تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا

 

 

زندگی گیلاس است.

مرگ هسته ی گیلاس است.

عشق درخت گیلاس است.

 

 

مرد بزرگ تولدت مبارک !

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

 

در بی چهره گیم امروز

هرچند خیره شوی

بازم نخواهی شناخت

پشت پیشانیت فرو مرده ام

دیگر مرا نمی شناسی.....

 

ابراهیم منصفی

photo by Paul Stamatiadis

 

 

smsهای احوالپرسیتم الکیِ ..... خودتی....

چه اصراری همه رو باهم نگه داری؟؟؟؟ اینقدر منو با این قضیه مورچه ها رنج نده.دلتنگی دروغیتو یاداوری نکن.کشدار و بی خاصیت.دروغین.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:55 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
ازیـــــــــــن سردرد...سردرد....سردرد.....

که هنوز رسما اغاز نشده فورانش داغم و داغم میکند و پسوندش هم که سردرد مداوم و ممتد که هیچ راه درمانش نیست و نه یخالودگی جبران مافات میکند و نه فنجان فنجان کافئین چه ملایم و چه قوی......

ازیـــــــــــن سردرد...سردرد....سردرد.....

که هیچ مفری نمیگذارد بسکه کابوسوار گوشه ی دامنم را چسبیده و به التماس هم رها نمیکند که نمیکند....

ازیـــــــــــن سردرد...سردرد....سردرد.....

که این تازه اول گرماست و امتداد گرما و سردرد و گرما و سردرد و.....

ازیـــــــــــن سردرد...سردرد....سردرد.....

تحملم نمی اید سه ماه کشدار را که سه روزم از سه ماه طولش درازترست....

ازیـــــــــــن سردرد...سردرد....سردرد.....

 

 

در سلول های بدنمان زندانی شدیم

من

مثل حشره ای

در دست های زمین

بی قراری میکنم.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

درهایم همه باز

                در انتظار تو...

 

 

چرا چنین دیر کرده ای؟

 

 

photo by edward weston

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

 

در ژرف تو
اینه ایست

که قفس ها را انعکاس می دهد

و دستان تو محلولی ست

که انجماد روز را

در حوضچه ی شب غرق می کند

در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم

 

شعر : خسرو گلسرخی

photo by Bruno Bisang

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
اگه آدم یاد میگرفت که ادم لحظه هاش باشه یعنی هر زمان هرکاری میکنه فقط و فقط به همون کار فکر کنه و روی همون کار تمرکز کنه سرعت پیشرفتش چند برابر میشد.......

 

اینو یکی میگفت که همزمان داشت رو چهارتا طرح کار میکرد......

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
که هیچوقت نمیفهمم این دخترک از کجا هوس  کیک های قهوه ای را در من میفهمد که لنگ ظهر با جعبه ای در دست و لبخندی گشاد از اسمان میفتد وسط کسالت ظهرگانه و مرا و شوبرت را و اگاتا کریستی را از تنهایی در میاورد که این خاندان عزیز جنبه ی تعطیلی دوروزه را هم ندارند و به سرعت اواره ی جاده ها میشوند و من میمانم و شوبرت و اگاتا کریستی که اینهمه روزگار نوجوانی را سپری کردم با او و این تعطیلات را نیز....

و اینکه دلم برای دستگاه نو ام میرود و اقای دستگاهی انگارش نه انگار . منم سر خودم را گرم میکنم   هی با کتاب ها و دگرگون بافیها و اشپزی که به نحو خجالت آوری افتضاح است و تقصیر من چیست که غذا را فقط علفجات نیم پز دوست میدارم و بشریت همه چیز را چرب و  شور و ترش وپر اب و تاب.... 

من که شاد که سرانجام عادت نمکخواری در حد مصرف هر ماه یک دریاچه از سرم افتاد اگر این داغخواری هم گریبانم را رها کند .... 

 

 

 

 

قرار ندارم

در هجوم این همه باور.
 
