|
تو كه امروز گالري استاد جانم را پايه نشدي و با دوستت راهي دِيت شدي و من ماندم در كف ! اساسي! خواب ظهرگاهان را هم كه به لطف تيليفون هاي مدام كه يكبند موسيقي هراسناك جنگير را طنين انداز ميشود _ موزيك قحطي است مگر؟؟؟_ و دوست ِ دوست جان و خود دوست جان كه احضارمان كردند و منم اساسا پي بهانه اي كه شانه ام را از بار امتحان سبك كند در كمتر از 7 دقيقه ميزم را اشغال كردم و كافه ي خلوت هم كه به محض ورود من هربار و هربار به سرعت بشرالود مشود و مايه ي تفريح همه شده و مايه ي حرص من ! كلي جايت را خالي كردم در دلم و روي صندليت هم كيف گذاشتم كه كسي ننشيند و تو بيايي و ....! هركه تو بخواهي! من هم كه كلي بطالت كردم وسط انهمه شلوغي و رفت و امد و موسيقي هاي خوب خودم و كتب خزعبل انها كه گمانم همه را از بر باشم ديگر بس كه هي با التماس مرا ميكشانند اين مت و پت _ كه تو هنوز ان يكي را نديده اي و بانمك است و امروز حسابي بد خوابم كرد و من هم بي عذاب وجدان عازم شدم به صرف يك خروار بستني و شكلات و ژله و چتر كاغذي!_ و هي اين خزعبلات را تكراري خواندم و اخرش ميشوم همقد كوئيلو و امثالهم...اه..اه...اه.... و همه ي اينها به كنار..... من همچنان مرددم!
کافه بازی را با تو و دخترک همزادت دوست میدارم که کوچکترین شباهتی به هم ندارید و هردو این همه مهربان با روسری زیبای سوغات شهر دور که اینهمه زیبا ! اینکه بینابین میزها و رفت و امد صندلی ها گم شوم و بشریت را دید بزنم دور از چشم پسرک دوست جان که هرا را ماند از فرط حسد و دخترک جان غمگین که اتش به اتش دود میکند و میگذارم تا با غمش خوش باشد که قصدی به شادی زورکی و خوشبختی با دگنک نیست که هرکه هرچه در حق خود روا دارد غریبه ها هم امتداد میدهند.نه کمتر و نه بیشتر. بد کتابی بود این کپسول یونگ و کی یرکگور را هم که هنوز وقت نکرده ام و وسوسه اش ولم نمیکند و عجالتا تشویش امتحان سایه اش را از سر روزها کم نمیکند که نمی کند... چه روزهای لخت وکشداری شده این روزهای داغ...بی تغییر...بی هیجان..بی لذت....کاش شهابی ثاقب بیفتد درین کسالت روزها یا بارقه ای حتی . با ریش و موی بلند !
کاش چشم به راه کسی بودم
ان وقت نه این اینه غبار الود بود و نه این گلدان های شمعدانی میخشکیدند کنار کسالت عقربه ها دراز کشیده ام و بیدار نمی شوم و خورشید پشت پنجره يرقان گرفته است....
آنيموسم ميگه مثلا كي؟ ميگم نميدونم... اتنا ميگه من ميدونم! ميگم : كسي از شما نپرسيد... انيموسم ميگه : خودم ميدونم.ميخوام ببينم اينقدر پررو هست كه خودش بگه.... ميگم نه ... اتنا ميگه : هستي نازم.... ميگم : آره اصلا هستم! آنيموسم ميگه : اينقدر منتظر باش تا..... ميگم : تازه....قرار بريم زيبا كنار ! دوتاشون ميگن : زهر مار ! من چه طفليم....حتي عناصر وجوديمم دركم نميكنن.....
کجای جهان رفته ای؟ نشان قدم هایت چون دان پرندگان همه سویی ریخته است باز نمی گردی ، ميدانم....
۶ معتاد را اگر ترک دهم و جان ۳ نفر از مرگ نجات داده و ۷ تن را از خطر تصادف برهانم و دو عاشق را به معشوق برسانم و سه عروسی را سر دهم و وام ازدواج ۸ نفر را جور کنم.....
با ۹ امتیاز و دو تا چراغ روشن میرم مرحله ی بعد ! اخر داستان سنگ صبور چی شد؟؟؟؟ گمونم ترکید !
