+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت
0:11 قبل از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
شعر|
می بارد. آرام میبارد. می بارد.سر میرود. کف الود بالا میزند که : دم کشیدم . طولترش بدهی طعم از دست رفته اش. جوشیده شده و حرام .فنجانم. پر میکنم. خالی میشوم. داغ و سرد. به جرعه ای. یا که جرعه جرعه ای.
سر میروم. کف میکنم. رقیق و غلیظ میشوم. به سکوتی. به زیباتر شدن در سکوتی. به تنها تر شدن در چهره ای . به خوشتر شدن در خلوتی .
به لوت و عود و بربط و تمامی ساز های شرق. به همزمانی ده ها عود شیرین .
شیرین نه. تلخ . بی شیر. بی شکر. بی حضوری از هرگونه که بخوانی. بخواهی.
نه.
فکر نمیکنم. بی مغز آسانترم. بی خاطره. بی آرزو. بی هدف. بی میل. بی اشتیاق.
زیر فنجان خیس اینده ی نزدبک خیسیست و خطوط دودستم همچنان زندگی گشاده .
فنجان پر تفاله آینده ی پر تفاله باید باشد.
راه ها ، آدم ها ، نقش ها ، حرف ها ، نگفته ها و شنیده ها ، تفاله ی جرعه ها ی دیروزند ته گرفته بر فنجان امروز....
دست تمام فال ها را خوانده ام
و قسمتم از امروز تلخى فنجان هاست
دلم مى لرزد مثل پاكت شير
و قهوه ريخته است
از اينهمه كاغذ،
روی حکم طلاق..
مانا آقایی
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت
2:11 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
حرف و حرف و حرف.مود ب و نا مودب....نامه و نامه و نامه بازی...بحث و دعوا با زنک احمق رییس دانشکده، آموزش، استاد، مدیر گروه ،مسئول و نا مسئول....
خشم.
خشم.
خشم.
نه حتی غم و اندوه و آه و ناله و هر حس رقیق دیگر.نه.
خشم.
نه اززنک احمق رییس دانشکده، آموزش، استاد ، مدیر گروه ، مسئول و نا مسئول.
خشم از حماقت. خشم از هرچیز و هرآن چیز که امروز شنبه ی پنجم را اینهمه نفرت انگیز کرده در امتداد دیروز و دیروزتر و دیروز ترَش. طوسی .
در امتداد هر آنچه احساسات و شهود و چیزهایی ازین دست میخوانیمش.خشم از خیال. آرزو.
خشم از دریچه هایی که میگشایی.خشم از اشتیاق.انتظار.
خشم از خویشتن نادیده گرفته شده ی خویش.
زندگی
قرص آفتاب...
قرص ماه...
قرص نان...
قرص كدئین...
علی صالحی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت
2:12 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
نیستی هیچ و هیچ هم نمی اندیشمت بودن و نبودنت را هم انگاری که نبوده باشی هرگز و نخواهد بودنت هم مچاله ام نمیکند آنقدر که گریزی نیست برف باریده و نباریده را و هجوم توده ی سرد و گرم را ازین مرز و آن جوار.
سهم هرکه را کناری گذاشته اند.
سهم هرکه را کناری گذاشته اند که کرم قعر دریا را سلیمان روایت کرد از زبان موری که روزی رسانش کرده بود ایزد که حبه ببرد مور تا عمق دریا کرم را که کرم ثنای کَرَم ایزد میگفت که :
"یا من لسانی فی جوف هذه الصخره تحت هذه اللجه لا تنس عبادک المومنین برحمتک یا ارحم الراحمین."
و از کرم دریا کمتر نباشم از زیبایی و امانتی و سر سوزن ذوقی که کَرَم ایزد دچارنشود حالم را و گرسنه ی عشق بمیرم . که روزی رسان فراموش نکرده ما راکه هنوز نوزادان متولد میشوند ـ تاگور گفت ـ و من حتی هرشب ِ نیمه حس میکنم آوازش را که میخواند رمه اش را.
آه که دریغ میکنیم از خودمان فنجانی را حتی....
گرفتاری های بشر که تمامی ندارد. سرخ تمام نشده اُکر...این تمام نشده لیفه های سبزسیبی ...سیاه مبرق...سیاه نا مبرق....تن پوش استدیو ...سر پوش بازار....
تا ابد برای چای ننوشیدن و این ماجرا ها و آن قصه ها که نه من و تو هم حتی نمی دانیش گرفتاری داری . دارم.
من پلاس کوچه و دربدر بازار و دانشکده ی نیمه تعطیل میشوم و دخترک محبوبم را دل گشاد میشوم تا نیندیشم بود و نبود و همه ات را. انگار که نبوده ای و نخواهد بودنت را هم اندیشه نمیکنم.
