|
بابام چندتا انگشتر اورده که میگه حرز دارن. من هی داشتم دونه دونه جعبه هاشون باز می کردم. مامانمم برای بار شونصدم داشت توضیح می داد که اینا حرز دارن و برای استفاده ی روزمره نیستن که تو جعبه ی آخر یه چیز خارق العاده دیدم : درَ نجف . یه سنگ گرد شفاف مثل آیینه . عکسم واروونه افتاد توش. مثل گوی جادوگرا .گفت سلام منا و چشک زد. گفتم : این واسه من. و مامانم همچنان داشت توضیح می داد که اینا حرز دارن و واسه استفاده ی روزمره نیستند. منم انگشتر برداشتم که ببرم بدم تنگش کنند. بابام در حالیکه سعی می کنه انگشتر از من بگیره میگه اینا حرز دارن و من در حالیکه انگشتر تو مشتم فشار میدم فکر می کنم خفه شدم اینقدر این جمله رو شنیدم. و بابام همچنان داره توضیح میده که اینا حرز دارن و واسه استفاده ی روزمره نیستند. مال وقت سختین آدم دستش کنه مشکلش حل بشه . مشتم سفت تر فشار میذم و میگم : پس من اینو میدم تنگش کنند ، دستم می کنم و روزای خوشی و راحتی از دستم در میارم ! بابام به نظر قانع میاد. دست از سر انگشتر برداشته.
محض نوشتن یکنواختی این روز های سرد و بی سود که نه بارانی ُ نه برفی و نه ابری حتی که دلخوشمان کند و سرخوش به این فصل بی ..بی...اووم...نمی دانم بی چی !
منظره ی پنجره هم که انبوه شاخه های همه برگ و سبز و سرخ .کاش که همیشه همین بوده و همیشه هم همین بماند. فکر تر که می کنم هیچ دوست نمیدارم سرما را. این عجوزه ی پیر که خانه نشین کرده مرا حسابی. اساسا من هم که همیشه پی بهانه ای محض نشتن هی در خانه وکسالت و و کسالت و کسالت. هیچ. که حیف.هی پاییز میگذرد.هی.هی باز هیچ. باغ بی برگی..... چیزی مرا میخراشد. مور مور میشوم.....
حالا ما خواستیم یه حموم بریما !
اول دوش شکست. بعد فرمودند برید از وان استفاده کنید تا فردا برادره بره دوش بگبره.ما رفتیم وان شیم که لامپ سوخت. ما حوله در بر هی گفتیم برادره بیا لامپو عوض کن. هی گفتیم. هی گفتیم. بعد برادره اومد لامپ عوض کنه لامپ شکست.بعد فرمودن ما امتحان داریم میریم یونی سینا میاد ردیفش می کنه. حالا سینا 2-3 ساعته رفته که بیاد درستش کنه ! آدم بابا نداشته باشه اینجوری میشه دیگه....هیچکی انگارش نه انگار.... میرم گرمابه اصلا :(
گلوم یه جورایی درد می کنه.
بدبخت شدم رسما.
این روزا هی راه می رم به آدما میگم چقدر دوستشون داشتم یا چقدر دوستشون نداشتم یا بدتر.
امروز تو چشمای سوپروازرمون نیگاه کردم گفتم ازش متنفر بود. کلی خندید. گفت پس چرا باهام کلاس گرفتی؟؟ گفتم دست تقدیر و پای سرنوشت. و اضافه کردم : تازه کلی هم پشت سرتون حرف زدم. این خوبه. اینکه به آدما بگی چقدر ازشون بدت میاد. یا میومد. یا ممکنه بیاد. اینکه به آدما بیشتر از لیاقتشون فرصت ندی. کسی که یک بار نتونست بار دوم و سوم و دهمی براش نیست. واسه خودم خوشحالم. قوی شدم. شایدم مال این قرصا باشه.... نتیجه اش خوبه به هرحال. راضیم. پس نوشت: اون موقع که ما کتاب آبی بودیم همه ی استادای خوش تیپ کتاب سبز درس می دادند. حالا که ما رفتیم کتاب سبز همه استادای خوش تیپ کتاب آبی دستشونه! جاچیزا.... پس تر نوشت : سینا نصف شب رفته بیرون سیگار بکشه در روش بسته شده تا 6 صبح که امیر بره مدرسه جلوی در بوده. هی داریم می خندیم بهش.خداییش ما همون خانوادهه ایم که مهدیه میگه....