خبر شدي ؟
شعر از گراناز موسوی photo by Douanier F شبانی که تا نیمه بیدارم و غلط میزنم و غلط میزنم و نه خوابم میبرد ونه بیداریم.نتیجه اش هم کسالتی به کشناکی تمام روز.... دخترکم را از بستر نقاهت عشقزده گی بیرون کشیدم که آداب دوستی را دستکم برای این چند رفیق خوب به جای اورده باشم که دیگران هیچ خیری ندیدند از رفاقتم و مگر همین چند نفر از اتشی که برای بی معرفتان افروخته میشود شفاعتم کنند! تازشم ! تو که گریان نبودی دخترکم! اینهمه منطقی! اینهنه عاقل ! اینهمه محکم ! افتخار میکنم تصمیم محکم گرفتنت را که خوب میدانی ضعفا را دست که نیمیگیرم هیچ حتی نیم نگاهی هم نمیکنمشان مگر از نوک کوه المپ! یا صاف میسپارمشان دست دکتر جان روانکاو! و اینکه عصر اندوه بلعیده ام را همه تان فهمیدید و من منکر کل قضایا شدم و پسرک دوست جان که نیشتری زد و یعنی انقدر با هوش هست که..... به هر حال انچه تا ابد بلند است دیوار حاشا ! چه مصیبتی شده زندگانی وسط این گرما و دخترکان داف که رفیق جانم را به اندازه ی درازنای کافه از من دور میکنند و حتی تلفن های همه تان که اندوهزده رفتنم را سه تایی با این مغزهای طفلیتان سه ساعت بعد دریافتید و اینهمه توجه تک تکتان را دیگر چه سود.... بازهم گلی به گوشه ی جمال فیلمساز عزیز که هر از چندی میهمان دنیایش میکندمان با کلاه شاپو ها و موزیک خوب و تصاویر زیبا و پسرک جذابش با ان بازی بد و داستان های تکراریش که مرا لذتزده میکند. وای که چه روزهای عجیبی...
سر از دامان ابري شهر
شعر از نازنین نظام شهیدی photo by Charlotte March
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست کانکه عاشق شد ازوحکم سلامت برخاست هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشت نتواند ز سر راه ملامت برخاست که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست
پ.ن.یکی منو از دست آنیموسم نجات بده ! با اتنا ریختن رو هم نمیذارن من عاشقانگی کنم....
شعر : سعدی photo by Patrick Demarchelier اگه قول بدی. اگه چشمامو ببندم. اگه راست بگی. اگه من سانسور نشم. اگه تو حسود نباشی. اگه من شاد باشم. اگه راهمو نبندی. اگه من غمناک نشم. اگه بذاری خودم باشم. اگه وقتی سد شکست سیل نبردت. سیل نبردتم.... اگه خوشبین بشم.... اونوقت .... اونوقت میگم تمام دیشب بیدار بودم.... اونوقت میگم دلم همه ی اون چیزایی که گفتی میخواد... اونوقت میگم دارم وسوسه میشم.... بودنت ُ.... بودنم ُ... اگه بگم آره... اگه نگم نه....
مرا محاصره کن ای مه شکفته ی جنگل مرا محاصره کن ای نسیم تمشک مرا محاصره کن ای چراغ آبی دریا مرا محاصره کن مثل یک جزیره ی غمگین....
شعر عمران صلاحی photo by Dragos & Adela Manea4
دنیای کوچکی داشتم که تو گاه گاه از آن عبور می کردی در کافه ی نیمه راهی با یک فنجان چای دم نکشیده و مرا در طعم مکرر شیر و شکر حل می کردی...
شعر : شیدا محمدی photo by Leanna Weber
آتنا ۵۰٪
آفرودیت ۲۰٪ هستیا ۲۰٪ پرسفون.هرا.دیمیتری ۱۰٪
(در نهایت رضایت ) ــ ناراحتی؟ ( اندکی ملول ) ـــ نه. (بیخیال) ـــ من راضیم.... (چپ چپ) ـــ بله...چرا که نه....تنهاییشو من میکشم...رضایتش مال شماست ! (ملتمس) یه ذره بیشتر آفرودیت ... (همچنان بی خیال) ـــ نوبت فوران آفرودیتم میشه...صبر کن ...واسه امروزا بسه ! به موقعش..... ـــ قول میدی؟ ــــ قول!!!!
