تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
با دست و پای جدیدم غریبه ام.

حوله رو که بر میدارم یوهو انگار دست یکی دیگه تو آینه رو صورتمه . هنوز به موقعیتم عادت نکردم. مثل بازیگرای آماتور که جلوی دوربین نمیدونن با دستاشون چی کار کنند.

گاهی یک لحظه ی کشدار میگذره  تا دوزاریم بیفته این پاهایی که تو دمپایی رو فرشی آبی گلدار من  اینور اونور خونه میپلکه مال خودمه. بیشتر انگار از دور نشستم نگاهش میکنم.

این لاک آلبالویی هم ماجرای غریبی ِ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 8:19 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
با یک گاری احساسات رقیق و فین فینی ناشی از فیلم بسیار عاشقانه و بسیار لطیف و بسیار صورتی و بسیار لووس و بسیار چرند و بسیار تکراری و بسیار هالیوودی if only ، نشستم پشت میز جان که آهنگ بسیار تاثیر گذاری که دیشب کلی باهاش بارانیده بودم ـ به صرف سلینجر و چای سبز و اسنیکرز ـ را به زبان مادری برگردانم تا شریک واژه هم شده باشم مگر.

پس از تلاش بسیار در انبوه دیکشنری های مصور و بی مصور متوجه شدم که ترانه ی مذکور در وصف اسبی به نام جیوردی میباشد و هیچ هم ربطی به عواطف انسانی ـ دستکم عواطف انسانی بی علاقه به نوع جانور ـ نمی باشد و ما سرمان کلاه رفت که دیشب بارانی را با سلینجر و چای سبز و اسنیکرز با آواز سوزناک زنک جون بایز در باب اسب تقسیم کردیم...

پ.ن. طفره رفتن بی فایده است . خب. در واقع امروز برای بار دوم در امتحان رانندگی رد شده به استاد مزبور رجعت داده شدم.

پ.ن. استاد مزبور با ماشین از روم رد خواهد شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
ازین صید نمی دونم چی چی در نمی دونم کجا هیچ خوشم نیومد. و تو کتم هم نمیره کسی که میگه خوشش اومده چرند نگفته باشه و دسته کم بتونه ۷ تا دلیل واسه خوش اومدنش بیاره . شاید زبان اصلی خوندنش چیزی از توش در بیاد ولی با ۲۰ صفحه ته نویس  عین دست و پا زدن میمونه تا لذت واژه بردن. اصلا حال نمیده واسه هر پاراگراف ۳ بار بری ته کتاب و بر گردی. اصلا.

 

کسی که بعد از سویینی تاد بشینه مودیلیانی ببینه حقشه بره تو دیوار. یا زیاد تعریفشو میکردند یا زیاد خوب نبود. دلمو صابون زده بودم واسه یه موزیک اورینتال نفس بند آور ـــ بابل مثلا ـــ تبعا نبود.  چرا باید می بود؟؟جای مودیلیانی همون روی دیوار به.

پ.ن. یه آوه ماریای خوب داشت. جاست.

 

اومدم خونه دیدم دوتا ناتالی مارشنت دارم نه یکی. فقط یه ترکشو میشد رفت. صداشم خارق العاده نیست. بزنم تو سر مهدیه با این تعریف کردنش.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
کلاس زبان خوب بود.

برگشتنی زدم به گاندی که این ته شبی پیاده روی به موازات اون خیابون کرده باشم ـ بس که این سالیان این ولیعصر بی پدر را زوج و فرد گزیدم حفظم اسم تمام موش های جوق آبی - خلاصه فس فس کنان به گزیدن بودیم که ...

مهم نیست.  چه اهمیتی داره بوتیکای بالا شهر شلوار پاتو ۳۰ تومن گرون تر میدن.گور بابای شلوار بنفش هم کرده.سبز و اکر هم ایضا.

به صبا هم همینو گفتما.اون چیزی نگفت. اما میتونم ری اکشنشو تصور کنم که داره واسه نسترن تعریف میکنه..بعد از ۲۰ شبانه روز باهم زغال اخته خوردن تصورش زیادم سخت نیست...

 

یک کیک خوشمزه خوردم.  عصری.  قهوه هم خوردم . عصری.  اتاقم کافه است هر عصر . پنجره به درخت داره . همیشه. موزیک و صندلی راحت .دائم.  اینه که پایه ی کافه نیستم .هیچوقت .  هرکیم میگه میگم پاشید بیاید اینجا. همیشه. حالا  باید پاشیم بریم اونجا. فردا. تولد بازی دیگه. خوبه دیگه.زندگیه دیگه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
ای دختر جان...

 من باید از دست اون سر به خیابون بذارم نه اون از دست من باید سر به خیابون بذاره. ب

ابله! بین چه حواسی از کله ام پرونده که فراموش کردم ۵۰ سانت اضافه رو روی چله ی کار جدید محسوب کنم و کلا این بافتو میشه از کف رفته محسوب کرد از همین لحظه .

