تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
من که از آسانسور پیاده شدم کلی در بود . و اونا نبودن. بعد یک راهرو بود. و اونا.اولین چیزی که دیدم سینه های کوچیکش بود زیر پیراهن گشاد. بعد فندک طلا بابام رو اپن.بین  کفشا و لاک و لباسا جایی واسه نشستن نبود. میدونستم با کفش نباید رفت رو فالیای  عتیقه و اعلای کرمون. اما رفتم.

 : پیراشکی گوشت؟

: نه...

:کیک بی بی ؟

:نه...

: دوست داشتی که...

:چای یا قهوه هست؟

همه ی فنجونا کثیفن. قوری هم گم شده.

قیدشو میزنم. ناهار بیرون دوست ندارم. تو دلم فکر میکنم : شوهر کنم خودم آشپزی میکنم.و یه لقمه قورت میدم.

باباش میگه اگه از بوش بدت نمیاد بیا تو. میگم : نه. نمیاد. میرم تو. میدونم رو فرشای عتیقه و اعلای کرمون نباید با کفش رفت. اما میرم.میشینم کف زمین. میگه : عجالتا یه چای پای منقل بخور.

میگم : قند نمیخوام . و میخورم.مزه اش با چای دیگه فرقی نداره. بوش کمی.

ورقا رو میچینن.من حواسم به بادوماست.و فرشای ابریشم لوله کنار دیوار. میگن میخوان دیوارای گالری با اینا پر کنن.میگم : چه عالی.

قراردادمو میبندم.این صبرتلخ ( چه واژه ی قشنگی ) نتیجه میده.و لعنت به هرچی مرد زن داره که اینهمه دور من می پلکن. و این ف عزیز آخرش میاد ما رو میبره به اون جهنم دره و خوشبخت میشیم.....اووم...یادم نیست دیگه چی گفت..

یادم کف کرده بودم از دیدن اون بی بی پیک لعنتی که دست از سر زندگی من بر نمیداره.ای چینگ هم همینو میگه. بعضی راها رو نمیشه سه نفره رفت....

و تو اینقدر احمقی که نفهمیدی رو بعضی چیزا نباید با کفش راه رفت .

 قالی کرمون...دل من...شخصیت این و اون و من...

 

۵۷ فيلتر ماتيکی

هوا را از من بگير

سيگارم را نه !

درد ، انتظار ، سيگار ...

همه را يکجا می کشم

پای ديوار می نشينم و زار می ...

زنم !

کار ديگری که از دستم بر نمی آيد!

۰۰۰

نه می توانم از تو بگذرم ،

نه از اين ديوار لعنتی

که سر تاسر شانه هايت کشيده ای

هی دو سوی لب هايم را

سمت لبخندهای ناگزير می کشم

کِـــــــــــــــش آمده ام !

مثل کِش ِ شلوار ،

می کشی و وِل می کنی

می کشی و ...

« محدوده ی ارتجاعی » ؟!

« خستگی »‌؟!

« تنش مجاز » ؟!

من جزء سازه های ناپايدارم

چرا فرو نمی ريزم؟؟؟

۰۰۰

۸۲ فيلتر ماتيکی

هوا را از من بگير

سيگارم را هم !

تلو تلو می خورم تا پای ِ « بدون دستور پزشک ممنوع ! »

چند تای اين ها را بخورم خواب می روم ؟!

ديازپام ۱۰

... ۱۰۰

دياز پام ِ زهر مار ...

دست از سر من بر نمی دارد

فاطمه حق وردیان

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
: ؟

: من یه جوریم. یه جوری. یه جوری که هم میخوام هم نمیخوام. یه جوری که حالم بد میشه بس که ف رو میخوام و هیشکی و نمیخوام و اون همه رو میخواد و من هم بودم بودم و نبودم هم بودم.

اینجوریه که من ناگهان دچار سکوت میشود و ....

اره؟

نه؟

نه؟

آره؟

میخوام؟

: تورو خدا بخوام دیگه...پسر به این خوبی...خوش تیپ...مهربون...تحصیل کرده...حیفه ها...

: حالا ببینیم چی پیش میاد.

