تبليغاتX
میرحسین موسوی
سو ما پا
خوشم میاد روزمو با قهوه ی زهرمار شروع کنم : برامم مهم نیست وقتی بزرگ شدم پوکی استخون بگیرم

خوشم میاد بشینم با استاد پیر مهربون گپ بزنم و رنگای جوشان و الیاف غوطه ورو سیاحت کنم : اصلانم مهم نیست کارای پایان نامم تو کارگاه نصفه نیمه مونده

خوشم میاد طرح استادمو اجرا نکنم : مهم هم نیست خودم ازش نظر خواسته بودم

خوشم میاد بشینم تو کتابخونه هی کتابای بیربط ببینم : یه ذره هم اهمیت نداره حتی یه خط هم از رسالمو ننوشتم

خوشم میاد بعد از ظهر تو خیابون ول بگردم : مهم نیست میتونم برم انقلاب دنبال کتابی که هرشب حسرتشو میخورم

خوشم میاد برم کافه ی نو دوستم باهاش مزخرف بگم و بخندم : اصلانم مهم نیست کافش هنوز رسما باز نشده و ممکنه براش مشکل بیاد

خوشم میاد تا هروقت دلم میخواد بشینم خنکی کافشو ببلعم : اهمیتی هم نداره که پریسا دم یه کافه دیگه منتظرم و من قطعا دیر میرسم

خوشم میاد شب به جای فلسفه جویدن با الیاف عجیبم کروشه ببافم : اصلانم مهم نیست مامانم میگه افتضاح میبافم

نتیجه گیری اخلاقی : دوشنبه ها بهتر از سه شنبه هان....

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
وسط شوخی وخنده و لغت و گرامر و ....یه اشتباه کوچیک و اصلاح کردن پسرک و یوهو...تو یه لحظه کوتاه....حباب صبرم میپکه و....گریه !!!

پسرک میمونه! بچه هامیمونن ! خودم میمونم!این اشکا چی هستن که هجومشون داره کلاسو با خودش میبره....پسرک میگه من چیزی گفتم؟؟؟؟بچه ها میگن ما چیزی گفتیم؟؟

من مبهوت دستام که میلرزن...

من مبهوت دستمالی که خیستر میشه....

پسرک مبهوت حتی نمیتونه چیزی بگه...

بچه ها مبهوت حتی نمیتونن چیزی بگن...

من مبهوت حتی نمیونم چیزی بگم....

 

چی به روز من اومده؟؟؟ چرا دیواره ی اعصابم برنده تر از ساطور شده؟؟؟؟

چرا با یک کلمه یا یکی دیگرو تخریب میکنم یا خودم فرو میریزم؟؟؟؟

کجا خودمو جا گذاشتم که حالا مثل یه پوسته ی توخالی با تلنگری پودر میشم؟؟؟؟

من میخندیدم...من ارامش میدادم....من میخندیدم...من شاد بودم.....من میخندیدم...

ترد شدم...با نوک انگشتی یا سیلان کلماتم روبروییمو میبره یا فوران اشکم موجودیت خودمو...

بیتاب...پرخاشگر...ستیزه جو....

لبامم که صورتی تر کنم لبخندم نمیاد....

من سردم است

من سردم است

من سردم است

و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد.....

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 آرش عزیز منو دعوت کرده به آرزو بازی.گویا یه چیزی مثل یه قل دو قل (چه ربطی داشت...؟؟)

دوران دبیرستان منو بغل دستی نیلوفر عادت داشتیم در طول کلاس نامه نگاری کنیم - به جای درس گوش دادن ـ درباره همه چی مینوشتیم : اتفاقای روزمره. آدمای باربط و بی ربط . شادیا و دلخوریا . عشقای کودکانه و البته آرزو ها و رویا هامون....

من همه ی اون نامه هارو دارم و گاهی میخونمشون.چیزی که خوشحالم میکنه اینکه من به اغلب آرزوهای اون دورانم رسیدم.گاهی حتی به چیزای خیلی جزئی...گاهی اتفاقا و جریان زندگیم ناخواسته طوری عوض شدن تا منوبیشتر به اهداف بزرگتر برسونن....انگر یه نیروی برتر ( سرنوشت یا طبیعت یا دائو یا خدا یا هچیز دیگه ای که اسمشو بزاریم....) روند زندگیمو به سمت اون خواسته ها پیش میبره و هرجا که فکر کنه بهتر‏ تغییراتی هم میده....من  مبهوتانه نگاه میکنم ....و اون مهربانانه روند اتفاقاتو به سمت بهترین ها تغیییر میده و وقتی همه چی ردیف شد بهم چشمک میزنه....

 من فقط میتونم خوشحال باشم که اختیارم تمام و کمال دست خودم نیست ـ و حقیقتا چه نفرینی بدتر ازین....-

خب و اما در امتداد اون آرزوها.....

۱اولین و مهمترین آرزوم اینکه یه روز یه طراح لباس بزرگ و متفاوت  باشم.

