تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
داشتم فکر میکردم مثلا اینهمه آدم آرتیست و موزسین و تئاتری و منتقد و طراح و سینمایی و مهندس و پزشک و کوفت زهرمار که ما عاشقشون بودیم چه کاکتوسی به سر ما زدن که این آدمای قزمیت از پسش بر نمیان؟؟

گند زدن به سراپای آدم که دیگه قزمیت و غیر قزمیت نداره.

شکر ایزد همه پتانسیلشو دارن...

حال هی بشین فرهیخته شو. ته تهش که تا ف...نباشی که....

اسغفرلله! ببین چه جوری دهن آدمو باز میکننا...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:27 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
لعنتی !

چرا هرچی آدم قزمیت تو این شهر عاشق من میشه!!!

۱. من قزمیتم.

۲. آدمای قزمیت فکر میکنن منم قزمیتم.

۳.آدمای قزمیت عاشق آدمای غیر قزمیت هم میشن.

۴. من دچار توهمم که اونا قزمیتن.

۵.من دچار توهمم که خودم قزمیت نیستم.

۶.آدمای غیر قزمیت شعور ندارن منو از بین اینهمه آدم قزمیت تشخیص بدهند.

۷.من شعور ندارم که آدمای غیر قزمیتو جذب کنم.

 

نتیجه ی همش یکی بیشتر نیست :

کماکان هرچی آدم قزمیت تو این شهر عاشق من میشه!!!

 

پ.ن. گیسای خودمو میکنم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:50 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
جمعه ها لعنتیند. خیلی. من هم در ازا دمار از روزگار تلفن دراوردم. تا خرخره نشستم پای نت. حال خودمو میگیرم یا دیگرون. نمیدونم. نتیجه اش  یکی البته. وقت منه که پوچ میشه.

همه رفتند. من اتاق میجوم. دیوار میجوم. الیاف میجوم. یونگ میجوم. پی سی میجوم. تهوع میجوم. و هیچ نمیشود. هیچ میشود در حقیقت.

 

راستی چرا من اینهمه تنهایم؟؟

چرا از صبح یکبار هم زنگی در نیامد؟ کسی دلتنگ نشد؟ کسی کاری نداشت ؟ حال و احوالی نپرسید؟ چیزی نگفت؟ نپرسید؟ نخواست؟

چرا س مدت هاست منزل دوست دختر جانش میزید؟

چرا م ده شب تازه به عیاشی رفت؟

چرا ف حال مرا نمیپرسد حتی و من ساعات مدیدی در ارزوی صدایی در خودم میگندم؟

راستی چرا من اینهمه تنهایم؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:8 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

دوباره خوانی که میکنم انگار که مشکلی هم نبود. خوب و خوش بازگشتم. خاطرات تو را و خودم را گذاشتم در کشو میز تحریر و زندگی روزانه جریان گرفت. تو هم گاه بودی و گاه نه و بود و نبودت هم چندان تاثیرگذار نبود.

تا...

تا آن شب و دل نگرانی بی دلیل من وبی پروایی در گفتن همه ی چیزهایی که گفتنی نبود . به بدترین وجه ممکن.

فکر که میکنم روان و روح من از آن شکاف بدفهمی نشت کرد .هنوز هم نتوانسته ام حتی به نیمه ای از نیمه ی خود بازگردم . پرسونایی هم که همه هم با شدت و حدت از من میدیدند بسیار بسیار بسیار آسیب پدیر شد. راهی هم نمیبینم جز صبر.

راهی که وقتی نخواهی راه بهتری بیابی بهترین و ایضا بدترین راه است. شیره ات را میکشد تا قطره ای زهراب را حل کند در عنصر غم انگیزی زمان.

یکسال پست رفت عاطفی...

 

مایوسم میکند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
چه روز خوبی . چه خوبه روزی. روز چه خوبی....

