|
امروز.
مثلا با که با مستر هرمس قهوه هم بخوری و مثلا آدم حسابی تر از خیلی از ادم حسابیا هم باشه . مثلا همه ی اینا. من کماکان فکر می کنم باید میرفتیم حسن آّباد یا بازار الیاف می خریدیم. و کماکان خوشم نمیاد موزیک قرون وسطاییُ رو موسیقی فولکلور مونتاژ کنند. کماکان خوش ترمه پیاده برم . معتقدم تو خیابونای تهران کماکان میشه کارامل خورد . اصلانم از کارای یزدانیان تو آلبوم ابرها خوشم نیومد. حوصله هم ندارم پاشم برم کافه آتراکت کمل گوش کنم. و خیلی چیزای دیگه که آقای هرمس که هیچی باخ هم بیاد یه چیز دیگه بگه باز من یه چیز دیگه می گم.
دیروز. بر فرض هم که هی من بگم آره هانی ...نه هانی...چهارشنبه هانی...یک شنبه هانی... و هی تو بگی چه طور عزیزم...کی عزیزم...صبح عزیزم...شب عزیزم...آخرشم که که نه من عزیز توام دیگه نه تو هانی من... یخ در بهشت!
نشتم لب دریا. ساکی که کل از کارام توش بودُ آب برد . برگردوند. درش باز بود .و آب رفته بود تو ساک. خیس شده بودند.چلوندمشون... منشیش که زنگ زد ساعت قرارمون جا به جا کنه کلی پریدم بهش و گفتم من اصلا نمیام این هفته... قطع که کردم دیدم با دستای خودم خواب لعنتیمو تعبیر کردم! دوباره که زنگ زد وقت چلوندن بود.رفتم.
پ.ن.یه چیزی یه جایی میلنگه...حسش میکنم...اما نمی دونم چی و کجا... پ.ن. ۲.یکی یه جایی میبلعه انرژیمو ...حسش میکنم...اما نمی دونم کی و کجا...
من کلی شوپن از کتابخونش دزدیم و من خوشم...
یه سلینجر تکراری هم خودش داد و من خوشم... موزیک فیلم خریدم و من خوشم... یه کیک شکلاتی رو میز قهوه می خواد و من خوشم... هوا سرد و سرد تر بود و من خوش خوش خوشم... در قوسی از کاغذ زنی می خندد که گوشه های نارنجی رنگ را دوست می داشت... مهرداد قاسمفر
پ.ن. امتحان زبان دارم و من یه هوا ناخوشم !
باید موهامو شونه کنم. موهام خیس و گوریدست. می دونم که اگر شونش نکنم ...
و شونش نمی کنم. ساناز همیشه میگه اینجوری خیلی بهت میاد و منظورش موی گوریده ی چپناده در کلیپس ِ. قبلی دیروز شکست . بعدی هم فردا بشکنه گمونم ـ با وضعی که الان موهام داره ـ .سینا میگه به ساناز زنگ بزن . میگم وکیل تو ِ . خودت زنگ بزن. و مامان زنگ می زنه. از وقتی سینا برگشته یخچال دوباره پر بستنی ِ. گاهی که عقلم برسه اول بستنی میریزم . گاهی که نرسه شیر. فردا میرم شیرینی خوشمزه می خورم. واین خارق العاده است! اما قبلش باید موهامو شونه کنم...
نقاش آتلیه گرفته. خوشحاله. منم مثلا آره میگه بیا. وقتی میگم یکشنبه یادم نیست دوشنبه امتحان دارم.
وآسمان كفاف اين همه تنهايي را نمي دهد... گراناز موسوی
من بستنی رو با شیر پاتی میکنم بعد می خورم. همیشه. اغلب. یعنی وقتی هر دوش باشه. بستنی توت فرنگی هم اصلا دوست ندارم. شاتوت و گیلاس و این تِستای دخترونه هم ایضا.