۲-از بچه گی آرزو داشتم یه گالری خوب و سطح بالا داشته باشم.هنوزم دلم میخواد!

۳-از صمیم قلب ارزو دارم عاشق بشم چون شک ندارم زندگي بدون عشق کاملا پوچ و بی معنی.

۴-دلم میخواد یه مجموعه کامل موسیقی کلاسیک و جز ومدرن...داشته باشم!

۵-اینم ارزوی عجیبی که آرش اضافه کرده : ارزو میکنم یه پول گزاف و قاعدتا باد اورده ـ چون ما فامیلی نداریم که بخواد همچین میراثی مثلا برام بذاره!!- فرود بیاد تو حسابم تا من بتونم برم دنیا گردی و کلی کارای هیجان انگیز باهاش بکنم....(آرش جان به نظرت شماره حسابمم بذارم؟؟!!)

خب ۵ نفری که من باید دعوت کنم : سحر.میثم.گنجشگک اشی مشی و مهدیه و نیلوفر که وبلاگ ندارن اما من اصرار دارم که حتما ارزوهاشون تو بلاگ من بنویسن.دلیلشم.....

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:46 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

 

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم....

 photo by Alban Shkupi

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

یکی کلید خوشحالیشو گم کرده...

لای روزنامه های نمورفردا و پس فردا شاید... شاید....شاید دوهفته پیش لای لباسا ،اون روز که بارونی بود،خیس شدیم ...

نکنه اشتباهی دادیش به راننده!بقیشو پس داد؟؟

یکی تو خودش گیر کرده!مونده اون تو در روش بسته شده...

نکنه تو اون کافه که موزیکو لای خاطره کودکیمون میپیچه با قهوه ات قورتش دادی!  تلخ بود....

بگرد...بین رویاهای دیروز و پریروز رو بگرد ..

نکنه با اون خاطرات کپک زده اون شب گذاشتیم جلوی در ... با اون لبخندای خشک ندادیمشون به نمکی جاش سبد بگیریم؟؟

....بگرد...پیداش میکنی...بگرد

کشوهای روزمرگیتو خالی کن ببین پشتش نیفتاده....پشت قفسه های عادت...زیر روزای وظیفه...گوشه ی بعد از ظهرای کسالت...

قاطی شبای تنهایی...

....بگرد...

 

قفل ها ارتباط  دو سر زنجیرند....

 

photo by Rob Millett

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:38 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: اوهام|
کار جدیدم زیادی زرد شده

هوا زیادی داغ شده

کتاب پسرک خاندان گلشیری زیادی آبکی

مهمونا زیادی دیر میان

صوفی اتر زیادی فریاد میکشه

روزا زیادی درازن

.......

فقط کافه ی نو دوست مهربونم خوب! به اندازه قهوه ای.به اندازه چوب الود.به اندازه قابزده.به اندازه زیبا....

بوی نویی میده.قاطی با بوی کاکائوی خوشمزه ای که واسم درست کردی.قاطی با لذت شمع و شکلات خوشمزه ای که بهم دادی و قاطی با خوشیت! خوشحالم از خوشحالیت....

 

 

 

photo by manray

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:25 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

من و سه شنبه ها و سه شنبگی....

لذت صبح و دیر بیدار شدن ِسه شنبگی

خونه و صبح خلوتناک سه شنبگی

ظهر و درازنای خیابون سه شنبگی

خنکای آب سه شنبگی

رفت و امد تو عرض سه شنبگی

مزمزه کردن بخار اکالیپتوس و سردی و داغی سه شنبگی

خیابون و آفتاب تن سوز سه شنبگی

ظهر و خونه ی خوابزده ی سه شنبگی

ناهار دیر موقع سه شنبگی

عجله و سربالایی سرپایینی سه شنبگی

هجوم قوانین و لغت سه شنبگی

خونه و خستگی سه شنبگی

امروزهم سه شنبگی کردن تو همه ی سه شنبه ها....

 

 

 پیله ی اینه را مینگرم چه دگردیسی غمناکی.....

 

photo by Rina H

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

چشمامو که باز میکنم آنیموسم میپره که :امروز..امروز ...امروز استاد پیر مهربون الیاف و کتابا رو میاره!!

من : لبخند : به پهنای پارچه جدیدم !

آنیموسم  رو میز رِنگ گرفته : استاد پیر مهربون...تند تند لباس میپوشم..استاد پیر مهربون...خیابونا رو دوتا یکی رد میکنم...استاد پیر مهربون...شدم عین یه والس خوشحال! آنیموسم میگه : سیبیلیوس !! چپ چپ : جرجیس دیگه...!! نخیر ! اشتراوس !

مودب از حراست میگذرم که ضربدر نخوره جلوی اسمم....حیاط بزرگ،حیاط کوچیک ، راهرو ، در اول نه ، در دوم  ،طبقه اول نه ، طبقه دوم......هیجانم میمونه پشت در بسته!

