|
بزنم به تخته امروز هیچی سوتی ندادم.
بزنم به تخته همه چیز عالی پیش میره. بزنم به تخته..تق تق تق... کیه؟ من! من کی؟ آره منکی! دقیقا چی؟ آره یه دقیقنچی هم همراهمه دقیق چی همراتونه؟ دقیقنچی . دقیقنچی . چیزیه که همراهمه.... ....
یه دفتر سبز دارم. و کلی ماژیک.
دیوارارم سبز کردن. سو اقای طراح گفتند لباس سبز به بنفش . و من باید بتماسم که بی زحمت لباستان از سبز به بنفش. و همچنین به آن دیگری که عینک تیره تان نشود بی خاطره که خاموش است دستگاه مرد معروف. این است که کارها میشود هی نیمه و نصفه. نقاش کمابیش ملول است و من هم هی بازگشت به سیاهی زنک معتاد خوش صدا را میگوشم و لذتم میشود . سه شنبه شب است. فردا کلید میزنیم.
من با این قالب یخ چیکار دارم؟
به جز جذابیت وافر و شیوه ی جذابش در صحبت کردن و انبوه مشترکات گفتمانی چه چیز دیگه ای هست که مثل ریسمان منو بسته؟ اساسا ایا چیز دیگه ای هم لازمه؟ یعنی از پس این چشم انداز وحشتناک بر میام؟ بر میاد؟ بر میایم؟ اساسا میخواد بر بیاد؟ تا کی صبر خواهم کرد؟؟
پ.ن. یه حسی بهم میگه نقاشی رو که از سر بگیره درست میشه....همه چیز.... پ.ن ۲. استاد جان آرتیست! از همه ی دنیا دوست ترت دارم!
نمی دونم خوبم یا نه.
نمی دونم.
مثل خواب زیاد و انتقام از شب نه چندان خوش خوابی با بافشی طاقت فرسا .
موزیک خوب. شکلات بد.
چیزهایی هم هست.... مثلا حس خوشایند گرفتاری زیاد به گاه تلفن پسرک زیبای وزیر تورنیان که قرار تماس را یاد می آورد. یا اضطراب انبوه مشقان نانوشته ی کلاس فردا. یا افسوس ترم از دست رفته ی این ماه. یا کسالت تاریخی روزهای دراز و بی خاصیت فصل داغ. یا توهم ناتنهایی درین حضور بی رنگ و بو.
این نشون میده من کاملا آرتیستم.
همینکه ر.ن (مترجم) و ل.ث(آرتیست) ساعت طلایی با بند چرم قوه ای دارند مبین هزار نکته ی باریکتر ز موی میباشد.
به خیال خودم پرده ها رو بستم که تا ابد خوابم ببره. بیدار که شدم مرده بودم. گوشیمو نگاه کردم .با همه ی تکافویی که کرده بودم تازه ۹.۵ بود. هنوز خیلی به ته ابد مونده بود.دوشنبه است و با احتساب امروز مدت زمان مدیدی که دیگه تا ۱۱ خوابم نمیبره. بوی فصلی نمیومد. از وقتی وانتا به جای کلاغ در پاییز و گنجشک در تابستان آهن پیاده میکنند،ناگریز با پنجره ی خاموش میخوابم. اما از گوشه اش نور شدیدی می کوبید که انگار برف روی همه ش نشسته باشه. مبرهن که نباریده بود. حتی منم اینو می فهمیدم.
اینقدر حالم خوبه که نمی دونم سرمو به کدوم دیفال بکوبم!
مهسا.... مهسا... مهسا...
نه من! نه دنیا!
فهیمه غنی نژاد
نه می دم. نه میگیرم. یه جریان کمرنگی حضور داره. اما نه از سمت من.
شاید باز جاری شه. فوران کنه. شاید نه. هیشکی نمی دونه چی پیش میاد. منم.
|