آدم رو قول آنیموسش حساب نکنه چیکار کنه ؟!؟!
آه که چه اشفته ام.... بودنت را در روزمرگیم و بودنم را در کافه ات که اینهمه شلوغ است که حتی فرصت معاشرتی کوتاه را میگیرد از ما . مرا میگذاری و اینهمه دلهره و اینهمه اشفتگی که هیچ هم به رویم نمی اورم و با رفقایت سرم را گرم میکنم و هردو دل خوش میکنیم به این لبخند های دورادور و عذر خواهی های مداوم توی خسته که از دور با چشم و ابرو حواله ام میکنی و من هم که این لبخند لعنتی از لبم کنده نمیشود حتی در اوج آشفتگی . که نمیدانم میخواهمت...نمی خواهمت....ماندنم می اید...نمی اید... عجالتا آتنا و آفرودیت بد به هم می تازند و من مانده ام این وسط با آنیموسی که کوچکترین شباهتی به تو ندارد و آرزوهایی که هیچ جوره به نقشه های تو نمی خورند و اخلاقیاتی که هیچ در مرامنامه ی تو جای نمیگیرد.... آه که چه اشفته ام.... کاش اینهمه اصرار مداوم تو نبود و چشمانت ، که تا بلند میشوم آنهمه اندوهگین میشود که حتی هیچ هم نمیگویی و من که بغضت را اوایل باور نمیکردم و حالا تاب نمی آورم باز مینشینم، ساعتها و ساعتها با این دو رفیقت و تو که اینهمه گرفتار کافه ی شلوغتی که مثل مور و ملخ پر شده از بوی بشریت که من اینهمه دوست ندارم و هیچ به رویم نمی اورم و مینشینم تا امدنت با اینهمه خستگی. که اینهمه ناراحتم میکند و تو که وسط اینهمه خستگی ات و اشفتگیم دائم و دائم اصرار میکنی و تکرار میکنی و خواهش که بمانم و بمانم و فقط بمانم و من که نمیتوانم قولی به دروغ بدهم و توان نه گفتن را هم از من گرفته ای با اینهمه مهربانیت و بی الایشی ات و اصرار های کودکانه و دلگرمی های مردانه ات که روی مفرغین مرا هم سرخ کردی و اینهمه اراده ام را سست.... آه که چه اشفته ام.... شروع رابطه ای که از امروز برنامه ریزی سالیانش را کرده ای و در نقشه هایت هیچ جایی برای اینهمه ارزوی من نیست و من ان ها را پشت کدام در بگذارم و راه زندگی تو را در پیش بگیرم ؟ ؟ مرا وسوسه ی این ازدحام نکن.... دلتنگ خودم میشوم....
من من من هيچ کس هستم!!! هيچ کس؟ : تو کي هستي؟ آيا توهم هيچ کسي!! پس ما يک جفتيم! نگو چه کسي گفته نگو چه کسي اعلام کرده (ما يک جفتيم) تو مي داني!! خنده داراست کسي بودن نه؟ يا دلگيراست کسي نبودن!! راستي ما دلگيرترازهميشه هستيم (قورباغه هاي تنها..... بيا نام همديگر رابيشترتکرارکنيم (قورباغه قورباغه قورباغه هاي تنها....... تا برسيم به ماه ژوين آنجا متولد مي شويم درباتلاقي بزرگ اين باتلاق سياه باشد يا آبي؟؟ سياه چه شگفت انگيز است!!!!