آنیموسم میگه : اِه ! پس استاد پیر مهربون کو؟ ؟ ؟ میگم  : نمی دونم! میگه : گفت امروز! میگم  : میدونم!

میگه : فهمیدم! یه ربع دیگه میاد!میگم : آره ! فهمیدم! یه ربع دیگه میاد!

میرم،یه ربع دیگه میام!

میرم نیم ساعت دیگه یام!

میرم یک ساعت دیگه میام!

آنیموسم میگه : استاد پیر مهربون گمشده ! میگم : نه! ما گمشدیم!

میگه  : دفتر گروه!!  میگم :  اره دفتر گروه!

هزار نفر درو روم باز میکنن   :  ؟

میگم : اهم..چیز...اون استادِ پیرِ...نه..اون استاد چیز...اون آقاهِ...آنیموسم میگه : کلاس رنگرزی! میگم :آ ره...همین...کلاس رنگرزی...

یکیشون میگه: بچه ها ی دانشگاه تو اعتصابن...کلاسشون تشکیل نشد استاد رفتن...

آنیموسم میگه : نه ! میگم  : آره،نه!

میگه دیروز یه چیزایی میگفتن ! میگم من که نشنیدم...میگه آره منم...

میگم سر چی؟دخترک میگه : اراضی دانشگاه...پسرک میگه : اجبار مقنعه...دخترک میگه : کلاسا تعطیل...پسرک میگه کارگاها تعطیل...

آنیوسم میگه : خب به ما چه؟ میگم : هیچی....میگه خب به اونا چه؟ میگم اونا پی بهانن ....میرم سمت کارگاه...همه چپ چپ نگام میکنن...منم همه رو چپ چپ نگاه میکنم...دخترک میگه.....کلید میندازم تو در...پسرک میگه ...درو باز میکنم....دخترک میگه...میرم تو،برقارو روشن میکن،پنجره ها رو باز میکنم،پشما و نخا و ابریشما رو جابجا میکنم ، دستگاهمو مرتب میکنم، قیافم شده عین....عین...انیموسم میگه: آداجیو آلبینونی ! خندم میگیره...نه ! بتهوون ! سمفونی پنج !

گور بابای دانشگاه و اراضیش و قوانینش و مسئولاش و دانشجواش....

من نه اعتصاب دارم.نه اعتراض .....

من فقط الیافمو می خوام....همین!!!

 

عکس : شیرین نشاط

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
افتاب و گرما تو درازای روز کش میاد...شهر ِ  داغ کلافگیمونو خمیازه میکشه ....

 

یه گوشم به درس دادن پسرک یه چشمم به پنجره...آسمون بشریتو به چالش کشیده! الاناست که چنارا کنده بشن!پامو که از در اموزشگاه میزارم بیرون تو عمق فاجعه فرو میرم....

باد..........................

منم که این روزا ریشه ندارم...

میزنم بیرون...صبح در حسرت یه بطری یخ...الان در ارزوی یه چتر...شرشر بارون میاد و میره.میاد و میبره.میره ومیاد...همه در پناه لامپای نئون.من وسط خیابون...

خیس میشم

سرما زده میشم

باد و بارون تو صورتم

چشمام درد میگیره

یواش یواش...

اروم میشم

سبک میشم

گرم میشم

تازه میشم

تنهاییمو زیر بارون گز میکنم.رد ِ برقو میگیرم میرسم به صداش، کلی ساز کوبه ای....

سر چهارراه ، پلیس همیشگی رنگبازی میکنه : سبز.زرد.قرمز.زرد.قرمز.سبز....

لبخند من.لبخند اون.

سر پایینی...سربالایی...خونه....

خیس از بارون.خیس از باد.خیس از تنهایی...

و تو می آمدی

که همه اردیبهشت ها را

تبسم کردی

شعر ابراهیم منصفی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:6 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
انگار به دور مينگرم
اين آدمها تارند ....

 

 

photo by irving penn


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|
دیلینگ گوشیم یعنی یکی به یادم ِ ! گوشوارم وسط ِ زمینو هوا...عکسش با یه قلب صورتی افتاده  رو گوشی...یه وقتی دلم میریخت ! نمیریزه دیگه انگار !!

فرستاده : کجایی؟گرفتار کاری؟نیستی...خوشی؟؟

میفرستم : اونم آره...بیشتر بهار آلودم...یاسمون یدونه گل داده ، با اون خوشم....

میفرسته : گرفتار کارم ، خیلی ، حتی وقت ندارم بهارزده بشم !

جوابشو نمیدم ، النگوامو میتدازم دستم ، با دلنگ النگوام خوشترم.

با گلدون و گلای صورتیش خوشترم . با  خنکای خونه ی رفیق کهنم خوشترم . با امنیت اتاقش خوشترم.با مامان مهربونش ، با خواهر ملوسش ، با انبوه کتاباش خوشترم.

با یه خروار سالاد ، با انبوه کلم سفید ، با انبوه کلم بنفش ، با کیک خونگی و شکلات داغ خوشترم.