و نزدیک است دیگر،
 
باور کنم
ا
عتبار هیچ باوری را
 
که تا حال
 
باور نکرده ام
 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 7:38 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

مهمانی خلاقیت هم که حسابی دانشگاه را شلوغ و کثیف کرده که بلکه خلاقیت دوستان طراح صنعتیمان در راستای طراحی بادبادک و موشک فوران کند.جایزه اش هم شکلات و بلیط دو سر اروپا ! کاش رفیق کهنه ببرد .....

وای ازان پسرک که اینهمه حرف میزند و حتی فرصت سر تکان دادن هم نمیدهد بس که تاریخ و هنر و فیلم وادبیات و فلسفه و عنصری وذهن و عینیت و موسیقی و بیهقی و همه و همه را به هم میپیچد انقدر که سر رشته را در نهایت باید به تاسف از وضع سیاسی گره بزنی که اینقدر اینور انور رفته که راهی به بازگشت نیست و همصحبتی وزیر تورانیان هم از دست رفت بس که روده درازی کرد این پسرک ......همه ی اهالی دراماتیک وراجند......

گرمای هوا هم میزبان مهمانان جشن خلاقیت و ان شربت های "تو بنوش" که از فرط ویتامین طعم شربت سینه میدهند و استدلر هم که بجای فروش مایحتاجم محصول معرفی میکند ! انگار صد سال است با پر خاطره مینوشتیم و استدلر امروز اسمان را شکافت.

این شب ها دچار فوران طرحمو وسط هرشام و ناهار و خواب و اب خوردن و میوه چیدن و مو شانه کردن هی ایده هایم فوران میکند و مجبورم سریع طرحشان را بکشم  و توضیح نگاریشان کنم و کیست که اینهمه طرح را سرانجام دهد که هی هم میپیچمشان و همش در فکر تلفیقم و تکنیک بازی و استاد هم که بدتر از شاگردان هرچیزی را هیجان زده میشود و نتیجه اش احتمالا کلی دوبل بافی به محض ورود دستگاه جدید....جعبه ی ابرنگم همینطور ولوست که طرح ها منتظر نمانند مبادا !جور به جور بافی هم نتیجه اش شد تغییر بخش تئوری رساله از تاریخچه ردا به جوراجور بافی ها !!این بهترست باز.

منتظر یک خبر پنهانی از دخترکم که حدس میزنم چیست .خوب چیزی است ....چرا اینهمه یواشکی؟؟؟؟.....

 

حس میکنم درونم توطئه ای در جریان است....

 

 

photo by  Greg Gorman

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 6:59 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

روزت بزند و برق کارگاه هم بپرد و داغ ضبط و کولر راهم بدلت بگذارد.آنهم وسط بافیده ی جدید که متحول بافی شده بس که متفاوت شده حتی با کارهای قبلی خودم ! آنچه در ذهنم میگذشت نشداما ازان باب دل های استاد آرتیست است بس که جوربه جور شده !

چه روز پر آدمی ! ....میان آدمیانم و آدمیان را دوست میدارم.....

 بچه های چاپ که دانشکده را روی سرشان گذاشته اند و جوری همه چیزی را بسته بندی کرده اند که انگارشان نه انگار که کریستو نامی هم در جهان هست! هماییدنشان را هم که رفیق کهنه و دوستانش رفتند و من هم از مهمانی چاپیها همصحبتی دو جنتلمن گروهشان نصیبم شد که بسیار جنتلمنیشان را خوشم میاید که امروزه روز بسیار کم است ! یاد سال اول هم بخیر .....

اتلیه استاد هم که مثل همیشه ها پر از خرت و پرت و نقاشی ها و حجم ها و هر بار که میروم هی زمان مدید نرفته را به رخم میکشد و بچه هایی که میروند و من که نمیروم که طراحیم را به کفایت راضیم و روحیه ی جنگجو و نیمه صنعتی و دور و درازش آزرده ام میکرد . اینبار گویا از کارم راضی بود و خوشنود که به قول خودش بالاخره آرام گرفتم_بس که میپلکیدم _ که اگر ذره ای ناراضی باشد له میکند ُ رحم و مروت سرش نمیشود و اینبار از بیخ گوشم گذشت ! چقدر هم ادم دیدم از قدیمی ها و جدیدیها و دخترک سنگتراش مهربان و ان یکی با مجموعه ی گوشواره هایش که همه را امتخان کردم و ان یکی تصویرسازکه بسیار ناز است .

