تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا

به ارتفاع ابديت دوستت دارم

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

از لذت گفتنش امتناع كنم...

 

رسول یونان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

 

من این روز های خیس....من دیر شدن های سر هر قرار این روزها...من شنل...من چای گیلاس...

 

من هجوم این آدم های غریب و ناغریب که آرتست وار تنه میزنند و رد میشوند ....من انبوه هنرهای روبه خاموشی...

من خیابان خیس و برگ و باران....

 

شیدا میشوم هی این آبهای دربدر که روانند از آسمان روی ما اهالی غریب زمین. اینهمه تنها.

بهانه ای نیست. ساعت را نگاه میکنم و آسمان را.

 دیر کرده است....

نسل من منقرض میشود.جفتی ندارم که به کشتی راهمان دهند.

طوطیان و هدهدان و فیلان را به کشتی رسول راه هست و مرا نه.

در ایستگاه اتوبوس نشسته ام. ساعت را نگاه میکنم و آسمان را.

دیر کرده است.

دوباره نوح دیر کرده است....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

هی دختره ی مو سیخ سیخی ! تو بهترین اتفاق امروز بودی و آن شال زردت و سنگ زرد ترت که رو میکند دستت را روی چشم من ! دلم نمیخواست هیچکس جز تو باشد نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف ، نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت،نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقي‌ منگوله‌دارش ، نه ملغمه‌ی بي‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافي! !!!

تنها تو....


هی ...که چه شنبه ای بشود....چه هفته ای...چه ماهی...چه سالی....

و دوستت را هم که تو گاهی دوستش داری و من هم به هوای تو و تو گاهی دوستش نداری و من هم به هوای تو و این روزها دوستش داری و من هم به هوای تو. و کتابگردی در رود محض تولد کسی و دفترچه ی زیبایی که کوفتش بشود بس که زیبا بود و من دلم میخواستش فراوان .

 

چه راضیم ! امروز و دیروز و هر روز را این روز های ته مانده ی پاییز....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

 

کار آبیمو داغ داغ میذارم تو کیفم ببرم پیش استاد جان آرتیست.

آنیموسم میگه : نیشتو ببند ! با لبخند گشاد میگم : بی ادب....

قرارمو با پریسا خواب میمونم. بدو بدو یه چیزی میپیچم دورم ، میزنم بیرون. کافه ی محبوبش....

فنجونمو بر میگردونم. میز بغلیمون یه پسر داره کف میخونه.بزنم به تخته خرافات تو فرهنگ ما هیچ جایی نداره.

دستمو میزنم زیر چونم .میگم : بنفش بهت میاد.

محو فنجونم ِ . یه چیزایی میگه تو مایه ی چشماتو چه فنجونیو چه خبره این روزا و به تو هم میاد و این چیزا....

خانم آنتیک فروش میگه : کارت چه زیباست .

 نمیگم میدونم . میگم : مرسی.

میگه : ۵۰ درصد...

کارمو جمع میکنم.

میگه حالا بذارید باشه. به تفاهم میرسیم.

نمیگم : برو پی کارت ! میگم : حالا فکرامو بکنم.

میگه : شمارتونو برام بنویسید پس....

آنیموسم میگه : غلط میدادی خب.... 

میگه : شنبه...

استاد جان آرتسیت میگه زیباست...خودم فکر میکنم زیباست....پریسا میگه زیباست...زنک طماع میگه زیباست...

چشمامو میبندم :

یه موج آبی فرا میگیرتم....

 

عکس : گفتن نداره....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:20 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

گوشت گراز با پنیر فراوون.

دختر (  با لبخند ) : ببخشید  اینهمه نگاهت میکنم . دارم فکر میکنم کجا دیدمت.

از اهالی مجله ی فرهیخته است. از رفقای دوست پسر جان اسبق. بارها با هم دست داده بودیم!

ته مونده ی ماتیکم و یه خروار سس از دور لبم پاک میکنم شیرین ترین لبخند ممکن میزنم میگم: نمیدونم .

