|
پرسه .
پرسه ی دستی که مهربان و فراموشکار است .هوای گلهای طاقه طاقه را دارد. همپایه ات ذوق رنگ به رنگ پشم میشود که می شوید. غریب نیست. بهترین آبی را پیشنهاد می دهد. میفهمد. آبی ها را . اخرایی را. گل قالی را.
هی از گرما به تیمچه و از این سرا به ان داغی روز. پرسه. پنهان نمیکنمش. می خندم. من آفتاب زده و سوزان. بسی تیره و تیره تر هی میشوم.بافیدن سر از آغاز گرفته به غایت زیبا. گلیم گون. نقاش هم همین حوالی می پلکد. می زیییم. خوب.
گمونم تب کردم.کی میگه من یواش یواش میخوام؟؟
من تند تند میخوام.صبرم نمیاد.شناختنم نمیاد.مرموزیتم نمیاد. هیجان دارم. چرا نمی فهمی اخه؟
من با تو میشکفم
سبز میشوم...
باید بنویسم.
اما نوشتنم نمیاد. بابام میگه ببینش بعد بگو نه.اما من حتی نمی خوام ببینمش!هیچ خوب نیستم . کاش میشد گریه کرد... کاش میشد آدم به حال خودش میذاشتن. کاش میشد ده دقیقه از آینده رو دید....
چه قدر می نوشتم!!
چه قدر نمی نویسم. دو سال دیگه میشم زار و پشیمون . پس از نو می نویسیم : سلام. حال من خوب است. اتاقم زرد است. با پسرک قهریم. گشت ارشاد دمار از اعصاب همه درآورده. دستمان را زیر چونه نگه داشتیم محض نقاش. بسیار بسیار دلربا ست نقاش. بافیدن مان نمیاید. زبانیدن هم. بطالت وار میزییم. همه اش میپلکیم ور ِ استخر. فردا هم . به افتخار سِت برنزیدن رهاورد ماه عسل سین جان و شین جان.شامل بیفور، دیورینگ و افتر سان.پوست صورتم اندکی کم مکی شده. همین. پ.ن. من هی شی...شی...دا...تر ...میشوم که رفت دلک که رفت که رفت....
سکوتی که ناگهان عین فرو رفتن در اعماق استخر ژله فراگیر لحظه ها میشود از دیرو و شاید کمی قبل دامنگیر شد. به همین زودی باشد که این ماجرای نیم و نصف پایان یابد.حس میکنم زیر پوستم و اینکه نه شب گذشته حرف زدنم میامد و نه امروز.
پس از ساعتها پرسه در راه ها و بزرگراه ها بی هدف، بی اندیشه...
اینکه کمتر دلم به نوشتن میره نشون میده جاده ی خوشناکی را بسی لغزان می سریم!
با لبخندهای گشاد. بر صورت قهوه ای رنگ ما!
دوست داشتنت غلامرضا بروسان
من بد بختم .
من بیچارم . من شیدازده ندارم که بهم توجه کنه. من پنجشنبه هم باید بشینم تو خونه پای نت. من شیدازدم از بوق صبح تا بوق عصر سر کار. از بوق عصر تا بوق شب هم استودیو. من سر خوم به کدوم دیفال بکوبم. من نق میزنم. من قول دادم نق نزنم. من قراره اگه نق نزنم هرچیزی بدست بیارم. من یادم میره نق نزنم.
من سرخوشم. و ماتیک صورتی.
پشت در ایستادم.
اشاره کردم : بیام تو ؟ یکی گفت : اره. دخترک و سه چهارتا دیگه. اون هم ایستاه بود.من دیده بودمش. اول فکر کردم عکاسه. اما نبود. بعدترش گفت : نقاش. یادم افتاد. زمستون بود. دیوارا رو نقاشی میکردند. دیوهای سیاه قلم. سپید و مهرداد تازه آشنا شده بودند. بهار دیوارا رو سفید کردن. هیشکی هیچوقت نفهمید چرا.گمونم کسی هم نپرسید. گفتم م . ح هم میدونست چطور شونه خالی کنه. بعدتر گفت: ما ایرانیا رمانتیکیم اصولا. خندیدم!عجب قضاوت درستی. هیچی النگو دستم نبود . لعنتی! یادم رفت به آینه . آشفته و ژولان! یادم نیست چی شد. یادمه یک ساعتی حرف زدیم. هیچ هم به پسرک که تو ماشین منتظرم بود فکر نکردم. نشستم .گفتم وشنیدم. جواب تلفنای شاعرم ندادم. نشستم . گفتم و شنیدم. حالا هی به اس ام اسش نگاه میکنم که توش اسمشو نوشته. به حلقه های چرم تو دستش فکرم میره : در تماس باشیم... و اون روزای سرد. و دیوهای محمدسیاه قلم رو دیوارای دانشکده. و سفیدی دیوارا . و من که ناگهان دوباره شیدا شدم...