هرچی.همه چی.کافه شاپ (کافه نه ها ! کافه شاپ ) خووب . دخترک خاله جان زیبای خوش تیپ که رفیق روزت بشود میز خالی هم نگهتان میدارد آقای کافی شاپی. آدمان و انبوه کیک شکلاتی و بستنی و خامه ی فراوان همه در یک بشقاب برای خود خود خودت!

از روز روزش و باران و ابر و پنجره ی دراز اتاق و ناظری عزیز  نمینوسم که اشکم زبانه میکشد از فرط خوشی.خوشی.خوشی.خوشی.خوشی.

 

ته شب هم بخزی زیر پتو و یونگ بخوانی تا ته دنیا.

 از خوشی نمیرم مبادا !

 

کاش وقت درین ساعت خوشبخت بخوابد...

حسن صلح جو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
صد بار میرم تا ونک ُ برمیگردم. بعضی روزا اینجورین. گرمند و هی یه چیزی توشون تکرار میشه. گاهی یه جمله.گاهی یه صدا. گاهی یه مسیر.

شروع گرما و سردرد همزمان. به موازات هم پیش میرن.

پ.ن.۰.کافه ها گم نمیشن. گیج بازی منه که ۳ تا کافه دیوار به دیوار همو پیدا نمیکنیم.

پ.ن.۱. تازشم ُکی گفته روزا رو باید نوشت تا گم نشن؟ بعضی روزا باید گم شن.با صاحاباشون.

پ.ن.۲.امروز سه شنبه است. کاش یه سه شنبه قزوین باشیم با مت و پت و رادیو.

پ.ن.۳.کاش ُ کاشتیم خرزهره هم درنیومد.

پ.ن.۴.لعنی . لعنتی.لعنتی.لعنتی.لعنتی.لعنتی.لعنتی.من به همه ی عوضیایی که عاشقن حسادت میکنم...تا خرخره...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:19 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

قطار می گذرد از کنار خانه ی ما

و گیسوانش را به پشت می ریزد

همیشه بوی سفر می آید

درون واگن باری همیشه چیزی هست

درون واگن باری ، هزار گونی غربت

هزار کیسه تنهایی

و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته

جدار واگن چوبی

اگر شکوفه دهد از شمال می آید

اگر شراره دهد از جنوب می آید

اگر سپیده دهد...

اگر ستاره...

مرا محاصره کن ای مه شکفته ی جنگل

مرا محاصره کن ای نسیم تمشک

مرا محاصره کن ای چراغ آبی دریا

مرا محاصره کن مثل یک جزیره ی غمگین

 

عمران صلاحی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

برمه طوفان اومده.مردم زخمی و گرسنه و آسیب دیده اند. سازمان ملل تلاش میکنه. مردم گرسنه اند .صلیب سرخ تلاش میکنه. مردم گرسنه اند. سازمان خواروبار جهانی تلاش میکنه. مردم گرسنه اند. کشورای همسایه و بانک های جهان تلاش میکنند چون مردم گرسنه اند.  اما هیچکس زورش به دولت نمیرسه. دولت کماکان مرزا رو بسته نگه داشته.

مردم گرسنه اند.

دولت هم گرسنه است. گرسنه ی قدرت.

زل زدم به صفحه ی تلوزیون.  1984  اورول پس ذهنم دور میزنه.

 

از دالونای بازار که میزنم بیرون بارونه. همه خیسن. من نه.

صدای زنگ تو.هزارتا چیز تعریف میکنم. میخندونمت. میخندم .بعد ،تو میری که گرفتار باشی. منم میرم همونجا که بودم. عمق چاله ی شیدایی.

از مترو که میزنم بیرون بارونه. من از همه خیس ترم.

پیک کارامو میبنده پشت موتور. میگه : محله تون قشنگه. تو برفم قشنگ بود.

چی بگم؟ میگم : مواظب کارام باشید.

 

میدونی چیه؟ بارون  آدمو خیس نمیکنه. اونی که رطوبتش خشک نمیشه روبالشتی شوره.

 

روزها مي گذرند و

تو نمي گذري

 شیدا محمدی

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:50 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
تنهایی ها عمیقند.

