تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا

 

چهار شنبه را چریدن .خیس .خیس. بلع ظهر . بلع باران. تهوع کسالت دیروزها ی دور پای چناران . منعکس شدن در هر برگ .در هر راه .پیاده راه. کلام شدن. گوش شدن. زنده شدن . زندگی شدن.

من برگ. من پاییز.

من باران.

من کلام و کلام و کلام.

من دوستی و دوستی و دوستی.

و چه اندازه تنم هوشیار است....

 

photo :Armani . Tom Munro .Advertisement . 2007

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4:30 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

سه شنبه ابریست. سه شنبه ارام است. سه شنبه خیس و ارام است.

برگ ها زردند. سرخند.برگ ها خشکند .برگ ها پاییزند.

هوا خیس است. ساکت است. هوا خاکستری است. تلخ است.شیرین است.هوا تلخ و شیرین است.

بر سه شنبه قدم زدن. بوی نا گرفتن. بوی نم. در سه شنبه رها شدن. خیس شدن.ابر شدن. خیس تر شدن. ارام شدن. آرامتر شدن .سه شنبه شدن....

در برگ ها قدم زدن. زرد شدن. سرخ شدن. برگ شدن....

هوا ی خاکستری را نفس کشیدن.  نفس شدن...

پاییز شدن.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:33 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

امروز هم دربي خبري !
كاجها تاج نقره اي مهر بر سر دارند
و من رنگيني پاچينم را به خلوت خاطره چند شنبه .
اه!باز پيچك و ماه.
باز راز رايحه ياس.
باز بي انگشتي فال ورق خوره ما ....

شیدا محمدی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

 

برامس میذارم تو ضبط . میشینم لب پنجره. از کوچه من پیدام .

انیموسم میگه : خب؟

میگم : خب چی؟

میگه : همین دیگه...برامس...

میگم : ادم واسه برامس گوش دادنم باید جواب پس بده؟

لبخند گشاد : آدم نه !

میگم : دچار سندروم عصر شنبه ام .

یکی کوچه رو به سختی بالا میاد.

میگه : وای...مسری که نبود ...از لیوانت آب خوردم !

میگم : نه...مال جمعه ها مصریه . این نیست.

میگه : خب خدا رو شکر. حالا محض احتیاط برو عقب تر.

بر میگرده بالا رو نگاه میکنه .

میگم : برم عقب تر پرت میشم تو کوچه .

میگه : اره...کوچه ای میشی...خب سر جات باش.

از کوچه من پیدام .الکی براش دست تکون میدم. گمونم اونم الکی برام دست تکون میده . پله های ته کوچه رو میره بالا . لبخند میزنم...گشاد...

از منم کوچه پیداست....

 

photo : burberry
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

با انیموسم دوتایی هی انگشتامون رنگی میکنیم میمالیم رو کاغذ . از فرط بدبختی تقریبا . انیموسم میگه : واسه این کارا لازم نبود 4سال درس بخونیا.

میگم : اوهم...جای همه ی اساتید خالی...

میگه : تو باعث افتخارشونی . میدونستی؟

میگم : اوهوم...میدونستم...

به من چه...اقای بازاریان نباید اینهمه میگفت هر طرحی . من اینجوری هر طرحیم نمیاد.  دخنرکای رقصون ، فرشته ها ، پرنده ها و چرنده ها ، اسب دوسر ،غول بی سر ، اونهمه خیالات واسه فرستادن هزار و یکشب پشت ویترین....هیچی حالا نشستیم با انیموسم دوتایی هی انگشتامون رنگی میکنیم میمالیم رو کاغذ ! به یکم جرقه احتیاج دارم. تقریبا یه کامیون...

میگم راستی اینا مزه ی یاس میدنا... میگه اوهوم. مثل خونه ی بابایی.

 

مامان بزرگم تو چای یاس میریخت.تا اون درخت ِ خشک شد.اشتباهی نفت ریختن پاش.بابایی میگفت خدا بیامرز خاله چشمش شور بود. یکی دیگه کاشتن. دیگه اونجوری پا نگرفت.یه چنارو یه نارنجم . اونارو دیگه نکاشتند. گفتن عمر ما قد نمیده.

 

گمونم پای منم نفت ریخته باشن....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:8 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

پاییز شده گوش شیطان کر...

کمی سرما . دستانم به نحوه لذت بخشی سرماناک شده بود صبح رفتن که صلانه صلانه زیر لب بد و بیراه میگفتم خودم را و کلاغان را ودانشگاه را ودیوار را و این رساله ی ابله را که ول  نمیکند برود پی زندگیش و چسبیده گوشه ی شال چهارخانه ی دراز من . اقای کتاب فروش هم با ان لبخند گشاد که انگار دختر خاله پدریش را دیده و هی احوال میپرسد و افسوس میخورد که از قدیمی ها فقط من مانده ام و  چه حیف و دانشجو هم بچه های قدیم و من که هی الکی سر تکان میدهم که : اوهم...بله...کاملا...دقیقا...چه جالب...چه عجیب ...و کتاب هایش هم که هیچ وقت خدا به لعنتی هم نمی ارزد که نمی ارزد.