و لیوان ، لیوان چای جوشیده و کهنه ی اتلیه .منم که اساسا فنجان بدست متولد شده ام و بجز چای کیسه ای که هیچ جوره زیر بارش نمیروم هر جوشانده ی دیگری را میخورم و اخریش چای.....یاد روزهای طراحی هم بخیر.....

اول چهارراه دخترک دوران درس که از فرط چین و تور و والان پرده را ماند و دندانش را هم گوشواره گذاشته . وسط چهار راه پسرک وزیر تورانیان که هوارتا دوستش دارم و تنها کسی است که دیدنش خوشحالم میکند با ان موی حلقه حلقه اش و انگشتانی که به گفته ی  پاز ِ نازنین همه چیزی را به پرواز می اورد .پرواز دفش را دیده ام .عود را هم ندید شرط میبندم. با ان خاندان از دم ارتیستش و همه هم زیبا ! مثل ان دیگریشان که داریوش سوم را میماند که ده دقیقه پیش از نقش برجسته کنده شده...

 

پ.ن. دیروزمم مبارک.حتی اس ام اسی پنه لوپه ی تو بودن ارزش یاداوری داره.....منم که گل !! از تیره ی گَوَنان !

                             

 

 

من گیاهی را میمانم

که درین غربت و بیحوصلگی

با سر انگشتان ملتمسم

بتو آویخته ام

کاش میشد روزی

زندگی را با تو

تا تن سبز علف های بیابانی

و گون های تب آلود صحرا ها

گسترش میدادم....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

این هم امروز! آخرین روز چهارسالانه ی ما در دانشگاه که معمول شنبه ها در آمفی تئاتر و تاریکی و خنکا و اینبار به بهانه ی دادائیسم که بسیار خوشش میدارم و مخصوصا من ری را.و اصلا انگارم نه انگار که چرا جلسه ی اخری ما با دادا قاطی شد و اگر بیندیشم و همزمانی مرد زوریخی را هم مثال بزنم نشانه ای میشود بد اندر بد....

و من ترجیح میدم خنکا و تاریکی را و خاطرات هر شنبه را و گوتیه را و نوورئالیسم را و آرمان را و بوترو را و بالتوس را و هاکنی را و شانل را و دیور را و رابان را و و ....همه و همه و همه و همه ی انها که سیاحتاشن کردیم و حسرت کارگاهشان را حسرت آلود شدیم و بزرگیشان را غبطه خوردیم و خلاقیتشان را کیف کردیم و خمیازه کشان و هیجان آلود و کسل و شاد و بی حال و با حال همه ی شنبه هایمان را سپری کردیم و امشب که همه ی ان شنبه ها را تمام کردیم و گذراندیم دلتنگ همه ی تاریکی های امفی تئاترم که اینهمه شعورمان را خواسته و ناخواسته فورانید و تاریخی را که در کلاس فسیل استادها فراتر از امپرسیون نمیرفت که نمی رفت تا خود امسال کش دادیم به لطف استاد ارتیست که قرار بعدیمان را در پُمپیدو ی پاریس گذاشت و به گواه همه چرا که نه!!!

و دوستانمان هم که هی نامه ی پایانیشان را میدهند و ما میمانیم و اندکی، برای ترم بعد....اگر این اقای دستگاهی زود دستگاهم را بدهد و اگر تابستان وقتی برای کار داشته باشم....

و کار جدیدم هم که هیچ جوره به قشقایی ها نمیخورد و تمام مسیرهایم شده اینکه چطور این کار جدید را در رنگ بندی قشقایی ها بچپانم برای روز دفاع ! اساتید را هم که امروز به استاد گفتم فقط زنان با شخصیت دانشگاه های گوناگون را میدعوتم و پسرک همکلاسی که عجالتا نقش پیِرراسکین را در گروه کوچک ما ایفا میکند کلی خندید که مردان بیشخصیتند ! و من همچنان فقط زنان با شخصیت را برای داوری دعوت میکنم .چرایش را هم نمی دانم !!!!  یادم باشد  ملک جهان را هم بگویم با ان دبدبه اش و اسم گنده......شاید هم بماند تا نمایشگاه....حالا تا پایان نامه ....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:13 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

جمعه را نه به آن غمالودگی که فرهاد وعده کرده بود دور زدن که کسالت تعطیلانگی اش را با اتاق تکانی و سرورزدگی پنهانِِِِ ِدستگاه نو ام که بالاخره فردا برای سفارشش میروم کمرنگ کردم.