 

خیلی هم عمیقند. هرچی هم هرچی دستت میاد ببلعی بی فایدست. کماکان اونا عمیقند.

پ.ن.جمعه ها حتی از ۵شنبه ها هم وحشتناک ترند.

 
نه صدايي ،نه روشنا
خانه خاموش است .
وقتي سيم و شماره گير
اژدهاي سياهي است.
گوشي تلفن خفته
گردونه هاي زنگ فراموش
زنگي كه معني دميدن روز است
و امواج عشق را در مدار حيات
تا انتهاي زمان
پيش مي برد .

خانه خاموش است
اژدهاي سياه
روي روز خوابيده است.

نازنین نظام شهیدی

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
دیشب سه شنبه بود. بعد از نیمه شب بساط فال حافظ داشت رادیو.

فکر کردم : بیدار بمونم؟

دیدم هیچ نیتی ندارم که صد بار فال نگرفته باشم براش.

خوابیدم.

 

"پیشگویی"
آمدنت را ،
نه در روشناي آينه ، نشاني است ،
نه در خطوطِ مبهمِ پسمانده ي قهوه در فنجان.
و هيچ نماز و نذر و دعايي ،
آمدنت را مُستجاب نمي كُنند و
هيچ رَمل و اُسطرلابي را نيز ياراي پيشگويي ات نيست .

...
فقط من مي توانم بگويم ،
فقط من ،
فقط من مي دانم
كه ديگر هرگز نخواهي آمد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
شده ام عین این انسان های تهوع آور.کسل و بی حوصله. دچار گردن درد مزمن.قلب درد مزمن. عاطفه درد مزمن . زخم بستر. دچار از خود و پنجره و کاج پشتش و آنیموس و غورباقه بیگانگی.

شکلات میخواهم.فراوان.

آدامس دارچینی ایضا.

هی فال ورق میگیرم با انگشتان لرزان. انگار که به راستی سرانجامم میان اینهمه سرباز خاج و پیک و خشت باشد.(ارجحیت با خشت است و ۷ دل لطفا)

کافه نشستن را هیچ خوش ندارم.اما مینشینم. زیاد.گاهی هرروز. گاهی یکی به میان.بد تفریحیست. انباشتن از مقدار متنابهی اشیا نامفید.و بلع دود این و ان میز.چاره ای نیست این بیکاری طولانی را جز عیاشی. عیاشی نیست جز خوردن.چیزی برای خوردن پیدا نمیشود جز ساندیچ چرندیجات و پنیر بز!

 به اتفاق احتیاج مبرم دارم.

 معجزه ای . نه که سرد شدن آتشی.نه.مبرم تر نیازم به شعله ور شدن آتشیست....

 

بيا
بيا سرهايمان را پائين بيندازيم

و قدمهايمان را تندتر كنيم
دنيا را چه ديده اى
شايد كسى از بيكارى دنبالمان افتاد
حالا زياد دور نمىشويم، نترس
ماشين كه چشمك بزند
و سوارمان كند همه جا هست
بيا
بيا فرار كنيم و
چند ساعت ديرتر از ماه به خانه برگرديم...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
خواب دیدم. خواب دیدم با لارا میرم. کنار یک جاده. لارا سیگار میکشه.پسرش همرامون نیست. کنار یه جاده می ایسته. راهی نشونم میده و چیزی میگه که به شیراز ربط داره.

یادم نیست چی...

دوباره سوار میشیم. و اون مدام سیگار میکشه.

خواب دبدم .خواب دبدم پیروز اومده ایران. و من  می خواهم باهاش برم.

خواب دبدم کنارم خوابیده و من میترسم.نگرانم. اما هیچکس نمیبینتش انگار.

خواب دبدم ...

یادم نیست. خیلی خوابا دیدم.

از سه - چهار صبح بیدارم. به خوابام فکر میکنم. مدتی که زود فراموششون میکنم. مدتی که نمیفهممشون.