با موزیک بلوز و  یه ظرف گوجه سبز خوشترم.

  نبودنت  به خوشی همه دنیا در...

 

باورت میشه با نبودنت خوشترم؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:13 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

بهار و گرمایی بی دلیل ، بهار و بارون بی دلیل ، بهار و خوابزدگی بی دلیل،بهار و رخوت بی دلیل ، بهار و عاشقی بی دلیل...

بهار ورنگبازی ، بهار و رنگ و لباس ، بهار و رنگ و دامنای چین چین

بهار و گم شدن تو الیاف : بهار و الیاف طبیعی : بهار و استاد پیر مهربون 

                             بهار و الیاف مصنوعی : بهار و استاد آرتیست

بهار و شروع یه پارچه ی جدید : بهار و یه چله کشی بهار خورده

بهار و زمزمه ها :

زمزمه اعتصاب بچه های سفال ، زمزمه ی اعتراض به اجباری شدن مقنعه ،زمزمه شلوغیای دانشگاه بغلی ، زمزمه اندوه قدیمیترا از در و دافای جدیدالورود  ، زمزمه حسرت دانشگاهی که شده عین پاساژ ونک...

واسه نشنیدن همه این زمزمه ها کافیه عینک دودیمو بزنم به چشمم...

و حالا : من و بهار و شوپن و پود شدن واسه همه ی تارای دنیا !

 

ابدیت در شاخه هاست ، برگ ها روی احساسم میلغزند....

شعر : سهراب سپهری 

photo by Clemens Dorner

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
سکوت میکنم،آروم آروم پیش میرم ، میزارم منو تو خودش ببلعه ، عین یه موج سرکش ، میزارم خودشو جدی بگیره ، من آروم آروم پیش میرم ، آروم اما با شتاب...

خودمو تو اعماقش گم میکنم ، میذارم ببلعتم ، بنوشتم ، رو تنم بلغزه ، دورم  بپیچه...آروم اما با شتاب ...میزارم فرو بکشتم ، میذارم فکر کنه واگنر ِ ...عظیم و باشکوه...

کم کم دیگه نوبت منه...تمرکز میکنم...ریتمشو پیدا میکنم...یه مکث کوچیک ، یک لحظه آرامش و پیش میرم ...ضربانشو کنترل میکنم و شروع میکنم...میجنگم...دیگه نمیذارم ببلعتم ...پیش میرم گاهی آروم وگاهی با فشار.دست با ملایمت و پا با شدت...یه مکث کوچیک و تکرار...آروم اما با شتاب ...

حالا دیگه برنده منم ، منم که پیش میرم ... آروم اما با شتاب ...  میشکافمش ، حرکت پام خوبه..استیلمم درسته دیگه...راضیم...فقط چند ثانیه فرصت دارم نفس بکشم  ، کافیه...

کم کم باید یادم بگیرم چطور اکسیژنو از آب بگیرم ، اخه من در نهایت یه ماهیم، هرچه قدرم خوش استیل غورباقه شنا کنم بازم یه ماهیم...استخر که بزرگتر از دریا نیست...

 

ما در دریا غرق نمی شویم
دریا می شویم....
 
 
 
photo by julian kalmar
 
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

دنیای قشنگیه...

دنیای قشنگیه که میشه تو وسعتش قدم بزنی و خیابوناشو نفس بکشی.

دنیای قشنگیه که میتونی فارغ از آشوب دانشگاه بغلی تو حیاط دانشگاهِ آروم و مهربونت زیر آفتاب لم بدی و آش رشته خیریه ی بچه ها رو مزمزه کنی.

دنیای قشنگیه که وقتی تو کوچه پس کوچه های حلقه ی وین پلاسی ، دوست قدیمیت از راه میرسه با یه راه جدید واسه ادامه ی ولگردی تو پس کوچه های...

دنیای قشنگیه که توش می تونی رفیقتو از وسط آشوب و هیاهوی دانشگاش بکشی بیرون و ساعت ها و ساعت ها رو صندلیای کهنه پارک بشینید و گپ بزنید.

دنیای قشنگیه که کالوینو داره واسه شبای خستگی ، برامس داره واسه لحظه های دلگیری ، پنجره داره واسه ساعتای بی حوصله گی...

دنیای قشنگیه که توش می تونی حتی با یه لیوان چای آلبالو هم شاد باشی....

 

 

چه تنها بودم که به شکل دلم درآمدی ، سپاسگذارم درخت گلابی...

  شمس لنگرودی

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
چه احمقیم اگه فکر کردیم ما اونا رو می بلعیم!پس چرا وقتی تموم میشن ما نرم و صاف شدیم؟؟غیر ازینکه هضم شدیم؟؟هضممون کردن...

اونا رو ما سس میریزن و به حماقتمون میخندن!واسه همین که من هیچوقت روشون سس نمیریزم...

اینجوری تو دلم بهشون میخندم!مجبورن منو بی مزه قورت بدن!

وقی کلم بنفش ته دهنش تلخ میشه پوزخند میزنم...