تابستان را هم که من با پارچه ی زردانه ام و هوا با داغی زودرسش به پیشواز رفته ایم که از شدت داغما جرات نکرده ام انگشت از پنجره بیرون کنم که به سرعت دچار گرماخوردگی میشوم و انهم این اخر ترمی ! حیف ازین کمد پر از پیراهن گلدار و چین دار و تاب دار و اینهمه شال های رنگارنگ ِ تک رنگ که حتی یکدانه هم اگر کمتر بود این داغستان را دوست نمیداشتم که نمیداشتم !

و تابستان را هم از نیمه بهار امدنش را کسل بودم اگر وعده ی دستگاه نو ام نبود و خیال کار فراوان _مثل سال پیش _ که تنها ده روز بیکاری را هم از طلوع تا غروب در استخر سپری کردم به هوای آفتاب و روغن و قهوه و آب خلوت و کناره ی شلوغ! که خدا هیچ تابستانی را مثل دو سال قبل نکند که تمام ادبیات یخ روس ها را از فرط بطالت و گرما نشخوار کردم.بماند که آخرش هم طلسم داستایووسکی دامن سلیقه ام را گرفت و هنوز هم که هنوزست خود را ابله میبینم و شب ها را سپید !

 

پ.ن. روز نوشته های من تنها در حکم دفترچه ی خاطرات منند و دفترچه ی یادداشتی برای خودم . پس اگر فهرستی از خرید هفتگی از میدان تره بار و ناله از قیمت الیاف و استرس کار نکرده و عددی که نباید فراموش شود و کتابی که به کسی سپرده ام و..... را اینجا دیدید نه جای انست که شما هم به خاطر بسپرید و نه واجب که نقد نظری پایش بنویسید .

بخوانید و بگذرید یا نخوانید و بگذرید . اگر حرفتان امد بگویید و اگر نیامد نگویید . "" که اینجا نه صفحه ای از خبرگزاری ایسنا است و نه تحلیلی بر مصائب بشری و نه مقاله ای سترون برای ازدیاد فرزانگی"" اینجا روزمرگی های کسی است.همین.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 9:24 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

من که اخرشم نفهمیدم دقیقا چه کتابی واسه دخترک گرفتم.یه چیزی بین تمدن و اهرام و فرهنگ و اوزیریس و هیروگلیف ! _باشد که دخترک که اینهمه مصر را دوست میدارد محظوظ شود_

این روزای داغ شدن عین ژنراتور تو زندگی من ! اول نوار زردا که استاد آرتیست اورد به کارم اضافه کردم.بعد کارای تاپستری منظر. امروزم که پایان نامه ی دخترک همکلاسی !

حتی اون پیرعجوزه که هدیه ی انتصا بش به ریاست دانشکده به دانشجویان کارشناسی منع استفاده از امفی تئاتر واسه پایان نامه بود فکر نمیکرد بعد ازینهمه التماس دخترک حالا خودش بخواد دوتا کار بخره !

نتیجه ی اینهمه فوران از نوک انگشتام شُره کرده رو چله کار جدیدمو حسابی گوریدش کرده.نگرانش نیستم میدونم با یکم ارامش و یه پری زنگنه خوب از پسش برمیام.اما نه چهارشنبه.هزار تا وای از چهارشنبه های کارگاه....پر از سال پایینیایی که ارامش کارگاهو با همهمه شون آلوده میکنن....

تا دو تا زندگی بعدیمم مدیون این استاد ارتیستم.که با این خلاقیت بی دروپیکرش که همه ی ایده های عجیب غریبمون فوران میده ازون تربیت باهاوسی دانشکده نجاتمون داد. 5تا ازین ادما تو زندگی ادم باشن بعد از خداحافظی با پنجمی میتونی سرتو بذاری با ارامش بمیری ! بس که کاملت میکنن.....

