تبليغاتX
سو ما پا
میگم : الو الو....من م هستم سلام....

اقای ف.ث : سلام ر چطوری؟

میگم : نه! من م هستم. استاد جان آرتیست هستند؟ می خوام بیام گالری.

اقای ف.ث :  م تویی؟ استاد جان چیکار داری؟  بیا اینجا نمایشگاه آقای ک.د هست.

من : اووم..باشه ..من میام... استاد جان هستند یا نه؟

اقای ف.ث  : پاشو بیا کارا رو ببین بچه!

من : عجبا !

اقای ک.د بسیار معروف است . کارها را که دور بزنی هم میفهمی. خطوطی راحت و آزاد. میخندند! به خودش هم همین را میگویم.  میخندد. کمی توضیح میدهد. از ایده هایش برای اجرای پارچه گونه. جور عجیبیست .

مینشینم . مینوشم و دفترچه ی کاریکاتورهایش را نگاه میکنم. استاد جان آرتیست و ف.ث و ک.د هی حرف میزنند. من هم گاهی. از کارم حرف میزنم .  ک.د . پیشنهاد  کلاژ مشتر ک میکند. نظر میپراکنیم برای کلاژ.

روز عجبیست. یا من حس ویژه ای دارم.

عادت کرده ام. در خیابان هر که چیزی میگوید. مردم ما عجیبند. با کمی النگو حتی هیجان زده می شوند و هرچه از دهانشان جاری شود بارت میکنند. ( گیرم شدت النگوها از بیست بگذرد ...)

از سر گوچه گالری بعدی که رد میشوم ش را میبینم . خیره به من نگاه میکند. میخندد. رو برمیگردانم و از فرط لج درآمدگی آریا هم نمیروم.

 

پ.ن.    ک.د تاکید زیاد دارد که فلان کافه مینشیند . فلانی راست میگفت که من پیرمرد پسندم.

پیرمردان آرتیست بزرگ یا مردان قزمیت جوان! مسئله این نیست ، وسوسه این است!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط سوماپا |


داشتم فکر میکردم مثلا اینهمه آدم آرتیست و موزسین و تئاتری و منتقد و طراح و سینمایی و مهندس و پزشک و کوفت زهرمار که ما عاشقشون بودیم چه کاکتوسی به سر ما زدن که این آدمای قزمیت از پسش بر نمیان؟؟

گند زدن به سراپای آدم که دیگه قزمیت و غیر قزمیت نداره.

شکر ایزد همه پتانسیلشو دارن...

حال هی بشین فرهیخته شو. ته تهش که تا ف...نباشی که....

اسغفرلله! ببین چه جوری دهن آدمو باز میکننا...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


لعنتی !

چرا هرچی آدم قزمیت تو این شهر عاشق من میشه!!!

۱. من قزمیتم.

۲. آدمای قزمیت فکر میکنن منم قزمیتم.

۳.آدمای قزمیت عاشق آدمای غیر قزمیت هم میشن.

۴. من دچار توهمم که اونا قزمیتن.

۵.من دچار توهمم که خودم قزمیت نیستم.

۶.آدمای غیر قزمیت شعور ندارن منو از بین اینهمه آدم قزمیت تشخیص بدهند.

۷.من شعور ندارم که آدمای غیر قزمیتو جذب کنم.

 

نتیجه ی همش یکی بیشتر نیست :

کماکان هرچی آدم قزمیت تو این شهر عاشق من میشه!!!

 

پ.ن. گیسای خودمو میکنم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


جمعه ها لعنتیند. خیلی. من هم در ازا دمار از روزگار تلفن دراوردم. تا خرخره نشستم پای نت. حال خودمو میگیرم یا دیگرون. نمیدونم. نتیجه اش  یکی البته. وقت منه که پوچ میشه.

همه رفتند. من اتاق میجوم. دیوار میجوم. الیاف میجوم. یونگ میجوم. پی سی میجوم. تهوع میجوم. و هیچ نمیشود. هیچ میشود در حقیقت.

