تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
دریا بالا می آید از سینه هایم...

بهترم.صدای سیمین جان مارا در ربود در مخمل سرخ و نیمه تاریک.  بسیار لذتش را بردیم به میمنت رفیق کهنه ی با معرفت.استاد جان آرتیست هم از سفر فرنگ بازگشته شاد و شال مرا هم در سرما بسیار به دادش رسیده و من بسیار شاد شدم . شاد از شادی گرمای شال در پاریس سرد برف آلود.

 

خسته شدم
سنگینی لیوان ها را از دوشم بردارید
می خواهم
مشتی آب بنوشم

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 6:52 بعد از ظهر
توسط سوماپا
بیا تا برایت بگویم

تنهای من چه قدر بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد

پیش بینی شبیخون توده ای   بی خیال  ، عیاش ،  بی مسئولیت و هزار چیز دیگر که میدانم و نمیدانمش چندان سخت هم نیست.همه میفهمند. منم که گاه فهمیدن چیزهای سخت سخت خنگ میشوم.

شیدا میشوم.

گریه میکنم.

پا میکوبم.

میخواهم.

میخواهم و میخواهم.

در حقیقت : میخواستم.

سال و سال و سال. سه سال.

خسته ام. فرسوده .

 تو هیجانی ، لذتی ، امنیت لحظه ای ، مردی از دوران دور  ، لذت بعد از ظهر های خنکی ، راه رفتن های ممتد ، نت های پی در پی .تو لذتی .

 و پایان .

و پایان تمام قصه های کودکانه  بازگشت من است به خانه. که خفه ام میکند.

خانه ای که مرا شیدا نمیخواهد. بد اخلاق و اخموست. اسب چموش است. بد دل و بد گمان است.تلخ است.

مادر.

سخت است.

و من خسته ام.

بسیار.

شیدا هم نیستم. هیچی نیستم.

فقط بسیار و بسیار و بسیار خسته ام.

 

می‌آيی
می‌مانی
می‌روی
نمی‌آيی
اين فعل‌ها را
هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن برای هميشه نيستی
چه در آمدن
چه در رفتن
چه در نيامدن!

{دلتنگی امان‌ام را بريده
زندگی هيچوقت با من مهربان نبوده
هنوز هم
تا خرخره
خون ِ دل می‌خورم.}

می‌مانم
می‌سوزم
می‌سازم
روزی که ترک‌ات کنم،
ديگر برنمی‌گردم.
منشور ِ چشم‌هايت را
با احتياط بر پوست‌ام بتابان
من رنگين ‌کمانی از احساسات ِ زنانه‌ام!

{بی‌قراری‌هايم را از تو
کله‌شقی‌هايم را از مادر
بی‌تابی‌هايم را از تو
‌صبوری‌ام را از مادر...
من اردی ‌بهشت ِ پر گلی هستم،
که به اشتباه
در روزهای آخر ِ آبان شکفته‌ام.}

هرچقدر هم که بندباز ِ ماهری باشی،
يک روز ناگزير زمين می‌خوری
مواظب باش پيش ِ پاهای من نيفتی!

{در معشوق‌ام
دنبال ِ تو می‌گشتم
او اما در بزرگی
تنها قامت ِ بلند ِ تو را ارث برده‌بود.}

نه ابراهيم شدی،
نه سياوش.
اين قصه را هرجور که بنويسم،
آخرش می‌سوزی!

{دلتنگی امان‌ام را بريده
از زور ِ بی‌کسی با تو حرف می‌زنم.
اشتباه‌ ِ احمقانه‌ی من اين است؛
هميشه توی آدم‌ها

دنبال ِ تو می‌گردم پدر!}

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 6:33 بعد از ظهر
توسط سوماپا
حالم بده. تا خرخره. مالامال از اضطراب و تهوع. گذروندن چند ساعت بی مزه با توی خسته ی خوابالود هم چیزی درمون نمیکنه که هیچ بدترشم میکنه.

حالم بده.خیلی بده.....

نمیدونم این فضای افتضاح کی میخواد تموم شه. اما مطمئن شدم که از تو هم حتی کاری نمیاد.میومد هم نمیکردی.واسه تو همه چیز در لحظه است. من احمق بودم. یا هستم. یا هرچی...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 11:53 قبل از ظهر
توسط سوماپا
مرسی که هستی،
و هستی را رنگ می‌زنی.
هيچ چيز از تو نمی‌خواهم؛
فقط باش،
فقط بخند،
فقط راه برو.
نه. راه نرو
می‌ترسم پلک بزنم
ديگر نباشی....

(عباس معروفی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر
توسط سوماپا
فرا میگیرتم.

 بی خوابی.

دهان دره میکند.

خستگی.

 شانه میمالم.

سخت است . ادامه میدهم .

 زندگی .

سر کج میکنم.  دزدکی . فشار اینقدر زیاد است که جایی برای لذتی کوتاه نیست. میان درب ها . کوبیده میشود بر سرم .