دوتاشو تا حالا رفتیم.....

 

پ.ن. دعای قبل از غذا : دعایا ! این دخترکان همکلاسی ما را ازین اشفتگی برهان بلکه این اخر ترمی رستگار شوند.آمین.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:1 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

تا انتقام از روزت بگیری تمام صبح هیچ کاری و هیچ کاری نکنی و تمام ظهرت به ضرب زور بخوابی و تمام عصر راک را تا انتها بلند کنی تا تمام منافذ اتاق را بپوشاند و دسته ورق را پهن کنی و هی رنگ ها را و هی خالها را و هی شاه ها را و هی بی بی ها را و هی آس ها را بُِر بزنی و پهن کنی و باز جمع کنی و یاز پهن کنی .دوباره و دوباره و دوباره...

و هربار که ریتم راک تند تر شود تو هم تند کنی و باز که کند شد باز تو تند تر کنی و دسته ی ورق را هی بُر بزنی و هی بُر بزنی و هی بچینیش و کمتر از یک دقیقه به خودت مهلت دهی که آس هدف را مشخص کنی و دیوانه وار همه ی خال ها را پوچ کنی تا آست را بیرون بکشی و باز خال ها را به سختی برگردانی. دوباره و دوباره و دوباره....

و اینکه خوشم می آید بی برنامه ورق ها را جابجا کنم و هی پیش روم و هی پیش روم و هی آس ها را نشانه کنم و ورق ها را بی فکر پوچ کنم و خال ها و شاه ها و بی بی ها و سرباز ها را پوچ کنم و دیوانه وار اس ها را در بیاورم و آس ها را در بیاورم وآس ها را در بیاورم وآس ها را در بیاورم دوباره و دوباره و دوباره....

و هرچه همه فیلم های ندیده را پیشنهاد ی بدهند و هی پارک قطور را یاداوری کنند و بستنی معروف بالا را و دیدار ادم ها را تو همچنان ورق ها را هی بُر بزنی و هی ریتم موزیک را تند کنی تا خفه ات کند که تو از راک متنفری و هی صدایش را بلند تر کنی و هی شاه ها و بی بی ها را پوچ کنی و هر بار که میبازی رنگ ورق ها را عوض کنی تا شکل تکخال ها عوض شود و طلسمشان خرد شود........

خرد شود........

خرد شود........

خرد شود........

خرد شود........

 

مثل تعطیلاتی که هوس بافتن را در نوک انگشتانم شکست.......

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

در امتداد پنه لوپه گی ما در توالی زندگی های مکررمان که گویی تنها چیزی که درین زندگی ها با خودمان جابجا میکنیم عشق به الیاف است و وسوسه ی بافتن .....

و این هم کار زرد ما که که بالاخره به پایان رسید......

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

 

نه آدمم ، نه گنجشک

اتفاقی کوچکم

هر بار که می افتم

دو تکه می شوم

نیمی را باد می برد

نیمی را مردی که نمی شناسم ....

 

شعر: گراناز موسوی

عکس : شادی قدیریان

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:47 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

و اینکه تمام صبح سکوتت بیاید و اینکه پسرک دوست دوستم حق داشت که روزه ی سکوت میگرفت و اینکه نارسیس وار شیفته ی کار زردم شده ام و اینکه باران بهار را دوست ندارم که لباس نازکم را خیس میکند که استثنا دراین یک مورد گربه ام و اینکه مثل همیشه نمایشگاه رفتنم نمی اید و اینکه مخصوصا اگر بافت باشد و اینکه میترسم که خیلی خوب باشد.و اینکه میترسم ما خیلی خوب نباشیم و اینکه هرچه دخترک همکلاسی بگوید و هرچه استاد بگوید باز هم من میترسم ....واینکه میروم نمایشگاه را در گالری استاد.و اینکه استاد مهربان است و اینکه گالریش معروف است و اینکه خودش معروف است و اینکه من از گالری معروفش میترسم و اینکه میترسم همه خوب باشن و ما نباشیم. من نباشم....

