|
تو کاغدای قدیمیم ترجمه انگلیسی رکوئیم موتزارت پیدا کردم. تو شوکم. باورم نمی شه موتزارت سرخوش همچین متن دهشتباری نوشته باشه...
بارونم که نمیاد. کارتم که نداریم هنوز. این یارو هم که احمالا خوش تیپ نیست. تبلیغ هم ندادم به اون سایته. بارونم که نمیاد.( اهان...اینو یه بار گفته بودم....) خواب فیلمساز دیدم دوباره. کاملا امیدوارم مرده باشه دیگه با این همه خواب. باب دیلان هم نیومد دیروز. و به زودی دیگه نمیبینمش.(یعنی فیلد میشم؟ )
پ.ن. تب دارم. تب دارم؟ دارم...
با قرمزترین لبای تهرون تو ایینه ی آسانسور به قشنگترین مهدیه ی تهرون میخندم.یه دوشنبه . مثل هر روز قشنگ دیگه ای با آدما....
اتاقم جهنمه ! از دیشب به هرچی فکر کردم الان ولو ...حتی وقت نکردم دیروزیا رو جمع کنم که واسه امروزیا جا باشه ! تا رسیدم یه نسکافه خوردم یه ماتیک به غایت قرمز زدم ، گل درشت ترین شال تو کمد پیچیدم دورم و دویدم تا خود اینستیتو .حتی مقالمم سر کلاس ری رایت کردم...
فلاش بک. اولین بار روز اول فیلمبرداری دیدمش. روز تست گریم و لباس نبود. شایدم من نبودم. یادم نیست. به هر حال اون روز با اون قد بسیار بلند و ریش انبوه و چشمای تیله ای عجیب غریبش نشسته بود و با پ.ک حرف میزد. منم که اصولا سرکار دوبرمنم ! جواب سلام هم ندادم...صاف رفتم تو اتاق. اونجا که کار می کردیم کوله پشتی من همیشه سنگین بود. نه اینکه وسایل کار و اینجور چیزا توش باشه ها..نه...سیب ، لیوان ، یکی دوتا کتاب واسه بطالتای طولانی بین کار ، چند پاکت نسکافه و چای سبز ، یه ظرف انگور ، چند مدل شکلات و یه بسته دستمال مرطوب و کلی لوازم آرایش واسه مواقعی که کار بیشتر از ۱۲ ساعت طول میکشید ، یه شیشه عطر واسه هر ۱۵ دقیقه یکبار بلکه کمی از بوی تعفن سیگار اطرافیان پوشش بده ، بادوم زمینی فلفلی ، برس شال پشمی واسه لوکیشنای سرد و خلاصه کوله پشتیم سنگین بود دیگه... تا وقتی که لوکیشنمون خونه بود که خب یه اتاق داشتیم که وسایل توش بود درشم قفل میکردیم و کلید دست خودمون میگشت. هی بین خودمون سه تا پاس میدادیم و گاهیم گم میشد و آخرش ته جیب یکیمون بود همیشه هم اولین متهم اون بود چون گیج بود اصولا (و با همه ی گیجیش یادش نمی رفت انیمیشنای محبوبمو بیاره برام یا موزیک یا فیلم ...) اما بد از مواقعی که تو خیابون یا اینور اونور بودیم. با اون کوله ی سنگین و شونه های همیشه دردناک من... اولش که تعارف کرد کوله رو بگیره گفتم ۱۵ دقیقه می اندازه خسته میشه...بعد که تمام طول کار اینور اونور بردش و صداشم درنیومد به دختره گفتم : این یارو یا خیلی آدم خوبیه یا یه چیزیش میشه.... و بدون اینکه حتی یه لحظه تردید کنم که یارو خیلی آدم خوبیه کمین کردم که یه چیزیش بشه و من بپرم که : دیدید گفتم؟؟؟ و ظفرمندانه لبخند بزنم که من خیلی زبلم که تشخیص دادم یارو نه تنها آدم خیلی خوبی نبود بلکه یه چیزیشم میشد حتی! و کار تموم شد . امروز که اس ام اس زد معذرت خواهی کنه نتونسته نمایشگاه بیاد ـ فکر کرده بود این ماه بوده ــ دلم از دست خودم گرفت . که چطور هزار بار وادارش کردم ذات خوب بودن بی شائبه شو اثبات کنه... راستش خیلی خودمو مقصر نمی دونم . اینقدر آدما به لبخندایی که بهشون زدیم لجن پاشیدن که همه رو از پشت یه لایه تعفن می بینیم. مسلما زیباترین جمله ای که تاحالا تو وبلاگم نوشتم این بوده : بعضی از آدما به نحو غریبی خوبن هنوز.. .آره ...بعضی از آدما به نحو غریبی خوبن هنوز....