نویسنده  ِ ( متفکر ): شاید تو مهمونی ؟

پسرک : نه...اون هیچ مهمونی نمیره .

میگم : اوهوم .

 

سیگار به سیگار حرفای تکراری ....

خاطرات تکراری ناپل ، رم ، فلورانس.  خبر تکراری تعطیلی مجله .

بوی سیگارشون میگیرم. بوی حرفاشون. بوی چاپلوسیاشون. بوی خنده های الکی و خوشیای احمقانشون.

 

از پنجره بیرون تماشا میکنم : کافه ی خالی شدنم یه بخشی از زندگی ِ....

 

photo by tom munro

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

 

نشسته ام ، پشت به ماه ، پرده را هم بسته ام که حسابی مچاله شود سپیدی اهاریش.

اتاق را پیچیده ام دور خودم ، شیر و اخم و عسل میخورم. چیزی در گلویم خش خش میکند.

همه مریضند.

من سرفه میکنم. گلویم سرفه میکند. روان نویس سبز قشنگم سرفه میکند. آنیموسم سرفه میکند.

همه مریضند اینجا.

با پاییز ِ بی ادب قهرم. سرمایش مرا خورد.

من که انهمه وفادارانه هیچ شیشه ای نکشیدم بینمان و گذاشتم بارانیم کند ، سردم کند ، بلرزانتم و باز هیچ شیشه ای نکشیدم بر ابر و مه و بارانش.....

من که هرچه  همه از هزار ور ِ خانه فریاد کشیدند : شیشه ای کن ان حفره  را این نصفه ی پاییز سرد ،  هیچ انگارم نه انگار....

من که  بی چتر از بارانش گذشتم...

 کلون پنجره را انداخته ام تا پاییز پشت شیشه از بی کسی دق کند . نه او مرا ، نه من او را !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:51 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

باران که ببارد....

خیس که شود.....

برامس که برقصد....

 

با آنیموسم آروم نشستیم کنار پنجره بارون نگاه میکنیم. منتظریم...

شُره کرده جهان.

غورباقه فال ورق میگیره. دست و جمع میکنه ، میگه : گمونم بیاد.

میگم : چه خوب .کی؟

میشینه بین ما : اگه همینجوری بباره ، شاید تا امشب.

میگم : چه خوب...

 

نوح خواهد امد....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

من پیانیست دیوانه را که هی با فریاد ها و تهدید هایش میخراشدم دوست ندارم.

من مردک پست را که انهمه ازرد مرا ، دوست ندارم.

من این پسرک تازه ی دوست دخترک جان نقاشم را دوست ندارم.

من دخترک عکاس دوست اسبقم را که ناگهان گم شدیم از هم دوست ندارم.

من هیچکس را دوست ندارم.

 

من استاد جان آرتیستم را که آرام و بزرگ و مهربان است دوست میدارم.

من دوستان کهنه ی خنگم را دوست میدارم.

من دخترک هم پرسه ی دانشگاه را دوست میدارم.

من پسرک جانم را که مدت های مدیدی است به اعماق رفته دوست میدارم.

من کتابدار مهربان کتابخانه را دوست میدارم.

من دخترک جان همکلاسی را که گاهی پایه ی بهترین قنادی شهرم میشود دوست میدارم.

من همه را دوست میدارم.

 

من  جز خرواری موسیقی چیزی ندارم.

من  جز دستگاه بافت چوبی زیبایم چیزی ندارم.

من  جز انبوه الیاف پشم و ابریشم چیزی ندارم.

من  جز قوطی های پر و خالی رنگِ الیاف گوناگون چیزی ندارم.

 

من شب ها از پنجره کوچه را نگاه میکنم.

من روز ها از پنجره کوچه را نگاه میکنم.

من عصر ها از پنجره کوچه را نگاه میکنم.

 

کسی به سمت خانه ی من نمی اید.

کسی برایم دست تکان نمی دهد.

من منتظر زنگ در نیستم.

من نگران کسی نمی شوم.

من برای شام منتظر کسی نمی مانم.