شعراز( اميلي ديکنسون ) ترجمه : ناما جعفري photo by by Michele Gereon
هفته ی اخر هم گذشت و من و دانشگاه عجالتا دیگر شاگرد و استاد نیستیم و دیگر در هیچ فهرستی نشانی از من نخواهد بود به زودی . نه غیبت ها را ضربدر میزنند کنار نامم ، نه نمره ای را در جایی میتوانم پیگیری کنم... شاید که برای ابد مرده ام !؟ شاید هم گذر کردم.... .گذر از دانشجوییت...گذر از امتحانات اسان و ژوژمان های سخت...گذر از شب بیداری های ژوژمان و تا صبح پاسپارتو کردن کارها و نقش ها و طرح ها و ...گذر از میز نورم که ان همه همدمم بود و شب ها و شب ها را با هم طرح زدیم و مچاله کردیم ،طرح زدیم و پاره کردیم،طرح زدیم و مغرور شدیم....گذر از انهمه گشت و گذار در کارگاه هایی که به نخی زنده بودند و شاید دیگر نباشند ...گذر از استاد مهربا ن طراحی گلهای زیر پا که اسلیمی ها و ختایی ها را به هم میپیچید و مارا مبهوت میکرد و مهربانانه و ارام راز شاه عباسی ها و ترنج ها و لچک ها را ذر دفترچه هایمان میکشید و میگفت و میکشید و میگفت و می کشیدیم .....گذر از سفال و کارگاه سردش که انهمه دوستش نداشتم که سرد بود خاک و گلیم میکرد و لعاب و کوره ی داغش که استاد فیروزه ای را به مراتبش میشناخت و سهم من از مراتب فیروزه ای ان همه قرمز و انهمه بی کرومات و نوبت کوره ای که بخشیدم .....گذر از شیشه و ان هرم گرما که شیشه ی مذب را به کام میکشید و و وسوسه ام میکرد که انگشت در ان رود مذاب فرو کنم و انهمه مردان مهربان شیشه گر با پوستی سوخته و دستانی قوی که نفسشان شیشه را رام میکرد و مرا مبهوت و استادی که از فرط جنس بدش دلاکان را میمانست نه شیشه گر ونیز دیده که هیچوقت نمی بخشمش برای دو ترمی که هدرمان داد با بی سوادیش.....گذر از مهربان پیرمرد کارگاه چوب که انهمه استاد بود و انهمه فروتن ....گذر از کارگاه فلز که انهمه اشک مرا دراورد و استاد خوبم که انهمه سال ها اتلیه اش را به هم میریختیم و خروار خروار طراحی میکردیم که استاد دفترچه را قبول نمی داشت و کاغذ را متری میخرید برایمان . کیف میکردم که با قلدری نصف اتلیه را برای خودم بگیرم که کارهای من زیاد بود و من بطری باز بودم و هزاران و هزاران بطری میکشیدم هربار و یک وجب از زمین بالاتر بودم که استاد تشویق کرده و اما کارگاه فلزش را دوست نمی داشتم و آبم با مس ها در یک جوی نرفت و سهمم از انهمه مس دو حلقه شد که همیشه و همیشه در انگشتم باشند .....گذر از پیر استاد کارگاه باتیک که نوح را میمانست از فرط پیری و اسکروچ را از فرط خست که سواد نداشته را چه طرفه ای برای بخشش! ....گذر از گلیم و گبه و دارهای کوچک و استاد مهربانی .... گذر از کارگاه خودمان .... که امن بود و امن بود. که یک سال و نیمی از درش بیرون نرفتم.که انقدر مبهوتش شدم که خودم هم باور نکردم .که انقدر غرقش شدم که بیرون امدنم نمی امد.نمی اید .... انهمه روزها ی کارگاه با پنجره های بلند رو به انهمه درخت و حوض .رو به همه که رد میشدند و گاهی میشناختی و دستی تکان میدادی و پری زنگنه ای که روان بود و شوپن برای گاه های تنهاییم . روزهای بارانی و روزهای برفی که انهمه با دخترک لباس بازی میکردیم و هر ایده را تقسیم میکردیم و چهارخانه های دامنمان را فرق میگذاشتیم و رنگ به رنگ شنل ها و کت ها و چکمه ها را ست میکردیم و دوتایی هی همدیگر را تحویل میگرفتیم و تعریف میکردیم و استاد ارتیست هم که کیف میکرد که اوهم بدتر از ما لباسباز بود و خودمان هم که در ابرها بودیم . انهمه شنبه ها در امفی تئاتر شانل و دیور و رابان وسان لوران و گوتیه و یاماموتو و کنزو را جویدن که استاد ارتیست دلش میخواست ما بزرگ باشبم که خودش بزرگ بود و انهمه ادم های بزرگ را به رخمان کشید و هی کتاب و کتاب و فیلم و عکس که از همه جا به کارگاه ما سرازیر بود تا سرعتمان درین سراشیبی کند زیادتر شود که این شیب انقدر ارام است که گاه رفتن را فراموش میکنی .... که استاد خود بزرگ بود و بزرگ بود.... خوشبختم . که جایی ایستادم که برای امروز بهترین است . یک وجب را هم اشتباه نرفتم . کم نرفتم . کج نرفتم . تلف نکردم..... بماند تا فردا...تا فرداها.....