من از ا.ح.م.د.ی.ن.ژاد متنفرم. الاغ. صبح یکی زنگ زد بگه دارند یک گروه از دیزاینر جمع می کنند واسه نمی دونم چی چی . می خواد هفته ی دیگه که میاد تهران یه ملاقاتی داشته باشیم و درباره ی پیوستن به همون نمی دونم چی چی حرف بزنیم .الان که فکر می کنم می بینم می تونم ببخشمش که از خواب بیدارم کرد. مسئله ی مهمی بود. اما یادم نیست چی بود. چرا خبرای مهم عصرا به آدم نمیگن که چشماش بازه؟؟ من می خواستم بهش بگم : دوست دارم دیوارای خونه ام قرمز تیره و سبز تیره تر و کرم خفه باشه. دوست دارم نورش قرمز باشه.دوست دارم همش هوا طوسی باشه.بارون بیاد. دوست دارم سوپرانو بخونم. اما یارو فیلمسازه قبل از ازینکه اینا رو بهش بگم رفت (با یکی که موهاش بلوند بود ). دارم فکر می کنم قید سینما رو بزنم بشم همون طراح نمی دونم چی چی های آنتیک. دیشب باز خواب دوتا استخر دیدم. تو خونمون. فیلمساز دعوت کرده بودم بیاد شنا کنه.
پ.ن. کی میگه من پریشونم؟ متن خیلی هم یکدسته. از متنای براتیگان که یکدست تره به هرحال! تازه اوضاع قند هندوانه از ایران به مراتب بهتر بود....
به خودم که این شب ها هی خواب رود و ماهی و دریا میبینم و به دکتر جان معبر به خاطر اکتشاف دوم : یادم میره غرور آدما رو ببینم و اینقدر نادیده نگیرمشون .
دهان باز کنی کریم رجب زاده
پ.ن. مشغول خودخوانی بودم دیدم در چهارشنبه بیستم شهریور نوشتم :( دق میکنم اگر به خیل گم شدگان بپیوندد.) و البته پیوست. گفتن نداره که دق نکردم .
آره دختره..اینجوریاست....
همینه که سهم ما از ماتیک و تعطیلات و چراغای رنگارنگ و شینیون و موی تافت خورده تعطیلات ته هفته ، فقط یه خیابون درختی کهنه است که ولش کنی تا ابد برات کش میاد.گم شدنِ. تاریکیه. بدبختبم. واقعا این فکر ُمی کنم : بد بختیم . اینکه وقتمون با براتیگان و کیارستمی می گذرونیم خود بدبختیه. اینکه حتی وقت نکنی لبی تر کنی بدبختیه. اینکه با آدمای معمولی پای میز میشینی و حال نمی کنی بدبختیه. اینکه با آدمای نامعمولی گپ می زنی و حال نمی کنی بدبختیه. اینکه نمی تونی لباسی بپوشی که همه چپ چپ نگات نکنن بدبختیه.
آره دختره..اینجوریاست.... جور خوبی نیست..اما...اینجوریاست...
جالبه ! در واقع جالب نیست...افتضاح !
شبا که بیدار میشم غصه بخورم یادم میفته یکی تو اتاق کناری اوضاعش به مراتب بدتر از منه . اونوقت بلند میشم . می رم یه لیوان شیر میخورم . میگیرم می خوابم.
جالبه که واسه ازدواج ۴۲ تا امضا لازمه واسه طلاق یکی. نه.چندانم افتضاح نیست.به هر حال بخشی از زندگیه...
گاهی ستاره ی آدم از یه فنجون قهوه طلوع می کنه...
متشکرم پرنده. به خاطر کشف اول :وسط شیدایام زود دست خودمو رو می کنم.تمو میشم. رعد و برق می زند می ترسم، بغلم کن! شب پشت شیشه، سایه ات با ماه عشقبازی می کند بغلم کن. خواب از پشت بام تا پلکم مژه می زند، لحاف سرد می شود در چایی تو می ترسم، بغلم کن. خانه سرد می شود در بخاری من در خاطرات تو می ترسم، بغلم کن. هی... هی ... دیوانه! امروز سه شنبه است و هر سه را با سیم ها خفه کن مُردم از بس انتظار که هی دیوانه زنگ بزن! زنگ زدم تا این خانه بغلی بغلم کردی و شیر مادرم آخ! می ترسم، بغلم کن. شعر می خواهم و شیر گرم و کمی عصرانه که با فروردین و تولد من برویم دسته جمعی سیزده بدر و تو عاشقانه مرا از سرخودت آخ روسریم... آخ گره نزن...بزن...نزن مرا می ترسم، بغلم کن. باران می زند و ماهی سفید در ماهیتابه هی جلز ولز می زنی آخ....دلم...آخ ...گوشهای سفید این ماهی چه خوشمزه شده ای امروز قرمز من! هی اگر و شاید را کنار این هفته چیدم و نیامدی بسیار شد و حالا از بالای نامه سلام! هی تا همین آبادیِ پایین... مادرت به عزایت می ترسم، در را باز کن. شغال ها زرد می شوند نارنگیها نارنجی می ترسم، بغلم کن. آسمان قلمبه می کند از خواب سه سالگیم می پرم مادرم زنگ می زند زنگ نمی زنی در می زنم آخ! پدرم دیگر به ایستگاه نمی رسد می ترسم، بغلم کن. دخترم دنیا نمی آید پسرم سه انگشتی است و تو شماره شناسنامه ام را فراموش می کنی. آخ! هی در این بادیه داد... بزها بی شیر ماندند از پشت بام این اسمها بپر یونجه این آبادی بسیار می ترسم، بغلم کن. دکمه ها را یکی یکی پیراهن بنفشم ...نارنجی باز می کنی... یکی یکی کشویم یک در میان می خوابی روی گبه های آبی و گلبه ای صدایم در نمی آید یکی یکی باز می شود دکمه های سبز و فشار می دهی آه...می ترسم، بغلم کن! می ترسم، بغلم کن! شاعر : نمی دونم.