من با سلیقه ی کسی لباس نمی پوشم.

 

من میبافم.گاهی کافیست. گاهی نه....

 

درختی کالم،

دست روی دلم نگذار که گس میشوی....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

 

من ملولم . من امتحان فردا را از روزهای پیشتر ملولم . این روز نشینی امروزمان با دخترک و فنجان ِ مدام آویشن که پر وخالی میشود و اتاقی که آشفته میشود و جمع میشود و باز اشفته و جمع میشود و پرده ای که هی کنار میرود و هی بسته میشود ومن و پنجره ای که هی باز و بسته میکنم  و  شوبرتی که گاه ناله ای میکند و خاموش میشود و باز روشن و خاموش میشود ، همه و همه نه از برای هیچ و هرچیز ، که صِرف فوران اضطراب فرداست.

آرامشی که اساسا فراگیر روح و هم جسمم است، طوسیست ،مات شده. آنورم ناپیداست. نور نمیگذر از من این روزها. 

نه خواندنم می اید ، نه خواندنم نمی اید. هی ابریشم ها و رنگ ها را پهن میکنم که مگر روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم ، بی فایده .نه نقشم می اید ، نه نقشم نمی اید.

 

کاش فردا بشود

کاش فردا نشود...

 

 photo by mario sorenti

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 7:46 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

این روزها فقط  ، نقشه میکشم.

نقشه ی فتح جهان.

در اتاقم.

در اتاق کوچکم.

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

 

 

آنیموسم میگه : این چه بساطیه؟ آدم تو دلشم حق نداره دلتنگ بشه؟

میگم : اوهوم....حق نداره؟....

میگه : جرات داری بارکارول بذار.۷ دقیقه بعد زنگ میزنه! اخه این پسره علم غیب داره؟

میگم :اوهوم... علم غیب داره؟ ....

میگه : دیدنش همانا و داستان کهنه همان....

میگم : اوهوم....داستان کهنه همان....

میگه : اِه ! چرا هرچی من میگم تکرار میکنی؟مگه خودت خلاقیت نداری؟

میگم :چرا...چیز...خب حالا که نرفتیم ببینیمش.میره تا مدت ها. بعدم باز هی نمیریم دیگه...

میگه : اره خب. کلا گفتم...حالا تو کجا سیاحت میکنی؟

میگم : اوووممم....داشتم فکر میکردم ما چه قدر فیلم نمیبینیم! امروز پسرک هرچی میگفت ما ندیده بودیم.اونهمه فیلم تابلو !

آنیموسم دستشو زده زیر چونش...تازه به عمق فاجعه پی برده.

میگم : حتی فیلم اون پسرک هم ندیده پسش دادیم.

میگه : اوهوم...پسش دادیم....

میگم : خیلی دستمون مونده بود..

میگه : اوهوم....خیلی مونده بود...

حالا چیکار کنیم؟

میگم : هیچی دیگه. زنگ میزنم میگم نمیرم ببینمش. حوصله ندارم دوباره...

میگه : نه بابا ! فیلمو میگم !

میگم : اهان...نمیدونم...ببینیم به نظرت؟

میگه : اره...چی ببینیم؟

میگم : کیارستمی ! (با لبخند گشاد)

چپ چپ میگه : جرجیس دیگه !

میگم : چی ببینیم پس؟

میگه : برو سه رنگ بیار . خجالت اوره که ما هنوز ندیدیمش!

میگم : اره...اره...سه رنگ...چه خوب....میخوای اول یکم موزیکشو گوش کنیم؟....چند صفحه هم کتاب بخونیم....یه ذره ببافیم...چند تا طرحم بزنیم....

 

عکس : پاییز از پنجره ی اشپزخانه ما .صبح پنجشبه . من مشغول خوردن صبحانه : تخم مرغ سوخته.قهوه ی ولرم!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

به خاطر همه ی کافه هایی که گاه بسته میشوند.

به خاطر همه ی کافه هایی که باز میشوند.

به خاطر هر در از کافه ای که تو باز کردی.