واینکه اینها معروفند و اینکه من میشناسمشان و اینکه اگر خیلی خوب باشند چه و اگر ما نباشیم.من نباشم.....

و اینکه.....

و اینکه.....

و اینکه انها خوب نبودند !با وجود اسم گنده شان خوب نبودند.با وجود نمایشگاه های زیاد قبلیشان خوب نبودند.و اینکه فقط یکی از انها خوب بود.خیلی هم خوب بود .و اینکه حتی ژوژمان ما هم از نمایشگاه بقیه اینها بهتر بود و اینکه...

و اینکه من امروز باور کردم که ما خوبیم.من خوبم. که ما خیلی خوبیم.

که دخترک همکلاسی که همه ی نمایشگاه ها را میرود راست میگوید . که استاد که خودش بزرگ است و گالریش هم بزرگ است راست میگوید و اینکه بالاخره من باور کردم که کار ما واقعا خوب است . کار من واقعا خوب است. و اینکه من از خوشحالی تا خود خود خانه پیاده امدم.و اینکه من فوران کردم. .و اینکه استاد هم فهمید  و اینکه لبخند زد که من بالاخره باور کردم خودم را و دوستانم را و کارمان را و اینکه من دیگر نمی ترسم که گالری بزرگ استاد بزرگ را رزرو کنم شاید برای پاییز.

 که به شهادت رویای دیشبم ما قرار است نسل دوم شویم....

 

و اینکه من خوشبختم ......

 

 

 

photo by_Jiri_Bernie_Bernovsky

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:25 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

 

و سه شنبه از بدو ورود نور اسکارلاتی را نفس کشیدن و قهوه پر مایه را به طمع فوران لعاب سوزاندن و باروک را تا ظهر کش دادن ...

و سه شنبه را وزغ وار در عرض شنا کردن که به دستور دیوار ها قورباغیدن در طول ممنوع است و شیرجه در کم عمق نیز...

و پنهانی درازنای دامن افشار را آهسته گام برداشتن مبادا که برشت بزرگ متهممان کند که نشان به نشان اهسته گام برداشتن خبر هولناک را نشنیده ایم هنوز که خود اگاهیم که خبر ها را همیشه دیرتر از جامعه ی بشری میشنویم : چه هولناک و چه خوشناک !

و ظهر پرنده زیادی سرخ شده را به زور زیتون فرو دادن که ما اخر قصه از گشنگی میمیرم و اشپزی یاد نمیگیریم که نمیگیریم....

و بعد از ظهر را در لغت و گرامر قِِل خوردن ، باشد که زبان بیگانمان هم دراز شود ....

و ایوب را پاسخ گفتن با جلد کهنه ی قرمز که  ما این مرد زوریخی را بسیار دوست میداریم به کوری چشم همه ی روانشناسان....

و شب را دور از چشم پسرک در کورساکف چریدن که پسرک رمانتیک ها را دوست نمی دارد و ما همه را دوست میداریم و رمانتیک ها را نیز و روس ها را نیز تر....

و دیر هنگام....خوشنود از سه شنبیدن تنالیته های بنفش را کروشه وار در هم میتنیم که از کجا معلوم که در زندگی گذشتمان عنکبوت نبوده باشیم؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2:18 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

شهر در شب دراز کشیده است. خود را جمع میکند. میخوابد و خمیازه میکشد. خواب میبیند و خرو پف میکند. وقتی ازین دنده به ان دنده میشود تکه های نور و تاریکی جایشان را عوض میکنند....

صبح زنگ ها باشادمانی به صدا در می آیند. یا به نشانه ی خطر.  زنگ ها حاوی پیام هایی هستند . ولی هرگز نمی توانی یقین داشته باشی که چه چیز را میخواهند به تو بگویند.گاهی در مرگ کسی به صدا در می ایند. صدایی که در باد میپیچد و تو نوعی موسیقی شادمانه را میشنوی و در دنگ دنگ شادمانه شان انفجار غریو خشم الود را...

این نفس های شهر است که باید به ان گوش فرا دهی.تنفسی که میتوانی به ان گوش فرا دهی.تنفسی که میتواند له له زدنی طاقت فرسا باشد یا تنفسی ارام و عمیق...