photo by Dragos & Adela Manea
من مستجاب می شدم
شعر ابراهیم منصفی photo by Bruno Bisang
شب شهر مه آلود است
ناتسومه سوسه کی photo Bruno Bisang امروز که آشفته ام و اینقدر پر از فکرم و پر از فکرم که حتی امتحان فردا را هم خواندنم هم نمی اید و انقدر نگران دخترکم که کلمات در سرم میرقصند و اینهم اخر عاقبت عاشقانگی در این اقیانوس دنائت و پستی و این لجنزار که عصاره اش را مردمان در شیشه هایی زیبا روی میزآینه هایشان دارند و هرصبح بوی گندشان جهان را پر میکند از حضورشان.... و من اولیسم را از کجا بشناسم اگر روزی بیاید و من فوران اندوه و تباهی را در سرخوردگی اطرافیانم از عشق باور کنم یا دم خروس را. که کمانی هم برای شناختنش نیافتم هنوز و امروزه روز تپانچه در دست همه میچرخد و مردمان بهتر از اهالی غرب وحشی سلاح را به هم نشانه میروند از حرف ها و کار ها و خیانت ها و بدی هایشان به هم که مگر اینها از کارمای اعمالشان نمی ترسند ؟ ؟ ؟ نمی دانم.....نمی دانم....... شاید من حق داشتم اینهمه روز اینهمه شب که روحم را در باغچه چال کردم و باغچه که گل دادنش نمی اید هرچه هم همه ابش دهند و من میدانم چرا و گمانم همچنان باید بماند در ان ته شاید که بپوسد و شاید که نه. که خوشترم خودم چالش کنم و تباهش کنم تا بیفتد زیر سم رمه ی بشریت که حتی پروردگارشان هم نمیداند با این سرعت به کدام عمق روانند که انچه من ازین فاصله میبینم دوزخ دانته را ماند و مرا میترساند و بشریت را نه.... میترسم از قرار امروزم با توی در هم شکسته که به بهای روحت با فندک پستی به اتشت کشیدند و من باور نمیکنم صدایت را که لرزان بود و مرا اشفته ات کرد دخترک دوران دبستان،دوران بلوغ ، دوران تازه جوانی که پس ازین همه سال چگونه ملاقاتت کنم اینهمه درهم شکسته، اینهمه فرو ریخته حتی در کافه ای خالی که من توان دیدنت را ندارم پس از اینهمه سال،اینهمه ماه ، اینهمه هفته و روز، اینگونه.... چه بگویمت که تسکین یابی؟ از دوستی؟مهربانی؟انسانیت؟روزهای خوبی و شبهای خوشی؟ که پسرک چوبی نشوم و دماغم دراز نشود...... حق با من نبود ؟ که اینهمه زمان را در اتاق زرد و زرشکیم خلوت کردم و دل خوش کردم به این صنمک های بر دیوار و قاب ها و عکس ها و قفسه ها و دل ندادم حتی به ان چند نفری که خود را پررنگ تر میدیدند که نبودند و تنها همبازی برای کافه نشیتیم بودند که صندلی ها خالی نمانند مبادا و هر روز ِ رفتنشان در لحظه فراموش شدند و زباله دان خاطراتم را انباشته کردم ازانواعشان و همچنان در خلوت این اتاق زرد و زرشکی دل میبازم به میز زیبایم و روان نویس ها و مداد ها و رنگها و کاغذک های رنگین و دل میبرم از مردان موسیقی ارمیده در قفسه ها و رویا میبینم دستگاه نو ام را و ایا من حق نداشتم اینهمه را و ایا عشق بازار متاع جنسی نبود؟؟؟؟؟ لبه ی گودال هول اوری به قطر زمین نشسته ام و نردبانی به عمق این گودال را نظاره میکنم که خیل مردمان شادان ازان به عمق میروند و همه را به رفتن میخوانند و گاه زیر پای هم را خالی میکنند تا سقوطش سریعتر شود و انان دست و پا زدنش را قهقهه زنند و همچنان پیش روند و پیش روند.... من آوای سحرامیز این سیِرِن ها را میترسم و در امتداد این مغاک هیچ نمیبینم جز عدم ، عدمِ ، عدم...... که این نردبان چه دراز است و چه شلوغ......