دیگه به ماجراش فکر نمیکنم. اس ام اس هاش پاک کردم. انگار که هیچوقت نبوده.یه بخشی از حرف های آرش باعث میشد باور کنم قصه سر ناکافی بودن عشق من بود و کمی درد بکشم .اما دیگه این فکر نمی کنم .به وضوح رابطه هایی یادم میاد که چه قدر انرژی گذاشتم و نتیجه اش ازینم فلاکت بار تر بود. دستکم اون حس له شدگی که اونجا بود دیگه اینجا نیست . و این خودش خیلیه...
دلیل بودنش و نبودنش هرچی بوده دیگه تموم شده. جه اون دوتا فاحش.ه . چه کسالت. چه و چه و چه...نمی خوام یه احمق خوشبین باشم و فکر کنم یه ماجرای خارق العاده پیش اومده و فلان و بهمان. نه . اطمینان دارم همه چیز احمقانه تر از اونه که ارزش ... اهمیت نداره.جدا نداره. هیچی اهمیت نداره....هیچی...
ماهی قرمز مرده ای از جیب اون بیرون میفته . با اینکه میدونم مدتهاست مرده می اندازمش تو لیوان آب.زنده میشه. پسش میدم.ماهی قرمز زنده رو.
بارونه. اولین بارون پاییزی. لیوانمو میذارم کنار پنجره تا بارون با چای لیمو قاطی بشه. نگاه میکنم . گوش میکنم. بو میکشم. دستمو میبرم بیرون . نم میکشم. تهران زیبا طوسی میشه. World Citizen گوش میدم. یکی از ترکا های معرکه ی موزیک فیلم بابل. که تو فیلم نیست و تو سی دی هست. خیلی شبیه تهران بارونیه صدای David Sylvian. فکر میکنم. دروغ میگم که نفهمیدم. دروغ میگم که عجیب بود. حتی به یونگ و فروید هم نیازی نیست. دروغ میگم که باید فکر کنم.... World Citizen - I Won't Be Disappointed What happened here? The butterfly has lost its wings The air's too thick to breathe And there's something in the drinking water. The sun comes up The sun comes up and you're alone Your sense of purpose come undone The traffic tails back to the maze on 101 And the news from the sky Is looking better for today In every single way But not for you World citizen World citizen It's not safe All the yellow birds are sleeping Cos the air's not fit for breathing It's not safe Why can't we be Without beginning, without end? Why can't we be? World citizen World citizen And if I stop And talk with you awhile I'm overwhelmed by the scale Of everything you feel The lonely inner state emergency I want to feel Until my heart can take no more And there's nothing in this world I wouldn't give I want to break The indifference of the days I want a conscience that will keep me wide awake I won't be disappointed I won't be disappointed I won't be. I saw a face It was a face I didn't know Her sadness told me everything about my own Can't let it be When least expected there she is Gone the time and space that separates us And I'm not safe I think I need a second skin No, I'm not safe World citizen World citizen I want to travel by night Across the steppes and over seas I want to understand the cost Of everything that's lost I want to pronounce all their names correctly World citizen World citizen I won't be disappointed I won't be. She doesn't laugh We've gone from comedy to commerce And she doesn't feel the ground she walks upon I turn away And I'm not sleeping well at night And while I know this isn't right What can you do? دیشب کف زمین خوابیدم تا کابوسا یی که این شبا تختو نشونه گرفتن تیرشون به رختخواب بخوره . خواب سفر میدیدم... پریسا راست میگه . همیشه. آخرشم میگه : قبلا هم همه ی اینا رو بهت گفته بودم. اما خودزنی بی فایده است. ماجرای طلسم و عقوبت هم نیست حتی.خماری بعد از حضور تکراری این و آن مرد فرهیخته ،آ رتیست ، نقاش ، فیلمساز ، موزسین و هزار زهرماران دیگر نه گره به دست جادوی ساحره ای و نه عقوبت گناه نکرده ایست ـ چند زندگی کفاره ی نخواستن کسی است ؟ ـ انتخاب. من کور می شوم و ته تکراری قصه را در چشم مردان شبیه به هم شبیه به هم شبیه به هم نمیبینم . اما زندانی خونه شدن بی فایده است. دربه در آدما شدن بی فایدست. مرده ها رو ورق زدن بی فایدست. انتظار بی فایده است. این روزا حتی هشت خشت زیر پای بی بی و شاه هم بی فایده است.... و باید کم کم ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل.