حال میبرم سرما را و محض خالی نبودن عریضه فحش های نه چندان بد میدهم پسرک فیلمساز احمق زیبای آشغال بلند قد نفهم جذاب عوضی را که من ِ خونش فوران کرده و لذت شب از من گرفته و به زودی محو میشود انگار که هیچ نبوده و باز بازخواهد گشت و باز رفته و باز خواهد گشت و باز ادامه دارد بازی من و ادم ها و ادم ها و من پیش میرود فصل و فصل و فصل...
با این گلوله ی پشم اُکر گوریده از فرط لذت چسبیده به سقفم حدودا - شاید وجبی پایینتر- .
یک فنجان قهوه ی تلخ . بدون شیر و شکر.انگار.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت
7:22 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت
4:37 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
|

من منتظرم
وقتی می آیی٬
لباس چهارخانه ات را بپوش.
منتظرم تا در یکی از خانه ها٬
درست یک وجب پایین تر از شانه ی چپ٬
خانه کنم...
فرشته سلیمانی
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت
0:29 قبل از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
شعر|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت
10:59 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
نه سرما و نه مسافت و چه حالت بکشد و چه نکشد و روسری آقای روسریان مانده بر دستت ، هیچ یک را نرفتن چاره نمیشود و راه دراز ِ دور را باید رفت و گریزی نیست سراشیب تند را که گالری دار جوان و شوخ و مودب که خوب حرف میزند و شیرین و مردم دار است و آرتیست ها را می دوستد و آرتیست ها هم اورا ، سرخ از شرم برمیگرداند آرت آرتیستها را به خانه هایشان اندوهگین و خسته.
چه خوب که مجبور نشدم پی بهانه شوم پس گرفتن درهم تنیده ها را برای نامه ی پایانی که شاهد از غیب رسید و انهم چه شاهدی!
بنیاد مستضعفان !
کلی همدلی و عواطف بشر دوستانه ی ضد انقلابی نثار دوست جان گالری دارمان کردیم که نگماند تنهاست در برابر بنیاد بزرگ که انگشت انهدام گذاشته روی گالریش و فرهنگ و هنر وادبیات و همه ی آنچه نفس میشکشیمشان ، در تنهاییمان در برابر حکومتی که به هیبت عمری که میگذرد قد علم کرده روبه رو و با هزار قیچی کوتاه میکند دستمان را از هرچیز و همه چیزی که خوش میکند دلمان را.
چه خوب گفت....
آنکه آهسته گام برمیدارد
خبر هولناک را نشنیدست هنوز....
برشت
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت
7:53 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
گردن درد خورده ام فراوان و شکلات های متشکرم را هم تا ته. نه شکلات دارم دیگر و نه انگیزه . پاپوش مذکور را داده اند رفته و من ماندم بی بنتون با دستانی رنگین.
هی...روزگار....
همه جا دل و قلوه میفروشند.گمانم دوباره روز آن سِنت منحوس نزدیک است.
چه مسخره می آید به چشمم. چیزی شبیه به کلاه بوقی منگوله دار و پیراهن تورتور عروسی زنان سرزمین و و لباس لوزلوز آرُکن .
خنده ام میگیرد .
نه.
خنده ام نمیگیرد.
کمی چروک تر از الکی خندیدنم.
کمی...نه زیاد...
ملوانی تنهایام
باز ماندهی جنگهای پیروز.
کجا هستند دوستان من، سربازانم، جاشوانام
کجا هستند
دشمنانام.
شب نزدیک میشود
گرگی حتی در کمین من نیست...
شمس لنگرودی
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت
10:47 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت
1:21 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
حرف تازه ای نیست این روزها و توکه گرفتاری و من هم جایی ندارم در شلوغیت و من هم که طرحم نمی آید و کلافه ام. خرواری رنگ نو به قیمت خون پدر شاهنشهاه آریامهر هم فوران نمی دهد خلاقیت کپک زده را ! مرده شور !
اَه !
اگر هوس بنتون نبود و زارای لعنت شده همه ی طرح ها و روسری ها ـ که چه عرض کنم توسری مناسب ترست برای این کهنه پاره ها - را میریختم در جوی فورانیده ی خیابان پهلوی اسبق که اینهمه چکمه ی مرا نیالوبد و اعصابم را نیز.
اَه !
انگار که زنگ زده مغز گرام و کلی از روسری های خام آقای بازاریان را درب داغان کردم که کردم حقش است با این سلیقه ی در خور دهات آباد و آن اطراف.
اَه !
هی میخوابم ! امید وارم انگار که در خواب طرحی فوران کند که نمیکند که نمیکند.
تو هم که مزید بر علت.
اَه !
خب گرفتاری که گرفتاری .