 خاطره.

 سنگین سنگین میکشم  .

بدنم . 

خیابان های گرم.  چینهای سرخ راه راه .

 دامنم.

 این مسیر به آن کوچه.

ظهر و عصر.

 غروب .خانه. خفقان.

خفقان.

نفسم که بالا نیاید بی تنفس .

زندگی .

صلیب مصیبت های چه کسی در من است؟

من .

خسته ام.

خ س ت ه.

بگذارید درین مرغزار گریه کنم....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 7:21 بعد از ظهر
توسط سوماپا
همه میدانند ...

همه میدانند که ما ...

آرامشی جریان میکشد در درون غمگینم. بی صدا کش میدهم خیابان را. خالی. ارامت میشوم. غمم پنهان نمیماند از خودم.

به تو دروغ میگویم . بارها و بارها. میخندم. زیاد. به تو دروغ میگویم و صدایم هم از غم در نمی آید.

میترسم .

دور میشوی. دور. اگر حقیقی شوم.

 خسته گی. دلتنگی. بیتابی. پریشانی.

به تو دروغ میگویم. و به راستی به شوخی های شیرینت میخندم....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 6:38 بعد از ظهر
توسط سوماپا
ملال این روزها را با مقادیر متنابهی مایعات سرد و داغ و پای  آلو زرد و مارمالاد های لزج زیر دندان  میکشم. بی لذت. با ولع. چشم که باز میکنم عصر است. جمعه است.حسی در من خمیازه میکشد. مهارش میکنم. همیشه...

ایا به راستی نباید؟؟؟

این روزها ی پس از بازگشت ، به جز گمشدن گاه به گاه خیالات دور ملال های دیگری نیزدامن عصرهای هرروزم را میچسبد.  از اروتیسم جاری در ماه های جفت گیری عناصر طبیعت  تا غم فقدان ، تا  دندان بر دندان ساییدن به گاه دیدن نام کسی بر صفحه . تا خشک شدن گوش بر گوشی که مگر زنگ مخصوص به صدا در آید که نمی اید. تنها بیگانگانند که تماسشان حاصل میشو د .

  باید و باید و باید ادامه داد.  تا خدا میداند چه وقت.

باز خوانی که میکنم بهار سالی که گذشت هم  در کشمکش بودم . فکرتر که میکنم بهار پیشترش هم وباز و باز و باز و فصل ها و هفته ها و روزها. سالیان را از دست داده یا بدست آورده ام در طمع نمیدانم چه چیز.

دلخور نیستم.نه.

 دانسته ام که همین رقیق شدن عاطفه در عنصر غم انگیز  زمانست که عمیق و محکم کرده اش . همین لذت سالی هفته ای. سالی روزی.

و روزی که پس از سالها لذت ِ لذت را کنار همپیاله ی احساس سالها بچشی دیگر زیر بار  هیچ تازه به زندگی ات رسیده ای نمیروی و تا عمق وجودت ایمان میاوری  که :  نباید .

آری ، نباید .

زیر بار دروغ هم. زیر بار تفکر روشن. زیر بار عشق ۱۴ روزه و معشوق پنجاه ساله. زیر بار داغی دستان کسی نه از سر عشق. زیر بار تماسهای مکرر و نامکرر. زیر بار کافه که مکانی میشود برای حرفایی که فقط گفته میشود .فقط . 

و یاد میگیری از یونگ بی انکار مبحث فرافکنی را.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 6:42 بعد از ظهر
توسط سوماپا

من  بی حوصله ام.بسیار. بخشی از دلیلش چاک زیاد دامن است و بخشی دیگر سوال و جواب های خلاصه ی تو. تلاش مختصری برای متعادل کردن اوضاع پس ازین چند روز آشفته . مذبوحانه.

چرا؟

چون زنان سماعی اند و تو ساکت و به یمن 970 کیلومتر من هیچ عملی از تو نمیبینم و من الکی دلم دلگیر میشود و دروغ هم میگویم که بسیار بسیار خوشم ؟

چرا؟

 

 

بهار خوابزدگی هی میگذرد. کنار پنجره ام با کلی درختان سر به فلک کشیده چای میخورم.

از تو چه پنهان دچار سبکی تحمل ناپذیر هستیم خواهر !  ـ قند در چایم میلغزد ـ

- میهمان ناخوانده تان بشود به زودی. و عطسه ای میکند کاج...

 

خوابزده ام از فرط پرخوابی.

 

معشوقه‌ی خیالی‌ام نشسته زیر درختی که پریشب شکست

کمی مرده است...

ساسان قهرمان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 4:44 بعد از ظهر
توسط سوماپا
و من کماکان  دوستت دارم و همچنان دوست داشتن تو از نامم میتراود و مابقی ماجرا!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر
توسط سوماپا
کولی قزک تاب میخورد....