 

راستی چرا من اینهمه تنهایم؟؟

چرا از صبح یکبار هم زنگی در نیامد؟ کسی دلتنگ نشد؟ کسی کاری نداشت ؟ حال و احوالی نپرسید؟ چیزی نگفت؟ نپرسید؟ نخواست؟

چرا س مدت هاست منزل دوست دختر جانش میزید؟

چرا م ده شب تازه به عیاشی رفت؟

چرا ف حال مرا نمیپرسد حتی و من ساعات مدیدی در ارزوی صدایی در خودم میگندم؟

راستی چرا من اینهمه تنهایم؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


دوباره خوانی که میکنم انگار که مشکلی هم نبود. خوب و خوش بازگشتم. خاطرات تو را و خودم را گذاشتم در کشو میز تحریر و زندگی روزانه جریان گرفت. تو هم گاه بودی و گاه نه و بود و نبودت هم چندان تاثیرگذار نبود.

تا...

تا آن شب و دل نگرانی بی دلیل من وبی پروایی در گفتن همه ی چیزهایی که گفتنی نبود . به بدترین وجه ممکن.

فکر که میکنم روان و روح من از آن شکاف بدفهمی نشت کرد .هنوز هم نتوانسته ام حتی به نیمه ای از نیمه ی خود بازگردم . پرسونایی هم که همه هم با شدت و حدت از من میدیدند بسیار بسیار بسیار آسیب پدیر شد. راهی هم نمیبینم جز صبر.

راهی که وقتی نخواهی راه بهتری بیابی بهترین و ایضا بدترین راه است. شیره ات را میکشد تا قطره ای زهراب را حل کند در عنصر غم انگیزی زمان.

یکسال پست رفت عاطفی...

 

مایوسم میکند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


چه روز خوبی . چه خوبه روزی. روز چه خوبی....

هرچی.همه چی.کافه شاپ (کافه نه ها ! کافه شاپ ) خووب . دخترک خاله جان زیبای خوش تیپ که رفیق روزت بشود میز خالی هم نگهتان میدارد آقای کافی شاپی. آدمان و انبوه کیک شکلاتی و بستنی و خامه ی فراوان همه در یک بشقاب برای خود خود خودت!

از روز روزش و باران و ابر و پنجره ی دراز اتاق و ناظری عزیز  نمینوسم که اشکم زبانه میکشد از فرط خوشی.خوشی.خوشی.خوشی.خوشی.

 

ته شب هم بخزی زیر پتو و یونگ بخوانی تا ته دنیا.

 از خوشی نمیرم مبادا !

 

کاش وقت درین ساعت خوشبخت بخوابد...

حسن صلح جو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


صد بار میرم تا ونک ُ برمیگردم. بعضی روزا اینجورین. گرمند و هی یه چیزی توشون تکرار میشه. گاهی یه جمله.گاهی یه صدا. گاهی یه مسیر.

شروع گرما و سردرد همزمان. به موازات هم پیش میرن.

پ.ن.۰.کافه ها گم نمیشن. گیج بازی منه که ۳ تا کافه دیوار به دیوار همو پیدا نمیکنیم.

پ.ن.۱. تازشم ُکی گفته روزا رو باید نوشت تا گم نشن؟ بعضی روزا باید گم شن.با صاحاباشون.

پ.ن.۲.امروز سه شنبه است. کاش یه سه شنبه قزوین باشیم با مت و پت و رادیو.

پ.ن.۳.کاش ُ کاشتیم خرزهره هم درنیومد.

پ.ن.۴.لعنی . لعنتی.لعنتی.لعنتی.لعنتی.لعنتی.لعنتی.من به همه ی عوضیایی که عاشقن حسادت میکنم...تا خرخره...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


 

قطار می گذرد از کنار خانه ی ما

و گیسوانش را به پشت می ریزد

همیشه بوی سفر می آید

درون واگن باری همیشه چیزی هست

درون واگن باری ، هزار گونی غربت

هزار کیسه تنهایی

و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته

جدار واگن چوبی

اگر شکوفه دهد از شمال می آید

اگر شراره دهد از جنوب می آید

اگر سپیده دهد...

اگر ستاره...