وقتی گوجه دلش نمک می خواد پوزخند میزنم...

وقتی کاهو دلش میره واسه یه ذره لیمو...

وقتی خیار نعناع میخواد....

 

امروز من یه دختر بد مزه بودم...

 

تو سکوتت ،تو بودنت،تو صبوریت ... حل شدم عین یه قاشق شکر...نه..نه! عین یه قاشق زهر مار!

عصبانیتم،ضعفم،اندوهم،بهتم..همه حل شد تو بودنت...عین یه قاشق زهر مار تو پهنای نیل...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
آمفی تئاتر تاریک

پاریس خوشبختی فرناندو بوترو جشن میگیره...رخوتناک از خنکای آمفی تئاتر و پیانوی زیبای زیر صدا لطافت باکره و مسیح تپل بوترو را سیاحت میکنم...دخترک همکلاسی طبق معمول تفاله های مجله منورالفکری رو، رو صورت لذتمون بالا میاره : فلانی تو فلان مقاله میگفت چاقی ادمای تابلو های بوترو اعتراض به فرهنگ مصرفی جوامع....

باکره و پسر تپلش کوفتم میشه...

 

گرما و تشنگی

بی خیال شلوغیای دانشگاه بغلی و سروصدای آهنگای سیاسیشون با دوست کهنه وبچه محل میزنیم به خیابونا...

کوچه به کوچه از اعتراض دور میشیم.گرمازده اما راضی...

 

دانشگاه بزرگ

چند تا آرتیست بزرگ!! دورجمع شدند و پس از صرف چای و نقل و نبات یه نماشگاهی هم گذاشتن ! چشم و دل بشریت روشن هنر پاپ امریکایی و نوورئالیسم اروپایی بالاخره به کشور ما هم رسید...تا امروز صبح فکر میکردم فقط ۱ ساعت از ساعت جهان عقبیم...

اتاقک پر از دود

آرتیست ارمنی غره از جفنگیاتی که تو اتاقک سیاه پخش میشه روبرومون به سیگار پک میزنه...حواسم میره به یه روزی که نکشیدی...نخ سومو روشن میکنی...یه روزم یه روزه...

 

موزه بزرگ

معاصرین طبیعتو به چارچوب کشیدن.همه این راه به راحتی این مبلا در...

 

چای گیاهی هم نخوردیم...یکی طلب رفیق کهنه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

تو گرگ و میش ِخواب پرسه میزنم.رو مرز خواب و بیداری ولوام....مثل راه رفتن رو لوله های گاز تو بیابون...

به تجربه فهمیدم این لحظه ها بهترین زمان واسه درک پیام رویاهام.سرم رو بالشت میچرخونم تا تمرکز کنم....نفسم بند میاد..تکون نمی تونم بخورم ...گردنم.....تمام شونه و گردنمودرد پر میکنه...

رویا از ذهنم میپره...

 

تو خونه خالی پرسه میزنم...تصویرم میشکنه : تو تکرارپنجره های بهار زده و انبوه اینه ها . بین رفت و امد اینه و شیشه و پنجره ها میرم ومیام...صورتمو به اینه نزدیک میکنم تاخودمو تو مردمک چشام نگاه کنم.....لذت هزارتا بودن تو یه لحظه محو میشه....گردنم!..... تمام شونه و گردنمودرد پر میکنه....

 

صدای زنگ گوشیم با موسیقی ژاکلین پوک قاطی شده...بیحوصله از تنهایی دوروزه دراز کشیدم.حوصلم نمیشه گوشیمو جواب بدم . گوشیم از یه ور تقلا میکنه ژاکلین پوک از یه ور دیگه...ساکت که میشه تلفن زنگ میخوره : اهای...دخترک نیستی...؟؟ ما 10 کیلومتری تهرانیم... میپرم که با مامانم حرف بزنم....دلتنگیم پودر میشه میریزه زمین...گردنم...تمام شونه و گردنمودرد پر میکنه...

 

برادرم میگه : مال کمبود یه ویتامینِ

مامانم میگه : شب بد خوابیدی

بابا میگه : تواستخر حرکتی رو اشتباه انجام دادی

حتی نمیتونم سرم و بندازم بالا بگم نه !

آنیموسم میگه : چیزی که توان حملشو نداری بذار زمین و راهتو برو...نذار رو کولت بزور بکشش...

اشکزده نگاش میکنم .

حتی نمی تونم سرمو واسه تایید تکون بدم!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:9 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

من

هر روز

مرگ را ملاقات می کنم

او

سر راه جهنم

خود فروشی می کند!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

خوشحال از انبوه جاز تو کوله پشتیم پله هارو دوتایکی میکنم.!

حالا من و کلی جاز!

نور و پروژکتور و کابل همه جا پخش....وسایلمو میذارم یه گوشه :

 من : امنٍ؟

همه : پول داری؟

من : موزیک دارم

- لبخند گشاد -

همه ی خودمون : خنده !

همه آژانس : چپ چپ...