ای لعنت به من ! و به تو قطعا .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
اوووم...امروز....

اول گرم بود. بعد من رفتم سر کلاس . خنک شد. بعد من اینقدر غلط غولوط حرف زدم که همه شوکه شدند. منم شدم.کلی برگه ی میستیک بهم دادند. بعد همه خندیدند و تسلی م دادن.

بعد اومدم بیرون . باز گرم بود.

و  بعد ناگهان سر توانیر عاشق شدم.

عاشق یکی دیگه . اون قبلی نیست. بی ربط نیست. دور نیست.

 

پ.ن . ۰.لعنتی خیلی داره خوش مگذره.

پ.ن. به نظر میاد امروز روز عجیبی بود.

پ.ن.۲.ها ها ها....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
روزمره گی یا روز مرگ ی ؟

من با زندگیم چه میکنم یا خرداد کلا بد کوفتیه؟

من دوست دارم یا تو منو دوست نداری؟

من کسلم یا گشت ارشاد سخت میگیره؟

همه دوست پسر ندارند یا من  عاشق آدم بی ربطیم؟

من کارم درسته یا ای چینگ میزنه وسط خال؟

 

من خسته ام. این تنها چیزیه که یقین دارم.

اخر شبا همش میخوام درین مرغزار گریه کنم.

 

اما گریه ام نمیشه. به مردن عادت کردم. روزی بار و بار و بار. سه بار...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

مثل ِ گا لیور درسرزمین ِ کوتوله ها

توی ِ زندگی ام پَخش و پَلا شدی

معرفی می کنم

ا زسَمت ِ راست :

من : فِلِر تیشیای مهربان ِ تو

تو: غول ِ عجیب ِ شب های ِ من

بد ون ِ چراغ ِ جادو هم

حاکمیت ِ تو را به رسمیت می شناسم....

لی لی پوت

کف ِ دست های تو بود

که جا می شد م

و تو مرا به سرزمین ِ آدم بزرگ ها

معرفی کردی

من فقط  بند ری آزاد می خوا ستم

ا ما حا لا د یگر نگرا ن ِ چیزی نیستم

به جهنم که نیستی

وسیاه سرفه گرفتم....

 

بهاره رضایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:24 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|
ترس مقداد بیهوده نبود. سر انجام من هم کرگدن شده ام.

سفر دلی نمیلرزاند. جز کنار ساحلی و تنی و آفتابی ( از رو هم که نمیروم...) و شام و ناهار و همین که همین که همین. راه دراز را نرفته بر میگردیم.

دلخوشیم به سفر. تنها. کرگدن وار .

به تن سوخته.

که هی از جلوی ایینه رد شویم جای بند کنار و پشت وجلو را چک کنیم که چه قدر تیره تر به نظر میرسد یا نمیرسد یا آری یا خیر و مکفی یا ناکافی و نقشه ای مفصل برای امتداد دادن آفتاب در این تعطیلات. شاید...

نه. نمی نویسم.از کلمات میترسم.وحشیانه جان میگیرند.

 

رشت يا ابری است يا باران مثل نفرين مدام می‌‌بارد

روی اين شهر لعنتی انگار خاکِ سنگينِ مرده پاشيدند

 

(نمیدونم مال کیه این شعر)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:39 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
جلزان و ولزان...

خورشید که بالای سر هزار دختر رنگارنگ نیمه نصفه پوش تابید به دخترجان خاله گفتم :امشب بشود که فحش روانه کنیم خودمان را ، خط و نشان .

حالا هنوز شب نرسیده و من فحش بد بد میدهم خودم را و آفتاب را و آب را و روغن های جور به جور را و کرم های رنگ به رنگ محض سوختن و نسوختن را و نتیجه ی همه اش هم که نشد جز تن سرخ و دردناک و فحش های بد که نیمه بلند روانه میکنم خودم را و آفتاب را و آب را و روغن های جور به جور را و کرم های رنگ به رنگ محض سوختن و نسوختن را ...

هی فکر میکنم آن دخترک کنار دستی که انهمه سرخ سوزان شده بود خوشحال ، چه میشودش امشب؟

بسی دردناکم.

جلزان و ولزانم.