هرکدوم ازین دوتا جونور میتونستن ۶ ماه پایه ی کیف و حال باشند.اما اینجوری...
لعنتی... اصلا نمی فهمم چه غلطی دارم میکنم. گوشیم که یکبند زنگ میخوره. از وحشت ۳ متر میپرم هوا هربار.استرس بدی متحمل. و بدتر اینکه هیچ به نتیجه هم نمیرسم که نمیرسم که.... مهندس جان مرد با جذبه ی بی پول دوسال سربازی در پیش یا کاسب جان آرت زده ی متمول شیدا؟! چرا این آدم ها نصفه نیمه میشوند؟ من که بسی کامل میباشم بسی ! پس چرا نیستند این نصفه نیمه مردان هیچ در شان ما؟! اینست که ما هی روزی با این و روزی با آن می سپریم. هیچ هم خوش نمیگذرد برخلاف نظر دوستان...
من خوب نیستم. هم اینو میخوام هم اونو.
چرا این اتفاقای لعنتی همشون با هم خراب میشن رو سر آدم؟؟ عجب چاله ای افتاد جلو ما! حالا چه غلطی بکنم آخه؟؟؟ کاش یک شخص ثالثی پیدا شه ما رو ازین برزخ نجات بده آخه!
پ.ن. شخص ثالث عزیزم ! تولدت مبارک. میبینی؟ همه منو می خوان به جز تو...چرا هانی؟؟
رسما داغونه!
من یک اشتباه وحشتناک کردم و یوهو دو تا شدن. من اصلا نمی دونم چی شد. اول رفتم بیرون با اون و دیدم هیچ خوش نمیگذره. حرفا و حدیث ها بسی بی لذت است . کار به جین کشید که : من نمی پوشم و از و اصرار و دعوا . غم وسط پاسداران. و من ناگهان با لباس سرخ راه به راه بسی شیک و شلوار دامن گشاد گشاد سرخ که می پنداشتم بسیار بسیار زیباست و ناگهان مواجه با جین. گریه ام گرفت و زهرمار شدم سرخ راه راه و سرخ گشاد را وسط بنتون. ذهنم به ۲ سال دیگر کشید که جین پوشیده و کتانی کوه میروم و نیستم سوپای رنگارنگ که هزارمتر ملافه می پیچد دور سرش کشان کشان وسط خیابان. و دلم تنگ شد ناگهان به خودم. و ناگهان تردید شد همه ی ماجرا . هنوز ماجرای این تمام نشده دیگری زنگید و ساعتها و من نفهمیدم چه شد که ... و اینگونه شد که کمی بیش از ۱۵ ساعت است که من دچار دو شدم و بسیار آشفته آشفته هم نمیدانم کدام را جواب کنم. هر یک کمی خوب و کمی بد. حسابی نابودم.هیچ نمیفهمم چه میکنم... به که چه بگویم؟
وحشت کرده ام میان این برزخ....
من شاهد بودم . دو تا امضا کردم. اونا ۴۱. برادرک شمرد. ما داشتیم سربه سر هم میذاشتیم . نشمردیم. همه جا پر گل بود. الانم گلا خونه ی ماست.
به همین سادگی. نه بوقی نه سوتی. نه تاج و توری. بعدم رفتیم خونشون شیرینی بی بی خوردیم و زنگ زدیم بیان گاز وصل کنن.گفتن فردا. و اومدیم خونمون. اونا هم که عملا مدت ها بود خونشون بودن . حالا دیگه رسما. من میگم ما سندباد دار نشدیم. پس امروز به من ربطی نداره. راست میگم خب.تو هم هیچی به پوچی. تبریک جدیده رو هم که دیروز دریافت شد. و م.ر مهربون باشخصیت و همه ی صفتای خوب دیگه.
من دوست دختر خوبیم. خوبم. خیلی. با معرفتم. خیلی. خوبم. وفادارم. به هیچکس دیگه ای هم فکر نمیکنم. و میتونم هزار سال با دوست پسرم بمونم.
من می تونم. می تونم . می تونم. مثل خیلی از دخترا....
پ.ن. هیچکس دیگه ی من. دلم برات تنگ شده . دروغ میگم اگه نمیگم.صدای سرد منو باور نکن.مثل من که هیچوقت نبودنت باور نکردم.
باز میگردی می دانم... |