راهمو از وسط کابلا باز میکنم :چشم میچرخونم...دخترک فروشنده خوشحال . عکسش میخواد بره تو بروشور تبلیغاتی : کلی ارایش کرده!

میشینم یه گوشه تو مغزم جاز گوش میدم....بچه ها کابل میکشن...من تو مغزم جاز گوش میدم....پروژوکتورا روشن میشن....من تو مغزم جاز گوش میدم...برق ساختمون میپره....من تو مغزم جاز گوش میدم...کابلا جابجا میشن...مدلا میرسن....گریمور میرسه....

من تو مغزم جاز گوش میدم... آرایشا پاک میشن...مدل بین انبوه شال گم میشه...من همچنان....

هواپیمای مدلو میشکونم...من..همه...من...

همه : فدای سرت!

من : لبخند گشاد!

عکاس : تنت سالم باشه !

کادرشو میبنده...چک میکنیم...پرینترو جابجا می کنم...هیشکی نظری نداره؟ همه چی خوب...

و اینک....

ثبت لحظه ای دروغین : فروشنده آژانس هواپیمایی با اونیفرمش که بزور ما تنش کرده پشت میزی که ما چیدیمش ایستاده و با لبخندی دروغین به زن و شوهرالکی یه بلیط میده ! و زن جوان عاشقانه شوهرشو نگاه میکه و در حالیکه بعد از 32 بار تذکرکه : بخند! لبخندی اندک زده ! !

رو کامپیوتر چک میکنیم...همه چی خوب...جمع میکنیم...و همه میرن که خودشون باشن...مدل لباس تنگ کوتاهشو میپوشه....فروشنده با کیف لوازم ارایش غیب میشه...منم همچنان تو مغزم جاز گوش میدم....

photo bye irving _penn

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

  پرندگان می ایند،
همیشه
وقتی خورشید کنار رود قدیمی تور کهنه اش را جمع می کند.
کدام کودک امروز ،کنار رود قدیمی خانه شنی می ساخت؟
پرندگان می ایند،
همیشه
وقتی خورشید کنار رود قدیمی تور کهنه اش را پهن می کند.

 

شعر حامد بی طرف

photo by_Shahin_Azma

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:23 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |
خیابونایی که به وسعت همه تنهایی ما کش میان...

میلغزن...میپیچین....سبز میشن....قرمز میشن...

.تمام وسعت تنهاییمونو قدم میزنیم.

خیابونا و خستگی ما...

تو تعدد پوسترای جهان اسلام گم میشیم تا تنهاییمون تو گالریای پیچ در پیچ جا بذاریم...

چوب ـ قاب های ستاره سینما رو سیر میکنیم و انبوه طرفداراش که بیشتر محو خودشن تا کاراش...

کافه و دود و پاکت سیگارت که خالی میشه.تو سیگار میکشی و من گرم میشم...

فقط گوش میدی.حتی سکوتمو...

خیابونایی که به وسعت همه تنهایی ما کش میان...

 

 اینجا درهای باغ تا عصر باز است.پا می نهی به باغ و چهره ها فراموشت میشوند.و باز به خیابان می رسی.و انبوه چهره ها را می بینی،
زیبا،،،
عبوس،،
سرگردان،،،،
و این همه در پشت چهره ای که نمی بینی،،گم می شوند.

 photo by Gérard Laurenceau

شعر : حامد بی طرف

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

خیابون...

خیابون و دوستی که همیشه دیر میرسه

خیابون و بهارزدگی ما

کافه...

کافه و دنج امن. کافه و آدمایی که میان و نمیرن. کافه و صندلیای خالی : واسه اولین بار انتخاب می کنیم : هول میشیم سه بار جامونو عوض میکنیم!

میز....

میزورفقای کهنم. میز و بغل دستیم. میز و جلوییم. میز و رفیق تنهاییای دانشگاه. میز و خنده. میز و شوخی. میز و خاطرات ما. میز و اتفاقات روزمره.میز و کتابای شعری که دست به دست میشه.میز و شوپن.

میز و فیش غذای فراموش شده.میز و آش رشته و پنیر پیتزا : میز و خنده! میز و غذای آناناس : میز و لذت!

میز و مهدیه و خنده هاش.

میز و سحر و سکوتش.

میز و نیلوفر و طرفداراش.

میز و ساناز و اگاهیش.

میز و من و....

 

 

عکسی به یادگار از ما بگیرید....

photo by shirin neshat

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:6 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|

دلتنگ‌ام و اندوهناک
و در این دقایق دشوار
- که درون‌ام در تلاطم است
-
دیدار هیچ‌کسی را نمی‌خواهم

آرزو
!
چه سود از آرزوهای بیهوده و جاودان

-سال‌ها از پس هم می‌گذرند
-همه‌ی بهترین سال‌هایم-

دوست بدارم؟
چه‌کسی را؟
!
در کوتاه زمانی که پیش روی من‌ست

بی‌تابی این رنج بزرگ را بر نمی‌تابم
و می‌دانم که عشق جاودان، ناممکن است

هیچ تابه‌حال به تماشای خودت نشسته‌ای؟
به تماشای چهره‌ای
که خاطره‌ای از دیروز در خاطر ندارد
شادی، اندوه، و همه‌چیز
در نگاه تو هیچ است

و عشق؟!
بیماری شیرینی که دیر نخواهد پایید

تا به اشارت عقل به پایان رسد

و زندگی
همچنان‌که با نگاهی سرد به جهان می‌نگری
یک شوخی پوچ و احمقانه‌ است...