باد و بوران برده بودتمان تا خود چالوس اگر پیاده راه جاده می پیمودیم به مقصد باغ فلانی جان ـ فامیل دورـ به صرف کباب و اینها. هی هم بین جاده ماجرای اموال نا منقول عمه جان در فرنگ و تتمه ی ثروت مرده که برادرک می کوشد زنده اش کند و همه چشم دوخته که مگر زنده شود و این ماجرا های طلبکار و بدهکار و چی چی کار حل و قول یک تخم مرغی قرمز هم به من داده اند و اینست که من هیچ صدایم در نمی آید که : هیس ! بگذارید ببینیم چه مینالد این زنک که هی هوار میزند برای خودش و احتمالا من که " به قلبت گوش کن پیش از آنکه بدرود کنی و..." من هی فکر می کنم که چرا ماجراهای من همه بی سلامی وحتی فحشی محض خداحافظی به فنا می پیوندند و این شعرها را مگر برای که می گویند که هیچ جایش به عاشقانه های ما شبیه نمی شود که نمی شود که...
و همچنان چشم به باد و بوق و برگ های ولو و سرانجام در ِ بزرگ باغ بسیار بزرگ که پسرک ایستاده منتظرمان که گم بگور جاده ی پر پیچ و خم نشویم مبادا . باغ بسیار بزرگ تاریک تر از انست که از تبریزی ها و چناران و درختان گیلاس چیزی دندان گیرت شود و ویلای داغان و ناله ی سگ بی بخار باغ هم تا ته خیالت را راحت میکند که برای دیدن تتمه ی ثروت خاندان عیاشمان نیازی به روشنایی نیست. سرما هم که راهی به رود و استخر و حتی ورق بازی کنار آب هم نمی گذارد و صدای مهمان بازی همسایه ی انوری هم که آنقدر زیاد است که همان نشستن در بازمانده ی ویلا و هی هلو خوردن و فکر کردن بهترین تفریح ته هفته ات می شود .... و هرچه با دهان پر هلو بیشتر میکاوم روابط ناتمام بیشتری به یادم می آید !مجموعه ی کاملی از رابطه های نصفه نیمه شده ام !!
همین که مجبورم هی پیاده برم تا ونک و هی پیاده بیام از ونک خودش کلی میشه ، اما بازم این درد لعنتی سر جاشه. اینه که قول دادم - به خودم مسلما چون مدت های فراوونی که اوضاع جسمی و روحی من واسه کسی و مال کسی برای من اهمیتی نداره- که از فردا ورزش از سر بگیرم .
شبایی که میام هواش هیچ به پاییز نمیره. عصرایی هم که میرم همینطور. فقط کلی بچه اینور اونور ولوان با روپوشای زشت و خاکی.و این یعنی پاییز. از بچه ها بدم میاد. ازپشت پنجره اوضاع بهتره. دستکم میتونی توهم ابر داشته باشی.در کل یه جوریم که نمیدونم چه جور خاصیه دقیقا...اما جور خوبی به نظر نمیاد. تنها چیزی که کماکان تسکینم میده شو پن و چای آویشنِ. از خودم دریغ نمیکنم. درین بحبوحه تاریخی سندروم تغییر فصل. |