هر فنجان قهوه.

هر ظرف شکر .

به خاطر همه ی کافه هایی که هر بار ، بار اول با تو رفتم. هر کافه ای که رفتم. رفتیم.

به خاطر عصر های بارانی سال پیش . سال پیش تر.

به خاطر هنر مدرن محبوبت انهمه خمیازه بار. کلاس استاد محبوبت که به ضرب زور میکشاندیم. مینشاندیم. به خاطر یکبند پر حرفیت. سر کلاس.

به خاطر هر بار که سر خورده ی مردی بودم ، زنی بودی ، که ناگهان میشدیم پس از ماه های بیخبری _ هردو بی معرفت _ روبه رو. حل میکردیم همه ی غصه ها و گلایه ها را از انها و ازینها و ازین و ازان و من از دخترک عکاس و تو از پسرک فیلم ساز و باز انگار نه انگارمان که اینهمه بیربطیم و مرا چه به تو و تو را چه به من . با رفیق و بی رفیق ، دفاع میکردیم سر سختانه حضور کمرنگمان را در روزهای هم ، به همه بی ارتباط. صفحات مجازی. پیام های کوتا ه. هفته ای...ماهی... گاه بیشتر و بیشتر تا دوباره کافه ای نو باز شود و من که خوب میدانی هر کافه را بار اول فقط با تو میروم و عادتم شده این سالها .عادتم شده بود این سال ها...

و امروز که اجازه ی رفتنت به ایالات ِ دور صادر شد....

آلوده نکردیم رفاقتمان را اینهمه سال به نجاست عشق ِ این روزها .

و امروز اجازه ی رفتنت صادر شد.

از امروز....

کافه هایی که بی تو باز و بسته میشوند.

 

پنجره وا میشود.

پنجره بسته میشود.

پنجره وابسته میشود...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 3:3 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

یه شوپن خوب....

پیانیست قاطی کرده .قبلا 6ماهی یه بار عود میکرد. شده هفته ای یه بار.

با یه غورباقه و انیموسم منچ بازی میکنیم.

یه شوپن خوب....

پیانیست عصبی . فریاد میکشه. بد و بیراه میگه. 

 تاسمون گم میشه هی. آنیموسم جر میزنه. همیشه. موهامم که خیس و گوریدست. انگشتامو فرو میکنم توش.

یه شوپن خوب....

زده به سیم آخر. میخواد درسشو ول کنه بره فرنگ.

تو چی گفتی؟

هر غلطی دلت میخواد بکن.

یه شوپن خوب....

پیانیست قاطی کرده.

من که که مسئول عواطف جامعه ی بشری نیستم. هستم ؟  نیستم....

 

عشق را به من بدهید
تا به دیواره های جهان
خطّی
در امتداد خود بکشم....

 

photo by guy bourdin

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:5 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

هی روز پنجم ها را باید سحر خیز شوم و تلک و تلک روانه ی بازار تهران که هزاران سال نوری دور است و من تنبل و هی نق میزنم در جیبم  این همه زودخیزی را و بد و بیراه میگویم پسرک را که این طرح ها را اویزان گردنم کرد اینهمه سخت.

بازا ر تهران بد بوست. بازار تهران بوی ادم های زیاد میدهد . در بازار تهران ادم ها هی رد میشوند محکم و انگارشان نه انگار که تو راهت را میروی صاف .در بازار تهران من هی گم بگورمیشوم . در بازار تهران دالان ها را هربار و هزار بار از همه میپرسم  . باز پیدا نمیشوم . به اقای بازاریان گفتم که چطور پیدا میشود مسیرش را هر روز . گفت با قطب نما.

من که قطب نما ندارم که....

نقاش جان، هوس باران در سرت بود؟  که از لحظه ای که نیت بافته ات را کردم هی باران و باران . من چهارطاق باز کرده ام پنجره را و خیس و لرزان میبافم همانگونه که تو خواسته بودی ، اما بی لباس زرد .سرد است .

نذر باران کردم بافته ات را .

 

photo :  kenzo

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:44 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|