تبليغاتX
سو ما پا


















سو ما پا

من برای بلاگفا متاسفم. 

متاسفم که نمی تونه از حریم شخصی کاربرانش دفاع کنه. متاسفم که نمی تونه حداقل شرایط میزبان بودن ایفا کنه و اجازه نده "کارگروه فیلترینگ " بدون احترام به حریم کاربر  ، وارد حریم شخصی کاربرانش بشن ، به نوشته های خصوصی و عمومیشون دسترسی پیدا کنند و در چشم به هم زدنی همه چیز از بین ببرند.

خاطرات نابود کنند.

یادگارا رو محو کنند . 

دستنوشته ها رو از بین ببرند و مهمتر از همه حرمت انسان بشکنند.

متاسفانه هرچی تلاش می کنم نمی تونم دوباره به این فضا اطمینان کنم . از آقای شیرازی برای این سالهایی که گذشت ممنونم و شکرگزارم که دستکم تونستم از نوشته هام نسخه ی پشتیبان تهیه کنم ، اما ادامه نوشتن در بلاگفا دیگه امکان پذیر نیست.

برای بلاگفا روزگار بدون "کارگزار فیلترینگ " آرزو می کنم و برای کشورم دوران بدون سانسور . 


آدرس جدیدم هست :

http://somapa.wordpress.com/

http://somapa.wordpress.com/feed/



+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت10:46 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |


وبلاگم برگشت ، نمی دانم کی برگشت همانطور که نفهمیدم کی رفت بود.

 خاطراتم ، نوشته هایم ، عکس ها ، شعرها...همه و همه دوباره اینجاست...

مهم نیست..حالا که  برگشته ام هیچ چیز مهم نیست...مهم پنج سال بودنم است که پودر نشد ...


جهان..سلام...

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت5:23 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

اگه می شد آروم بی سر و صدا مرد...دیلیت شد...


یه جورریی که انگار هیچوقت نبودی...

نه عکسی..نه کاغذی...


این زندگی خیلی سخته...خیلی...

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت10:39 بعد از ظهرتوسط مانتیک |

یک هفته ایست که میشی آمده وین. وقتی شنیدم باید با یک خانم سن و سال دار انگلیسی نا بلد روزی پنج ساعت کار کنم عزا گرفته بودم .

همان روز اول نظرم عوض شد.

میشی یک ارتیست میان سال بلغار است که هر ازاگاهی از صوفیه میاد برای کمک در  پروژه ها. میشی موهای کم پشت سفید دارد و انگلیسی را خوب صحبت نمی کند. برای من بهتر است البته. مجبورم آلمانی حرف بزنم.  میشی دانا و مهربان و پر حرف است. 

بعد از مدت ها اتلیه دوباره رنگ و آب گرفته.

پریروز سی دی جدید شهرام ناظری که مامان فرستاده بود را بردم گالری . همه اولین بار بود موسیقی ایرانی می شنیدند. لذت دنیا بود. صدای ساز بپیچد توی فضای بزرگ گالری لای رنگ ها و الیاف...


+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت3:49 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

تعطیلات تموم شد. درختمون جمع کردیم.

 از فردا دوباره صبونه و کتاب در مترو و  کار و قهوه و  و درس و میوه و خستگی و مشق و شام و فیلم و لالا. 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

خواب یک پسربچه ی خیلی تپل را دیدم که هی در یخچال را باز و بسته میکرد. 

رقتم توی آشپزخانه زدمش. 

زدم توی سرش ، هی ، هی زدم و سرش داد زدم : استیوپید...خنگ...خنگ...استیوبید .. و هی زدم توی سرش...


دلم برای بچه ی خپل درونم سوخت.

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت10:49 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

صبح ناشتا رفته ام ماساژ و بعد هم آزمایش خون هنوز که هنوزست خوابم می آید.