  نشسته ام پشت میزجان قشنگم با حسی مشترک با جودی ابوت مرحوم و عین یک دختر مودب بساط روانشناسی رنگ پهن کرده ام و به جای یادداشت برداشتن با هیجان سعی در خودشناسی دارم .

اصلا هم مغشوش قرار فردا نیستم هیچ ! انهم کله ی سحر ! در دورترین نقطه ی شهر...چه مصیبتی...

 

زندگی

قرص آفتاب...

قرص ماه...

قرص نان...

قرص كدئین...

علی صالحی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 8:47 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

هى دنيا مى چرخد
هى عقربه ها مى خوابند
هى دنيا مى خوابد
هى عقربه ها مى چرخند
هى من قصه مى گويم و
هى مرگم يك شب به تعويق مى افتد،

 چرا؟

شده ام مثل ماه چهارده به بعد
مثل بغداد كه يك روز زيبا بود
بيا, بيا مرا ببر ميان آينه هاى شهر بگردان
 من شهرزاد نيستم....

مانا اقایی

photo by tom munro

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:20 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

 

کلمات چه سخت و سخت تر میشوند این روزها . شاید هم که من سخت تر شده ام و شکننده تر، این روز ها . دریچه ی تنگ ارتباط ، تنگ تر . انگارجرم میگیرد دیواره ی گذر. حتی نوشتن از راه ها و بزرگراه ها. حتی نوشتن از شب.حتی نوشتن از براقبافی .حتی نوشتن از خاطرات و ادم ها و حرف ها و خوشمزه ها و بد مزه ها سخت میشود.

 چرا ؟ ؟ شاید پاییزی که نمی اید و کلافه گی میکند . شاید این پادر هوایی دانشگاه . شاید هزار شاید دیگر.

زیر افتاب نه انقدرداغ پاییز ولو ی دانشگاه ، برای دخترک عازم فرنگ لغت پیدا میکنم تا نوشته اش ناقص نماند. برای خودم حرفه اضافه ای هم نمی یابم هیچ... اما..اگر...حتی..شاید...

این روز ها ، حرف هرکه را میزنم روبرویم میشود ناگهان. کدام نیروست که اینهمه ادم های نامحبوبم را سبز میکند روبرویم ؟ نامحبوب ...چه واژه ی ناقصی : انزجار شاید ....

رو بر میگردانم...لبخند دخترک دوست سابق را...سر تکان دادن پسرک دوست سابق را...

با غریبه ها در افتاب گپ میزنم...با غریبه ها در افتاب میخندم...نظر میدهم ...گوش میکنم...متشکر میشوم...لبخند میزنم...چای مینوشم...با غریبه ها...

پر از حرفم . پر از سکوتم .

خوشم.

photo by melvin sokolsky

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 5:43 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

       من راه میروم و همه را جای تو اشتباه میگیرم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

دالای لا لا ی ....

چه روز بهارانه ای با این افتاب پاییزی ِ دربه در که گم نمیکند قبرش را از سر نیمه ی ابان و  مای خندان ِ  وراج  در ان کافه ی محبوبم اینهمه شلوغ و جاز بلند و میزمان که سر جایش است و ماهی کبابی . بیچاره دوستان تو که از وسط اسمان نه ابری و غیبت چند روزه پشت سرشان عین اجل معلق روبرویمان فرودی نه چندان دلچسب داشتند  و من و توی حیران که نمیدانیم بخندیم اینهمه همزمانی را یا غصه بخوریم ، من زیبایی تلف شده ی پسرک و تو عشق تباه دخترک را اینهمه حیف...هی کودک جان ! به نظرت میز خالی پیدا میکنند ؟ ؟ من که گمان نمیکنم....

فالت را و مجلات مد هزارساله را و تفاله ی کف  فنجانمان را وغزل های سعدی را و  پای زرد الوی قنادی ارمنی را و قهوه ی تلخ را و مجله ی عکاسی مد را و افتاب پاییز را و بارانی سیاه مرا ، هیچ روزی از یاد نبر.

 

پنهانت می کنم میان لختی خیره شدن به دور و جرعه ای آه دزدیده

پنهانم نکن لا به لای خرت وپرت های یک خاطره...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 5:28 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

 

من در این جا حضور دارم

و" تک صدائی" خسته ام کرده....

اگر کسی در این اتاق هست

لطفا روی کلمه ی حضور

روشن شود

من به یگ گفتگوی معمولی هم راضی ام

کسی در این اتاق هست؟!