مرا محاصره کن ای مه شکفته ی جنگل

مرا محاصره کن ای نسیم تمشک

مرا محاصره کن ای چراغ آبی دریا

مرا محاصره کن مثل یک جزیره ی غمگین

 

عمران صلاحی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


برمه طوفان اومده.مردم زخمی و گرسنه و آسیب دیده اند. سازمان ملل تلاش میکنه. مردم گرسنه اند .صلیب سرخ تلاش میکنه. مردم گرسنه اند. سازمان خواروبار جهانی تلاش میکنه. مردم گرسنه اند. کشورای همسایه و بانک های جهان تلاش میکنند چون مردم گرسنه اند.  اما هیچکس زورش به دولت نمیرسه. دولت کماکان مرزا رو بسته نگه داشته.

مردم گرسنه اند.

دولت هم گرسنه است. گرسنه ی قدرت.

زل زدم به صفحه ی تلوزیون.  1984  اورول پس ذهنم دور میزنه.

 

از دالونای بازار که میزنم بیرون بارونه. همه خیسن. من نه.

صدای زنگ تو.هزارتا چیز تعریف میکنم. میخندونمت. میخندم .بعد ،تو میری که گرفتار باشی. منم میرم همونجا که بودم. عمق چاله ی شیدایی.

از مترو که میزنم بیرون بارونه. من از همه خیس ترم.

پیک کارامو میبنده پشت موتور. میگه : محله تون قشنگه. تو برفم قشنگ بود.

چی بگم؟ میگم : مواظب کارام باشید.

 

میدونی چیه؟ بارون  آدمو خیس نمیکنه. اونی که رطوبتش خشک نمیشه روبالشتی شوره.

 

روزها مي گذرند و

تو نمي گذري

 شیدا محمدی

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


تنهایی ها عمیقند.

 

خیلی هم عمیقند. هرچی هم هرچی دستت میاد ببلعی بی فایدست. کماکان اونا عمیقند.

پ.ن.جمعه ها حتی از ۵شنبه ها هم وحشتناک ترند.

 
نه صدايي ،نه روشنا
خانه خاموش است .
وقتي سيم و شماره گير
اژدهاي سياهي است.
گوشي تلفن خفته
گردونه هاي زنگ فراموش
زنگي كه معني دميدن روز است
و امواج عشق را در مدار حيات
تا انتهاي زمان
پيش مي برد .

خانه خاموش است
اژدهاي سياه
روي روز خوابيده است.

نازنین نظام شهیدی

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


دیشب سه شنبه بود. بعد از نیمه شب بساط فال حافظ داشت رادیو.

فکر کردم : بیدار بمونم؟

دیدم هیچ نیتی ندارم که صد بار فال نگرفته باشم براش.

خوابیدم.

 

"پیشگویی"
آمدنت را ،
نه در روشناي آينه ، نشاني است ،
نه در خطوطِ مبهمِ پسمانده ي قهوه در فنجان.
و هيچ نماز و نذر و دعايي ،
آمدنت را مُستجاب نمي كُنند و
هيچ رَمل و اُسطرلابي را نيز ياراي پيشگويي ات نيست .

...
فقط من مي توانم بگويم ،
فقط من ،
فقط من مي دانم
كه ديگر هرگز نخواهي آمد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


شده ام عین این انسان های تهوع آور.کسل و بی حوصله. دچار گردن درد مزمن.قلب درد مزمن. عاطفه درد مزمن . زخم بستر. دچار از خود و پنجره و کاج پشتش و آنیموس و غورباقه بیگانگی.

شکلات میخواهم.فراوان.

آدامس دارچینی ایضا.

هی فال ورق میگیرم با انگشتان لرزان. انگار که به راستی سرانجامم میان اینهمه سرباز خاج و پیک و خشت باشد.(ارجحیت با خشت است و ۷ دل لطفا)

کافه نشستن را هیچ خوش ندارم.اما مینشینم. زیاد.گاهی هرروز. گاهی یکی به میان.بد تفریحیست. انباشتن از مقدار متنابهی اشیا نامفید.و بلع دود این و ان میز.چاره ای نیست این بیکاری طولانی را جز عیاشی. عیاشی نیست جز خوردن.چیزی برای خوردن پیدا نمیشود جز ساندیچ چرندیجات و پنیر بز!