انگار دارم خفه می شم. تازه الان خوب شده...قبلش خفه بودم. الان حالم بهبود پیدا کرده. شدم در حال خفه شدن. اینجوری دستکم امید داری که یک درصد ممکنه خفه نشی . اما اونجوری همش خفه ای دیگه.
حس بدیه. آدم باید کپسولاشو هرشب بخوره تا خوشحال بمونه. قرص شب از نون ظهر واجب تره.
دلم می خواد گریه کنم. دلم دکترم می خواد. برگرده وسط کلاس بگه اینجوری نشین یه گوشه.
تقصیر خودمه کپسولامو نخوردم.
مناگر اینقدر شجاع بودم که کسی بکشم خودمو می کشتم.
جلب اینکه از وقتی جای وسایل اتاق عوض کردم دیگه کابوس نمی بینم . همه اش خواب بچه میبینم . بچه های فسقلی که من دوست دارن. و این حتی عجیب تره. چون بچه ها معمولا منو دوست ندارن. دیشبم کلی بچه ی فسقلی خوشحال تو خوابم بود. یکیشون یه دختر کوچولو بود که یک عینک مثل مال من داشت.به امیر می گفت بیا جلوی در وایسیم مواظب منا باشیم. امیر هم تو همه ی خوابام هست. عجیبه.... دیشب داشتم واسه بچه ها تعریف می کردم من سعی میکنم اغلب انگلیسی فکر کنم و شبا خیلی وقتا خواب انگلیسی میبینم جدیدا . امروز دیدم تو وبلاگم یه وقتی نوشته بودم : ""تا وقتی فارسی فکر می کنم اینجا وطن منه"" به نظر میاد اینجا دیگه وطنم نباشه....
لباسامو از پاکت دراوردم بزارم تو کمد یوهو انگار پریا محکم بغلت کرده باشه! بگه : چطوری عروسک؟دلمون براتون تنگ شده بودااا . با همون لکنت زبون خاصش که حرف زدنشو قشنگتر می کنه....
یو هو دو زاریم افتاد. لباسا شدیدا بوی عطرش می داد! گرم و تند و شیرین . به قرمزی شیشه اش. همه ی کمدم الان دچار پریاست. میز لوازم آرایشم ایضا . جعبه ی گوشواره هام ایضا . کشوی لاکام ایضا. همه ی من دچار مهربونی پریا ست.
فکر می کنم شام بخورم.
و در کابینت ها را باز و بسته میکنم . تقریبا همه ی سوپ ظهری هنوز روی گاز است. فکر می کنم بچه ها که حتما بیرون شام می خورند.و یک لیوان بزرگ آب سیب برای خودم میریزم با چند تکه ازین نان کنجدی های خشک که خوشم می آید. یک قرص خواب صورتی . یک کپسول شاذی اور زرد و سبز . لباس هایم را جلوی در می گذارم و خوردنی ها را روی تاقچه لب وان . و همینطور که وان پر می شود توی ایینه زیر ابرویم را بر می دارم. آیینه که تار می شود قید بقیه اش را میزنم و می نشینم توی وان. قرص ها را سبک سنگین می کنم. اول خواب اور را با یک هورت بزرگ می بلعم که تلخ ترست و مزه زهر مار می دهد و کپسول که هیچ مزه ای نمی دهد و قرار است خوشحالت کند. و تو هم کسی را خوشحال کنی و او هم کسی را و او هم... پرلودهای شوپن را با خودش زمزمه کنم توی سرم و کنجد ها تو آب می ریزد. فکر می کنم کاش می شد سیگاری روشن کرد. و یادم به سلینجر می رود و اسم خانواده که یادم نیست و مهدیه می گفت شبیه خانواده ما هستند و من فکر می کنم اگر بابا کمی سلینجری تر فکر می کرد حالا میشد چیزی کشید . و همین طور که نان برشته ام را آرام آرام می جوم به سقف نگاه می کنم. سقف حمام همیشه مرا به وحشت می اندازد. که بریزد روی سرم. بس که زمخت است. می روم زیر آب و دوباره نگاهش می کنم. حالا نرم تر شد. و بیرون می آیم. توی هال کار تازه ی بیضایی را تماشا می کنند. صدای شوپن را بالاتر می برم که صدای چکامه چمانی را نشنوم که درد می کشد . حل شدن قرصها را توی تنم حس می کنم و دیگر درد نمی کشم. قرص های عزیزم! که مسخ و مهربانم می کنند. آب که از لبه های وان سر می رود یادم میاید زیاد مانده ام و ممکن است همین جا خوابم ببرد. ته مانده ی غذایم را می خورم. حوله را می پیچم دورم و دنبال دمپایی هایم می گردم که مثل همیشه گم بگورند. پیدا نمی شوند.
اینم شد پاییز؟! مرده شور !
یه ضرب المثل چینی هست که میگه : دلم می خواد به هیچکشم ربطی نداره ! یه چندتا فحش خواهر مادرم تهش داره که نوشته نمی شن ولی خونده می شن. دارم فکر میکنم آهنگساز این فیلمه با ساعتها یکیه؟ اما حال ندارم سرچ کنم ببینم هست یا نه...
من خسته و کوفته ام . تعطیلات می خوام. طولانی. کنار دریا. فقط موزیک. فقط.
من تا امروز فکر می کردم اون جوراب شلواریه طوسیه پررنگه. نگو سبز بود. خل شدم به خدا... بالاخره یه بارونی هم اومد. ما هم از خدا خواسته بارونی پوشیدیم و دامن قرمز . نیمه منگیم . بریم جز بگوشیم خدا خوشش بیاد...
هوا یه اندک ملسه . نه اونقدری که دامن پشمی بپوشی. انقدری که بگردی تو کمد یه شنلی ، شالی چیزی پیدا کنی بپیچی رو همونی که تنته. یا یه بلوز نازک چروک از ته کشوت دراری بپوشی زیر مانتو . در همین حد.
برگا هم هنوز سبزن. یا ابلهن . یا تقویم ندارن. یا یادشون رفته آبان دیگه پاییزه رسما. و وسط اینهمه مشکلات زیست محیطی من از خواب بیدار شدم دیدم هیچکی خونه نیست .مفیستوفیلیس درونم درومد که: حالا وقتشه! در نهایت وقاحت اشتراوس گذاشتم صداشو بردم آسمون. بعد از هزارسال...بعد از ظهر خنک پاییز خونه باشی...هیچکی نباشه..تلوزیون لعنتی خاموش باشه...هی نگن بیا شام بخور... برو ناهار بخور ...بشین عصرونه بخور ...پاشو صبونه بخونه... خودت باشی و کمد لباسات و اشتراوس... بهشت که میگن همینه . اشتراوس هی کنسرت می ذاره و آدم کلی لباسای قشنگ مناسب فصل داره و هوا ملسه و آدم قهوه می خوره گرم میشه وکمدشو مرتب می کنه و اشتراوس می گوشه. اشتراوس مهربون شاد با شخصیت. نه مثل موتزارت جلف .مرتیکه! پ.ن.ببین به کجا رسید! دانوب آبی ! پاشو بریم به قو ها غذا بدیم !!
ما کلاس را پیچاندیم رفتیم پیتزا.صرفا برای اینکه به شیوه ی عملی به مهدیه یاد بدیم فرق بین بورینگ و اکسایتینگ چیه. دارم سعی می کنم ریخت سم تصور کنم وقتی بیاد ببینه دو نفر غیب شدند.
دلم بی حال بود. دل مهدیه هم بی حال بود. ضمن اینکه واقعا لازم نیست ادم همیشه سر وقت بیاد سر وقت بره... من سندروم دانش اموز خوب دارم . ضمنا . مریم اسکیزوفروئید نیست. متولد دی ماهه! سرزميني را كه دوستش مي داريم خسرو گلسرخی
نسرین ازین مدل ماماناست که هی احساساتش فوران می کنه اشک تو چشماش میاد. ازینایی که میشه مشکلای عاطفیه خیلی بی منطقتو براش بگی و اونم درنهایت بی منطقی کاملادرکت کنه. ازینایی که میشه کلی چیزای کوچیک بی ارزش براش تعریف کنی و تحت تاثیرقرار بگیره.