شهر پژواکی دور در ته گوش است....

 وزوز صداها...همهمه چرخ ها....

 

 

 

شاه گوش میکند.ایتالو کالوینو.

photo by Floriane de Lassée

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2:19 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

از ترس اینکه فراموش کنم یه روزی آدم شادی بودم تمام نوشته هامو زیرو رو میکنم..... آخیش....بابا من یه گور خر سفیدم با راه راهای سیاه نه یه گور خر سیاه با خطای سفید !! گیرم اینبار شدتش ، مدتش زیاد شد....گیرم اینبار عالم و آدم خبر شدن.....کمک های نقدی و غیر نقدی از اقسا ( یا اقسی یا اقصی یا اقثی با...) نقاط ایران رسید ....

بدم نیست ادم گاهی از چارچوب اتاقش بزنه بیرون.گیرم حتی از پشت شیشه ....

اما بالاخره ابرا دارن میرن کنار ! اینو امروز احساس کردم !

به زودی زود دوباره خنده ها شروع میشن و شادی مطلق دوباره برمیگرده.

حتی بیشتر از قبل ! حالا دیگه همه ی فشارای این یه سال اخیر هم تخلیه شدن.....

یه کار زردگون خوشگل تو کارگاه منتظرم !

یه شال مطلقا بنفش رفیق کهنه مهمونم کرده که هوس سر کردنش داره خفم میکنه !

استاد پیر مهربون با کلی رنگ و الیاف پنبه ای رنگ نشده از یه طرف و استاد آرتیست با وعده ی ژان پل گوتیه از یه ور دیگه!

دیگه چی....

اهان....

یه نفر قول داده یکی ازون 5 تا آرزو رو براورده کنه...وای.... کلی موزیک....(اهای یه نفر عزیزم اگه اینجا رو میخونی بهم بگو که این فقط یه قول خشک و خالی نبود...)

دیگه...سه تا فیلم کیارستمی ندیده دارم که میتونم این چند روز در تنهایی ذره ذره بجومشون...بارها و بارها....

وای که چه قدر چیز خوب دستشونو زدن زیر چونشون منتظرمن نشستن!

جدی جدی باید زودتر خوب شم....

تازشم....دیشب و امروز اصلا کابوس ندیدم....حتی یه دونه !

 

 

  

 

دلم امشب صاف است

آسمان هم بد نیست

و نسیمی زیرک سعی دارد که بفهماند شب

مظهر اینهمه دلتنگی و تاریکی نیست

به گمانم فردا روز خوبی باشد

صورت ماه به من این را گفت....

 

photo by anca c

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

فاصله ی بین دیدن اون نوار اریب و درکش یک دره عظیم ِ .... مرگ...

...سهمش از همه ی اون کتابا.....سهمش از هجوم اون قفسه ها....سهمش از دونه دونه ی اون کلمات : یک تومور....

پاداشش واسه همه ی راهنماییاش ،پاداشش واسه همه ی کمکاش ، پاداشش واسه نگاه گرم و لبخند شیرینش : یه تومور....

تک تک لحظاتی که باهاش حرف زدم....کلمه به کلمه راهنماییاش...

همه ی روزایی که دنبال کتابی بودم که کسی ازش خبر نداشت...همه ی روزایی که دنبال کسی میگشتم که تو سایه ی مهربونیش قوانین نادیده بگیرم...همه روزایی که بازیگوشانه چند برابر مجاز کتاب میبردم....همه روزایی که عین خرگوش طفلکی و مظلوم میشدم تا اجازه بده خودم برم تو مخزن کتاب....

خانم شوشه ریز عزیز چقر یه قبر واسه جا دادن اینهمه مهربونی تنگ ِ ....

و من اشک میریزم....تو کارگاه....تو حیاط...تو راهرو ها.....تو ساختمون...تو خیابون....سر چهارراه.....تو رستوران....تو تاکسی...تو اتاق....ومن اشک میریزم.....تو بغل دخترک همکلاسی.....کنار رفیق کهنم....پیش پسرک مهربون.....جلوی دخترکای سال پایینی....پیش دوست کهنه های نازم....پیش اونایی که نشونه های قیافتو ازم میپرسن...جلوی غریبه ها....جلوی پلیس....جلوی پیشخدمت و راننده تاکسی....