 از دیروز از دست خودم تو شوکم. باورم نمیشه همچین سوتی گنده ای داده باشم بعد از اینهمه سال بافتن.

 

توضیحات: کماکان آویزانیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
امروز هم در بی خبری...

یعنی چه خبر شد یوهو؟ یعنی خبری شد یوهو؟

دلم مچاله مچوله شد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
دق میکنم اگر به خیل گم شدگان بپیوندد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 جور تازه ای نیست. احوال پرسیدنش. لجبازی های کودکانه اش. کلمه بازیش. مهربانی مزورانه اش. تکرار ساده اش در هر روز. با دو واژه ای به غایت آشنا. سکوت عجیبش.همه و همه .

هی مبهوت تکرار حالاتش میشوم شبیه به عزیزترین مرد روزی روزگاری...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 8:12 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
و این گونه است که ته میگیریم در جمعه ی فرهادناک به صرف زهر و عسل.داغ داغ. کنار پنجره ی بی فصل و دیوارهای رو به  کارگران به زرد کردن دیوار پشتی . بسته است پرده.

دریچه ها هم . حفره ی کوچکی با صدای تازه ی گوشی نو ـ کهنه ی برادرکـ ـ که گاهی شورت نامه ای برسد ازین و آن سوی شهر به اصرار من یا معرفت رفیقی.

به کسالت میگذرد. بلعیدن ایضا.

 فنجان به فنجان با و بی عصاره ی آویشن نوشیدن. بافتن. گاه. رنگ ها هم حسی نمی انگیزد .اخرایی حتی . این جمعه ای. دیروز و فردا هم شاید.

 

بود ایا که در میکده ها بگشایند؟؟

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:28 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 من فکر میکنم : همه مثل خودم با شخصیتند .

وپولای لای کاغذ پرت میکنم رو میز. عین آشغال.

بابا همچنان میگه مقصر خودتی که طی نکرده بودی.

و  من فکر میکنم : یه الاغ با شخصیتم که حرفی از اسکناس نمیزنم هیچوقت.

بابام میگه الان چیزی نگو . دیگه بی فایده است.

و  من فکر میکنم : اینهمه مدت کاری کردم که در شانم نبود. و پولی گرفتم که خرج شکلاتمم نمیشه . دالی دعوام میکه که تو ۲۰ روز ۱۰ برابر این در میاوردی .

و من فکر میکنم که : آره.

دالی میگه مثل یک حرفه ای کار میکنی و مثل یک دانشجو رفتار.

و من فکر میکنم : آره.

چون من الاغ فکر میکنم همه مثل خودم با شخصیتند.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
رسما شوکه شدم! من گفتم اسکناسی نیستم نه اینقدر! اگه به بابا بگم رقمشو که دیگه عمرا نمیذاره برم که!

تو شوکم رسما!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
همه اش خوابناک در هپروتم.خواب به خواب می پلکم.ازین رویا به آن تخت.

اثار خستگی بسیار است یا که نشانه ی مرگی زود رس این خوابناکی مدام؟

کمبود تیری ؟آهنی؟ روی و زنگی؟

چشمانم هیچ باز نمی ماند که نمی ماند که....

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
یعنی دخترک راست گفت؟ یعنی باز جمعمان گرم دور هم بودن و چای ودود  سیگار دیگران و زغال اخته و شب کاری و انگور و غذای بد و کوکا لایت بشود یعنی؟ خنده و غیبت و اسمارتیز؟ یعنی عشق و حال دراز مدتی دوباره یعنی؟

 

کاش بشود...

چه خوشمان بشود چه...

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:41 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
اینم از این. رفتیم پی کارمون که انگار نبوده باشیم. آیا خبری  از  طرف میرسد؟ نمیرسد؟

آیا؟

بخوابیم کمی.

بی هراسی...بی لذتی...بی امید و اضطراب فردا...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:24 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
فردا تموم میشه میریم پی کارمون. 

 خسته ام . دلتنگ. هم هردو . هم هیچکدام.

عادته دیگه.میگذره.انگاری که نبوده.

الان میرم با موهای خیس دراز میکشم. و کار جدید پیمان یزدانیان میگوشم.  و نمیشتابم. نه به سمت روشن نزدیک. نه مبهم دور....

کی میدونه فرا چی میشه.فرداها....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:31 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
هنوز وبلاگم را می دوستم. فقط به غایت خسته ی این شب و روزکاریم. و زمان تنم بس آشفته ی گاه ۱۲ ساعت شب و گاه ۱۸ ساعت روز است. برنامه ریز به دلبری و گویا نقاشک بهتر است این روزهای خستگی من...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|