اشکم فواره میزند که تو نیستی و من میترسم همه ی ماجرا را و و هق هق میکنم.عصبانی میشود و کلی چیزهای غم انگیز میگوید و کلی بد و بیراه به خودش.دلم میگیرد. خیس تر میشوم.

یکدنده. لجباز. ترسو.

هی اشک.

به حرف تنها کسی که حرفش را گوش میکنم هم گوش نمیکنم . پا بر زمین میکوبم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر
توسط سوماپا

در من بهار شلنگ تخته می اندازد. بی وقار!

من با کیف کمری هم زیبا تر از مهدیه نمیشوم. و آواز میخوانم : دونا دونا دونا دونا....

درخرده آینه های کیف نوام از مسیر آبهای سند میگذرم. چشم باز میکنم. عاشق نمیشوم. تا سقف دوستت دارم با بچه ای که شاید بشود و شاید نه. اما عشق نه. بهار است. عاشق که نباشی خواب بهتر است.

می خوابم. چشم چپم سرخ است.با چشم راست هم که عشقت نمیشود. بس که اشکم هم نمی آید. و غمم هم. ملال دوریم هم نمی شود.

چه کرگدنی شده ام ها!

بیرون از من هم بهار شلنگ تخته می اندازد.

دور که بزنم دامن پیراهن قرمزم به هوا میرود . با کفش گران هم که نمیشود دوید. نمیدوم. لباس تازه ام را هم نمیپوشم که هوا نرود. کهنه سبزی کمرنگ را درمینوردم. جگر به نیش میکشیم و هیچ هم دلسوزیدنم نمیشود.

میخوابم. تو بیدارم میکنی. خسته ای. من شیدا. با یک چشم میخندم.

همیشه میخندم...

همیشه ی همیشه ی همیشه....

لا لای لا لای لا لای...

جون بایز میخواند.مرسدس سوسا...من عود روشن میکنم ..

بهار است. سبز روشن.

بی عشق حتی :

یخ آب میشود

در روح من

در اندیشه هایم...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:27 قبل از ظهر
توسط سوماپا
نوشته ام نمی شود.چونان زنی که بچه اش  نمیشود. همین روزهاست که معلوم بشریت شود که بچه ام میشود یا نه! وای! چه بخندیم ماجرای سندباد کوچکمان را!

هی پسرجان...چه گذشت این روزها را به ما....

هی....

هرچه هم  من ماجرای تو را پاک تیلیفم کنم که مثلا یادت نشوم بی سرانجام است و تو باز راهت را به دل و قلوه ی کژ و معوج من میابی و نمیدانم چه میشود که ناگهان باز تمامی راه های عاشقانه مختوم آغوش داغ تو میشود و دوباره فوران حس غریبی که اینهمه سال و سال و سال گرفتارمان کرده . بی ترس و بی سرانجام روی لبه ی تیغی قدم میزنیم که این سو و آن سویش بدنامی است و بی آبرویی در خاندان بزرگ فارس و لر و ترک....

نه نمیترسم. هیچ.

بی پروا کش میدهیم هی این فواره ی عاشقانگی و کنار میزنم به آب خوردنی همه را وقتی پای تو به میان است و دوست پسر جان سابق که هیچ نگرانم که شوهر آینده را فدای هفت روز با تو بودن بکنم زمانی!

هی پسر جان ....

هی....

نه  غمین و نه  شاد و نه نفرت و تلاش میکنم که عشقی هم اضافه تر حتی شره نکند.طبق قرارمان. کما فی السابق.

بی قرار قبلی هم ۹۷۰ کیلومتر جاده ی میانمان داغی همه ی لحظه های جوشانمان را به مرور به چای پس از ساعت ها تبدیل میکرد عزیز دل کوچکم.

تو تنها مرد این جهان پر آدمی که من هنوز حرف هایش را باور میشوم . میان اینهمه دروغ....نه... از دروغ آدمیان نمینویسمت که از حکایت در جستجوی زمان از دست رفته پروست بیکار بیمار هم درازتر میشود و کسل کننده تر هم.رها کن. مثل من که رهای رها کردم همه را برای همین چند روز کنار تو بودن...

غصه ی به فاک پیوستن دوست پسر چند روزه را هم نخور.این مادر به خطا از روز اول هم از باتلاق نفرت انگیز دروغ ها و کثافات دست دراز کرده بود.شاید که به کش آمدن شاید حتی دست درازی! همان به که به ماهی نکشید حکایت دروغ و گرفتاریهایش.بگذار برود در مرداب تهوعات و دروغهایش بگندد.

من با خیال دور تو خوشتم تا حضور این بوزینگان دنیای متعفن هنر و جمیع هنرمندانش با هم!

آه که چه دلم کوچکت میشود پسر....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:51 بعد از ظهر
توسط سوماپا
عشق بازی و جوانی و ....

بهار و عید و گل و بلبل و شکر و شیراز و.....

عجبا!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:1 بعد از ظهر
توسط سوماپا