 به اتفاق احتیاج مبرم دارم.

 معجزه ای . نه که سرد شدن آتشی.نه.مبرم تر نیازم به شعله ور شدن آتشیست....

 

بيا
بيا سرهايمان را پائين بيندازيم

و قدمهايمان را تندتر كنيم
دنيا را چه ديده اى
شايد كسى از بيكارى دنبالمان افتاد
حالا زياد دور نمىشويم، نترس
ماشين كه چشمك بزند
و سوارمان كند همه جا هست
بيا
بيا فرار كنيم و
چند ساعت ديرتر از ماه به خانه برگرديم...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


خواب دیدم. خواب دیدم با لارا میرم. کنار یک جاده. لارا سیگار میکشه.پسرش همرامون نیست. کنار یه جاده می ایسته. راهی نشونم میده و چیزی میگه که به شیراز ربط داره.

یادم نیست چی...

دوباره سوار میشیم. و اون مدام سیگار میکشه.

خواب دبدم .خواب دبدم پیروز اومده ایران. و من  می خواهم باهاش برم.

خواب دبدم کنارم خوابیده و من میترسم.نگرانم. اما هیچکس نمیبینتش انگار.

خواب دبدم ...

یادم نیست. خیلی خوابا دیدم.

از سه - چهار صبح بیدارم. به خوابام فکر میکنم. مدتی که زود فراموششون میکنم. مدتی که نمیفهممشون.

لارا سیگار نمیکشه. رانندگی نمیکنه. بی پسر کوچولوش جایی نمیره. من با پیروز نمیرم فرنگ. اون تو خونمون کنار من نمیخوابه.

مدتی که زیاد خواب میبینم.

دوباره شروع کردم یونگ خوندن . با آرامش. لغت به لغت.

باید بفهمم  این همه رویا چی میخوان به من بگن...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


از جمیع حرف های امروز واژه ای بد به مغزم میکوبد : بلاهت !

واژه ای که ناگهان وضوح تصویر مرا در آیینه ی منطق منعکس میکند : بلاهت.

تکان شدیدی میخورم.

ناراحت نه. که زمین میخورم انگار. از شدت وضوح شوکه میشوم. انگار که لحظه ای از بیرون به خود نگاه کرده باشم.

بلاهت.

ساکت به گالری میروم. ساکت مینشینم. ساکت چای میخورم. ساکت میخندم. ساکت حرف میزنم. وساکت ساعت ها  میروم. از پیاده راه های پر درخت. از گالری شلوغ. از کتابفروشی خالی. ازخیابان تا خانه.

کسی از دیدن تصویر خودش اینهمه مبهوت میشود؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


 

چه حکایت چرندی.مصیبت نامه شده دفترچه جان سوماپا.

بس که بهار چرند ماهی است. بس که روزها لوس اند و دراز و بی خاصیت  . بس که شب ها به خوابزگی میگذرد. اینسومنیا به معنی حقیقی واژه.

فرار از شنیه ها و شنبیدن ها.برای رسیدن به مرز جمعه . روز شوم هفته - برای اطلاعات بیشتر به فرهاد رجوع شود ـ که روی دیواره ی هفته ی بی خاصیت نشسته فنجان به فنجان چای بنوشی. سبز و سرخ و سیاه. با هر چاشنی که بو دهد و طعم بگیرد.

کماکان به ضرب دگنک وادار میکنم که بنویسم روز مره گی را.

نگرانم چه چیز فراموش نشود احیانا؟؟

انبوه سی دی ها را آشفته میکنم. کمی با گرام قدیمی ور میروم. جز و کانتری و بلوز. شوپن حتی. برامس گاهی. ناظری و علیزاده...بی فایده. هیچ. میلم تا به انتها رساندن هیچ نمیکشد.

برای بار هزارم عقاید یک دلقک را میخوانم.

مشکل من هم همانست : اعتقاد به حماقت تک همسری!!

حتی الاغ ها هم فیلسوفانه* دچار هرج و مرج جنسی اند. فقط من ابلهانه راه سه سال رفته را پرسه میزنم.بی سرانجام....