ماساژش یک نکته داشت ، مطب دکترش هم یکی :

در آخرین مرحله ی ماساژ یک لوح گلی گذاشت پشتم هم اندازه ی لوح حمورابی اما داغ  ( مثال لوح حمورابی تازه از تنور درامده مثلا ) اینقدر خوب بود که حاضر بودم تمام روز و حتی شب آنجا باشم با لوحی بر دوش. یا حتی لوح را کول کنم برم از کوه بالا بیفتد برگردم پایین دوباره برش دارم و بدین منوال تا دوشنبه . به شرط اینکه هنوز داغ باشد البته...

توی مطب دکتر (که دکتر مهربانیست اما دکتر همیشگیمان نیست  که دکتر همیشگیمان پیرمرد مهربانیست که حکم پدربزرگمان را دارد از فرط علاقه ما به او و دانا و دانشمند و مهربان است و ازین قوری های ته دار دارد که من هم قصد دارم بگیرم برای خودم همین روزها...)  منشی جدیدش را دیدم یک دختر ایرانی شیرین گرد خندان انگار گل آفتابگردان مثلا اینقدر دوستش داشتم که می خواستم بغلش کنم بگم بیا با من دوست شو تورو خدا...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت3:52 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

میز ناهارخوری را جوری چیده ام که یک چهارمش دائم شب یلدا باشد.
نه از سر سلیقه ، که از فرط بیکاری.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت5:12 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

عزمم را جزم کرده ام درین بوران و باران و طوفان بروم وسایل سالاد بگیرم.
اگر برنگشتم در سرزمین اّز دنبالم بگردید.
با تشکر. انسان جزم عزم.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت5:11 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

من یک آدم حوصله سر رفته ی تنهایی هستم که وسط کلی کارتن نشسته و حالش ، حالش ، حالش ازین کارتن های کتاب و سی دی و خرده ریز بهم می خورد و به شدت در برابر وسوسه ی دور ریختن همه شان مقاومت می کند.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت5:10 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

دیروز این موقع ها برنامه ریزیمان این بود که صابخانه حوالی 6 بیاید ، تا شش و نیم غر بزند به در و دیوار رنگ کرده ، 7 برود ، هفت و ربع برویم گوشت و مرغ بخریم. 9 عدسی بخوریم. بخوابیم.
برنامه تا 6 طبق پیش بینی بود.
صاحبخانه ها آمدند ِ از در و دیوار و زمین آسمان ستایش کردند ِ هرچیزی گذاشپتیم جلوشان تا ته خوردند با کلی به به و چه چه.
دعوتمان کردند بهترین رستوران شهر به صرف شام و گپ و لذت. گفتند خندیدیم ، گفتیم خندیدند. 
آوردند گذاشتنمان خانه ساعت دیر شب.
و امروز مهمترین چیزی که مدائم بهش فکر می کنم (بعد ازاینکه چه دمهای خوبی و بلا بلا بلا )این است که خو ب شد ادامه ی شنیسلم را آوردم خونه

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

سوپ کدو حلوایی پختم 
داغ
الیور توییستا به صف شن.
نان بیات هم البته موجود است. 
و هوای طوسی 
و باران
و
رادیو.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت5:8 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

دو ساعت و نیم با پشتکار تئاتر گوژپشت نتردام دیده ام. به شدت احساس می کنم فرانسه ام بهتر از دو ساعت و نیم قبل است. 
دو ساعت و نیم پیش چیزی از زبان فرانسه نمی دانستم. الان می دانم که چندتایی کلمه ی مشترک با انگلیسی دارد.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت5:5 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

مامانم باز یادش رفت قطع کنه. 
نشستن با مامان بزرگم و زن داییم پشت من حرف می زنم. 
دارم گوش میدم.

خوشالن که من خوشالم.
خوشالم که اونا خوشالن

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت5:0 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |

آمدم بنویسم " زیر آفتاب وینی لمیده ، چای هل می نوشم" ، که آفتاب رفت.
پس صرفا لمیده ام چای هل می نوشم.

پ.ن. آفتاب برگشت.

پ.ن.2. دوباره رفت.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت4:58 بعد از ظهرتوسط مانتیک | |