|
من برای بلاگفا متاسفم. متاسفم که نمی تونه از حریم شخصی کاربرانش دفاع کنه. متاسفم که نمی تونه حداقل شرایط میزبان بودن ایفا کنه و اجازه نده "کارگروه فیلترینگ " بدون احترام به حریم کاربر ، وارد حریم شخصی کاربرانش بشن ، به نوشته های خصوصی و عمومیشون دسترسی پیدا کنند و در چشم به هم زدنی همه چیز از بین ببرند. خاطرات نابود کنند. یادگارا رو محو کنند . دستنوشته ها رو از بین ببرند و مهمتر از همه حرمت انسان بشکنند. متاسفانه هرچی تلاش می کنم نمی تونم دوباره به این فضا اطمینان کنم . از آقای شیرازی برای این سالهایی که گذشت ممنونم و شکرگزارم که دستکم تونستم از نوشته هام نسخه ی پشتیبان تهیه کنم ، اما ادامه نوشتن در بلاگفا دیگه امکان پذیر نیست. برای بلاگفا روزگار بدون "کارگزار فیلترینگ " آرزو می کنم و برای کشورم دوران بدون سانسور . آدرس جدیدم هست : http://somapa.wordpress.com/feed/
وبلاگم برگشت ، نمی دانم کی برگشت همانطور که نفهمیدم کی رفت بود. خاطراتم ، نوشته هایم ، عکس ها ، شعرها...همه و همه دوباره اینجاست... مهم نیست..حالا که برگشته ام هیچ چیز مهم نیست...مهم پنج سال بودنم است که پودر نشد ... جهان..سلام...
اگه می شد آروم بی سر و صدا مرد...دیلیت شد... یه جورریی که انگار هیچوقت نبودی... نه عکسی..نه کاغذی... این زندگی خیلی سخته...خیلی...
یک هفته ایست که میشی آمده وین. وقتی شنیدم باید با یک خانم سن و سال دار انگلیسی نا بلد روزی پنج ساعت کار کنم عزا گرفته بودم . همان روز اول نظرم عوض شد. میشی یک ارتیست میان سال بلغار است که هر ازاگاهی از صوفیه میاد برای کمک در پروژه ها. میشی موهای کم پشت سفید دارد و انگلیسی را خوب صحبت نمی کند. برای من بهتر است البته. مجبورم آلمانی حرف بزنم. میشی دانا و مهربان و پر حرف است. بعد از مدت ها اتلیه دوباره رنگ و آب گرفته. پریروز سی دی جدید شهرام ناظری که مامان فرستاده بود را بردم گالری . همه اولین بار بود موسیقی ایرانی می شنیدند. لذت دنیا بود. صدای ساز بپیچد توی فضای بزرگ گالری لای رنگ ها و الیاف...
تعطیلات تموم شد. درختمون جمع کردیم. از فردا دوباره صبونه و کتاب در مترو و کار و قهوه و و درس و میوه و خستگی و مشق و شام و فیلم و لالا.
خواب یک پسربچه ی خیلی تپل را دیدم که هی در یخچال را باز و بسته میکرد. رقتم توی آشپزخانه زدمش. زدم توی سرش ، هی ، هی زدم و سرش داد زدم : استیوپید...خنگ...خنگ...استیوبید .. و هی زدم توی سرش... دلم برای بچه ی خپل درونم سوخت.
صبح ناشتا رفته ام ماساژ و بعد هم آزمایش خون هنوز که هنوزست خوابم می آید. ماساژش یک نکته داشت ، مطب دکترش هم یکی : در آخرین مرحله ی ماساژ یک لوح گلی گذاشت پشتم هم اندازه ی لوح حمورابی اما داغ ( مثال لوح حمورابی تازه از تنور درامده مثلا ) اینقدر خوب بود که حاضر بودم تمام روز و حتی شب آنجا باشم با لوحی بر دوش. یا حتی لوح را کول کنم برم از کوه بالا بیفتد برگردم پایین دوباره برش دارم و بدین منوال تا دوشنبه . به شرط اینکه هنوز داغ باشد البته... توی مطب دکتر (که دکتر مهربانیست اما دکتر همیشگیمان نیست که دکتر همیشگیمان پیرمرد مهربانیست که حکم پدربزرگمان را دارد از فرط علاقه ما به او و دانا و دانشمند و مهربان است و ازین قوری های ته دار دارد که من هم قصد دارم بگیرم برای خودم همین روزها...) منشی جدیدش را دیدم یک دختر ایرانی شیرین گرد خندان انگار گل آفتابگردان مثلا اینقدر دوستش داشتم که می خواستم بغلش کنم بگم بیا با من دوست شو تورو خدا...
میز ناهارخوری را جوری چیده ام که یک چهارمش دائم شب یلدا باشد.
عزمم را جزم کرده ام درین بوران و باران و طوفان بروم وسایل سالاد بگیرم.
من یک آدم حوصله سر رفته ی تنهایی هستم که وسط کلی کارتن نشسته و حالش ، حالش ، حالش ازین کارتن های کتاب و سی دی و خرده ریز بهم می خورد و به شدت در برابر وسوسه ی دور ریختن همه شان مقاومت می کند.
دیروز این موقع ها برنامه ریزیمان این بود که صابخانه حوالی 6 بیاید ، تا شش و نیم غر بزند به در و دیوار رنگ کرده ، 7 برود ، هفت و ربع برویم گوشت و مرغ بخریم. 9 عدسی بخوریم. بخوابیم.
سوپ کدو حلوایی پختم
دو ساعت و نیم با پشتکار تئاتر گوژپشت نتردام دیده ام. به شدت احساس می کنم فرانسه ام بهتر از دو ساعت و نیم قبل است.
مامانم باز یادش رفت قطع کنه. |
About
باعلاقه های عمومی و یه رگ تنبلانه ی ادبی. Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 آذر 1389 آبان 1389 شهریور 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آرشيو Links
هبوط در درون |