لعنت به هرکه گفت تن سوزیده زیباتر است....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 7:3 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

به وقت قرار این بی قراری بیقرار بی قرارم

روی تاب نشسته ام و تا بیتابیم تابی نیست

نیستی قرار هم نبودنت بود

ونبودنت هم نیست

توی کوچه سیگار نیم سوخته طعم تو می داد

مگر تو نگفته بودی ما در اتفاق به اتفاق رسیده ایم

پس این کدام اتفاق است

که نه بویی از رفتنت هست

و نه عطری از ماندنت

یادت هست

به بیابان زدم که بیابانی باشم

توسعه ی شهر مگر گذاشت

گفتی شهید تو باشم

رفتم و شدم

نوشتند روی خیل عظیم کلمن ها

بنوش به یاد او

امدم تنم را بردارم بروم گورم را پیدا کنم

گیر دادی که شهیدان زنده اند

ماندم

حالا می گویی تن تیر خورده دارم

دارم که دارم ، دوستت

ببین خودم هستم

با قدی متوسط

 چشم هایی که از مرز مشکی بودن گذشته

و مو ها یی که وقت مد موج دارند و وقت جزر آرام آرامند

آرام در گوشی می گویمت

ادامی این شعر شخصی ست

هزار و سیصدو هر چقدر که بود بود

و هر اتفاقی که افتاد افتادیم

از جایی به جایی برای جا به جایی

ادامه ی این شعر شخصی ست

 

الیاس قنواتی

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|
ممتحن با کراوات شیسک نشست و من هم طبق روال قبلی مقدار متنابهی سوتی داده شدم و نتیجه : پندینگ!

این چه بساط چرندی است خدا هم نمیداند که نمی داند که نمی داند و به گمانم او هم زورش به این منیجر های گرام نمیرسد.

خلاصه گذشت و در راه کافه استاد و دوست و دخترک جواد دوست دوستش را دیدیم و هیچ خوش هردومان نیامد و کافه ی لعنتی و صندلی های کمر دردانه اش و من هنوز دچار دردهای موضعی میباشد فراوان.

بقیه شم بعد از شام مینویسم.

پ.ن.بعد از شام یاد اندوه های ناشی از شیدازدگی کرده به گوشه ای نشسته زانوی غم به دندان گزیدیم. روزنویسی هرشب بد عادتی شده ....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

قهوه ی تلخ و موسیقی و من ، پای همین کاج مطبق. کنار پنجره های دراز. افتاب است.

 راست گفت .

نیایی انقدر گریه میکنم تا سیل شود و همه را ببرد و  نوح بیاید و جفت کند همه را و تو و مرا هم.

ای بابا...این کوچه ی شیبدار خانه ی ماست که هی کش میشود. همینست که تو هی نمیرسی.وگرنه  تو که در راهی. یک سال...دو سال...سه سال...چهار سال...

منم که هی عاشقترم .

احمق.

 

هیچ مسترس امتحان واژه های بیگانه ی فردا نیستم که نیستم که نیستم....

 

پ.ن. بعضیا چیزای کوچیکو جا میذارن.بعضیا چیزای بزرگ جا میذارن.داداشم دیشب ماشینو دم مغازه جا گذاشت!

پ.ن.۲.  کامنت دخترک منو یاد یه شعر انداخت. یادم نیست مال کی بود....

 

خودم را جایی جا گذاشته ام

شاید کنار تو

روبروی آیینه ایستاده ام

اما از چهره ام خبری نیست....

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 3:34 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

باهات قهرم.

.واقعا.

 چه قدر میتونم مقاومت کنم؟ این مهم نیست. عجالتا مهمترین مساله اینه که قهرم.

واقعا.

میدونی چی فکر میکنم؟ فکر میکنم برخورد دیشبم غرور آمیز بود.فکر میکنم لایق حلقه ی گل بودم.البته فکر هم میکنم جا داشت یه چیز بدتر میگفتم.اما فکر که میکنم گمونم نگفتم که فکر نکنی تیکه میندازم. گو اینکه صاف گفتی همین فکر میکنی .

 اما باز چیزی نمیگم. تا مجبور با اون وسواس بیمارگونه ات _ که اغلب فقط رو مسائل احمقانه ای از قبیل بوی عطر و تراش انگشتای دست و پا و  کفش کلارک س میپردازه _ کمی به حرفام و دلیل ناراحتیم فکر کنی.گو اینکه هیچوقت به کنه ماجرا راه نبرده و ماهرانه دور دوفرمون خوشگلی میزنی که هیچ به اصل واقعه نزدیک که نمیشود هیچ ، ذهن مرا هم دور میکند .

قهرم. و قصد بسیار بدی کرده امت.

یه ضرب المثل اسپانیایی میگه : دارم برات! منو عاشق میکنی لعنتی؟؟؟؟

پ.ن. امشب یه بساط یی چینگ داریم.

پ.ن. ۲. یادمون رفت امشب سه شنبه بود.فال حافظ رادیو از کف رفت.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
می ترسم.

 از آیین نامه.

از افسر پیر بد اخلاق.

 

 

از آینده.

ازینکه سین عاشق شد و بزودی ازدواج میکند و من عاشق شدم و هی رنج میکشم . هی .

 

گیج میـــــــرود سرم....

 

پ.ن. رد شدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

چشم ابرو میاد که : تو هیچی نگو...

فنجونم معرکه است. منم معرکم. معشوقمم معرکه است. عشقمونم معرکه است . رابطمونم معرکه است. از فنجون چسبیده به نعلبکی بگیر برو  تا برسی به مهر و رینگ و کارت.

 میخندن . میگم :هیس! زیر جلکی میخندن.

فروزان متعجب. شونه بالا می ندازم که : چه عرض کنم والا....

آنقدر ساکت میشوم که رفتن دلیلی میشود برای نگفتن تلنبار سکوت. شیرین یا تلخ؟؟انگشت میزنم : شیرین.

همه میگن فالای فروزان معرکه است....

 

دلبسته‌ام به آن خرافه که گفتند ماه را نارنجي مي‌کند،

دلبسته‌ام به آن خرافه که گفتند ماه را آبي مي‌کند ،

 دلبسته‌ام به آن خرافه که گفتند ماه را بنفش خواهد کرد...

 

پگاه احمدی

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9:25 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
میگم : الو الو....من م هستم سلام....

اقای ف.ث : سلام ر چطوری؟

میگم : نه! من م هستم. استاد جان آرتیست هستند؟ می خوام بیام گالری.

اقای ف.ث :  م تویی؟ استاد جان چیکار داری؟  بیا اینجا نمایشگاه آقای ک.د هست.

من : اووم..باشه ..من میام... استاد جان هستند یا نه؟

اقای ف.ث  : پاشو بیا کارا رو ببین بچه!

من : عجبا !

اقای ک.د بسیار معروف است . کارها را که دور بزنی هم میفهمی. خطوطی راحت و آزاد. میخندند! به خودش هم همین را میگویم.  میخندد. کمی توضیح میدهد. از ایده هایش برای اجرای پارچه گونه. جور عجیبیست .

مینشینم . مینوشم و دفترچه ی کاریکاتورهایش را نگاه میکنم. استاد جان آرتیست و ف.ث و ک.د هی حرف میزنند. من هم گاهی. از کارم حرف میزنم .  ک.د . پیشنهاد  کلاژ مشتر ک میکند. نظر میپراکنیم برای کلاژ.

روز عجبیست. یا من حس ویژه ای دارم.

عادت کرده ام. در خیابان هر که چیزی میگوید. مردم ما عجیبند. با کمی النگو حتی هیجان زده می شوند و هرچه از دهانشان جاری شود بارت میکنند. ( گیرم شدت النگوها از بیست بگذرد ...)

از سر گوچه گالری بعدی که رد میشوم ش را میبینم . خیره به من نگاه میکند. میخندد. رو برمیگردانم و از فرط لج درآمدگی آریا هم نمیروم.

 

پ.ن.    ک.د تاکید زیاد دارد که فلان کافه مینشیند . فلانی راست میگفت که من پیرمرد پسندم.

پیرمردان آرتیست بزرگ یا مردان قزمیت جوان! مسئله این نیست ، وسوسه این است!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:27 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|