آیا با خودم حرف می زدم؟ خواب می دیدم؟ استخوان های پوک را لمس کردم و با خود گفتم در جهانی که علف را سوخته می رویاند چه می توان گفت جایی که کلمات قطعه های اسقاط ماشینی کهنه اند... photo by somapa
پ.ن. اینجانب دچار خودشیفتگی مزمن گشته و هی از عکسای خودم میذارم .
بعضی از آدما به نحو غریبی خوبن هنوز. کافیه کمی مهربون باشی تا قدردانی شون تا ابد دامنگیرت بشه. و البته کمی مهربون بودن مسلما بسیار آسونتر از کمی نامهربون بودنه. و این آدما باقی میمونن.
اینجوری بود که دیگه تحمل این گردن درد لعنتی نیاوردم و کار ول کردم و زدم بیرون. باید مقدار متنابهی راه میرفتم . چون گردنم واقعا درد می کرد.
بالا رو نگاه کرد گفت : وای ! هنوز دو طبقه بالای سرمون که ! ( ۶-۷ تا سالن دیده بودیم ) گفتم اگه خسته شدی ادامه ندیم؟ گفت : هنوز نفسم در میاد. و ادامه دادیم. من دیگه عکسا رو یکی درمیون نگاه میکردم . زیاد و لوس بودن. عوضش کلی ادما رو نگاه کردم و اونایی رو که میشناختم از دور معرفی کردم و شایعات پشت سرشونم گفتم . کلی خندید . چندبار هم مسیرمون عوض کردیم چون من حال نداشتم با آدما سلام علیک کنم و لبخند گشاد بزنم و هی بگم : قربونتون برم...آره به خدا....نه تورو خدا... بی خبرم...با خبرم... گردنم درد میکرد. اونم از سفر اروپاش گفت و ابر و اینجور چیزا که مردم سرد کرده و جشنای آخر هفته و آبجو و خوشحالی. بعد هم قول داد شماره ی اون استخر لعنتی که پیداش نمی کنم پیدا کنه. زود . چون من گردنم خیلی درد می کرد. بعدشم تا ته دنیا پیاده اومدیم بالا و یه چیز داغ با کرم خوردیم که خیلی شیرین بود اما چسبید. چون مبلاش واقعا راحت بود . و درد لعنتی گردن منو کمی تسکین میداد...
پ.ن . یکی این مهندس شیرازی پیدا کنه بزنتش بی زحمت. من چند روزه هیچ جا نمی تونم کامنت بذارم چون اون عدد لعنتی بالا نمیاد بی زحمت! چه غلطی کنم بی زحمت؟؟
کار جدیدم شکل بابا نوئل شده ! شکل اون شکلات قلب قرمزایی که لای زرورق می پیچن واسه ولنتاین. باحال شده ولی .
دیگه استرس ندارم. درواقع زیاد استرس ندارم. میشه گفت کم استرس دارم . خوابام از بافتن مرگبار و نمایشگاه خالی به اوپنینگ و چیدمان روز قبل از نمایشگاه ارتقا پیدا کرده. تمام دیشب تو خواب داشتم واسه آدما تو ضیح میدادم کارامو قبل از نمایشگاه نمی فروشم و بعضیاش از قبل قولش داده شده و بعضیاش مال خودمه و ازین چرندیات... کلی داریم با قهوه ای که اینهمه راه واسش تا ته دنیا رفتم حال می کنیم خانوادگی ! خونمون قهوه برداشته...همه جا پر از فنجون وارونه...قهوه جوشای کثیف و آشپزخونه هم که کلا بوی قهوه میده... والا به خدا ! آدم تا ته دنیا هم میره واسه چیزی بره که عطرش اشپزخونه شو رو برداره...