من و دلقک آخرین تک همسران دنیا باشیم گویی.

 

* ترجیح میدم این واژه رو با روشنفکرانه عوض کنم.چون فیلسوفای زیادی میشناسم که یک همسر داشتن.اما روشنفکری نمیشناسم که در آن واحد با کمتر از ۲ نفر بخوابه.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا |


 گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. هیچکس آخر نفهمید ناخوشی من چیست. همه گول خوردند.

هدایت.

امروز در آینه دیدم که بسیار شبیه خودم شده ام. سایه ای از من که سرسختانه سرخ میپوشد و بی حواس به عابران ، که ساق پای جورابالود را حتی با ولع سیاحت میکنند ، به بانوی سالخورده ی مهربان و بسیار شخیص فکر میکند که وسط خیابان او را نامزد پسرکش در فرنگ کرد. همزمان پیامک معشوق دیرپا از ورای جاده ها و راه ها..

همزمانی یونگ را مثل کنم؟نه.نمیکنم...

در دلم جویده آرزو میکنم :  به جای این همه سایه ی آدم ها کاش دستی به حقیقت سیلی میزد حتی.نوازشی. صدایی.سکوتی.فحش و دعوایی.

 حضور حقیقی تصویری.

بگذریم.

سایه ی من کلاس تازه ی زبان را بسیار دوست میدارد. ترم های متمادی کشیک پسرک استاد را داده بود و امروز ناگهان از در درآمد. و کلی هم مشق شب داد.

یکشنبه زیباتر لباس خواهم پوشید...

 

بخار که می‌کنیم---همه امکان‌ها را---یکی یکی از ممکن می‌گیریم
خشت‌ها را از بنا---بناها را از شهر
به ابرها می‌مانیم با ژستها و نرمی گذرامان
به ماشینها که دم به دم شکل عوض می‌کنند
به حرفها که بر زبان نیامده---دم کرده---از حواس می‌پرند
به لباسها که با مُد تب کرده رنگ عوض می‌کنند
به قولها و سوگندها که تا یادشان می‌رود ابر می‌شوند
به عشق که دیر یا زود---در بخار نفس‌تنگی می‌گیرد
به شعر که بی‌نفس در بخار نفس‌نفس می‌میرد
بخار که می‌کنیم همه امکان‌ها را---یکی یکی---از ممکن می‌میریم

زیبا کرباسی

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا


حالا عصر است و از بتونه کردن روز می آیم...

دور هم نشینی دخترانه. برای انکه ساعاتی فراموش هرچیز شوی.همه چیز شوی.

نوشتن و نانوشتن هردو سخت است.

چرا؟؟

دانه دانه رسیدیم. تنگ و لخت. نیمه لخت.  با پاشنه ی دراز و بی پاشنه ی دراز. نشستیم گرداگرد. تولد مهدیه بود. چند روز دورتر. برخی رفیق و گاه غریب. حرف زدیم . خندیدیم. بلند بلند.

راه دور و گرم بود و من انبار کتب امانتی در دست. داستان سندباد را نیمه نصفه گفتم. مضطرب شد .خندید و خندیدم.

من که نمیرقصم. همه میدانند. دخترک بسیار ناز است. فیر فیریست. خوشمست.

و ظهر دیر ـ دخترک طبق همیشه بسی دیر شد ـ  انبوه جانوران لزج و قارچ و سس زیر دندان لذت.

کمی گوشوار. اندکی لباس. جرعه ای  کیک .

 کلیک و کلیک و کلیک.پایان.

 

شب است.

خسته و خوابزده ام. فروید دست به دست میکنم. در حسرت یونگ.چایکفسکی میشوم. باله فندق شکن.(چرا فندق راستی و گردو نه؟؟) در انتظار استاد شجره و شبی و رادیویی و لذتی و حافظی و شمع و شکری.

خواب و خواب و خسته ام....

بیا.

یا من بیام !

میاما.....به خدا ! خرم دیگه!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا


بهار مرموز و ساکت است. نقشه میکشد. هیچ نمیدانی چه قصه ی جدیدی دارد. هی نقشه های جور به جور.

بهار فصل عجیبیست.