و من اشک میریزم......

صفحه صفحه ی کتاباییَُ که از تو گرفتم و خوندمو اشک میریزم.....لغت به لغتشون ُ اشک میریزم....قفسه به قفسه ی کتابخونه رو اشک میریزم....

بذار بچه های بیمعرفت چهره ی تو رو فراموش کرده باشن....بذار بچه های بی معرفت از سکوت امروز کتابخونه شکایت کنن....

من و تک تک کتابا نبودنتو اشک میریزیم......

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:57 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 + از نظر روانی عنصر نرینه است که زن را از تمام روابط مخصوصا با مران باز میدارد.

+ در حقیقت تجسم گونه ای پیله است که دور خواب ها ، امیال و...بسته میشود و زن را ز واقعیت و زندگی فعال جدا میکند.

+ عنصر نرینه هرگز استثنا راباور ندارد ===>

                                 درین راه دو راه بیشتر وجود ندارد هردو هم نا مناسب....

                                  ادمای اطرافم هیچکدوم واقعا اونی نیستن که میخوام.....

                                 هیچکس حسی که دنبالشمو بهم نمیده....

 

 

باهاش مشورت میکنی.به خاطردلایل فوق منطقیش روابط مورد علاقتو پوچ میکنی. آدمارو با مقیاسایی که اون برات تدوین میکنه میسنجی واهمیت نمیدی که به نحو عجیبی هیچکس با اون معیارا نمیخونه و اون مقیاسا هی پیچیده تر و غریبتر میشه .بهانه گیریاشو از ادمای مختلف میگذاری به حساب اینکه اون صلاحتو میخواد.قانعت میکنه که باید تو خلوتت باقی بمونی چون ...اما ..ولی ... اگر...و تو خوشنود ازینکه یکی رو داری که اینقدر دلسوزت همه رو مودبانه و غیر مودبانه میذاری کنار چون با قطعیت اعتقاد داری فقط اون که واقعا میشناستت . خودتو  تمام کمال میسری به تصمیماتی که برای زندگیت میگریره و اون پاشو گذاشته رو گازو تو جاده ای میتازه که حالا میفهمم یه طرفه بوده و اون سرش نه زندگی ارمانی بلکه تنهایی هست و عدم....

 

تو یه لحظه کوتاه میفهمم  داره بهم خیانت میکنه.......

روزها...

شب ها....

هفته ها....

نصف راه اینکه دلیل مشکلاتموبفهمم.نصفه دیگش اینکه راه حلشو...

برای نصفه دوم چیکار باید بکنم؟؟؟؟

اگه م.ر اینجا بود میگفت انتخابات چیه؟

1.سعی کنم خودم باهاش بجنگم .مثلا تصمیماتشو نادیده بگیرم : دراین صورت ممکنه برای نادیده گرفتنش راه های منطقی رو کلا کنار بذارم و ازون ور بوم بیفتم . در حقیقت چون هنوز مرز خود و اون  برام کاملا جدانیست ممکنه اشتباها راهنمایی های ناخود اگاهمو کلا نادیده بگیرم و در نتیجه شهودم از دست بدم.

2.یه مدت مطلقا هیچ تصمیمی خصوصا عاطفی نگیرم: این بد نیست اما متاسفانه تو همچین مواقعی ادم بیشتربه سمت ایجور رابطه ها میره شاید واسه نوعی تخلیه روانی.

3.رو کارم تمرکز کنم :  متاسفانه انرژی که اسیب  فعلی ازم میگیره روی کار هم تاثیر میزاره و من برای تمرکز روی کار نیاز دارم که اینو حل کنم.

4.با روانشناس پریسا یه ملاقات بذارم و ازون راهنمایی بخوام: تو شرایط فعلی این بهترین راه. به نظر میرسه.

در عشق خیره مباش....در زندگی و مرگ نیز....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:30 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
 

 

انسان وقتی دلش گرفت

 از پی تدبیر میرود

من هم رفتم....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |