تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا

 

حالا عصراست و از بتونه كردن روزها به خانه مي آيم
و بودنت بوته اي است
كه به زندگي سنجاقك اضافه مي شود
تا مرگ روي زندگي ناچيز شب پره نيفتاده
بيا
تا كنار اين همه گياه وزمين و آدم
تنها نمانم
اين جا
اگرچه انتظار را با آهي كه پشت پنجره هاست
مي كشيم و تمام مي شويم
بيا
مثل آسماني كه يك عمر روي بام ايستاده
آخرين حرفم
نشستن كنار توست.....

 

شعر : گرانازموسوی

photo by Chris Blaszczyk

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|
مرسی اقای عکاس! بابت این فوران فیروزه ای!  آه که چقدر جایش خالی بود در روز مره گیم.....

هزاران بار شادم !

 

 

آبی بلند خلوت ما را می آراید......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9:36 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
9
 

 

عشق تنهاست

و از پنجره به بیابانهای خالی از مجنون نگاه میکند.....

 

 

شعر فروغ

عکس از محمد شیرانی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:41 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|
وا ی ی ی ی ی....از شنبه ی در هم تنیده الیاف را اینهمه گونه گون....پر آدم ! پر مهندس ! پر وعده ...

وای ی ی ی..... چه خوشحالم اینهمه وعده ی الیاف را ! چه صنف مهربانی! که اینمه لطفشان نثار ولع من به انواع تابیده و نتابیده و تاپس ( امروز یاد گرفتم این را !) شد امروز.....

مرسی دخترک همکلاسی که مهندس هستی اینهمه و ازین کلاس زبان بیگانه همنشینی تو ما را بس که اینهمه لطف آلودم کردی امروز و مرا به جامعه ی نساجانتان معرفی کردی اینهمه مهربانانه!

استاد شیسک و جذابتان هم که...!!! آه اگر میدانستی چه شادم امروز را ! حتی وعده ی الیاف مرا هیجان میدهد از هرچه بیندیشی بیشتر! حتی پرفیوم...اره؟...نه؟...هم اندازه!

تازه یک سبز هم گرفتم...یادت که هست نارنجیش را!وعده ی باقی رنگ ها هم ماند تا پنجشنبه!

مه تای مه تای من! که امروز اینهمه کسل کردی ظهر داغت را با دورگردی بین اینهمه اتفاق بی فایده و بی لذت برایت ، که من اینقدر دوست بیخودی هستم که وعده ی هاي دیدارم هم شده هر جا که کاری دارم و دوستیم باری شده بر دوش دوستانم .ان از پنجشنبه كه اوار ساناز و سميرا شدم و اينهم از امروز كه اگه نيامده بودي چه داغ و سنگینی بود امروزم...

من چه خوشبختم اينهمه دوست خوب را !

من چه خوشبختم اينهمه الياف را !

 

عكس : يكي از رداهايي كه براي پايان نامه ام بافتم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 6:21 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

می فرسته : ازین ورا...

می فرستم: یه کتاب موزیک...

- می خوای؟

- نه،نه،می خوندم....

- خیلی وقت نخوندی پس...

-آره

 

آنیموسم بی حوصله شونه می ندازه بالا: که چی؟نگاش می کنم:دوست کهنه می خوام....روشو میکنه به پنجره : برو بابا!

می فرستم : نمی یای دانشگاه؟

می فرسته: سر کارم،به شدت...

چشمامو می بندم،تقسيم بندي موومان توضیح میده،بچه ها یادداشت می کنند.بلدم .خمیازه میکشم.نگامون گره می خوره هول میشم...

- زود گذشت

- زندگیٍ...

-حالا من خیلی وقت چیزی نخوندم، تو هم یاد دوستای قدیمیت نمی افتی؟

-دوستای قدیمیم دوست جدید پیدا کردن...

رو سن سازاشون امتحان میکنند واسه شروع....از کنارمون رد شد،جلوتر نشست،نگاهشو دیدم.بروش نیاورد.می پرسه می شناسیش؟می گم استادم بود یه زمانی.خوشش نمیاد.همدیگر می شناسن...

ازون به بعد کمرنگ شد.

آنیموسم میگه : قبلش پررنگ بود؟

توکاتای باخ تو کلاس می پیچه،دربارشون توضیح میده...

می فرستم:دوستای جدید گاهی جوری محو می شن که انگار نبودن ودوستای کهنه...

اومده دانشگاه.حالم بده.نگام میکنه. _وسایلتو جمع کن بریم. میریم. کوچه پس کوچه ها.یک کافه بازمانده از نسل بارای کهنه.

تو باواریا لیمو و نمک میریزه.چشمامو میبندم.سر می کشم.گلوم می سوزه.چشمام هم.

هیچی نمی پرسه.هیچی نمی گم.خوب میشم...

می فرسته : درست تموم شد؟

_ترم آخر دیگه.

تو خیابون راه میریم..

میگم راستی پیشت بمونه... آشفته میشه.تو مستی فاشش کرده.آره ..نه...یادش نیست..شایدم نکرده...

مبهوت میشم.از تفننی که اون تو مستی تاب سنگینیشو نیاورده ...

دور میشم.می بینمش.تو راهروا.بین قفسه ها.راهمو کج میکنم.دور میشم.

 

.اینبار سکوتش آرومم نمی کنه...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:13 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: اوهام|
 

و سر انجام هنسل و گرتل به خانه برگشتند و دخترك هم با يك خروار لباس نو و رنگارنگ و با ربط و بي ربط راضي به رفتن به ميهماني بزرگ شد . با چشمان گريان و فين فيني و سه دستمال بزرگ خيس و به زور دگنك به خريد رفت و با لبخند گشاد و كلي رنگ و پارچه و چين و دكمه باز هم به ضرب دگنك از فروشگاه بزرگ بيرون امد.

تنها چيزي كه در دلم ماند كلي لباس هاي بنتون لعنتي كه هرچه تلاش ميكنم دست دلم نميرود يك خروار پول معصوم را راهي لباس هايش كنم ! لعنت به بنِتون و البسه اش ! آتش بگيرد خودش و فروشگاه بغليش كه اينهمه لج مرا در مياورد !

يك روز به ته دنيا مانده باشد ميروم و ۱۲۰ دست لباس ميخرم از خودش و بغليش!

دلم چكمه ي قرمز هم خواست! يوهو! وسط ِ وسط ِ وسط ِ همين گرما.....

 

 

عکس : از مجموعه ی طرح های ژان پل گوتیه که بر اساس نقوش تتو بود.گمونم بهار ۹۷.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:21 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

عصبانیم : ماکوی نو ام شکسته.هیچکس مسئولیت شکستنشو قبول نمیکنه !!!!

عصبانیم : به زور میخوان ببرنم عروسی.نمیخوام برم!!!!!

غم.....

اندوه....

ناراحتی...

خشم....

عصیان.....

دلم میخواد جیغ بکشم.....

وااااااای ی ی ی .....چرا هیچکس منو نمیفهمه ...........!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

اه كه چه گرمايي فرا گرفته بود اين روز زيبايم را كه اينهمه سر شارم و شاد....تو صبح ها زودتر از همه صبح را خوشم ميكني دخترك سحرخيز! ميخندم هر روز، زود صبحگاه گفته هايت را!

دكتر صندليم را عقب ميكشد يه لحظه انگار در كافه ام ! در دلم ميخندم! بيرون از دلم هم!

دلم پياده طي كردن راه را ميخواهد.فوران گرما و كوله ي سنگين منصرفم ميكند و رضايت ميدهم همان چند قدم را. حوصله ي گلايه هايت را ندارم و كافه ات را دور ميزنم ! آه كه چه قدر نبودنت را شادم !

همه ي كتاب ها را برده اند و سهم من از انهمه كاغذ خفته در قفسه ها ، كتابي كه به نام من گمشده!بيچاره شدم گويا!انهم لاتين!

مگر خدايان و رحمتي.....

تمام روز هيجان كافه ي محبوبم و فوران موزيكش...امروز جاز....آه كه من چه خوشبختم......

همان يك ساعت تمام هفته ام را كافي ست.هي قابها را دوباره و ده باره سياحت كنم و جاز بگوشم و لذت و نمك و ليمو بنوشم و بشكافم اينهمه لذت تنهايي و بي معشوقي را براي اقاي عكاس.احتمالا بي فايده.نه اقاي عكاس من معده ي سالم و اينهمه دختركان معشوقه ام را به همه ي ان احساساتي كه هي تشريح ميكني و الياف و دستگاه و اتاقم و خلوت پاكش را به جميع جاهاي پر ادم و نوشيدنيهاي شادكننده و هرچيز و هر اتفاق كه بين ادم ها مي افتد و من دوست نميدارم هزار بار ترجيح ميدم. كه من گلوله ي پشمي را و دسته ي ابريشمي را با همه ي ابناي بشر تعويض نميكنم كه نميكنم!

وجبي بالاتر از زمينم امروز....

 

اينقدرشمع نكش
اينقدراز ديوان خواجه مثال نياور
اينقدرلاف سوختن پروانه را نزن
برو پاى برهنه در آفتاب بايست
تا مثل من تاول بزنى
چقدر گفتم از درون آتش گرفته ام
باور نكردى
برو, برو جهنم را از نزديك ببين
اما بدبخت گرما اينجاست
زير خاكستر قلب من!

شعر : مانا آقايي

photo by by Pavel Krukov

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:56 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

كنار تو مينشينم و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا ميشود......

از تو مينويسم . از تو براي تو مينويسم ، تو كه از ميان آوار ديوارهاي بنفش زاده شدي. نيستي.ميدانم. اين روزها را ميهمان درختان شده اي تا توت بي دانش بچيني ، اب بي فلسفه بنوشي و دماوند را سير كني.

من به سيبي خوشنودم....

تو كه از ميانه اواره هاي بنفش امدي ميانه ي كسالت ظهر و انهمه دختركان مضطرب ،امدي ، انهمه ارام با پيراهن گلدارت ، با دو گيس بافته ات در همهمه ي شالي كه فرا گرفته بودت...آه كه چقدر خواستمت....اي بي نهايت ِ بنفش.

وا‍‍ژه هاي تو فرش ايراني است...

سه روز نيست بودنت و سه هزار ساله ميشناسمت.خنده هايت را. انگشتانت را. لمس نگاه كردنت را. اينهمه حرف هايت را.هيچكدام تازه نيست وهمه هست.همه را ميدانم و هيچكدام را نميدانم.

دلم به بوي تو اغشته است....

يادت هست؟ هيچ بوي بادام نميدادي اينهمه غصه نخور.من انقدر محو بودم كه از تو جز تو نديدم.نه طرح هايي كه همراهت بود و نشانم ميدادي.نه عكس ها.دروغ بود اگر نظري دادم. جاي ديگر بودم . لابلاي گل هاي بنفش پيراهنت.همه را سياحت كردم .دانه دانه.تك به تك. گم شدم در هر چين. خستگيم . بيماريم . در همان اندك ساعتي كه بودي .ميان مكث هاي كلماتت.انهمه طولاني. ميان خاطرات مشتركي كه نبود و بود.

سايه ي مني. تو كه از ميان ديوارهاي بنفش زاده شدي.

چون اينه اي از تو لبريزم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:55 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
درین گیر و داد و این روزهای وحشتناک ، دلتنگی  پسرک پیانیست  کم بود که انهم چون صاعقه ای از اسمان بارید و من هم که تنها گریزم فرار از دلتنگی ان هم از نوع کهنه....هیچ حوصله ندارم بازی تکراری را با تو دوباره اغاز کنم که  نتیجه اش از پیش معلوم است ! خط خطی روی اعصاب منو و احساس خودت...

هر شش ماه یکبار بیماری دوری زدگیت عود میکند ! اه....فراموش کن این قصه ی کهنه را !

حوصله ی تو و اصرار ها و کلافه گیها و هیچ چیز و هیچ چیزت را ندارم که ندارم که ندارم !!!

نیا...نگو...دلتنگ نشو.....

برو پی روزمره گیت ! بی من ! هیچ حالیت میشود؟ ؟؟ گمان نکنم....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 11:32 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

دو ساعتکی زودتر رها شدم از حصار دیوارهای گلی رنگ که به لطف رنگرزی های پی در پی بنفش ان دوران نیست و دیوار خاطراتش اوار نمیشود به جز دخترک که انهم به لذت چای و لیمو و گردوی تازه ی هیجان الود عصرها در.....

این دخترک دوست جدیدم را هم که تازه وارد صفحه ام شده و شاگرد خواهر استاد است و این همه متفاهمیم دوست دارم . فراوان...

چه قدر خسته ام این روزهای شلوغ و پر آدم را بی نتی حتی . انقدر که اصوات رادیوی تاکسی را با ولع شنونده شوم . کاش بگذرد این دوروز هم و من بمانم و دستگاهم و الیاف پشم و ابریشم و  شوپن و اسکارلاتی و گروبان و دیوس و ....

 کاش بیماری دست بردارد از سرخستگیم .....

 

خاطره ها
عکس ها
امروزِ پُر کلاغ

باد
در هم آمیزنده ی جهان
سه روز است
شیار‌های گونه‌ را
می خراشد
چشم بر هم نگذاشته‌ام
میان گنگی کودکی و بُهت این لحظه
پیوندها سنگین و کِش آورند
و شب بوی ترا آورده است

در کدام سوی ماه نشسته ای؟

با باد چه می‌کنی؟

روشنک بیگناه

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
تمام روز را در حسرت يك ذره شوپن...يك جرعه ...بگو لحظه اي...شمه اي...دقيقه اي....

خستگي روزو بيماري مضاعفش مجالي به شبم نميدهد.

 

پيش بيني
فرو پاشي من است....

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
هیچ دلیل این رفتار احمقانه ات را نمیفهمم ! تمام این سالیان گذشته را هم نفهمیدم . نه ان فوران دوستیت را. نه این نگاه سردت را که نیاز من به هیچکدامشان نبود و تو هم کسی نبود اینقدر ناگهان زده !

چرا ؟ ؟ چرا آن؟ چرا این ؟

 

من که ابله بودم و  اینهمه صادق بودمت و هر چیز را و همه چیز را اینهمه اسان شريك تصميم هايم میکردمت . تو که ....

 

وای که من چه قدر ساده ام...

هنوز هم انجا میروی؟؟ ؟ روي ان ميز....

 

نمیخواهم باور کنم دوستی شدیدت به من فقط به خاطر عشق احمقانه ی او به من ...

اینهمه سال که گذشت .چرا همچنان تلخی؟؟؟

 

.نه. تو كه دوست من نبودي.جنون خود آزاريت را در محبت به معشوقه ي کسی ارضا ميكردي.تو كه دوست من نبودي...تو كه دوست من نبودي....تو كه دوست من نبودي....تو كه دوست من نبودي...

باور ميكني كه هنوز باور نميكنم؟؟؟؟

لعنت به من و این حفره ی عظیم. که پر نمیشود که نمی شود که نمی شود....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
بیماری بیگاه میرسدت و ناگهان تویی و هوس بستنی و گلو درد.هوس کارامل و گلو درد. هوس غذای خوشمزه ی سفارش دوستان و گلو درد. ظرف پای میوه ی روی میز و گلو درد.....

هرچه از کنار پنجره داروخانه را کشیک دهی در تمنای قرصی و دارويي كه تسكين دهد مگر اين گلوي دردناك را ، بي فايده است.داروخانه از چشمان منطقت هم بسته تر است....

 

 

سرفه هم
که می کنم

تنهایم.

 

اوزاکی هوساي

photo by kim weston

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 10:18 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
 

چه قدر میلرزی!

انگار زمین لرزه ای را سرکشیده ام.....

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:3 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
8

 

 

این روزها

با هر که دوست می شوم,احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:46 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

تمام صبح هي پله هاي ساختمان دكتر نشين را بالا و پايين كني مگر سپيد پوشي پيدا شود و تو را ازين سردرد ها و سرگيجه ها و سياهي هاي گاه به گاه نجات دهد.نتيجه اش انبوه قرص ها كه تلنبار ميشود و كاغذي چسبان بر ايينه كه هي روز و ساعت و تاريخ هر قرص را ياداورت شوند...

تحملم نمي ايد اينهمه ازمايش و دارو و ازمايش و دارو......

سهم ما هم از خوش نشيني ها ي خوانين قشقايي گواترشد و از انهمه ثروت و خانواده ي اصیل و نام فاميل فراموش شده اش، آسم !

حتي پسرك دارو فروش هم از دوباره و دوباره ديدنم خنده اش ميگيرد . خنده دار تر ازمايش صبح كه از حالا ميترساندم ديدن انهمه خون ، دادنش كه.....

مرسي اقاي دستگاهي براي چله كش زيبايم ....

مرسي دوست جان تازه از فرنگ برگشته كه اينهمه مرا فراموش نميكني....

مرسي همكلاس جان كه بعد از كلاس پايه شدي و همراه من از مرز انهمه مامور گذشتي _به لطف مانتو ي بلند ومقنعه _ و كارامل فروشي محبوبم را با من ميهمان شدي....

مرسي هوا كه اينهمه خنك و مهربان بودي....

مرسي خدايا كه زنده ام.....حتي با اين سردرهاي گاه مدام.....

 

خدا كند امسال همه چيز به روال عادى برگردد
خدا كند چنگيز تازه اى از راه نرسد
خدا كند كسوف دائمى نشود
خدا كند ما را به سياره اى دورتر نفرستند
مى گويند زمين هنوز بر شاخ گاو مى چرخد
من با خودم عهد كرده ام تا تحويل سال بعد يك نفس بدوم
در خواب و بيدارى يك لحظه نايستم
به پشت سر نگاه نيندازم
به هرچه برسرراهم سبز شد شك بكنم
و هيچوقت به جز دروغ هيچ چيز نگويم
حتى به چشم هاى گرد خودم در آينه......

 

شعر : مانا اقایی

photo by Anat Cohen

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:16 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

امروز .... امروز ... امروز....

اينهمه داغ . دوسالانه اي كه عرقي از شرم بود بر پيشاني انجمن طراحان _ چه خطري از بيخ گوشم گذشت كه كارهايم را روانه شان نكرم اينهمه افتضاح !_ همصحبتي با اقاي عكاس كه لذت بخش بود و دليلي بر انهمه فرار نبود گويا .از همه بهتر كيك سيبي اينهمه تازه و پسرك دندانساز حق داشت كه خوردنيهاي موزه بزرگ هميشه از نمايشگاه ها يش بهترست .ما كه اساسي خجل جامعه ي طراحان شديم با اينهمه خلاقيت !!! نو اوري !!!! طرح هاي بديع !!!! واي كه چه مصيبتي شده اين لباس بازي درجامعه ي هنر زده ي ما ! جاي مادموازل شانل خالي.......

امروز .... امروز ... امروز....

ناگهاني رفيق كهنه ات را در كافه ببيني و ناهار را با همه و هيچكس با لذت ببلعي كه سفارشي براي تو ميزنند و دستمزدشان هم لبخندي كه به عرش ميبردشان و انهم كه نثارشان ! ما كه بخيل نيستيم.....

امروز .... امروز ... امروز....

در ميان خنده و موسيقي ...در ميان ادمياني كه رفته و ادماني كه مي ايند ....در ميان هياهويي كه كافه را گرفته ...در ميان شلوغي و ازدحام .....در ميان فانوس هاي نو و تابلو هاي كهنه..... در ميان همه وهمه....زنگي كه فقط بودن تورا انطرف خط ها و خطوط نويد ميدهد و نفس من كه بالا نمي ايد و مبهوت که مدتهاست اهنگی را فراموش كرده بودم که فقط برای تو میزند در ميان اينهمه نبودنت ....

امروز .... امروز ... امروز....

.خلائي كه ميگيردم نبودنت را و تويي كه همچنان از پشت اينهمه خطوط زنگ ميزني...زنگ ميخوري ..... مني كه همچنان ناباورم حضور تورا پشت خطوط...پشت مرزها...مرزهاي جغرافيا و مرزهاي اخلاق....اينهمه دور...اينهمه نزديك.....

كاش باور نكني كه دلتنگت نبودم و به يادت هم .كاش زودتر چهارشنبه مان بشود . به سفرمان برويم فراي مرزهايي كه اينهمه دورمان كرده اند.سفري كه مال ما بود ....

يادت هست.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 7:21 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
اتاقكم به لطف مامان جان دیزاینر دوباره قابل سکونت شده و ازان حالت تلنبار الیاف درامد . منظره ی بافیدنم هم انبوه درختان کهن...چه پاییزی بشود...وای.....

مُردم بس که درباره ات تجدید نظر کردم ،  دستکم روزی ۷ بار ! هر بار چیزكی یاد اورم ميشود و سر تصمیمم را می پیچاند . كاش اينهمه ترديد من و اصرار تو نبود.....

چه شبی بود امشب.حتی گرشوین و راپسودی آبیش فورانم نداد.مگر ناظری عزیز دریابدم و فیلسوف جان مردد و ان دیالکتیک تغزلیش.

ميمانمت عجالتا تا ببينيم چه ميشود.....

 

 

قرار ندارم

در هجوم این همه باور.

و نزدیک است دیگر،

باور کنم

اعتبار هیچ باوری را

تا حال

باور نکرده ام...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:1 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
آه ازین سردرد های ممتد...طولانی....کشدار...ملال انگیز...روز خراب کن...که رها نمیکندم این روزهای گرم و منم که پایه ی گرما خوردگی دائم...

کاش این تابستان رهایمان کند و برود پی ازار قومی دگر ! حتی هوا هم دیوار مارا کوتاه تر از بشریت گرفته !

وای که چه ازدحامی.....

جامعه ی فرهیخته همه عتیقه باز شده اند ! کلاه فروشندگان هم که خوب گشاد  و نتیجه اش هم  بازگشتی مفتضحانه با دستی خالی !  

ــــ مـــــــــن الـــنــــگــــــــــو میخواستــــــــم.....ـــ

صبر میکنم...صبر میکنم  تا به ولایت خودم بروم و مهمان بازار کهنه اش شوم  با  انهمه رنگ و زیبایی و النگو !

 

کاش کسی جرعه بارانی مهمانمان کند.....

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 8:53 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

آه که چه قدر باید در انتظار آن لحظه ی نادر نشست،چقدر....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:48 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

چه روز پر فورانی !!!

وای....وای ... وای..... که چقدر خوشحالم ! بعد از ظهر روز یکی مانده به اخر را در كافه ي دنج و امپرسيون زده با پرنده جان و اينهمه اسمان و ريسمان .

گالري استاد جان پر از عروسك ها ي دخترك و هنر ويدئويش انهمه لوس ! پر از دوستان و پسران دوستانشان كه اينهمه گرفتار همند كه حتي وقت هنريدنشان هم نمي ايد!  خوش به حال خودم اينهمه تنها !

واي...واي...واي....كه چقدر دعوت استاد را به كار دادن براي نمايشگاه در كاخ بزرگ خوشحالم و از فرط خوشي گزگز بال را روي شانه ام حس ميكنم و انقدر لبريزم كه تنها چاره اش رقيق شدن در كوچه ها و خيابانها و تقسيم كردن فوران هيجاناتم با جويها و كف پوشها و ماشين ها پله هايي كه به خانه ميرسند و پله هايي كه به اينده راه ميبرند ! انهم در كاخ بزرگ !

 واي كه .....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند

تا برهنه نباشم

اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند

نمي داند

گاهي ماهي تنگ

عاشق نهنگ مي شود

بي هوده سرم داد مي كشند

نمي دانند

ديگر ماهي شده ام

و رودخانه ات از من گذشته است

نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم

و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند

نفس بكشم

حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند

رد بوسه ات را پيدا نمي كنند......

 

شعر : گراناز موسوی

photo by Bruno Bisang

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|