اردی بهشت بهتر است.

من هم بهترم.

هوا  گرم تر است.

ضبطم هم زیباتر است.

روزهای بهتریست.....

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا


نبودم. کمی . رفتم  بی فشار سینه بند تنگ پیراهن گشاد گلدار پوشیدم و دمخور شبی و تنهایی و ورق و پریسا شدم.

خسته بودم. نیستم . خوشیدم. ور زدم . ور شنیدم . عیاشی کردم . معصومانه . به صرف : سیب و پسته و کنسرو.

غلت زدم. در تخت بزرگترها . خیس عرق از  هیاهوی کودکستان کناری بیدار شدم. لبخند زدم . لبخند شنیدم .

 : دلت میخواست به جای من کی کنارت بیدار میشد؟

 : هیشکی. تو.

باور کردم . غلت زدم.

با موی پریشان دور زدم. ورق ریختم . معنا کردم. خسته شدم. خوابیدم. بیدار شدم.

چای شیرین شیرین نوشیدم. شکر شدم. شیرین شدم. خندیدم.

بازگشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا


دریا بالا می آید از سینه هایم...

بهترم.صدای سیمین جان مارا در ربود در مخمل سرخ و نیمه تاریک.  بسیار لذتش را بردیم به میمنت رفیق کهنه ی با معرفت.استاد جان آرتیست هم از سفر فرنگ بازگشته شاد و شال مرا هم در سرما بسیار به دادش رسیده و من بسیار شاد شدم . شاد از شادی گرمای شال در پاریس سرد برف آلود.

 

خسته شدم
سنگینی لیوان ها را از دوشم بردارید
می خواهم
مشتی آب بنوشم

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


بیا تا برایت بگویم

تنهای من چه قدر بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد

پیش بینی شبیخون توده ای   بی خیال  ، عیاش ،  بی مسئولیت و هزار چیز دیگر که میدانم و نمیدانمش چندان سخت هم نیست.همه میفهمند. منم که گاه فهمیدن چیزهای سخت سخت خنگ میشوم.

شیدا میشوم.

گریه میکنم.

پا میکوبم.

میخواهم.

میخواهم و میخواهم.

در حقیقت : میخواستم.

سال و سال و سال. سه سال.

خسته ام. فرسوده .

 تو هیجانی ، لذتی ، امنیت لحظه ای ، مردی از دوران دور  ، لذت بعد از ظهر های خنکی ، راه رفتن های ممتد ، نت های پی در پی .تو لذتی .

 و پایان .

و پایان تمام قصه های کودکانه  بازگشت من است به خانه. که خفه ام میکند.

خانه ای که مرا شیدا نمیخواهد. بد اخلاق و اخموست. اسب چموش است. بد دل و بد گمان است.تلخ است.

مادر.

سخت است.

و من خسته ام.

بسیار.

شیدا هم نیستم. هیچی نیستم.

فقط بسیار و بسیار و بسیار خسته ام.

 

می‌آيی
می‌مانی
می‌روی
نمی‌آيی
اين فعل‌ها را
هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن برای هميشه نيستی
چه در آمدن
چه در رفتن
چه در نيامدن!

{دلتنگی امان‌ام را بريده
زندگی هيچوقت با من مهربان نبوده
هنوز هم
تا خرخره
خون ِ دل می‌خورم.}

می‌مانم
می‌سوزم
می‌سازم
روزی که ترک‌ات کنم،
ديگر برنمی‌گردم.
منشور ِ چشم‌هايت را
با احتياط بر پوست‌ام بتابان
من رنگين ‌کمانی از احساسات ِ زنانه‌ام!

{بی‌قراری‌هايم را از تو
کله‌شقی‌هايم را از مادر
بی‌تابی‌هايم را از تو
‌صبوری‌ام را از مادر...
من اردی ‌بهشت ِ پر گلی هستم،
که به اشتباه
در روزهای آخر ِ آبان شکفته‌ام.}

هرچقدر هم که بندباز ِ ماهری باشی،
يک روز ناگزير زمين می‌خوری
مواظب باش پيش ِ پاهای من نيفتی!