چه خوش خیال بود !تا شعر هست کون لق جهان ...زیبا کرباسی پ.ن. آدم گردن نداشته باشه شعور روابط اجتماعی داشته باشه! والا به خدا...
خیلی خوبه که وقتی چترتو جا می ذاری یکی بره بیارتش.اما...
من خسته ام...فقط می خوام بخوابم... بخوابم ... و خواب فیلمساز نبینم...لطفا...هرشب....خواب هم نبینم که ف اس ام اس زده که سیگار گذاشته کنار! آخه اون سیگار نمی کشه. خواب هم نبینم کنار دریام...خواب هم نبینم که برادرک مرده اما هیشکی نمی بینه همه فکر می کنن زنده است...خواب هم نبینم سرده...خواب ماهی نبینم...تو خواب راه سخت نرم...نترسم...
فقط بخوابم...
ساده بودم، تو نبودی، باران بود. علی صالحی نارنجیِ این برگها صدایِ شکسته ای دارد و دلهره یِ یواش ِ آینه آنجا همان جا ...چقدر کم بود چه کم چه کم در باران ِ چرا نمی باردِ این پاییز مثل همین بغضِ من .چیزی کم بود مثل شعری که به تو نمی رسید در گلوی زنی که با من مرده بود .شیدا محمدی photo by somapa
در واقع من تو تراس داشتم یه کلاف پشم مرینوس که از مدت ها پیش ته کمد مونده بود رنگ میکردم ـــ دیروز دیدم پشم زردم تموم شده ـــ و رنگا و پشما تو پاتیل قل قل میکردند و منم ملنگ کاکائو داغ می خوردم و ادما رو تو پارک دید میزدم که زیر بارون راه میرن و همزمان یه مشت نوکتورن شوپن ـــ واحد جدید شمارش نوکتورن : مشت ـــ از تو گوشیم گوش می کردم و یه چشمم به پاتیل بود که سر نره و یه چشمم به اسمون که سر بره و در عین حال می اندیشیدم که یه چیزی تو سمفونی پنج مالر منو یاد یه چیز دیگه ای تو کودکیم میندازه که خیلی ناگهانی به کشف بزرگی درباره ی خودم نائل گشتم؟؟ شدم؟؟آمدم ؟؟ یدم حتی ...
خلاصه من کلی کار مهم واسه انجام دادن داشتم که ناگهان فهمیدم پنجره منو به حماقت وا می دارد ! خدایا ! این عین حقیقته ! هرکاری ابلهانه ای که می کنم یه چیزیش به پنجره می چسبه! عاطفناک میشم مسلما دم پنجره ام! از کنار پنجره دلم میکشتم که عاشق یا همچین چیزی باشم ! حماقت میکنم! چرندیات شیرین میگم و البته همه ی اس ام اسای تهوع آوری که زدم از کنار پنجره بوده ! پنجره منو احمق( تر؟؟) میکنه! محض رضای خدا!
بیت مربوط : پنجره وا می شود پنجره بسته می شود پنجره وابسته می شود شاعر نامعلوم .
پ.ن.باید زین پس زیر اس ام اس هام لوکیشن بزنم ! سو همینک احترما اعلام می دارم هیچ مسئولیتی درقبال اس ام اسایی که از کنار پنجره ها ارسال می شن متوجه گردن اینجانب نمی باشد!
هی من همش خواب فیلمساز می بینم.