به زودی...به زودی...به زودی ...به زودی...به زودی...به زودی!
اَه !
این باخ هم که مرا روانی میکند ! از فرط شیکی و موی پودر خورده و همه چیز سر جای خویش و شکم سیر هیچ کار دیگری برنمیامده و موسیقی تمیز میسازد برای قلب بشریت بروند حالش را ببرند . گلن گولد هم ایضا !
اَه !
دارم برای آقای بازاریان و باخ و تو و مغزم و گلن گلد !
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت
6:16 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
|
تنهایی ها عمیق اند
عمیق
مثل صورت مردگان.
حلزون ها چقدر تنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.
تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!
و تو در خاموشی هایم می درخشی
در آتش و روشنی می درخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش می کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد...
شمس لنگرودی
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت
3:17 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
شعر|

زمستان هم عینکم را بر نمیدارم. میگذارم باشد . به زمزمه های عابران گوش نمیدهم. آرام راهم را میروم. در سکوت. هزار کار میکنم. کتابدار را لبخند میزنم. ساکت. آقای لاغر و بدخلق دروس عمومی را...آقای چاق مهربان آمفی تیاتر را...همه را با لبخند و سکوت.
در خیابان شنلم را محکم تر میپیچم دورم همه جا ساکت تر میشود انگار. دور میشوم. تا محله ی کاموا فروشان.از رسیدنم پشیمان لب میگزم : جامعه ی نسوان هشت مارس عزیز را با امروز دوشنبه ی افتابی اشتباه گرفته انذ گمانم. ولوله ایست. از دور نگاهی می اندازم. می دانم چه میخواهم اما صدا اینقدر زیاد است که سکوت مرا کسی نمیبیند. از دور دوری میزنم. کتاب دستم را اینور آنور میکنم.چاره ای نیست . چند مغازه میروم. به سکوت من کسی توجه نمی کند . همه با فریاد کارشان پیش میرود.
می ایستم .کنار در.از دور دستی تکان میدهم. اشاره میکند که : صبر کن.
سر تکان میدهم. ساکت می ایستم گوشه ای.صبر میکنم. هزاران نفر فریاد میکشند.
کمی جابجا میشوم. کتاب دستم سنگین است. میگذارم روی پیشخان.به الیاف زرزریش اشاره میکنم . در سکوت. لبخند میزند و میگذارد در پاکت. اسکناس ها را میشمارم. لبخند میزنم و میروم. لبخند میزند و میرود .سراغ هزاران نفری که فریاد میکشند.
اینهم از روزگار من ، صبح آفتابی زمستان و کاموا فروشی که به من عاشیق است...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت
2:50 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|

صبح است ومادر جان سیاستمدار روزنامه های صبح تهران را میخواند. من و آنیموس و برادرک هم با اضافات روزنامه های صبح تهران موشک به فضا میفرستیم .
دوباره ۵ عصر است. تاریک و روشن است....
آنیموس و برادرک گیس و گیس کشی . من اما دستم را زده ام زیر چانه ام دراز کشیدم زیر پای مادر جان سیاستمدار : بالاخره به کی رای بدهیم؟
در خانه ی ما مادر جان سیاستمدار تصمیم میگیرد که ما به کی رای دهیم.
: هنوز مشخص نیست . خاتمی داره از داوووس (؟ ) برمیگرده. باید منتظر موند ببینیم تصمیم چیه.
آنیموسم توجهش جلب میشه : چی وووس؟ اخ جون . پس به خاتمی رای میدیم.
می آیند و دانه دانه میبرندمان.نمی دانیم به کجا...
مادر جان سیاستمدار روزنامه را پایین می آورد و نگاه بسیار بدی به من میکند انگار که خنگ ترین جلبک اقیانوس باشم. میگم : من نگفتم به خدا !
من میدانم ما نباید به خاتمی رای دهیم .من میدانم ما باید به دوستان خاتمی رای دهیم . چون خاتمی بزرگتراز انست که به رای ما نیاز داشته باشد .من میدانم خاتمی هست تا ما بدانیم به دوستان چه کسی رای بدهیم و اشتباهی گیج نشویم برویم به دوستان شخص دیگری رای بدهیم.
به خواب دیشب فکر میکنم. دوباره و دوباره درین یک ماه اخیر...
همش۵ عصر است.همه میترسند. ما میترسیم.تاریک و روشن است. هی می آیند و میبرندمان کسی نمی داند به کجا . من گریه میکنم. ساعت ۵ است. همه جا ، همه وحشتزده اند...
این شب ها همه اش با صدای گریه ی خودم از خواب میپرم.
چه موحش پنج عصری...
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت
2:21 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت
12:50 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت
9:0 بعد از ظهر
توسط
سوماپا
موضوع:
مال خودم|