از حدیث‌های پوسیده‌اش؛

از لمس‌اش؛ از نان‌اش؛ از تن‌اش؛

و از رکاب‌های زجرآورش.

*

باور کنید که تنها شامه‌ام تیز مانده است

آزادی را که بو می‌کشم چیزی درونم پَرپَر می‌زند!

پَرهای شعر شما را هم که بپوشم

کجا می‌توانم پَر بزنم؟

*

اجازه می‌دهید شما را دوست داشته باشم؟

من بار خاطر شما نمی‌شوم آقای شاعر، باور کنید!

*

مرا طوری بنویسید که اهل شعر شما باشم!

مرا طوری بنویسید که برای خواندن وقت داشته باشم

مرا طوری بنویسید که سفر کنم

مرا طوری بنویسید که خودم را دوست داشته باشم

مرا طوری بنویسید که دوست شعر شما باشم

مرا طوری بنویسید که خواهر شعر شما باشم

مرا طوری بنویسید که پرهای جانم را بیابم

مرا طوری بنویسید که زیبا شوم!

*

مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر...

شاعر : رضا فرمند

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|
گالری بستند. نمایشگاه هم که خب از چهارشنبه منتفی بود. از نقاش هم بی خبرم.تو باتلاق سکوت از دیشب. می دونم. تا مدت های مدید خواهد بود. غمگین تر ازین که حتی بودن من آرومش کنه. منم ضعیف تر و بی حوصله تر ازین که تحملش کنم. سرم درد می گیره .گرقتاری و اضطراب نمایشگاه خودمم یه طرف....( خودخواهم دیگه مثلا )

 امروز امتحان زبان دارم. دوشنبه هم دارم. فردا تئاتر دعوتم. دیگه با سین نمی رم پیاده روی.دیگه حس خوبی ندارم بهش. دو هفتش تموم شد. ترم زبان هم تموم شد و با پیش فرض اینکه فیلد میشم دیگه باب دیلان رو هم نمیبینم.

و زندگی ادامه داره...

صبح ها میرم واسه خودم پای سیب میگیرم از بی بی . آفتابه. خنکه. شبا شوپن گوش میدم و پای سیبا رو میبلعم. مهتابه.خنکه.

ناهارم نمیاد. شامم نمیاد. ماتیک سرخم نمیاد. دامن ترمه ام نمیاد...

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 3:59 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
.گالری ُ تهدید به پلمب کردن. میگن گالری اثر روهم چند روز قبل بستند. کارای آرتیستشم ضبط کردند. نمایشگاه نقاش منم کنسل شد. میگن حتی ممکن تندیس ببندن.گرافیست که اوضاعش نابود.

 نقاش حالش بده. سعی میکنه نشون نده. من حالم بده. سعی میکنم نشون ندم.

تازه داشت خوب می شد...از لک اومده بود بیرون... پریشب تو گالری می خندید....استاد جان آرتیست بهش گفت دردسر میشه...من سردرد مدام داشتم از شدت اضطراب...میگفت چیزی نمیشه...

شد.

سردردم تموم شد.همه چیز تموم شد. نقاشم دوباره میره تو خلا...

میگم خوب بود اگه میریختند تو افتتاحیه؟  کاراتو پاره میکردن؟ نمی ذاشتن دیگه نمایشگاه بذاری؟ هیچی نمیگه...می دونم...دیگه تا ماه ها هیچی نمیگه...

 

نه.

 

از نو می نویسم

سلام.

حال همه ی ما خوب است.

 

 و توباورنکن...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

هنوز نتونستم تشخیص بدم ماتیک قرمز بهم میاد یانه ! و اصولا چه قدر قرمز؟ خیلی قرمز؟ کم قرمز؟  قرمز مات؟ قرمز براق؟ کم قرمز مات؟ کم قرمز براق؟ خیلی قرمز مات؟خیلی قرمز براق؟ هنوز نتو نستم تصمیم بگیرم. نه اینکه دلم بخواد مرلین مونرو باشم ، نه. موهام کمی مشکی تر ازینه که به مونرو بره...اما باید بدونم دقیقا چقدر بهم میاد یا دقیقا چه قدر بهم نمیاد .

اما چیزی که اطمینان دارم اینکه ماتیکی که استاد جان از پاریس اوردن خوب بهم میاد. این بود که تا گرافیسته حرف هایکو رو کشید وسط یه خفه شو شیک گفتم مبنی بر این  که : هایکو در هیچ زبان دیگه ای جز ژاپنی  از نظر من مفهومی نداره چون مبتنی بر ۱۷ هجا نیست و کلید واژه ها و نشانه ها کاملا تقلبی هستند و ازین هایکوئیسمی هم که طبقه ی فرهیخته رو فرا گرفته خندم ام میگیره... و دقیقا لحظه ای که میخواستم بگم : اگه خیلی شاعری غزل بگو دیگه از فرط غصه هیچی نگفتم.( حیف ، باید می گفتم )

ماجرا این بود که من اصولا آدمی نیستم که چیزای مضحک آدما رو تو صورتشون تف کنم ، برعکس . میذارم تا خرخره خودشون تحویل بگیرن و پپسی هم خودم میدم دستشون تا باز کنن واسه همدیگه و خودشون هم...این یارو رم رها کرده بودم که تا جایی که سقف کافه بهش اجازه میده جلوی خودش بلند شه...

اونم کلی حرف زد و ماجرا یوهو به غورباقه کشید و شروع کرد از جایگاه غورباقه ها در هایکوهاش و برکه و ماه و ...و من ناگهان یاد غورباقه ی خودم افتادم... غورباقم...غورباقه ی عزیزم...که باهم قهوه می خوردیم...شال گردن بافته بودم براش...برام فال می گرفت...واسه آنیموسم شاهنامه می خوند...سمفونی گوش میدادیم...اما فرم محبوبش کوارتت بود...کوارتت زهی ، عاشق ویوالدی بود...

وقتی گفتم که منم یه غورباقه داشتم که برام فال ورق می گرفت ، آرتیست شاعر هایکوسرای عکاس مجسمه ساز بزرگ تنها جمله ای که برای همدردی با کسی که غورباقه داشته ــ هایکو هم نمی گه و فقط یه غورباقه داشته که خوب فال ورق میگرفته ـــ گفت این بود : اسفندیا همشون دیوانه اند !

 

اس.ام اس امروز تو منو یاد این ماجرا انداخت میم. من دیوانه نیستم.

در من درختی است که دیوانه است....

 

.من فقط یه وقتی یه غورباقه داشتم.همین.

 پ.ن. به میم : من متوجه لحنت شدم. این صرفا یه خاطره بود که یاداورش این واژه بود. اهمیتی هم نداره. به قول هاینریش بل  "هیچ چیز یک دلقک چندان اهمیتی ندارد."  من همه ی حرفای دیروز پس میگیرم. اول از همه دلتنگی. هیچ چیز یک دلقک چندان اهمیتی ندارد.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

من دیر رسیدم و نشستم کنار باب دیلان !

 اول فکر کردم خارق العاده ست.اما نبود. وحشتناک بود...

اولین اشکالش این بود که نمی تونستم نگاهش کنم. کنارم بود. اما تو مسیر نگاهم نبود. تمام مدت داشتم رنج می کشیدم . وول میخوردم. کلافه و عصبی شده بودم.با همجواریش خیلی چیزا رو از دست دادم.

لذت نگاه کردنش موقع حرف زدن : خیلی بی خیال با واژه های درهم جویده.

تکون دادن دستاش وقت توضیح دادن : حرکت انگشتاش تو فضا .کشیده و بلند. عین رقص.

مدل دقت کردنش : آستیناشو میده بالا و دستشو میذاره رو صندلی کناری.

شیوه ی کسل شدنش : دستشو تکون میده . ساعت مچی زیباش با اون بند چرم پهن قهوه ای سر میخوره میاد پایین و اون با بی حوصلگی نگاه میکنه به ساعت و به معلم.

شیوه ی لباس پوشیدنش  : بسته به آب و هوا . گاهی پیراهن چهارخونه ی سبز و قهوه ای  که یه برند سرخ کنار جیبش داره . یه بلو جین . گاهی پولیور.خیلی راک.خیلی کلاسیک .به غایت شیک.

مدل توجه کردنش به حرفای پارتنرش : دستاشو میکنه تو موهای آشفتش و با آرامش به همشون میریزه.انگار دقیقا میدونه هرتار کدوم سمت باید بره.

و من کنارش نشسته بودم و تنها چیزی که میدیدم این بود که چطور یکبند گوشه ی ناخنشو با دست میکنه. تمام دستش زخم بود. وبا این کارش روح منو جریحه دار میکرد...

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:22 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|