دیشب باز خواب دبدم با همون گروه قبلی داریم کار می کنیم و فقط اون نیست. م.و جاش کار می کنه. و اون عصبی هی میاد و میره...به وضوح خودش بود. با آشفتگی خاص خودش. شبیه مواقعی که کار عقب میفتاد. یا وقتی همه ی گروه علاف گروه تولید می شدن.واسه یه ناهار ساده. اون مدل خاص فشار عصبی برنامه ریزا که من همیشه میگم : به زودی در همچین شرایطی سکته می کنند... چرا باید خوابشو ببینم؟ دائم؟ ژولیت بینوش تو یه فیلمی عاشقانه ی فرانسوی می گفت:ما روزا باید دنبال کسایی بریم که شب تو رویا نشونمون دادن.
کسی هست که دلمان برایش تنگ نمی شود حتی به شامگاه که در خویش و خانه نمی گنجیم کسی که خالی درونمان را دیگر پر نمی کند کسی که در خواب دستمان را به سویش دراز نمی کنیم کسی که در خیابان های بعد از ظهر انتظارش را نمی کشیم کسی که نامه نمی نویسد کسی که نامش را چون خاطره ای دور نقل می کنیم کسی که رنگ چشمانش را و تکیه کلامش را فراموش کرده ایم کسی که چون عادتی جوان از یاد ما رفته است اکنون کجاست و در کجای جهان پرسه می زند یا در کدام گورستانی صدای پای ماه را بر پله های ابر می شمارد این مکتوب دست به دست می چرخد حتی دریانوردان آن را به سرزمین های دور می برند و هرکس آن را می خواند خود را مخاطب می پندارد... شهروز رشید
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟ هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد هر کسی در عشق تو دخالت می کند چیزهای وحشتناکی می گویند در باره ی مرد و زنی که بعد از آن همه با هم گردیدن همه جور عذاب وجدان به کاری شگفت دست می زنند با هم در تختی دراز می کشند از خودم می پرسم آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند آیا در گوش یکدیگر در مرداب از قورباغه های حرامزاده می گویند و یا از شادی زندگی دوزیستی شان از خودم می پرسم آیا پرندگان پرندگان دشمن را انگشت نما می کنند؟ آیا گاو های نر پیش از آنکه در دیدرس همه با ماده گاوی بیرون روند با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟ جاده ها هم چشم دارند پابلو نرودا برگردان از متن انگلیسی : روشنک بیگناه
پ.ن. از دیشب که فیلم پستچی رو دیدم ، نرودا تو ذهنم بود. امروز اینو تو کامپیوترم پیدا کردم...
میگه اصلا راک نیستم.
میگم : لباست چروک شد.درش بیار. و به نشان سبز قشنگش رو یقه اش نگاه می کنم. میگه : الان میریم دیگه . و ورقا رو بر می زنه. میگم : منم . اما کلاسیکاش خوبن . یه کریس ایساک میذارم. میگم: ببین...برو حالشو ببر ... به جای اینکه بره حالشو ببره میره با لباس رو تخت می خوابه . میگه حاضر شدی بگو بریم. رو شنل من خوابیده ! چی بگه آدم ! میگم : موهام می ریزه انگار. با چشمای بسته میگه زیاد؟؟ غمگین میگم : امروز یه سه چهارتایی... میگه: تا ۷۰ تا طبیعی. میگم: آهان... و موهامو شونه میکنم. میپرسه : بارونه؟ بیرون نگاه می کنم : نه. اما شاید بیاد. میگه : خیس میشم. موهام زیادی نرم شده...نمی دونم چه مرگشونه...هرتارش از یه ور می ره... میگم: از تو کمدم یه بارونی بردار. میگه : شایدم نیاد. میگم : شالتم چروک شد. میگه : الان میریم دیگه. صدای رعد میاد.می شینم لبه ی تخت. دستم میذارم رو صورتش. به نشان سبز قشنگش رو یقه اش نگاه می کنم. همرنگ چشماش.با همون برق خاص. چند روزیه موهام زیادی نرم شده...
عجب روز چرندی...بی بوران..بی بارون... کسلیم. با خودم دوتایی. گردنم هم درد میکنه بی زحمت کماکان. دلم یه چیز باحال می خواد. کلارکس مثلا. (تب دارم ! تب دارم؟؟ دارم....) تازه گردنمم درد می کنه...کماکان... حوصلمم سر رفته. عجالتا فقط خوابم نمی یاد .