 

هیچ صدائی نمی آید

و روی کلمه ی سکوت

صبح می شود....

بهاره رضایی

photo by joseph cartright

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:33 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

 

برخی روزهای سال را کنگره تعطیل میکند برای خمیازه کشیدن.

میانه ترین روز هفته که میتواند مناسب ترین روز سال برای تکان دادن دنیا باشد . عجالتا مجبوریم به جای تکان دادن دنیا روی تخت هی دراز بکشیم و خمیازه بکشیم هی و ناخن سوهان بکشیم و حرف های تکراری  انیموس بی حوصله که هی سی دی ها را اشفته میکند نمیدانم به دنبال چه و ددر میخواهد و من که همیشه ی خدا فقط اتاقم می اید و اصولا که روزهای عادی هم این شهر دیدن ندارد چه برسد روزی اینهمه تعطیل!

خلاصه خوب روزیست این سه شنبه ی الکی تعطیل برای سه شنبیدنی متفاوت از سایر میانه روزهای هفته....

 

وارونه در عکسی سیاه و سفید نشسته‌ام

وبخار چایی که همیشه از کادر بیرون می‌زند

بوی تند امروز سه‌شنبه و خاکی که باران می‌خورد

عشقت به گردن من افتاده بود

گناهم به گردنت

گفتم از این به بعد

شعرهای عاشقانه بگویم ولی نشد...

 

photo by fcgundlach

شعر : روجا چمنکار

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

ذهنم اشفته ی ابی زنگاریست...

همه جا پر از کتاب ، کاغذ ، جزوه . بساط چای و توت و اویشن را جمع کرده ام که پایان نامه ام توتی نشود مبادا . کسل اینهمه کاغذ و لغتم اندکی . با موزیک یونانی تسکین میدهم بررسی حماقت های پی در پی بشر را . تاریخ ! نه داستایووسکی جان ! تاریخ مهم میباشد...اولین دوک...اولین دار...پود مرکب...سلاجقه..مغول...همه ی این داستان ها بسیار مهم میباشد!

 : این اپارتمان روبرویی کی ساخته ؟ وقت ساختنش عصبانی بوده ؟؟ آنیموسم نشسته لبه ی پنجره ، دستش  زده زیر چونه ، پاهایش را هی تاب میدهد ، تف میکند روی سر عابران .

شانه بالا می اندازم که : من چه بدونم!

ابی زنگاری مغزم را میخاراند....

به سراها و سراچه ها فکر میکنم...بوی بازار...انبوه چهره ها...به انبوه الیاف فکر میکنم...رنگ به رنگ...به ابی ها و سبز ها فکر میکنم...

کلافه ی نبافتنم . به همین زودی باید بازار را زیر و رو کنم...برای کلافی ابی زنگاری...

پ ن. تفاوت چهارم دبستان و چهارم دانشگاه بسیار اندک است : رونویسی از کتاب فارسی نازک درچهارم دبستان مشق نام دارد و رونویسی ار کتاب فارسی قطور در چهارم دانشگاه پایان نامه خوانده میشود!

painted  by  Yves Klein, Monochrome Bleu, 1960

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 1:17 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

دستم را اگر نگرفته بودی
چگونه می آموختم
در غیبت خورشید هم
می شود خندید ؟!

صدایت که ببارد
یک قطره ماه هم
در کاسه ی آبم بیفتد
کافی ست :
من نور می شوم

ماندانا زندیان

photo by Kija Lucas

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1:18 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

 

چه دهشتبار !

جای در ، دیوار گذاشته اند...من گیج میشوم...

از هر قسمت کتابخانه گذر کنی کارت میخواهند...من گیج میشوم ... : چرا ؟ : قانون جدید ! جیبهایم را زیر و رو میکنم برای اغنای قوانین.

هیچکس را نمیشناسم. هیچکس هم مرا نمیشناسد. هر از چندی کسی از ادمهای ان سال ها از دور. دستی تکان میدهم.

حوصله ی سلام بازی ندارم هیچ . توضیحات تکراری ، هی ، به همه ، به هرکس : اینهمه روز نبودنم کجا بوده ام...چه کرده ام...چه نکرده ام...چه عجب...چه خبر...پایان نامه...نمایشگاه...ازین...ازون...

عصبی ، آشفته ، نگرانم . هی ورقه ها بی کتاب بازگشت میخورند. هی اشفته تر میشوم .

کارگاه خالی . پناهگاه . چای یخ میخورم . اولدنبرگ میبینم . به استاد جان ارتیست همه اینها را میگویم . میخندد . من نه. هی دردسرهای جدید . گالری دانشگاه برای پایان نامه ! همه لبخندهای گشادی که برای تصرف امفی تئاتر به مادمازل ابله رییس دانشکده زدم دود میشود!

 : اوهوم...اره...چه فکر خوبی ... حالا رساله رو یه کاریش کنم عجالتا....

هی ایده های جدید...مباحث تازه...من آشفته تر میشوم هی...

درمانده ته مانده ی کتاب ها را جارو میکنم. کوله ام سنگین است. کتابدار مهربانی میکند و همه ی نداشته ها را رزرو میکند. پایان نامه ها را زیر و رو میکنم.الکی خودم را تسلی میدهم به منابعشان که هیچکدام ازانگشتان یک دست تجاوزنمیکند . هی...تکراری...تکراری...تکراری...

کابوس رساله...

چه دهشتبار!

 پ.ن.  فوران انرژی از نوع ...

طبقه ی پنجم ویترینم واسه خودش سقوط کرد. همه چی خرد شد. مجسمه ی عاج بابا.....ساعت قدیمی...شمعدونایی که کارگاه شیشه ساخته بودم..... همه چیز و همه چیز و همه چیز....

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 6:19 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

بر میگردم

برمیگردی از نیمه ی ناتمام من...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:34 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

 

                   

    

 

ای دخترک جان ! من که هی گفتم این همه بناپارت را بلعش درین خیابان های بالای شهر که به جز من و توی ژولیده همه به قول کودک جان شیدا " فلرتیشیا " میباشند ، بسیار سخت است و بیا و ازین بناپارت درگذر و از بین اینمه مکعب های خوش آب و رنگ نمونه ی مودبانه تری را انتخاب کن ! تو گوشت بدهکار نشد که نشد و نتیجه اش خروار خامه ی ولو از هر طرف و من و توی خندان که ماست سفید و کلاغ سیاه هم برای شروع خنده های ممتدمان بس است بلعیدن این بناپارت های تپل که دیگر هیچ! هی این کوچه ی خاموش دراز را بالا و پایین کردن و تلاش بیهوده برای  رسیدن به تفاهمی تمیز با این همه پودر شیرین و خامه  شیرینتر و دست انداختن من که اینهمه ناگهانی ماندم وسط حرف گفته و کار نکرده !

 بخند! بخند! حال پسرک را نتوانستم بگیرم حال تو را که میتوانم بچپانم در قوطی فلزی!

آه...اگر تو ی همکلاسی خوب و این عصرانه های پر خامه نبود من بساطم را به سرعت برق وباد ازین کلاس زبان بیگانه ی لعنتی جمع میکردم و میرفتم به نزدیکترین آموزشگاه دخترانه !! که کسی نباشد بنشیند زل بزند و اعصاب مرا تخریب کند و دیگری مزورانه شماره ام را بگیرد و هزار داستان احمقانه ی در خور کودکان رده ی سنی الف!

ازین زبان بگذر و بیا برویم زبان سواحیلی آموزش داده شویم!!

 

photo by tom munro

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 7:50 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

 

شاید جامعه ی بشری دلش بخواد تا ابد با صندل بگرده! من دارم یخ میکنم.اصلانم دیگه دلم سبز روشن و قرمز و فیروزه ای نمیخواد.

نتیجه گیری اخلاقی : گلای ریز و درشت جاشون به چهارخونه های  کرم و قهوه ای میدن . اسباب کشی : ازین کمد . به اون کمد . به من چه که مردم دیر سردشون میشه . من سردمه .

در ثانی ، همیشه میشه به بارون امیدوار بود. حتی بدون چتر.تو دلت ... یواشکی...زیر زیرکی اسمون بپا...آدم کف دستشو که بو نکرده...خدا رو چه دیدی؟ یه وقت دیدی اومد!

چه بی ادبانست اگه پیراهن گلدار بنفش تنت باشه و یه عطر یخ زده باشی! زیر بارون! وای...چه ابروریزی میشه...

 

.آخ ! اگه بارون بزنه...

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

یا من گیج میزنم یا دنیا گیج میرود این روزها!

راس ساعتی از خواب بیدار میشم که با استاد جان ارتیست قرار داشتم....

میپیچم تو سلف دخترا میبینم دو هزارتا پسر نشسته....

وسط پاییز پیراهن نازک گلدار تنم...

از کتابخونه کتاب تکراری میگیرم....

خلاصه ات کنم آنیموس جان :این روزها سرد میباشد فراوان.هرچه هم شال گل درشت را محکم تر دورت بپیچی سردترت میشود.

فراغت میکنم این روزها.

یواش میبافم . یواش میخوانم . یواش مفیدم این روزها. خلا موسیقی را پر میکنم . صداها را بهتر میشنوم این روزها .

خواب دوتا درخت زرد هم دیدم...دیشب.

 

ماه دکمه جليقه اش را مي بندد و منتظر مي ماند...

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:41 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|