شعر:یادم نمیاد مال کیه.احتمالا از جایی دزدیدم ولی یادم نیست از کجا!

 photo by Light& Shadow

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:0 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

تابلو...تابلو...تابلو...

پاستل...آبرنگ....عکس...

دخترکای هنرستانی با لباس مدرسه طبقات زیرورو میکنند...از شادی بی دلیلشون منم شادم...

پریناز ذوق زده کاراشو نشونم میده : ده برابر معمول ازش تعریف میکنم و کلی پند و اندرز آرتیستانه بارش میکنم!ذهنم میره پیش سن و سالش...میخندم و سروتهش هم میارم :اما در کل عالین...شادمانه میخنده...از شادیش منم شادم...

خواهراش میرسن.پریسا رو بغل میکنم...نمایشگاه فراموش میشه..اون دوتا کارا رو میبینند ما : زمین و زمان....

و در نهایت به قول آرش تیکه روز : پریا چشمک میزنه : ایشالا نمایشگاه عروسیت...! منفجر میشیم....

 

رو کاناپه سرخ دراز میکشم.صدای پریا و پریسا که میپرن تو حرف هم...سروصدای آشپزخونه.... ذهنم میره پیش یه ناهار خوب.چشمامو میبندم...پریسا با یه لیوان بزرگ نسکافه : خوبی؟

....نمیگم صبح تو تاکسی حالم بد شد...نمیگم بشریت دور سرم والس میرقصن...نمیگم هر لحظه میخوام تاریخ تمدن ویل دورانت بالا بیارم.....نمیگم مزه خامه کیک تولد 5 سالگیم دلمو میزنه ...هیچی نمیگم...میخندم ...

میگه:وقتی دروغ میگی سبزراه راه میشی....کوسن میذارم رو صورتم که راه راهای صورتمو بپوشونه...میگه مرسی که اومدی...سرمو میارم بیرون بهش چشمک میزنم...

حجم سرخ در آغوشم میکشه.تو نرماش رخوت آلود گم میشم...صدای پریا و پریسا که میپرن تو حرف هم....سروصدای آشپزخونه... یه ناهار خوب...

همه شادن...از شادی همه منم شادم....

 

امسال، پارسال،هزاران هزار سال

با باد بوی کهنگی کاج میرسد

این گل انار میشود

ده مانند مور در ته لرزان وقت خفته است

وخاک یک زن است

با ساقه های خشک سنبله های درو شده

در انتظار

امسال پارسال،چندین هزار سال

یک مرد عاشق یک زن بود

چندین هزارسال

بسیار سیل که از دره ها گذشت

بسیار خوشه گندم که دانه بست

بسیا مرد مرد

بسیار زن زایید

و میوه های خاک دوباره به خاک رفت

وخاک یک زن در خواب رفته است

با راز و ریشه و رویا

چندین هزار سال،

تاریخ گمشدست

ابراهیم گلستان(تپه مارلیک)

 

photo by George Stavropoulos

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

شوبرت مغزمو پرمیکنه.شوبرت تو تنهاییم میپیچه.شوبرت انتظارمو شکل میده.تنهاییم میشه شکل یه الگرو...

چه فرقی میکنه؟تنهایی حتی تو شیش و هشتم تنهایی...

سردرد...شوبرت...انتظار...

حتی چخوف نازنین هم از پس این سردرد بر نمیاد...

حتی شوبرت...

حتی قهوه....

 

 

 

تنهاییم را عریان میکنم

تنهاییم را که کمی هم شبیه مرگ است...

ناظم حکمت

photo by F. Monteiro

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 7:32 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

فردا

کنار باغچه می نشینم

و آن قدر به خاک نگاه می کنم

تا سبز شوم!

 

photo by Jarek Kubicki

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:13 بعد از ظهر
توسط سوماپا موضوع: |

ری را گوش می دم تا یادم بره اولین باری که تو ماشینت شنیدمش....ری را گوش می دم تا یادم بره ارامشی رو که دیگه تکرار نمیشه..ری را گوش می دم تا یادم بیاد دیگه ندارمت.