لارا سیگار نمیکشه. رانندگی نمیکنه. بی پسر کوچولوش جایی نمیره. من با پیروز نمیرم فرنگ. اون تو خونمون کنار من نمیخوابه.

مدتی که زیاد خواب میبینم.

دوباره شروع کردم یونگ خوندن . با آرامش. لغت به لغت.

باید بفهمم  این همه رویا چی میخوان به من بگن...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:15 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
از جمیع حرف های امروز واژه ای بد به مغزم میکوبد : بلاهت !

واژه ای که ناگهان وضوح تصویر مرا در آیینه ی منطق منعکس میکند : بلاهت.

تکان شدیدی میخورم.

ناراحت نه. که زمین میخورم انگار. از شدت وضوح شوکه میشوم. انگار که لحظه ای از بیرون به خود نگاه کرده باشم.

بلاهت.

ساکت به گالری میروم. ساکت مینشینم. ساکت چای میخورم. ساکت میخندم. ساکت حرف میزنم. وساکت ساعت ها  میروم. از پیاده راه های پر درخت. از گالری شلوغ. از کتابفروشی خالی. ازخیابان تا خانه.

کسی از دیدن تصویر خودش اینهمه مبهوت میشود؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:35 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

چه حکایت چرندی.مصیبت نامه شده دفترچه جان سوماپا.

بس که بهار چرند ماهی است. بس که روزها لوس اند و دراز و بی خاصیت  . بس که شب ها به خوابزگی میگذرد. اینسومنیا به معنی حقیقی واژه.

فرار از شنیه ها و شنبیدن ها.برای رسیدن به مرز جمعه . روز شوم هفته - برای اطلاعات بیشتر به فرهاد رجوع شود ـ که روی دیواره ی هفته ی بی خاصیت نشسته فنجان به فنجان چای بنوشی. سبز و سرخ و سیاه. با هر چاشنی که بو دهد و طعم بگیرد.

کماکان به ضرب دگنک وادار میکنم که بنویسم روز مره گی را.

نگرانم چه چیز فراموش نشود احیانا؟؟

انبوه سی دی ها را آشفته میکنم. کمی با گرام قدیمی ور میروم. جز و کانتری و بلوز. شوپن حتی. برامس گاهی. ناظری و علیزاده...بی فایده. هیچ. میلم تا به انتها رساندن هیچ نمیکشد.

برای بار هزارم عقاید یک دلقک را میخوانم.

مشکل من هم همانست : اعتقاد به حماقت تک همسری!!

حتی الاغ ها هم فیلسوفانه* دچار هرج و مرج جنسی اند. فقط من ابلهانه راه سه سال رفته را پرسه میزنم.بی سرانجام....

من و دلقک آخرین تک همسران دنیا باشیم گویی.

 

* ترجیح میدم این واژه رو با روشنفکرانه عوض کنم.چون فیلسوفای زیادی میشناسم که یک همسر داشتن.اما روشنفکری نمیشناسم که در آن واحد با کمتر از ۲ نفر بخوابه.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:52 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. هیچکس آخر نفهمید ناخوشی من چیست. همه گول خوردند.

هدایت.

امروز در آینه دیدم که بسیار شبیه خودم شده ام. سایه ای از من که سرسختانه سرخ میپوشد و بی حواس به عابران ، که ساق پای جورابالود را حتی با ولع سیاحت میکنند ، به بانوی سالخورده ی مهربان و بسیار شخیص فکر میکند که وسط خیابان او را نامزد پسرکش در فرنگ کرد. همزمان پیامک معشوق دیرپا از ورای جاده ها و راه ها..

همزمانی یونگ را مثل کنم؟نه.نمیکنم...

در دلم جویده آرزو میکنم :  به جای این همه سایه ی آدم ها کاش دستی به حقیقت سیلی میزد حتی.نوازشی. صدایی.سکوتی.فحش و دعوایی.

 حضور حقیقی تصویری.

بگذریم.

سایه ی من کلاس تازه ی زبان را بسیار دوست میدارد. ترم های متمادی کشیک پسرک استاد را داده بود و امروز ناگهان از در درآمد. و کلی هم مشق شب داد.

یکشنبه زیباتر لباس خواهم پوشید...

 

بخار که می‌کنیم---همه امکان‌ها را---یکی یکی از ممکن می‌گیریم
خشت‌ها را از بنا---بناها را از شهر
به ابرها می‌مانیم با ژستها و نرمی گذرامان
به ماشینها که دم به دم شکل عوض می‌کنند
به حرفها که بر زبان نیامده---دم کرده---از حواس می‌پرند
به لباسها که با مُد تب کرده رنگ عوض می‌کنند
به قولها و سوگندها که تا یادشان می‌رود ابر می‌شوند
به عشق که دیر یا زود---در بخار نفس‌تنگی می‌گیرد
به شعر که بی‌نفس در بخار نفس‌نفس می‌میرد
بخار که می‌کنیم همه امکان‌ها را---یکی یکی---از ممکن می‌میریم

زیبا کرباسی

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:23 بعد از ظهر
توسط سوماپا
حالا عصر است و از بتونه کردن روز می آیم...

دور هم نشینی دخترانه. برای انکه ساعاتی فراموش هرچیز شوی.همه چیز شوی.

نوشتن و نانوشتن هردو سخت است.

چرا؟؟

دانه دانه رسیدیم. تنگ و لخت. نیمه لخت.  با پاشنه ی دراز و بی پاشنه ی دراز. نشستیم گرداگرد. تولد مهدیه بود. چند روز دورتر. برخی رفیق و گاه غریب. حرف زدیم . خندیدیم. بلند بلند.

راه دور و گرم بود و من انبار کتب امانتی در دست. داستان سندباد را نیمه نصفه گفتم. مضطرب شد .خندید و خندیدم.

من که نمیرقصم. همه میدانند. دخترک بسیار ناز است. فیر فیریست. خوشمست.

و ظهر دیر ـ دخترک طبق همیشه بسی دیر شد ـ  انبوه جانوران لزج و قارچ و سس زیر دندان لذت.

کمی گوشوار. اندکی لباس. جرعه ای  کیک .

 کلیک و کلیک و کلیک.پایان.

 

شب است.

خسته و خوابزده ام. فروید دست به دست میکنم. در حسرت یونگ.چایکفسکی میشوم. باله فندق شکن.(چرا فندق راستی و گردو نه؟؟) در انتظار استاد شجره و شبی و رادیویی و لذتی و حافظی و شمع و شکری.

خواب و خواب و خسته ام....

بیا.

یا من بیام !

میاما.....به خدا ! خرم دیگه!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6:53 بعد از ظهر
توسط سوماپا
بهار مرموز و ساکت است. نقشه میکشد. هیچ نمیدانی چه قصه ی جدیدی دارد. هی نقشه های جور به جور.

بهار فصل عجیبیست.

اردی بهشت بهتر است.

من هم بهترم.

هوا  گرم تر است.

ضبطم هم زیباتر است.

روزهای بهتریست.....

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر
توسط سوماپا
نبودم. کمی . رفتم  بی فشار سینه بند تنگ پیراهن گشاد گلدار پوشیدم و دمخور شبی و تنهایی و ورق و پریسا شدم.

خسته بودم. نیستم . خوشیدم. ور زدم . ور شنیدم . عیاشی کردم . معصومانه . به صرف : سیب و پسته و کنسرو.

غلت زدم. در تخت بزرگترها . خیس عرق از  هیاهوی کودکستان کناری بیدار شدم. لبخند زدم . لبخند شنیدم .

 : دلت میخواست به جای من کی کنارت بیدار میشد؟

 : هیشکی. تو.

باور کردم . غلت زدم.

با موی پریشان دور زدم. ورق ریختم . معنا کردم. خسته شدم. خوابیدم. بیدار شدم.

چای شیرین شیرین نوشیدم. شکر شدم. شیرین شدم. خندیدم.

بازگشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 بعد از ظهر
توسط سوماپا