کاش می فهمیدی در خزانی که ازین دشت گذشت سبزه ها باز چرا زرد شدند خیل خاکستری لکلک ها در افق های مسی رنگ غروب تا کجاهای کجا کوچیده ست کاش می فهمیدی زندگی محبس بی دیواری ست و تو محکوم به حبس ابدی و عدالت ستم معتدلی ست که درون رگ قانون جاری است کاش می فهمیدی دوستی آش دهن سوزی نیست عشق بازار متاع جنسی ست آرزو گور جوانمردان است مرده از زنده همیشه هرآن در جهان بیشتر است کاش می فهمیدی چیزهایی ست که باید تو بفهمی ، اما بهتر آن است کمی گریه کنم ... کاش می فهمیدی.... کیومرث منشی زاده photo by Rarindra Prakarsa
....گرما را چه بگویمت که که دیگر حریفش نیستم حتی با این بارانه های گاهگاهانه که بی فایده است.راستی کافه ی پسرک را یادت است مدت ها نیمه باز ؟ اخرش باز شد و امروز ناهار را با بچه هامهمان اخرین ژوژمان دوره تحصیلمان بودیم به صرف ناهار و خنده و خوش نشینی در کافه اش و بهترش اینکه هنوز الوده ی بوی بشریت نشده و میتوانی مدت ها بی بوی گند دودشان بنشینی و بنشینی.کار سفیدم را هم نپرس که همچنان مانده است و میترسم تعطیل شود کارگاه و این کار همچنان بماند به دستگاه و بسیار نگرانم میکند . راستی نگفتم که اقای دستگاهی قرار است دستگاه جانم را بیاورد تا اخر هفته که امروزش گذشت و خبری نشده هنوز . تو هم اینقدر دلسردم نکن که نمی بافی و وقت نمی کنی و ازین چیزها ، که تو نیاز مرا به این دستگاه نمیفهمی با ان چرتکه ات.... میدانم که هرچه اینور و ان ور را به هم بدوزم بی فایده است و تو اینقدر زل میزنی که اصل داستان را بگویم . اینهم اصلش : که تو هم مرا خوب میشناسی و هم او را که من با این ظاهر سنتی به غایت مدرنم و او با این ظاهر مدرن تا خرخره سنتی و یادت هم که هست شدت فوران حسادتش را که انقدر مبهوتمان کرد و باورمان نمی شد اینهمه را و چشمت روز بد نبیند که هنوز همان است که بود و اصلا انگارش نه انگار که هیچ به او ربطی ندارد و از تو چه پنهان که ناهار را زهر مارم کرد بسکه پسرک طفلکی و بقیه را چپ چپ نگاه کرد و هی رنگ به رنگ شد و آخرش هم برای عصر احضار شدم و من هم که خوب میدانی یک وجب هم زیر بار نمیروم و اخر قصه اینکه زمین و زمان را با الیاف سنتتیک_محض اطمینان یافتن از استحکامش که مبادا چله شل شود که میدانی چله ی خراب تا ابد بد بافته میشود _ به هم دوختم و رادنوش طفلکی را هم به میان کشیدم که نشان به ان نشان که ان نشد این هم نمیشود و خودش هم خوب میداند و خودم هم خوب میدانم که تحمل این گاه به گاه شبانه روز کاری ها را و روزهای مداوم کار و کار و کارو مرد ها و زن ها و هی رفت و هی امد و نیمه شب و نیمه روز و کار بی زمان و مکان مرا ندارد و حق هم دارد و منطقی است و انسانی است و زیادند انها که تحملشان نمی اید و اما چاره چیست که من قید کار را نمیزنم ونمیزنم و نمی زنم و همچنان دستم را میزنم زیر چانه و مینشینم تا روزی اولیسم بیاید و بی انکه ناخن آزارش را روی دیواره ی روحم بکشد کنارم باشد و ان روز کی است ....شاید هیچ روز.... وای که نامه ام چه کشدار شد و چقدر حرف نگفت ات دارم هنوز و خلاصه بگویمت که : "ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ... با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
photo : Marylin Monroe, Jerry Strasberg (Actor's Studio), New York, Mars 1961 شعر : علی صالحی
پروردگار من!