ساده است. خیلی. یوهو به خودش میاد میگه : وای من چرا هرچی کتی میگه تکرار میکنم؟ و می زنه زیر خنده... عاشق تاپستریه. خیلی زن نازنیه. ازینایی که ادم دوست داره جای راموناش باشه هی هزارتا چیز تعریف کنه براش اونم بگه: وای..واقعا؟ یا خیلی راحت یادش بیاد بگه اولین خاطره اش از تو چیه. یا خیلی چیزای کوچیک دیگه که کسی بهشون توجه نمیکنه.
کاش منم مامان خوبی بشم....
چند شب پیش تری وسط همین مریضیه توی حیاط آموزشگاه یکی از دخترها که چتر زلف می گذارد و چشمان سیاهی هم دارد پیشنهاد داد که شب یک استکان عرق بروم بالا و فردا خوب خوبم . من خنگه شیرازی هم درامدم که: عرق چی ؟ و همه به مای مریض طفلکی خندیدند که عرق چی یعنی چی؟
نگو در شهر همه به جز شهر ما یک عرق بیشتر به هم نمی رسد و همان یک جور عرق برای همه ی امراض کاربرد دارد. من هم که حرصم از شیرازیتم درامده بود که برای هر مرضی سه جور عرق جوربه جور می شناسیم و هیچکدامش هم آن عرقی که همه به جز ما می شناسندش نیست درامدم که : ازون نسخه های تخم ی . و فکر کردم تقصیر پریساست که من اینهمه بی ادب شده ام . و مهدیه مثل همیشه که هرچی به هرکس و هرجا بگویی می خندند ، خندید. حالا اینهمه روز از نسخه ی نا تخمی دکتر گذشته و به نظر می رسد نیاز ما همان نسخه ی تخم ی دختره بود .
هربار این آهنگه رو می شنوم فکر میکنم : کاش مرده بودم و 23 خرداد 1388 نمی دیدم. کاش تو یکی از همون روزای خوب قبل انتخابات یه ماشینی کامیونی اتوبوسی چیزی زده بود بهم در نهایت امیدواری و شادی میمردم. کاش محض رضای خدا یه بارم که شده با سر نمی رفتم تو دیوار.
خدایا ..آخه چرا اینقدر مارو اذیت میکنی آخه... چرا نمی ذارنمون تو آب خودمون خورشت شیم...
اغلب وقتی مریضم حس می کنم دیگه خوب نمیشم. حس می کنم میمیرم.
خیلی ظلمه آدم از سرماخوردگی بمیره.مردن نارمانتیکیه.الانم بدموقعیه.نه سرده. نه گرمه. کاش میشد خوابید.باز.
یه مشت نوکتورن شوپن دارم گوش می کنم. اجراهاش یه جور عجیبیه.
همش انگار دفعه ی اوله میشنفمشون. شوپن از خودمم دوست تر دارم... تنهایی آدمو یادش میاره. اینش خوبه.
خلاصه اش اینکه هر گل نقره ای که سر هرچهارراهی میپیچه من فکر میکنم تویی و قلبم میریزه زمین خورد خاکشیر میشه. چند روز از عمرم کم میشه تا بیام هوش و حواسم جمع و جور کنم که : تو نیستی و گلت هم حتما پارکه تو پارکینگ خونتون و این گل نقره ای گل تو نیست و اساسا خیلیا ممکنه گل نقره ای داشته باشن نه فقط تو و ازین چیزا.
حالا فکر کن دیروز سر کوچمون یکی گل نقره ای پیچید جلوم. چندسال پیر شده باشم خوبه؟ خیلی سال.
ما هی رفتیم کار کردیم زحمت کشیدیم. آخرشم اقای بازیگر بهمون فرمودند با مانتوی بنفش و روسری سبز شکل گل گاوزبون شدیم و همه خندیدن . چون هرچی باشه گل گاوزبون از رومیزی سفره خونه های سنتی بهتره و دیروزش فرموده بودن شبیه رومیزی شده بودیم .
امروز بیکاریم . ملت رفتن اسباب اثاثیه شهرک سینمایی رو تحویل بدن و واسه فردا یا پس فردا ( بسته به کرم دستیار تهیه که کلاس فردای پریسا رو کنسل کنه یا کلاس پس فردای منو ) یه کوچه باغ بیابند.فیلمینگ کنیم دیگه تمومه. یعنی بخش من تمومه . اونا هنوز هنوزا کار دارن . کلی کار داریم و حوصله نه . من آدمم نمیاد . سر و صدام نمیاد . رفت و آمدم نمیاد . دوست ندارم صبح زود هی بگن : منا پاشو...منا پاشو...منا پاشو... من می خوام بشینم تو خونم هزار ساعت. با کسی حرف نزنم. کسی باهام حرف نزنه. هی دوهزار بار صدام نکنن برم اینور برم اونور. غذای بیرون نخورم. چایی بدمزه بهم ندن. لباسام خاکی نشه . آرایشم پاک نشه . دستام کثیف نشه. لبیه ی ناخنام نشکنه. صورتم کک مک نزنه.
من دلم نمی خواد برم سر فیلمبرداری....
زندگی حس گهی است که یک مرغ مهاجر دارد.
دیشب: داداشم میگه خانوم این عطراتو تموم کن الکل میشه ها . میگم سوما اونهمه عطر چه جوری تموم کنم ؟ ؟؟ دوما تازه می خوام برم یه نینا ریچی بگیرم واسه خودم... داداشم : از بس که عطر نداری! میگم نیلوفر داشت. بوی آدم قدیمیا رو میداد. منم دلم خواست. میگه : بگیر بخواب بابا تو هم با اون دل زیبات.و من قرص خوردم خوابیدم... صبح : من دیشب تا صبح خوابیدم و خیلی حال داد. تقریبا یادم رفته بود اینکه آدم شب می خوابه صبح بیدار میشه دقیقا یعنی چی. خدا بابای همه ی مخترعین قرصای صورتی بیامرزه. ظهر: سانسور میشه . شب: رفتم روز آخر نمایشگاه دوستام و کلی آدم قزمیت و غیر قزمیت دیدم .اخرش انگشترای سمیه رو دستم کردم عکاس عکس بگیره درحالیکه برای اولین بار درین چند سال اخیر لاک نزده بودم. و تو دلم کلی به مرتضی بد و بیراه گفتم که مجبورم کرد لاکم پاک کنم. و با دستای بی لاک مدلشون شدم و از اولین انگشتر تا آخریش نق زدم که لاک ندارم و خوشم نمیاد با دستای بی لاک مدل شم. هیچکسم توجه نکرد که نکرد. شب تر : من هی منتظرم ببینم چی شد....
چه عجب!
چشم راستمون خیلی درد میکنه ( من و لباسام ). و مطلقا حاضر نیستیم بریم دکتر بگه ضعیف تر شده . فکر می کنیم هویج بخوریم خودش خوب میشه .
از امروز من رسما تبدیل شدم به ما : من و لباسام . ماجرا اینه که دکتر این جلسه درس نداد. فقط نشستیم حرف زدیم . راجع به هم نظر دادیم. دکتر و ایضا بقیه راجع به من گفتن هر هفته منتظرن برم ببینن لباس چی پوشیدم . و من حس ایکیو سان بودن کردم و متوجه شدم به جز لباسام نکته ی قابل توجه دیگه ای ندارم. دکتر ایضا افزود امیدواره جسارتم به دردسر نندازتم .که نکته ی قابل توجهی نبود و من نگفتم : ای آقااا بیا ببین تو چه گودالایی که نرفتم و نمی رم و نخواهم رفت ! عوضش هی نشستم به کمد نکات مثبتم فکر کردم. و نتیجه ی دیگه ای که ازین گفتمان حاصل شد این بود که همه نظرشون این بود که هاله خیلی س.ک.سیه و ما ( من و لباسام ) متوجه شدیم حتی در طبقه ی فرهیخته هم معیار س.ک.سی بودن بینی جراحی شده ی شدید ِ نگین دار و لب و گونه های فراوری شده و موی بلوند چند رنگ ِ ویلان می باشد . و با این اوصاف ما (من و لباسام ) حالا حالا ها ته خطیم .حالا فکر کن عینکی تر هم بشیم ! سو عجالتا هویج درمانی تنها راهه. بعدش یه فکری واسه بقیه اجزامون می کنیم(من و لباسام ) . یه وقتم دیدی موهامونو بلوند کردیم. خدا رو چه دیدی. به قول شازده کوچولو آدم کف دستشو که بو نکرده...
دیروز که رفته بودم از عابربانک پول بگیرم دیدم رو صفحه ی خوشامد گوییش که معمولا یه چیزی راجع به خدمات بانک و اینجور چیزاست نوشته : برنده ی انتخابات مردم بودند. خ.ر . عکسشم که بغلش بود !! سیستم عابر بانک و سیاست ؟ اونم از نوع انتخاباتی ! بد جوری دارند به در و دیوار می زدن.
بعد از مدتها رفتیم یه وری . پریا برام یه لاک البالویی باحال خریده بود . تقریبا رنگ مال خودم. یه هوا تیره تر. به نظرش چون لاک ِرنگ من بود . یا من رنگِ لاکِ بودم. یه همچین چیزی. بی حوصله ام. بد حوصله ام.
می خوام برم بگم از اول مهر میام کلاس . اعصابم خیلی خط خطیه. انگار یکی با ناخن هی به دیواره ی جمجمه ات بکشه . نمی دونم چرا .اساسا نباید اینهمه احساس ضعف داشته باشم . من واسه کنکور هم چهار ماه بیشتر درس نخوندم . حالا هم چهار ماه وقت هست.
یک اضطراب مدام. مدام. مدام. تو خواب. تو بیداری. مدام. حتی یه لحظه هم یادم نمیره. دلم می خواد آروم بشم. دلم می خواد خوشحال بشم. دلم می خواد اعتماد بنفس داشته باشم . دلم می خواد نترسم. برای مواجهه با دیو آیلتس زمان می خوام . دوست ندارم از فردا برم سر کلاس. پ.ن. بابام داشت افطار می کرد. میگم : شونه هام درد می کنه. میگه روزه خواری می کنی خدا زده تو کمرت . میگم خداتونم مثل مراجع دوزاریش کجه ! ملتو کشتنو و چه ها که نکردن تو زندان حضرات صداشون در نیومد حالا واسه وزیر زن ـ که بره زیر گل با شوهرش و اغلب اصولگراها ـ همه هوارشون رفته هوا. ایضا خدا هم صاعقه ی عذابش به جای بعضیا به شونه های من فرود اومده!بنده خدا بابام فقط تونست بخنده. خوبه خدای من با خدای اینا فرق داره.خدای عزیزم همونطور که هرشب خدمتتون عرض می کنم : شکرت.
احمق رسما کسیه که طراحیاشو میریزه دور مقوای خالی نیگه میداره ! من زندم. دارم کارای پروفایلمو جمع می کنم . کلی از کارامو از تو انباری و ته کمد و اینا یافتیدم . کلیشم ریخته بودم دور . حالم خرابه طراحیایه که ریختم دور . با دستای خودم ! باورم نمیشه... یه عالمشو بخشیدم یادم نیست به کی که برم قرضش بگیرم دستکم. یه وضعیتیه . اسفبار . یکبند دارم اسکن می کنم . محتویات همه ی کمدا و بخشی از انباری وسط اتاقمه .خاک و خل ایضا . همه ی اینا رو به اضافه کنید به گردن درد . درک کنید چرا نمی نویسم . زندگی خاکالود به خاطر سپردن نداره که. ولی کلی با چیزایی که باقی مونده حال کردم . دونه دونه ی طراحیام . مجموعه آب مرکبا و مونو پرینتا و کارای کنته ام که شیداشون بودم (حتی سه چهارتا مداد کنته هم پیدا کردم ! )استادم اینقدر بدش میومد از کُنته . می گفت : یه خش خش نا خوشایندی داره . منم شیفته ی کنته بودم . می گفتم : یه خش خش خوشایندی داره ! خلاصه دارم حال می کنم با کارای قدیمیم. و طبعا بالایی یکی از طراحیام می باشد. |