دیگه ندارمت تا کنارت راه برم و از بی حرفی حوصلم سر بره.دیگه ندارمت تا وقتی داری خرید میکنی پشتت قایم بشم.دیگه ندارمت تا وسط گرما موهاتو باز کنم و تو کلافه بشی و من کیف کنم.دیگه ندارمت تا بهم بگی بد اخلاق و من حرص بخورم.دیگه ندارمت تا وقتی میری ماموریت و هزارتا دوستات دورت نیستن تا صبح اس ام اس بازی کنیم.دیگه ندارمت تا روزی دوبار ازت قول بگیرم موهاتو کوتاه نکنی.دیگه ندارمت تا دعوت کنم باهم چای سبز بخوریم و کورساکف گوش بدیم و تو فرداشب خبر بدی که پیش دوستات بودی و....دیگه ندارمت تا برات کتاب بگیرم و تو لاشم باز نکنی.دیگه ندارمت تا همه دنیا رو دنبال موزیک راک_که خودم متنفرم ازش_بگردم و برات پست کنم.دیگه ندارمت که بیام کنسرتت و بعد از اجرات تو بغلت ولو شم و بوی ادکلنت همه تنمو پر کنه.دیگه ندارمت تا واسه هزار سالی رو که از من بزرگتری سربسرت بذارم و تو حرص بخوری.دیگه ندارمت تا به بهانت پر بکشم تا شهری که واسه من هیچی نداره جز نیل و روناس وبهار نارنج...

دیگه ندارمت تا بودنت هیچی نباشه و نبودنت همه چی...

حالا که فکر میکنم انگار دیگه نمی خوام داشته باشمت.

تو فراموش میشی و من همچنان تو یه صبح بهار زیر سایه ی درختای عظیم خیابون ولیعصر راه میرم و برامس گوش میدم و به تو فکر نمی کنم.نه به بودنت و نه به نبودنت.به همه ی کارایی فکر می کنم که اگه با تو بودم نمی تونستم انجام بدم :

الان می تونم درسمو ادامه بدم : اگه با تو بودم نمی تونستم

حالا می تونم یک طراح لباس باشم و نمایشگاه بذارم : اگه با تو بودم نمی تونستم

حالا میتونم کارمو جدی ادامه بدم : اگه با تو بودم نمی تونستم

تنها چیزی که الان ندارم بوی ادکلنت . اونم....مهم نیست.این دفعه عاشق کسی میشم که عطرش حتی از تو هم خوشبو تر باشه !!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
 

 

 

سرفه هم
که می کنم

تنهایم.


اوزاکی هوسای

photo by edward weston

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: شعر|

دستت طلا.دی وی دی رسید!ذهنم میره پیش میداس!وحشت زده دستمو می کنم تو جیبم!

 

کافه...دود...میزایی که مشتریاشون عوض میشه...

به پریسا میگم خواب دیدم جاییم که همه ادمایی که می خواستم از یاد ببرمشون اونجا جمعن...میگه فراموشخانه.فنجونمو برمیگردونم...فراموشخانه...

کافه...دود...میزایی که مشتریاشون عوض میشه...

صندلا پامو اذیت می کنن.زیبایی دردناک....میزایی که مشتریاشون عوض میشه..گارسون مودب برام آب میاره.تفاله های قهوه پتمو میرزن رو آب.فنجونو میزاره سر جاش. ِآب میریزه توش.نگام میکنه.چرا فراموشش نمی کنی...؟؟؟چشمامو میبندم.بوی ادکلنش تو ذهنم میپیچه...دل من صدای این مرد را طلب میکند...

کافه...دود...میزایی که مشتریاشون عوض میشه...پریسا پشت انبوه اندوه...حتی شالی که براش رنگ کردم خوشحالش نمی کنه.میگه واسه تابستون چند دست لباس برام طراحی کن.چشمامو میبندم.ذهنم میره پیش پارچه و رنگ...گاهی آدما واسه ادامه زندگی به چند دست لباسم راضین...

یه دفتر نیکی جدید...شکر اضافه...مرگ فیلمساز...وحشت پریسا...آبادان...مردی که آزار میده...پوچی احساساتی که کلیدش لای تفاله های قهوست... کافه...دود...میزایی که مشتریاشون عوض میشه ...دختری که بلند بلند ارمنی حرف میزنه...دیوارای پر عکس..گارسون مودب..پریسای غمگین...کافه...دود...میزایی که مشتریاشون عوض میشه...

 

دل من صدای این مرد را طلب می کند

دلم ابریست

قلب این مرد قناری دارد

چمن سبز گلویش تر باد

پای فواره اوازش حوض چشمان سررفت

دلم زلالی آب را طلب می کند

دلم عطر ارام حضور می خواهد

دلم هوای شیراز دارد

و عطر بهار نارنج های حافظیه

که تا نیت کنی خواجه یکی از درشت هایش را حواله ات کند

دلم بهار میخواهد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:51 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|
اینقدر حالم بده  که توان گریه هم ندارم....خستم...خستم....

از کجا رو سرم خراب میشی...؟؟؟؟یوهو چطور سر از ونک در اوردی....؟؟؟؟

خستم...خستم....خستم...خستم..خستم...خستم......خستم...خستم....

امشب باید حلش کنم...

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:13 قبل از ظهر
توسط سوماپا موضوع: مال خودم|