شعر : ابراهیم منصفی photo by Abhijit Biswas
تولدت مبارک ...باشد که هزار ساله شوی و همچنان مرا رنج دهی...وقتی بودی با بودنت حالا هم که نیستی با نبودنت.....
عقربه های بیهوده ، در انتهای یک خورشید انتظار ، زیر بارانی که والس میرقصید . یک شب مانده در غروب ، پایین نیامد و به شوخی ...
چرا همیشه این "ات" .. به انتظار من متصل است ؟ !!! نه به تو ... نه به سایه ات ...
دیواره های زمان زانو بزنید . این مرد میخواند . آوایش را زانو بزنید . با تنی لرزان زانو بزنید . . . ارتعاش صدای این مرد را با تنی لرزان زانو بزنید . . . پهنای کلامش را با تنی لرزان زانو بزنید . . . . پروردگارم ! حنجره ی این مرد را برای صدا زدن بندگانت برگزیدی ؟ ؟ اکنون زانو بزن . این مرد میخواند . مقابلش زانو بزن....
اینهم از نمایشگاه دخترک در گالری استاد که هیچ به چشم تمی اید بس که زیاد شده و خوب شد که شیوه اش را رها کردم که همه ان را حرفه ای شده اند به لطف این رنگ های ال.بی که مدل به مدل است و هرکه از راه میرسد دستی بر رنگرزی دارد از نوجوان و ترشیده و یائسه و دلم کلی برای دخترک سوخت که نمایشگاهش اینهمه تماشاچی استاد داشت !! حق داشت دخترک عکاس که هر از راه رسیده ای به لطف شیوع دیجیتالیسم عکاس شده است و نه فقط او که همه ناراضی اند ازین بیماری ارتیستگی که شیوعش از انفولانزای مرغی هم سریعتر بوده و همه عکاسند و همه مجسمه سازند و همه طراح لباسند و همه دستی بر جواهر سازی دارند ودر هر سوراخ پنجره داری نمایشگاه هم میگذارند و چرا که نه ؟! ما هم که خر بودیم....اینمه شبانه روزدرس خواندن وهی مبانی خط و نقطه و سطح و هی طراحی و هی طراحی و هی طراحی و بوی گند تاریکخانه و خاصیت لباستخریبی داروی ثبوت و دستان پوسیده از داروی ظهور و دستان تا ارنج رنگی کارگاه های رنگ و هی ازین کارگاه به ان کارگاه و التماس به اساتید و تحقیر و تحمل وانهمه تاریخ هنر و این ِ هنر و آنِ ِهنر و....ماهم که خر بودیم..... عجالتا گویا فقط کسی پارچه نمیبافد بس که طاقت فرساست که حتی اساتید هم رها کرده اند و فقط ما همچنان په نه لوپه وار میبافیم ....باشد که پارچه بافی هم در جامعه ی فرهیخته ی ما همه گیر شود و بازار ما هم کساد این همه_ارتیستی سایرین ِهنر ها .....
پ.ن . پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار پیام دادی و گفتی......
پلان اول:کلاغ پر میزند پلان اخر:نویسنده به خانه می رسد
و شهرزاد همان گونه که داستان می گفت ، چشمش به نخستین پرتوهای سحرگاهی افتاد و از سر احتیاط لب از سخن فرو بست ...
هزارویکشب photo by Bruno Bisang
نگاه کن که چگونه نی نی چشمانم در جشن کوچ کبوتران نگاهت چه بی صدا ستاره می سراید و چه خسته اسیر سایه سیاه نمداری می شود.....
photo by M Swift
آن پرنده را که می خواند در سر من و مدام میگوید که دوستم داری و مدام میگوید که دوستت دارم من ان پرنده ی پر گوی پر ملال را صبح فردا خواهم کشت !
شعر : پره ور photo by Oana Ingrid |