{در معشوق‌ام
دنبال ِ تو می‌گشتم
او اما در بزرگی
تنها قامت ِ بلند ِ تو را ارث برده‌بود.}

نه ابراهيم شدی،
نه سياوش.
اين قصه را هرجور که بنويسم،
آخرش می‌سوزی!

{دلتنگی امان‌ام را بريده
از زور ِ بی‌کسی با تو حرف می‌زنم.
اشتباه‌ ِ احمقانه‌ی من اين است؛
هميشه توی آدم‌ها

دنبال ِ تو می‌گردم پدر!}

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


حالم بده. تا خرخره. مالامال از اضطراب و تهوع. گذروندن چند ساعت بی مزه با توی خسته ی خوابالود هم چیزی درمون نمیکنه که هیچ بدترشم میکنه.

حالم بده.خیلی بده.....

نمیدونم این فضای افتضاح کی میخواد تموم شه. اما مطمئن شدم که از تو هم حتی کاری نمیاد.میومد هم نمیکردی.واسه تو همه چیز در لحظه است. من احمق بودم. یا هستم. یا هرچی...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


مرسی که هستی،
و هستی را رنگ می‌زنی.
هيچ چيز از تو نمی‌خواهم؛
فقط باش،
فقط بخند،
فقط راه برو.
نه. راه نرو
می‌ترسم پلک بزنم
ديگر نباشی....

(عباس معروفی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


فرا میگیرتم.

 بی خوابی.

دهان دره میکند.

خستگی.

 شانه میمالم.

سخت است . ادامه میدهم .

 زندگی .

سر کج میکنم.  دزدکی . فشار اینقدر زیاد است که جایی برای لذتی کوتاه نیست. میان درب ها . کوبیده میشود بر سرم .

 خاطره.

 سنگین سنگین میکشم  .

بدنم . 

خیابان های گرم.  چینهای سرخ راه راه .

 دامنم.

 این مسیر به آن کوچه.

ظهر و عصر.

 غروب .خانه. خفقان.

خفقان.

نفسم که بالا نیاید بی تنفس .

زندگی .

صلیب مصیبت های چه کسی در من است؟

من .

خسته ام.

خ س ت ه.

بگذارید درین مرغزار گریه کنم....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


همه میدانند ...

همه میدانند که ما ...

آرامشی جریان میکشد در درون غمگینم. بی صدا کش میدهم خیابان را. خالی. ارامت میشوم. غمم پنهان نمیماند از خودم.

به تو دروغ میگویم . بارها و بارها. میخندم. زیاد. به تو دروغ میگویم و صدایم هم از غم در نمی آید.

میترسم .

دور میشوی. دور. اگر حقیقی شوم.

 خسته گی. دلتنگی. بیتابی. پریشانی.

به تو دروغ میگویم. و به راستی به شوخی های شیرینت میخندم....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


ملال این روزها را با مقادیر متنابهی مایعات سرد و داغ و پای  آلو زرد و مارمالاد های لزج زیر دندان  میکشم. بی لذت. با ولع. چشم که باز میکنم عصر است. جمعه است.حسی در من خمیازه میکشد. مهارش میکنم. همیشه...

ایا به راستی نباید؟؟؟

این روزها ی پس از بازگشت ، به جز گمشدن گاه به گاه خیالات دور ملال های دیگری نیزدامن عصرهای هرروزم را میچسبد.  از اروتیسم جاری در ماه های جفت گیری عناصر طبیعت  تا غم فقدان ، تا  دندان بر دندان ساییدن به گاه دیدن نام کسی بر صفحه . تا خشک شدن گوش بر گوشی که مگر زنگ مخصوص به صدا در آید که نمی اید. تنها بیگانگانند که تماسشان حاصل میشو د .

  باید و باید و باید ادامه داد.  تا خدا میداند چه وقت.

باز خوانی که میکنم بهار سالی که گذشت هم  در کشمکش بودم . فکرتر که میکنم بهار پیشترش هم وباز و باز و باز و فصل ها و هفته ها و روزها. سالیان را از دست داده یا بدست آورده ام در طمع نمیدانم چه چیز.

دلخور نیستم.نه.