از هرکسی باید چیزی خرید تا با آدم حرف بزند به جز کلاغها که زیادی حرف میزنند... شاعر ناشناس. پ.ن. من اون کلاغم...
خیلی هولناک بود...
دیگه خوابم نبرد. یه لیوان شیر اوردم نشستم لب پنجره و پرلودای شوپن گوش دادم. سعی می کنم یادم نیاد. بارون نگاه می کنم...تمیز و معطر... از شبام می ترسم . از روزام بیشتر. تا روزم کمی آشفته می شه هزار برابر تو کابوسای شب منعکس می شه. (چرا آرش؟) نمی دونم باید بنویسمش یا نه...می ترسم ازش...
تنهایی خاک را می توان احساس کرد، بگو باران ببارد...
تعویض فصل
آغاز پیک پرستو هاست تعویض فصل برای من پاییز را از پنجره به داخل پیراهن پرتاب کردن است
حسین صفاری دوست جمعه ی در به در ! ( آیکون من گیسای خودمو می کنم از دست هر چی جمعه است)
پ.ن. یادم بشه از م.ر بپرسم اون سر دنیا جمعه ها آدم باید گیساشو بکنن یا یک شنبه ها؟ پ.ن.۲. یک متر کم بافتم کلی دردسر پیش رو دارم. پ.ن.۳.من پشیمونم که کل مهر و شهریور کار نکردم. شطرنجیم کنید لطفا. پ.ن. ۴ . آلبوم فریدا رایت نمیشه رو سی دی من چطوری گوشش بدم آخه؟؟ پ.ن.۵. لباس زمستونه هامو درآوردم. دیگه دلم گل گلی نمی خواست. چهارخونه می خواست. پ.ن.۶. یه بارونی خوشگل دیدم که سعی می کنم بهش اصلا فکر نکنم. پ.ن . ۷. آه... کیف پول عزیزم...( آیکون گور بابای کارت ملی و عابر بانک من کیف پول دُرسامو می خوام ) پ.ن ۸. از سوماپا به میم : بابام دیشب گفت چه عطر بد بویی! یه چیز بهتر بگیر! منظورش بوی سیگار جنابعالی بود گمونم! پ.ن .۹. دلم مقدار متنابهی لذت می خواد. پ.ن ۱۰. یادم نمیاد چطوری باید شمارنده رو به قالبم اضافه کنم! ( آیکون کامپیوتر چرند ترین جونور دنیاست) پ.ن . ۱۱. عکس کمپین خاتمی هم ایضا ! پ.ن.۱۲. درست شد ! (آیکون من باهوش می باشم فراوان!)
اون راهروهای تنگ و گره خورده و سقف کوتاه ، زنا و مرداییی با ستاره های کوچیک سبز ـ مدافعین حقوق بشر درین ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی ــ . ردیف مردان پیر و جوان کثیف و ریشو با دستبدای اهنی و زنجیرایی که رو زمین کشیده می شد ، پرونده های صورتی چرک و کهنه که ازین اتاق به اون اتاق دست به دست می شن ، بیشتر به یک گور دسته جمعی وسط میدون مین میموند.
و اگه منم تو اون گور دفن می شدم کسی خبردار نمی شد . موبایلمو جلوی در ازم گرفته بودن.
فاصله اش یه لحظه ی کوتاه. همه چی خوبه و در کمتر از یک لحظه دیگه هیچی خوب نیست...
ف.ث. میگه پیاده نرو دختر ...شبه...هر دفه هم همینو میگه. هردفعه هم میگم چشم . می زنم بیرون. زیپ کتم می بندم . کوچه ها تاریکن و من بیخودی سردمه.دستامو میکنم تو جیبم . ولیعصر گرم تره. انگار آدما گرمت کنن. حتی نگاهای سنگینشون گرم تر از خلا ء ِ. تاکسی نمی گیرم. ایده ای هم واسه پیاده رفتن ندارم.همینجوری می شینم تو یه ایستگاه اتوبوس. اتوبوس می ایسته. بلیط اتوبوس هم که اصولا هیچوقت ندارم.بربر نگاش میکنم تا درشو می بنده میره. دستامو مشت میکنم تو جیب تنگ کت چرم سبز. کت سبزی که گرم نیست.حتی سرد هم نیست. صرفا هست .و تودوزی ظریفی داره .همین. دستام یخه.به رکوئیم موتسارت فکر میکنم. ماشینارو نگاه می کنم. آدما. یکی می ایسته ادرس آریا رو می پرسه. باید بگم یکم جلوتر بپیچ چپ. نمی گم. شونه می اندازم بالا که : نمی دونم. و صدای موتسارت تو سرم میبرم بالاتر... به نظر می رسه این کتای چرمی فقط مناسب همین فصله. فصلی که واسه هرچی گرمه و واسه هرچی سرد.راه می افتم. میگه : کمکتون کنم؟ صدای موتسارت کم میکنم. می گم : رکوییم میخوام. فوره ... به انبوه سی دی هایی که بهم ریختم نگاه می کنم ...نیست انگار... میگه : نداریم. میگم: آهان...رکوییم موتسارت چی؟ میگه: یعنی اینقدر اوضاع خرابه؟ و می خنده. نمی خندم. بقیه ی پولم میگیرم میام بیرون. این که آدم دلش رکوییم بخواد خنده نداره. گریه داره. الاغ!
چهار متر چله ی سیاه مبرق را که پیچان پیچان پیچاندم دور به دور ، نشستم که با انگشتان سیاه الیافی سیمپل پستم را با سیم ظرفشویی بسابم به حکم تیچر جان به مدت هرشب یک ورق پُر . از خورده ها و شنیده ها و رفته ها و نکرده ها به روایت گذشته ی ساده.
هی هم فنجان فنجان چای و شیر و قهوه و آب و سکنجبین و انبوه مایعات مربوط و نامربوط به فصل ِممکن در فنجان ـــ کمی بخوانید کاسه ــ ارمغان سین جان از شهر کتاب ـ این روزها از شهر کتاب جز کتاب همه چیز خریداریم از اشیا فرهنگی چون موزیک تا غیر فرهنگی مثل فنجان و کیف و دستکش...ـــ و چند لکه ی دل انگیز و دهان گشاد شهوتناک که ادم دلش میرود که سیمپل پست را فراموش و هرچه ممکن و ناممکن بنوشد درین فنجان دهن گشاد که میخندند انگاردوتایی با زیر فنجانش ــ بخوانید خورشتخوری ــ تمامی مصائب نامضحک دوشیزه را ! بخند فنجان جان با دهان ملنگ و گشادت...بخند...فردای هر روز روز بهتری است از دیروز همان روز...
پ.ن. فقط یه شکلات اساسی کم دارم این روزا...به یه جعبه merci فکر میکنم...یا شکلات تلخ مثلا...خدایا منو از شر این وسوسه ها حفظ کن بی زحمت !
خواب دیدم برگشتی از فرنگ داری نمی دونم چی چی درس میدی.با تلفن دعوت به ناهار س بیدار شدم و احوالپرسی دالی. تو هنوز حلقه ی نامرئی رابطه هایی م.ر عزیز...
از عصر دارم به جدایی مستمرم از حلقه ی آدما فکر میکنم....درحالیکه بیشتر از موهای سرم آدم میشناسم و آدما می شناسنم... آرش راست میگفت ،مشکل من نیستم. مشکل آدمای دانشگاه یا بچه های کار هم نیستند.اینکه با خیلیا حال نمی کنم . خیلیا هم ایضا. خیلی جاها یه بار میرم. خیلی جاها نمی رم. آدما رو یادم میره. اونا هم منو. حال کسیو نمی پرسم . کسیم مال منو. اونا میگن من بی معرقتم. من میگم اونا ... اسفندیا کلا رو زمین تنهان.
عشق تنهاست و از پنجره به بیابان های خالی از مجنون نگاه می کند... فروغ |