 دانسته ام که همین رقیق شدن عاطفه در عنصر غم انگیز  زمانست که عمیق و محکم کرده اش . همین لذت سالی هفته ای. سالی روزی.

و روزی که پس از سالها لذت ِ لذت را کنار همپیاله ی احساس سالها بچشی دیگر زیر بار  هیچ تازه به زندگی ات رسیده ای نمیروی و تا عمق وجودت ایمان میاوری  که :  نباید .

آری ، نباید .

زیر بار دروغ هم. زیر بار تفکر روشن. زیر بار عشق ۱۴ روزه و معشوق پنجاه ساله. زیر بار داغی دستان کسی نه از سر عشق. زیر بار تماسهای مکرر و نامکرر. زیر بار کافه که مکانی میشود برای حرفایی که فقط گفته میشود .فقط . 

و یاد میگیری از یونگ بی انکار مبحث فرافکنی را.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


من  بی حوصله ام.بسیار. بخشی از دلیلش چاک زیاد دامن است و بخشی دیگر سوال و جواب های خلاصه ی تو. تلاش مختصری برای متعادل کردن اوضاع پس ازین چند روز آشفته . مذبوحانه.

چرا؟

چون زنان سماعی اند و تو ساکت و به یمن 970 کیلومتر من هیچ عملی از تو نمیبینم و من الکی دلم دلگیر میشود و دروغ هم میگویم که بسیار بسیار خوشم ؟

چرا؟

 

 

بهار خوابزدگی هی میگذرد. کنار پنجره ام با کلی درختان سر به فلک کشیده چای میخورم.

از تو چه پنهان دچار سبکی تحمل ناپذیر هستیم خواهر !  ـ قند در چایم میلغزد ـ

- میهمان ناخوانده تان بشود به زودی. و عطسه ای میکند کاج...

 

خوابزده ام از فرط پرخوابی.

 

معشوقه‌ی خیالی‌ام نشسته زیر درختی که پریشب شکست

کمی مرده است...

ساسان قهرمان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


و من کماکان  دوستت دارم و همچنان دوست داشتن تو از نامم میتراود و مابقی ماجرا!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


کولی قزک تاب میخورد....

اشکم فواره میزند که تو نیستی و من میترسم همه ی ماجرا را و و هق هق میکنم.عصبانی میشود و کلی چیزهای غم انگیز میگوید و کلی بد و بیراه به خودش.دلم میگیرد. خیس تر میشوم.

یکدنده. لجباز. ترسو.

هی اشک.

به حرف تنها کسی که حرفش را گوش میکنم هم گوش نمیکنم . پا بر زمین میکوبم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا


در من بهار شلنگ تخته می اندازد. بی وقار!

من با کیف کمری هم زیبا تر از مهدیه نمیشوم. و آواز میخوانم : دونا دونا دونا دونا....

درخرده آینه های کیف نوام از مسیر آبهای سند میگذرم. چشم باز میکنم. عاشق نمیشوم. تا سقف دوستت دارم با بچه ای که شاید بشود و شاید نه. اما عشق نه. بهار است. عاشق که نباشی خواب بهتر است.

می خوابم. چشم چپم سرخ است.با چشم راست هم که عشقت نمیشود. بس که اشکم هم نمی آید. و غمم هم. ملال دوریم هم نمی شود.

چه کرگدنی شده ام ها!

بیرون از من هم بهار شلنگ تخته می اندازد.

دور که بزنم دامن پیراهن قرمزم به هوا میرود . با کفش گران هم که نمیشود دوید. نمیدوم. لباس تازه ام را هم نمیپوشم که هوا نرود. کهنه سبزی کمرنگ را درمینوردم. جگر به نیش میکشیم و هیچ هم دلسوزیدنم نمیشود.

میخوابم. تو بیدارم میکنی. خسته ای. من شیدا. با یک چشم میخندم.

همیشه میخندم...

همیشه ی همیشه ی همیشه....

لا لای لا لای لا لای...

جون بایز میخواند.مرسدس سوسا...من عود روشن میکنم ..

بهار است. سبز روشن.

بی عشق حتی :

یخ آب میشود

در روح من

در اندیشه هایم...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا